تجربه بارداری ۵
برای سونو انتی لحظه شماری میکردم و شروع به خوردن اکتی ناتال کرده بودم و تو این مدت در باره ی غربالگری ها تحقیق میکردم تصمیم گرفتم سلفری بدم دل تو دلم نبود که از سلامت و جنسیت بچه با خبر بشم حدس و گمانای همه درباره ی جنسیت بچه شروع شده بود من اصلا ویار نداشتم و چهرم هیچ تغییری نکرده بود اخلاقم بهتر شده بود فقط گاهی بی دلیل گریم میگرفت و تنها که بودم گریه میکردم همه میگفتن بچه پسره و داشتن درباره اسمش تصمیم میگرفتن من اما ته دلم یه دختر کوچولو میخواستم یکی که بشه رفیقم و هرچی که بلدمو یادش بدم یکی که دستشو بگیرم و کمکش کنم به آرزوهاش برسه کسی که ادامه ی خودم باشه و خیلی خوشبخت تر از من میخواستم هرچی بلدم و همه ی توانمو بذارم که یه دختر شاد و خوشبخت و موفق روی زمین راه بره چیزی که خیلی تلاش کردم باشم و شدم اما میخواستم اون از من خیلی بهتر باشه.از دکترم خواستم برام سلفری بنویسه و بالاخره روز سونو انتی رسید دل تو دلم نبود تو سونوانتی بچه خواب بود و تکون نمیخورد با چندتا شکلات و یکم اب سرد و پیاده روی بالاخره بیدار شد و سونو انجام شد خداروشکر هم ضخامت انتی هم تیغه ی بینی نرمال بود خیلی سعی کردم نپرسم اما طاقت نیاوردم و از دکترسونو پرسیدم حدسش درباره ی جنسیت چیه دکتر گفت احتمالا دختره اما الان خیلی زوده برای تشخیصش اینو که گفت دلم ریخت و اشک تو چشم جمع شد اولین کسی بود که گفت احتمال داره بچه دختر باشه قبل از اون حتی یک نفرم احتمال دختر نمیداد

۲ پاسخ

چرا پارت یک رفتی پارت ۵

از تاپیک 1 وارد 5شدیم چرا

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۱۰
نتیجه ی سونو رو برای دکترم فرستادم و دکتر گفت خوبه ازش درباره طول سرویکس پرسیدم گفت مشکلی نداره اما از ذهنم بیرون نمیرفت ازش خواستم سونو واژینال بده ولی اصرار کرد نیازی نیست دو هفته بعد رفتم سفر و تو سفر یه بار لکه دیدم نگران شدم و به دکترم پیام دادم گفت اگر یکبار بوده نگران نباش و برام شیاف و سونو نوشت که اگر ادامه دار شد سونو بدم و شیاف بذارم اما لکه همون یکبار بود و تموم شد منم سونو رو ندادم هفته ی ۲۲ بارداری بودم که دیدم بچه تکون نمیخوره خیلی نگران بودم اولین بار بود که انقدر طولانی بی حرکت بود طاقت نیاوردم و رفتم سونو و خداروشکر حالش خوب بود اما من همچنان نگران طول سرویکسم بودم و خودم درخواست دادم که طول سرویکسمو شکمی اندازه بزنن که دیدم شده ۲۷ و نگران تر شدم اما همچنان دکترم معتقد بود مشکلی نیست حتی شیاف هم برام تجویز نکرد دو هفته بعد رفتم پیش دکتر دیگه و اون برام سونو واژینال نوشت تو هفته ی ۲۴ بارداری طول سرویکسم شده بود ۲۴ و بالاخره بعد از ۳بار دکتر عوض کردن تو هفته ی ۲۶بارداری با طول سرویکس ۲۳ پساری گذاشتم و مصرف شیاف پروژسترون رو شروع کردم
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۶
وقتی به شوهرم گفتم حس کردم تو ذوقش خورد و بیشتر پسر دوست داره و یکم ناراحت شدم بابت این موضوع اما بیشتر با خودم کلنجار میرفتم خیلی دلم میخواست پیش بینی دکتر درست باشه و واقعا دختر باشه اما میترسیدم امید ببندم به دختر بودنش و خیالبافی کنم بعد بفهمم پسره خیلی حالم عجیب بود بااینکه قبل بارداری اصلا جنسیت برام مهم نبود اما یهو دلم هوای دختر بچه کرده بود دلم میخواست لباسای توری و گل گلی بخرم براش موهاشو شونه کنم باهاش عروسک بازی کنم ببرمش باشگاه و هزاران آرزوی دیگه بااینکه خواهر کوچیکتر داشتم و خیلی از اینا رو تجربه کرده بودم اما به شدت دلم میخواست دوباره تکرارشون کنم.روز بعد از سونو با جواب سونو رفتم ازمایشگاه هم سلفری دادم و هم چندتا ازمایش دیگه قرار بود ۳ هفته بعد جواب سلفری بیاد چندروز بعد خانواده شوهرم از شهرستان اومدن و چندروزی مهمون ما بودن و قطعیای برق و اب شروع شده بود منم امتحانای پودمان اموزگاری رو داشتم یکم سخت میگذشت بهم و برای اولین بار تهوعا شروع شد بدترین تهوع عمرم بود حتی اب هم نمیتونستم بخورم خوردن یه لیوان اب برام ارزو شده بود دکتر برام دوتا سرم و چندتا امپول و قرص زنجبیل نوشت و بعد از ۴ روز حالم خوب شد.اولین سرم رو که رفتم بزنم خانمی که مسئول تزریقات بود ازم پرسید بچه ت چیه گفتم نمیدونم گفت من مطمئنم دختره و باز قلب من اونجا شروع به تپش کرد و اشک تو چشم جمع شد یکم حس مظلومیت و غصه داشتم که انگار فقط خودم دلم میخواد بچه دختر باشه همه ی خانواده و اطرافیان میگن پسره فقط از دو نفر غریبه احتمال دختر بودنو شنیده بودم و برام حس عجیب و سنگینی بود
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۹
بالاخره مهمونی تموم شد و من هرروز با ذوق و استرس منتظر سونو انومالی و تکون خوردنای دخترم بودم چون جفتم قدامی بود چیزی حس نمیکردم.هفته ی ۱۷ بارداری تو ماشین صندلی رو داده بودم عقب و لم داده بودم و دستم روشکمم بود که برای اولین‌بار ماهلینو احساس کردم شبیه حرکات روده و گاز روده بود اما میدونستم گاز نیست هیجان زده شده بودم باورم نمیشد دارم حسش میکنم از اونموقع به بعد حسم روز به روز قوی تر میشد و ۱۸ هفته کامل که شدم برای سونو انومالی رفتم خیلی ذوق داشتم که اینبار قرار دست و پای کوچولوشو ببینم بر عکس سونو انتی که خانوم خواب تشریف داشت تو انومالی به شدت شیطونی میکرد شوهرم از سونو فیلم گرفت و هنوزم شبا میشینم و تکونای دست و پای کوچولوشو نگاه میکنم و قربونش میرم دکتر دونه به دونه ی انگشتاشو نشونم داد،لباش و بینیش،قلب کوچولوش و همه ی اعضای بدنش اخ که من به قربون تک تک سلولای بدنت بشم مادر.تو اوج سرخوشی بودم که باز شوهرم شوخی شوخی به دکتر گفت مطمئنید دختره؟؟؟دکتر گفت اره و بازم شوهرم گفت تا دنیا نیاد من که باورم نمیشه و بازم این حرف درباره ی جنسیت قلبمو مچاله کرد اما به روم‌نیاوردم و با شوخی ردش کردم.شوهرم انگار اصلا تصوری از دختر دار شدن نداشت چون اکثر بچه های خانوادشون پسرن و انگار براش غیرقابل باور بود.اخرای سونو دکتر طول سرویکسمو اندازه زد و پرسید تو انتی چقدر بوده از لحنش نگران شدم تو انتی طول سرویکسم ۳۳ بود و انومالی شده بود ۳۱ دکترسونوگرافی گفت بهتره که سونو واژینال بشم و تازه استرسای من درباره طول سرویکسم شروع شد
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۷
دوروز مونده به اینکه نتیجه ی سلفری بیاد مامانم زنگ و زد پرسید جواب ازمایشم اومده یا نه منم گفتم دوروز مونده هنوز مامانم اصرار کرد زنگ بزنم ازمایشگاه بپرسم یکم مقاومت کردم اما برای اینکه ناراحتش نکنم گفتم باشه زنگ زدم ازمایشگاه و در کمال ناباوری گفت اماده س نمیدونم چطور لباس پوشیدم و چی پوشیدم ۵ دقیقه بعد تو ازمایشگاه بودم و منتظر بودم جواب ازمایشمو پرینت بگیرن جواب ازمایشو که گرفتم نشستم رو صندلی و سعی کردم بخونمش اما از هیجان اصلا مغزم درست کار نمیکرد فقط متوجه شدم که از نظر هر سه تا سندروم بچه سالمه اما برای مطمئن شدن برگه رو دادم به دکتر ازمایشگاه از اون خواستم نتیجه رو بگه دکتر هم گفت بچه کاملا سالمه و دختره اینو که گفت اشکم دراومد و نشستم تو ازمایشگاه گریه کردن خیلی خوشحال بودم و باورم نمیشد حتی نمیتونستم بلند شم برم بیرون به هرسختی بود خودمو جمع کردم و رفتم بیرون زنگ زدم‌مامانم و با گریه بهش گفتم بچه سالم و دختره داشتم بال در میاوردم اون روز بهترین روز زندگیم بود مستقیم رفتم شیرینی فروشی و کیک تعیین جنسیت سفارش دادم بااینکه جنسیتو میدونستم دلم میخواست اون روز قشنگو ثبت کنم و چندتا عکس داشته باشم ازش انقدر هیجان داشتم که مستقیم رفتم خونه ی دوستم که شوهرشم پسرعموی شوهرم بود و برای فردا شبش دعوتشون کردم که برای تعیین جنسیت بیان در واقع جشنی هم درکار نبود فقط یه دورهمی ۴ نفره بود و میخواستم چندتا عکس یادگاری داشته باشم.میدونستم تا فردا شب طاقت نمیارم و به شوهرم میگم تصمیم گرفتم یه جعبه سوپرایز درست کنم توش لباس دخترونه بذارم و بهش بدم سر ظهر بود و میخواستم قبل از اومدن شوهرم کارو جمع کنم اما لباس فروشیا بسته بود
مامان ميراث مامان ميراث روزهای ابتدایی تولد
مامان دلبرکم‌ 🐣 مامان دلبرکم‌ 🐣 ۲ ماهگی
خب خداروشکر ، خداروشکر من مرخص شدم
اما باید خیلی مراقبتم بیشتر از قبل باشه
تجربه ای که کردم برای من خیلی سخت و بد بود و هر لحظه اش برام خیلی طولانی میگذشت
دو روز اول در زایشگاه بستری بودم و نگم از چیزهایی که دیدم ، الهی قسمت هیچ مادری نشه هنوز صداها تو ذهنمه .. اما خب از چیزهای قشنگش هم نگذرم صدای نوزاد هایی بود که به محض زایمان مادرا میشنیدم .. استرس اون دور روز بستری در زایشگاه به کنار اینکه نه اجازه گوشی داشته باشم و نه همراه دیرتر برام میگذشت . بعد از کلی خواهش و التماس و با رضایت خودم دکترم اجازه داد برم بخش بستری باشم ..
و بالاخره بعد از دوروز هم بستری در بخش و راه اومدم تو دلی نازم با کلی التماس ازشمرخص شدم .. و بخوام چیزی بگم بهتون اینکه لطفاا تو هفته های بالاتر خیلی خیلی حواستون به تکون های تو دلیتون باشه و جدی بگیرینش .. خدا خیلی مارو دوست داشت و بهمون لطف کرد شکرش🩵🙏🍀✨
ممنوووونم از همه ی دعا ها و انرژی خوبتون تو این چندروز 🥹🩵
( به چروک بودن لباسم توجه نکنید از کسی که تازه مرخص شده انتظاری بیشتر نیست 🤭)
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۸
به زور یه جا پیدا کردم که باز بود اما لباساش باب میلم نبود یه جفت جوراب توری دخترونه و چندتا گل سر و لاک کوچولو گرفتم و جعبه رو کردم یکمم به خودم رسیدم شوهرم که اومد اصلا انتظار نداشت اون روز جواب ازمایشو گرفته باشم حسابی سوپرایز شد و واکنشش خیلی خوب بود اما من ته دلم میدونستم دلش پسر میخواست و این یکم ناراحتم میکرد بالاخره با خانواده هامون زنگ زدیم و بهشون گفتیم خانواده شوهرم تبریک گفتن و بین حرفاشون گفتن ما هردوجنسیتو داشتیم فرقی نداره و اشکال نداره و این حرف رو دلم سنگینی کرد بااینکه خیلی دوستشون دارم و براشون احترام قائلم اما این حرفو نتونستم فراموش‌کنم میدونم نمیتونن دخترمونو دوست نداشته باشن یا اگر بعد ها پسری بیاد فرق‌نمیذارن اما این حرف برام سخت بود شایدم چون همه میگفتن پسره و منم چیزی نمیگفتم فکر کرده بودن خودم پسردوست دارم و میخواستن ناراحت نباشم اما به هرحال امیدوارم این حرف از دلم پاک بشه.تنها کسی که خیلی خوشحالی کرد بابام بود با ذوق زنگ زد گفت نمیدونی دختر داشتن چقدر کیف میده و انقدر قشنگ و با ذوق حرف میزد که اشکمو در آورد و نمیتونستم حرف بزنم دیگه از اون روز چندبرابر عاشق بابام شدم انگار تازه فهمیدم واقعا چقدر منو دوست داره حتی الان که دارم مینویسمم اشکام بند نمیاد