تجربه زایمان طبیعی پارت آخر🥹😭
ماماها اما با هیجان تشویقم می‌کردن و می‌گفتن: «ای جاااان، داره میاد مامان! آفرین، چقدر خوب همکاری کردی!»

و بعد...

اون لحظه‌ای رسید که هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره.

انگار یه بار سنگین چند تنی از روی کل وجودم، از روی جسم و روحم برداشته شد. همه دردها یه‌دفعه محو شدن و تا به خودم اومدم دیدم یه نی‌نی کوچولو روی سینه‌هامه و داره گریه می‌کنه...🥹🤍

اخخخخ که نگم از گرمای وجودش...
اخخخخ که نگم از اون دست و پا زدن‌های ریز و قشنگش...
اخخخخ که نگم از اون حس عجیبی که هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه توصیفش کنه...

ناخودآگاه، منِ خجالتی که همیشه جلوی بقیه معذبم، وسط اون همه ماما و پزشک داشتم با صدای بلند گریه می‌کردم. اشک شوق بود، اشک رسیدن بود، اشک تموم شدن ماه‌ها انتظار بود...
و یه دلیل دیگه هم داشت.

مدت‌ها بود که خودمو یه دختر ضعیف می‌دیدم؛ کسی که فکر می‌کرد از پس خیلی از سختی‌ها برنمیاد. ولی زایمان طبیعی باعث شد از ته دل به خودم افتخار کنم. اون روز فهمیدم خیلی قوی‌تر از چیزیم که همیشه درباره خودم باور داشتم.

و حالا هر بار که به چهره پسرم نگاه می‌کنم، با خودم میگم:

«آره پسرم... ما دوتایی از پسش براومدیم.» 🤍👶🏻✨💙

تصویر
۳۸ پاسخ

چقدررررر قشنگ و چقدر حرفهای من که من و دخترم چقدر تو این مسیر قوی بودیم و از پسش بر اومدیم من به خانم هایی که طبیعی زایمان میکنن افتخار میکنم واقعا خیلی خانم های قویی هستن😍✨❤️

نمیدونم چرا انقده احساساتی شدم
مرسی که تجربه‌هاتونو میزارید واقعا قوت قلبه برای ادم یسریا میان ادمو میترسونن
اما شما تجربه‌هاتونو میزارید یکمی ادم اروم میگیره ایشالا که تنش سالم و عمرش طولانی باشه

دردای زایمانتون دقیقا مث من بود ولی احساس میکنم من بیشتر درد کشیدم😂😂😂

مبارک باشه الهی به سلامتی پاقدمش خیر باشه🧡
شما هم همدانی درسته؟
میشه بگی کدوم بیمارستان بودی؟ هزینه زایمانت چقدر شد و ماماهمراهت کی بود؟

خداروشکر خوشحالم براتون.ممنون ک انقد قشنگ نوشتید برامون تا آخر با هیجان خوندمش و واقعا جالب بود

ببخشید کجا زابمان کردین؟ قدم نو رسیدتون مبارک باشه. من ماماهمراه نگرفتم ورزش هم نکردم اگر بگیرم جواب میده؟ شما از کی ورزش شروع کردین و چقد پول مانا دادین. ایا قبلش به بیمارستان گفتید اجازه به ماماتون میدن یا نه؟

مبارک باشه عزیزم ❤️💐

انقدر قشنگ نوشتی که اشکم در اومد دختر🥹

ای جانم خدا برات حفظ کنه گل پسرتو 😍
با خوندن تجربت دیگه یادم میمونه که منم قوی باشم و بتونم اینجوری از پسش بربیام دلم آروم گرفت...🥺 کلی ممنونم ازت⚘️
خیلی قشنگ نوشتی✨️

من‌چرا دارم گریه میکنم😭😭

بسلامتی عزیزم قدمش خیر باشه براتون❤
من خیلی از زایمان طبیعی میترسم🥲

مبارک باشه عزیزم
اشکمو درآوردی اول صبح
منم می‌خوام طبیعی زایمان کنم به انتخاب خودم
هر کسی منو میبینه یه جوری میگه واااای سخته سزارین کن فلان و....
من اصلا تاثیری روم نداره انتخاب خودمو کردم

مبارک باشه عزیزم تن نی نیت سالم وسلامت🥰
اشکم دراوومد🥹🥹🥹

عزیزممم
قدمش‌مبارک
افرین ب تو‌مادر قوی 🥰

به سلامتی عزیزم یه رمانی بود برای خودش تجربه زایمانت😁

عزیزم خدا هردوتون رو حفظ کنه مبارکت باشه یه سوال بخیه هم زدن؟ چندتا بخیه زدن خیلی اذیت شدی؟ میگن ادرارتو نمیتونی بعدا نگهداری

ای جاااانم خیلی قشنگ گفتی و واقعا خیلی حسش کردم
قدمش مبارک باشه برات
عزیزم بخیه خوردی؟؟از اونا بگو
چون چند درصد تروما ما توی زایمان طبیعی بخیه ها هم هست

آیییی ننه کوچلوییی نانازیی

ای خدا،اشکم دراومد😭😭😭چقد قشنگ ،دلم برای لمس کردن بچه م پرکشید

مبارکه مبارکه قدمش پرخیر و برکت بختش بلند

❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️

چقدر شبيه اولين تجربه زايمان من بود 🥹

ای جانم مبارکه

افرین ماشاءالله بهت
واقعا خیلی قوی هستی❤

اشکم در اومد🥺

سلام خدا حفظش کنه،چندکیلو ب دنیا اومد

لپتو بخورم مامان

ای جونم چند کیلو بوده پسر گلم

عزیزم چقدر قشنگ تعریف کردی🥺🩵انگار داشتم یه رمان میخوندم.. یجوری غرق داستان زایمانت شدم که انگار خودم اون لحظه اونجا بودم و تجربه کردم
خداروشکر که بسلامتی بچتو بغل گرفتی
برای ما هم دعا کن🌸

الان حالت چطوره؟ بخیه خوردی؟ سختت نیست؟

قدمش مبارک باشه عزیزم درخواست دادم قبول کن داشته باشمت سر فرصت تجربه هاتو بخونم🥰

تبریک میگم انشاالله خوش قدم باشه
خیلی زیبا نوشتی 💖

ای جانم تبریک میگم ضمنا تجربه ات باعث میشه خیلیا که میترسن حس آرامش داشته باشن که از پسش برمیان 😍

گریم گرفت🥺🥺🥺

چند هفته بودي؟؟

ای جان مبارکه عزیزم
انشالله قدمش پر خیر و برکت باشه

الهي شكر كه بسلامتي زايمان كردي خدا گل پسرت و برات نگه داره

ايشالله صحيح و سالم باشين برا منم دعا كنين

الهيييييييي چه حس قشنگي😭😭😭😍😍😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی | پارت ۱۱

تقریباً ساعت ۲:۳۰ بعدازظهر وارد ۸ سانت شدم و ساعت ۳ هم رسیدم به ۱۰ سانت. از اون لحظه دیگه همه‌چی خیلی سریع پیش می‌رفت. سه تا ماما بالا سرم بودن؛ همزمان که یکیشون با فشار دو طرف دهانه رحم رو باز می‌کرد، اون یکی با کلی هیجان داد می‌زد: «محکم زووووور بزن، سرش داره معلوم میشه!»

یکی دیگه از ماماها هم مدام تشویقم می‌کرد و می‌گفت: «اخییی عزیزم، موهاشو دارم می‌بینم، زور بزن، داری خیلی خوب پیش میری!»

خلاصه هر کدوم به یه روشی سعی می‌کردن من آخرین ذره توانم رو هم جمع کنم و محکم زور بزنم. منم بین اون همه درد و فشار، فقط به این فکر می‌کردم که یه قدم دیگه به دیدن پسرم نزدیک‌تر شدم...🤍👶🏻

حدود نیم ساعت تا اومدن نی‌نی فاصله داشتم و باید تمام تلاشم رو می‌ذاشتم که هر چه زودتر به آغوشم برسه. اینجا دیگه جایی بود که با تمام وجود جیغ می‌زدم و واقعاً کنترلش دست خودم نبود. درد و فشار انقدر زیاد شده بود که بدون اینکه خودم بخوام، تا به خودم می‌اومدم می‌دیدم دارم جیغ می‌زنم.
ادامه دارد🥹🤱🏻
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۸
وقتی که تخت بغلیمو میدیدم که سزارین کرده بود و همزمان با من اومد اتاق اما اونطوری بی‌حال افتاده بود رو تخت و فقط ناله می‌کرد و بچه ش هم گرسنه مونده بود و مادرش بهش شیر خشک میداد هزاران بار راضی تر و خوشحال تر میشدم که سزارین نشدم
تا صبح دخترم و چند بار شیر دادم پا میشدم راه میرفتم دسشویی خودم میرفتم و نیازی نبود مامانم کارای شخصیمو بکنه ،بعد از اومدن به اتاق کمپوت خوردم بعدش شام خوردم و سرحال سرحال بودم فقط تو قسمت مقعدم احساس درد میکردم که اونم قابل تحمل بود تا صبح از خوشحالی یک لحظه هم چشم رو هم نزاشتم و فقط دخترم و تماشا کردم و برای همه مامانای باردار دعا کردم که انشالا همه زایمان خوب و راحتی داشته باشن
امیدوارم که به دردتون بخوره و از نگرانی هاتون کم بشه در آخر من میگم زایمان طبیعی اون غولی نیست که توی ذهن ما ها ساختن و خدا هوای اون مامانی که اون لحظه داره درد میکشه و زایمان میکنه رو داره . ما خانوما خیلی قویتر از اون چیزی هستیم که فکرشو میکنیم 😄
تجربه من تموم شد و امیدوارم مفید بوده باشه براتون اگه هم خیلی طول کشید گذاشتن پارت ها به بزرگی خودتون ببخشین چون نینی که به دنیا میاد خیلی توجه میخواد و دیگه نمیشه مدام گوشی دست گرفت
یاحق👋
مامان محیا خانوم😍🩷 مامان محیا خانوم😍🩷 ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد از چند تا زور محکم ماما اومد و از بالای شکم فشار میداد تا بچه بیاد بیرون اما وقتی اون فشار میداد شکم و استخونای اون قسمت چنان دردی می‌کرد که من دیگه حالم بد می‌شد و خودم نمیتونستم زور بزنم بچه برمی‌گشت داخل به همین خاطر دکتر گفت که اصلا فشار نده تا با زور های خودش بیاد بیرون همین که ماما اون ماساژ ها رو بیخیال شد انگار زور منم برگشت خودم قشنگ فشار میدادم بچه رو به سمت پایین دکتر در اون حین امپول بی حسی رو تزریق کرد و بعد یه برش زد و من یک آن دیدم که سر بچم تو دستای دکتره و داره میادش بیرون اون لحظه انگار همه دنیا رو به من دادن همه دردام یادم رفت بدنم آروم آروم شد دیگه دردی نفهمیدم فقط چشام بچه رو میدید که نشونم دادن و بردن تمیزش کردن و ... بعد از اون نوبت جفت بود که بیاد بیرون اما انگاری که جفت چسبیده بود به رحم بهم گفتن که چند تا سرفه کن تا جفت کنده شه بعد از چند تا سرفه الکی جفت هم کنده شد اومد بیرون و بعدش دکترم بخیه ها رو زد موقع زدن بخیه ها یه کوچولو حسش میکردم ولی جوری نبود که نتونی تحمل کنی در کل بعد از به دنیا اومدن بچه همه چی قابل تحمل میشه همه چی یادت میره دنیا به چشمات روشن تر میشه
دختر من ساعت ۱۰ و ۴۵ دیقه شب به دنیا اومد و خدا رو شکر من ساعتای طولانی درد نکشیدم ، بعد از این که اومدیم بخش دیگه من خوابم پریده بود حالم عالیِ عالی بود بعد اونهمه سختی دوران بارداری و زایمان حالا دیگه راحت شده بودم دخترم کنارم بود و داشتم بهش شیر میدادم و خدا رو هزاران بار شکر میکردم به خاطر زایمان راحتی که به نظر خودم داشتم و واسه دکتر هم دعا میکردم که همیشه موفق باشه
مامان مَهدیار🩵🐻👶🏻 مامان مَهدیار🩵🐻👶🏻 ۲ ماهگی
از علائم روحی این روزام بخوام بگم
اول اینکه من بعد زایمان فوری اومدم خونه ی خودم و این باعث شد حالم بهتر بشه چونکه دو‌ماه خونه ی مادرم بودم و دلم واسه خونه ی خودمون‌تنگ شده بود 🥹
اوایل خیلی حالم خوب بود انقد کارای پسرم زیاد بود دیگه به افسردگی‌نرسیدم😂هر چند شنیدم مامانایی که پسر باردارن بیشتر مبتلا به افسردگی میشن…
ولی هر بار که به پسرم نگاه میکردم دوتایی با شوهرم بعض میکردیم از خوشحالی…بعدشم که آقا مهدیار بستری شد تو بیمارستان روز اول خیلی گریه کردم
ولی همسرم انقد بنده خدا هوامو داشت که خودم شرمنده شدم🥺بعدش بخاطر مهربونی اون بغضم میگرفت گریه میکردم🤣😂 الانم شبا هر وقت مهدیار بیدار میشه باباش هم فوری از خواب میپره هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده ،واقعا خدا همه ی مردای خوب رو حفظ کنه
فعلا حس میکنم حالات روحیم یکم با ثبات تر شدن☺️
از قبل زایمان خیلی درباره افسردگی و اینا با همسرم صحبت کردم خودمم خیلی از نظر ذهنی آماده شدم براش همین حس میکنم کمکم کرد انشالله که از این دوران راحت بگذریم هممون 🥰🫶🏻🤲🏻
مامان آنیا 🍓❤️ مامان آنیا 🍓❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت ۷
بعد چند نفر بالا سرم بودن وشکمم رو فشار میدادن که اون موقع از درد میمیردم بعد ماما هم هی میکفت آفرین همینجوری زور بزن وقتی درد داری زور بزن بعد درد نداری نفس بکش میگفتن طوری زور بزن انگار داری مدفوع میکنی ترسم منم همیشه از زایمان همین زور زدن بود که فکر میکردم نمیتونم از پسش بربیام درحالی که زور زدن خوب بود فقط درد هاش آدم رو کلافه میکرد خلاصه چند تا زور زدم که گفتن تمومه یهو دیدم یه موجود کوچولو رو گذاشتن روی شکمم راسته که میگن اون موقع درد هات از بین می‌ره انگار من همون آدمی نبودم که چند دقیقه بعد گریه میکردم بعد به ماما گفتم تمومه گفت اره بعد گفت برات برش نزدیم فقط دوتا بخیه میزنیم بخیه ها هم درد نداشت چند ثانیه طول کشید اون موقع انگار آب خنک روی سرم ریختن آنقدر راحت شدم بعد لباس های بچه رو خواستن که اونم تو ماشین مونده بود شوهرم هم رفته بود دنبال مامانم اینا که بیارع بیمارستان بعد دیگه تا مادرم بیاد لباس های بچه رو هم پوشیدن بعد مادرم اومد اونم گریه کردم بعد فهمیدم که خوب شد جاریم امد چون مادرم از استرس نمیتونست کاری کنه وخودش رو هول میکرد بعد هم کوچولو رو دادن که شیرش بدم چقدر حسی خوبی بود🥺😍
مامان آنا مامان آنا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی، قسمت سوم
من بیمارستان صارم تهران زایمان کردم. کل زایمانم ۴ ساعت نشد و خیلی خوش‌زا محسوب می‌شدم. دکتر دکتر کرم‌نیا بود و از لحظه‌ای که اومد تا بعد تولد بچه کنارم بود و کلی بهم دلگرمی داد. بخیه‌هامم خودش زد و کارش حرف نداره. از اول بارداری هم من رو تشویق و حمایت کرد و واقعاً براش مهمه که کسی که می‌خواد طبیعی زایمان کنه. ماماها و محیط زایشگاه خیلی آروم بود و همه چیز داشت. همسرم از اول کنارم بود و حضورش خیلی تأثیر داشت. من همش نگران بودم که بعد اون همه درد کشیدن نتونم و سزارین بشم که خدا رو شکر اتفاق نیفتاد.
من باز هم برگردم عقب انتخابم زایمان طبیعیه. حالم از کسانی که سزارین شدند خیلی بهتره و احساس می‌کنم خیلی سلامت‌ترم.
برای تحمل اون درد خیلی آمادگی روحی و ذهنی لازمه و من خوشحالم که از پسش براومدم. موقع زایمان به خودم می‌گفتم این همه زن در طول تاریخ تونستن و تو هم می‌تونی و سعی کردم به بدنم اعتماد کنم. امیدوارم همه زایمان راحت و خوبی رو تجربه کنند.