تجربه بارداری ۷
دوروز مونده به اینکه نتیجه ی سلفری بیاد مامانم زنگ و زد پرسید جواب ازمایشم اومده یا نه منم گفتم دوروز مونده هنوز مامانم اصرار کرد زنگ بزنم ازمایشگاه بپرسم یکم مقاومت کردم اما برای اینکه ناراحتش نکنم گفتم باشه زنگ زدم ازمایشگاه و در کمال ناباوری گفت اماده س نمیدونم چطور لباس پوشیدم و چی پوشیدم ۵ دقیقه بعد تو ازمایشگاه بودم و منتظر بودم جواب ازمایشمو پرینت بگیرن جواب ازمایشو که گرفتم نشستم رو صندلی و سعی کردم بخونمش اما از هیجان اصلا مغزم درست کار نمیکرد فقط متوجه شدم که از نظر هر سه تا سندروم بچه سالمه اما برای مطمئن شدن برگه رو دادم به دکتر ازمایشگاه از اون خواستم نتیجه رو بگه دکتر هم گفت بچه کاملا سالمه و دختره اینو که گفت اشکم دراومد و نشستم تو ازمایشگاه گریه کردن خیلی خوشحال بودم و باورم نمیشد حتی نمیتونستم بلند شم برم بیرون به هرسختی بود خودمو جمع کردم و رفتم بیرون زنگ زدم‌مامانم و با گریه بهش گفتم بچه سالم و دختره داشتم بال در میاوردم اون روز بهترین روز زندگیم بود مستقیم رفتم شیرینی فروشی و کیک تعیین جنسیت سفارش دادم بااینکه جنسیتو میدونستم دلم میخواست اون روز قشنگو ثبت کنم و چندتا عکس داشته باشم ازش انقدر هیجان داشتم که مستقیم رفتم خونه ی دوستم که شوهرشم پسرعموی شوهرم بود و برای فردا شبش دعوتشون کردم که برای تعیین جنسیت بیان در واقع جشنی هم درکار نبود فقط یه دورهمی ۴ نفره بود و میخواستم چندتا عکس یادگاری داشته باشم.میدونستم تا فردا شب طاقت نمیارم و به شوهرم میگم تصمیم گرفتم یه جعبه سوپرایز درست کنم توش لباس دخترونه بذارم و بهش بدم سر ظهر بود و میخواستم قبل از اومدن شوهرم کارو جمع کنم اما لباس فروشیا بسته بود

۱ پاسخ

😍😍😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۶
وقتی به شوهرم گفتم حس کردم تو ذوقش خورد و بیشتر پسر دوست داره و یکم ناراحت شدم بابت این موضوع اما بیشتر با خودم کلنجار میرفتم خیلی دلم میخواست پیش بینی دکتر درست باشه و واقعا دختر باشه اما میترسیدم امید ببندم به دختر بودنش و خیالبافی کنم بعد بفهمم پسره خیلی حالم عجیب بود بااینکه قبل بارداری اصلا جنسیت برام مهم نبود اما یهو دلم هوای دختر بچه کرده بود دلم میخواست لباسای توری و گل گلی بخرم براش موهاشو شونه کنم باهاش عروسک بازی کنم ببرمش باشگاه و هزاران آرزوی دیگه بااینکه خواهر کوچیکتر داشتم و خیلی از اینا رو تجربه کرده بودم اما به شدت دلم میخواست دوباره تکرارشون کنم.روز بعد از سونو با جواب سونو رفتم ازمایشگاه هم سلفری دادم و هم چندتا ازمایش دیگه قرار بود ۳ هفته بعد جواب سلفری بیاد چندروز بعد خانواده شوهرم از شهرستان اومدن و چندروزی مهمون ما بودن و قطعیای برق و اب شروع شده بود منم امتحانای پودمان اموزگاری رو داشتم یکم سخت میگذشت بهم و برای اولین بار تهوعا شروع شد بدترین تهوع عمرم بود حتی اب هم نمیتونستم بخورم خوردن یه لیوان اب برام ارزو شده بود دکتر برام دوتا سرم و چندتا امپول و قرص زنجبیل نوشت و بعد از ۴ روز حالم خوب شد.اولین سرم رو که رفتم بزنم خانمی که مسئول تزریقات بود ازم پرسید بچه ت چیه گفتم نمیدونم گفت من مطمئنم دختره و باز قلب من اونجا شروع به تپش کرد و اشک تو چشم جمع شد یکم حس مظلومیت و غصه داشتم که انگار فقط خودم دلم میخواد بچه دختر باشه همه ی خانواده و اطرافیان میگن پسره فقط از دو نفر غریبه احتمال دختر بودنو شنیده بودم و برام حس عجیب و سنگینی بود
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۵
برای سونو انتی لحظه شماری میکردم و شروع به خوردن اکتی ناتال کرده بودم و تو این مدت در باره ی غربالگری ها تحقیق میکردم تصمیم گرفتم سلفری بدم دل تو دلم نبود که از سلامت و جنسیت بچه با خبر بشم حدس و گمانای همه درباره ی جنسیت بچه شروع شده بود من اصلا ویار نداشتم و چهرم هیچ تغییری نکرده بود اخلاقم بهتر شده بود فقط گاهی بی دلیل گریم میگرفت و تنها که بودم گریه میکردم همه میگفتن بچه پسره و داشتن درباره اسمش تصمیم میگرفتن من اما ته دلم یه دختر کوچولو میخواستم یکی که بشه رفیقم و هرچی که بلدمو یادش بدم یکی که دستشو بگیرم و کمکش کنم به آرزوهاش برسه کسی که ادامه ی خودم باشه و خیلی خوشبخت تر از من میخواستم هرچی بلدم و همه ی توانمو بذارم که یه دختر شاد و خوشبخت و موفق روی زمین راه بره چیزی که خیلی تلاش کردم باشم و شدم اما میخواستم اون از من خیلی بهتر باشه.از دکترم خواستم برام سلفری بنویسه و بالاخره روز سونو انتی رسید دل تو دلم نبود تو سونوانتی بچه خواب بود و تکون نمیخورد با چندتا شکلات و یکم اب سرد و پیاده روی بالاخره بیدار شد و سونو انجام شد خداروشکر هم ضخامت انتی هم تیغه ی بینی نرمال بود خیلی سعی کردم نپرسم اما طاقت نیاوردم و از دکترسونو پرسیدم حدسش درباره ی جنسیت چیه دکتر گفت احتمالا دختره اما الان خیلی زوده برای تشخیصش اینو که گفت دلم ریخت و اشک تو چشم جمع شد اولین کسی بود که گفت احتمال داره بچه دختر باشه قبل از اون حتی یک نفرم احتمال دختر نمیداد
مامان 🎀لِیلی کوچولو🎀 مامان 🎀لِیلی کوچولو🎀 ۶ ماهگی
قسمت نوردهم
رها

من که پاک فراموش کرده بودم یدفعه فکری به سرم زد و مثل فنر از جام پریدم :
- همینه خودشههههه !
چشمامو گرد کرده بودم از هیجان و دوباره نشستم روی نیمکت پارک دستمو گذاشتم پشت مامانم و با هیجااان گفتم:
- شما باید بهش زنگ بزنی که طبیعی تر بشه. بهش بگو قرارمون امشب ساعت۸ توی حرم هست یادتون نره .من با رها میایم شما خودت بیا .
مادرم تماس گرفت و قرار رو جور کرد و همسرم هم موافقت کرد و قرار شد شب ساعت۸ بریم حرم و من از فکر اینکه میخوام سوپرایزش کنم یه لحظه هم نیشم بسته نمیشد .
با هم رفتیم آزمایشگاه که جواب رو بگیریم، یاد روزی افتادم که من ازدواج نکرده بودم و حتی هنوز کیست نساخته بودم و عملی در کار نبود یکی از دوستام بهم زنگ زد میای بریم ازمایشگاه؟من فکر میکنم باردارم و نمیخوام با شوهرم برم که بفهمه! و با چه ذوقی تا جوابش اماده بشه باهم رفته بودیم توی همون پارک و قدم زده بودیم و بعد که جواب ازمایش رو گرفتیم و مثبت بود و خوشحالی و ذوق دوستم رو دیدم با خودم گفته بودم: « یعنی منم همچین روزی رو تجربه میکنم!؟»
وقتی جلوی باجه پاسخ دهی رسیدم اسمم رو گفتم و جواب ازمایش جلوی دستش بود تا گرفتم عدد بتا رو نگاه کردم : ۲۹۱
برای کسی که روز موعد آزمایش داده بود خوب بود! با خوشحالی به مامانم رو کردم دیدم با لبخند بی جون و چشمای نگرانی داره نگاهم میکنه هنوز باور نداشت با صدای خوشحالی گفتم:
- قربونت برم مامان جووون شدی باور کن دیگه مثبتههههه
ولی انگااار نه انگار بنظرم فکر میکرد من اسکیزوفرنی شدم و برای همین خودش از اقای مسئول پرسید:
- دخترم میگه این مثبته ، شما ببینین چیه جوابش
اون اقا هم خندید گفت : « بله حاج خانوم مثبته مبارک باشه بریم پیش دکتر امضا کنه براتون.»
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۸
به زور یه جا پیدا کردم که باز بود اما لباساش باب میلم نبود یه جفت جوراب توری دخترونه و چندتا گل سر و لاک کوچولو گرفتم و جعبه رو کردم یکمم به خودم رسیدم شوهرم که اومد اصلا انتظار نداشت اون روز جواب ازمایشو گرفته باشم حسابی سوپرایز شد و واکنشش خیلی خوب بود اما من ته دلم میدونستم دلش پسر میخواست و این یکم ناراحتم میکرد بالاخره با خانواده هامون زنگ زدیم و بهشون گفتیم خانواده شوهرم تبریک گفتن و بین حرفاشون گفتن ما هردوجنسیتو داشتیم فرقی نداره و اشکال نداره و این حرف رو دلم سنگینی کرد بااینکه خیلی دوستشون دارم و براشون احترام قائلم اما این حرفو نتونستم فراموش‌کنم میدونم نمیتونن دخترمونو دوست نداشته باشن یا اگر بعد ها پسری بیاد فرق‌نمیذارن اما این حرف برام سخت بود شایدم چون همه میگفتن پسره و منم چیزی نمیگفتم فکر کرده بودن خودم پسردوست دارم و میخواستن ناراحت نباشم اما به هرحال امیدوارم این حرف از دلم پاک بشه.تنها کسی که خیلی خوشحالی کرد بابام بود با ذوق زنگ زد گفت نمیدونی دختر داشتن چقدر کیف میده و انقدر قشنگ و با ذوق حرف میزد که اشکمو در آورد و نمیتونستم حرف بزنم دیگه از اون روز چندبرابر عاشق بابام شدم انگار تازه فهمیدم واقعا چقدر منو دوست داره حتی الان که دارم مینویسمم اشکام بند نمیاد
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت پنجم
نذاشتن برم خونه چون گفتن شرایط بستری رو داری منم تماس گرفتم با همسرم که بیرون بود (جیگرمم براش کباب شد دو ساعتی بود بیرون تو سرما وایساده بود همینجوری راه می‌رفت و استرس داشت هر چقدر بهش گفتم بیا تو اتاق انتظار گفت اینجوری تو هوای آزاد حالم بهتره)
بهش گفتم بره وسایل رو از خونه بیاره مادرمم بیاره که قراره بستری بشم
تو این مدت منم پیاده روی میکردم با اینکه دردام بیشتر شده بود اما چون من پریودی های دردناکی داشتم برام قابل تحمل بود.مادرم که اومد باز صدا زدن اتاق معاینه و معاینه شدم اما تغییر نکرده بودم همون سه بودم . اما دیگه پرونده برام باز کردن و بستری شدم. لباس مخصوص رو مادرم از همسرم گرفت و آورد پوشیدم . لباس هامم گذاشتم تو پاکت تا موقع برگشت از بیمارستان همونارو بپوشم رفتم یه چند دقیقه ای نشستم تا خدمات بیاد و منو ببره . تو این حین مادرم یه عکس ازم گفت با لباس زشت صورتی بیمارستان و قیافه ای داغون و مچاله شده از درد😁 قشنگ تو عکس انگار مفصل کتک خوردم.😂 نگهش داشتم بعدها به دخترم نشون بدم روز زایمان چه حالی داشتم🥲. خدمات اومد یه شنل بهم دادن پوشیدم و نشستم رو ویلچر تا برم بخش زایمان. دم آسانسور خانواده همسرم و همسرم هم اومدن دیدنم و کلی قوت قلب دادن و پدر شوهرم از قبل کلی رفته بود سفارش من رو به هر کی تو بیمارستان تونسته بود کرده بود (خدا حفظش کنه همیشه دعاگوشم) همسرم که هیچی نمی گفت فقط غمگین نگام میکرد و معلوم بود استرسش ده برابر منه رنگشم پریده بود. خودش و خانوادش سابقه بستری شدن تو بیمارستان رو داشتن به خاطر دلایل مختلف برای همین می‌گفت از فضای بیمارستان و اون حال و هواش و بوش دیگه بدم میاد.
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۱۰
نتیجه ی سونو رو برای دکترم فرستادم و دکتر گفت خوبه ازش درباره طول سرویکس پرسیدم گفت مشکلی نداره اما از ذهنم بیرون نمیرفت ازش خواستم سونو واژینال بده ولی اصرار کرد نیازی نیست دو هفته بعد رفتم سفر و تو سفر یه بار لکه دیدم نگران شدم و به دکترم پیام دادم گفت اگر یکبار بوده نگران نباش و برام شیاف و سونو نوشت که اگر ادامه دار شد سونو بدم و شیاف بذارم اما لکه همون یکبار بود و تموم شد منم سونو رو ندادم هفته ی ۲۲ بارداری بودم که دیدم بچه تکون نمیخوره خیلی نگران بودم اولین بار بود که انقدر طولانی بی حرکت بود طاقت نیاوردم و رفتم سونو و خداروشکر حالش خوب بود اما من همچنان نگران طول سرویکسم بودم و خودم درخواست دادم که طول سرویکسمو شکمی اندازه بزنن که دیدم شده ۲۷ و نگران تر شدم اما همچنان دکترم معتقد بود مشکلی نیست حتی شیاف هم برام تجویز نکرد دو هفته بعد رفتم پیش دکتر دیگه و اون برام سونو واژینال نوشت تو هفته ی ۲۴ بارداری طول سرویکسم شده بود ۲۴ و بالاخره بعد از ۳بار دکتر عوض کردن تو هفته ی ۲۶بارداری با طول سرویکس ۲۳ پساری گذاشتم و مصرف شیاف پروژسترون رو شروع کردم
مامان آراد مامان آراد ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی
جمعه من ۳۵ هفته و ۵ روز بودم ساعت ۴ صبح بود که آبریزش داشتم ولی خب چون بچه اول بود نمیفهمیدم چون روی دستمالم امتحان کردم زرد بود دیگه گفتم شاید ترشح
تا ۸ صب هر موقع دراز میکشیدم یه دفعه اب داغ خالی میشد تا اینکه ۸ صبح جمعه با مادرم تماس گرفتم گفتم شوهرمم ساعت ۷ رفته بود سرکار تا مامانم بیاد دنبالم من ساک بچه رو جمع کردم با شوهرم تماس گرفتم با مامانم رفتیم بیمارستان سوم شعبان وقتی رسیدیم خانمه چک کرد گفت نه این ترشحه خیلی زیاده به دکترم زد دکترم گفت ازش تست بگیرین و نوار قلب بچه رو چک کنین اگر کیسه اب نبود بگین فردا بیاد پیشم اگرم که کیسه آب بود بگین بره یه بیمارستان که دستگاه داشته باشه
اونم گفتن ما نداریم برین یا اکبرآبادی یا مهدیه
دیگه مامانم رفت تست رو تهیه کرد ۱ میلیون تا خانمه یکم جلدشو باز کرد دید آبم یه دفعه ریخت روی زیرانداز زیر مریض
دیگه خانمه گفت برم یکی از بیمارستان هایی که گفت منم چون قبلا اکبرآبادی رفته بودم رفتم اکبرآبادی دیگه اومدم اوژانس معاینه کردن گفتم پاره شده ان اس تی جنین رو گوش دادن بعدش هم ماسک اکسیژن و سرم وصل کردن ساعت ۱۲ هم بود که منو فرستادن ال دی ار برای زایمان
مامان معجزه(رادین) مامان معجزه(رادین) ۷ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دوم#

روز چهارشنبه ۱۱ تیر از غروب بعد داشتن رابطه بدون جلوگیری دردام خیلی زیاد شد و فاصله کم اما باز قابل تحمل بود اما به وضوح مشخص بود تاثیرش . شب رو با قرص مسکن استامینوفن صبح کردم اما ساعت ۴ باز بیدار شدم نتونستم بخوابم درد کولیکی توی کمرم و قسمت لگن داشتم که می‌گرفت ول میکرد صبح شوهرم رو بیدار کردم که بریم بیمارستان اما چون بیمارستان خصوصی کمی از ما دور بود گفتم بریم دولتی معاینه بشم اول که آیا اصلا تغییر کردم یا نه بعد برم رفتم بیمارستان و اونجا گفتن ۲ سانتی نوار قلب بچه رو گرفتن خوب بود و گفتن فعلا زایمانی نیستی برو دردات بیشتر شد بیا منم ساعت یک ظهر آمدم خانه ماما بیمارستان گفت افاسمان خوبی داری عصر بیا دوباره معاینه شو اومدم ورزش کردم حمام کردم رو توپ کار کردم دردام بیشتر شد شدتش فاصله ش هم کمتر شد تقریبا زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان خصوصی که بهت نامه دادم معاینه کنن رفتم اونجا معاینه شدم گفت ۲ فینگری تعجب کردم با این همه درد که بیشتر شده چرا هنوز ۲ سانتم اونجا هم نوار قلب دادم خوب بود اما چون درد داشتم و انقباض ثبت شد بستری شدم ساعت ۱۰ شب برای زایمان طبیعی عصر قبل از اینکه بیام بیمارستان دکترم گفت روغن کرچک بخور و مایعات و غذا نخور یا خیلی سبک منم روغن خورده بودم خیلی روان شدم اسهال معده مم خالی بود گفتن آبمیوه و کیک بخور برای nst دردام هی داشت بیشتر میشد با فاصله کمتر تا ساعت ۱۲ شب درد داشتم اومد برام آمپول فشار زد دوباره معاینه کرد گفت ۳ سانتی تقریبا و دردام خیلی زیاد بود اما باز یه جوری تحمل میکردم تا اینکه ده دقیقه بعدش اومد آمپول فشار زد یعنی ساعت شد ۱۲:۳۰ من حس کردم دارم میمیرم از درد وحشتناک بود زنگ زدن دکترم خودشو رسوند
مامان اسرا مامان اسرا ۳ ماهگی
سلام بچه ها تجربه زایمانمو میگم هم یادگار بمونه هم برا شما بدرد بخوره
من چهل هفته شده بودم و زایمان دومم بود هر کار میکردم دردام شروع نمیشدن تا یه روز به فکر زایمان اولم رفتم که تو زایمان اولم زعفران خورده بودم که دردام شروع شدن و رابطه داشتم ولی این سری اصن علاقه نداشتم به رابطه و بی میل بودم تا مجبور شدم یکبار رابطه برقرار کردم یک روز بعدش
رفتم پیاده روی نیم ساعت بعد که برگشتم یه دوش آب گرم گرفتم بعدشم یه فلاکس چایی زعفران خوردم و کمرو دلمو با روغن زیتون ماساژ دادن ساعت 7 بعدش ساعت 11 شب دردام شروع شدن و من باور نداشتم که بچه ام بدنیا میاد صبر کردم تا صبح شد صبح به مامانم زنگ زدم گفتم بیاد خونه من تا من می‌خوام برم بیرون بهش نگفتم که درد دارم بلاخره مامانم اومد تو خونه با مادرشوهرمو و دخترم تو خونه بودن منم گفتم می‌خوام برم بیرون و بهشون نگفتم که درد دارم اومدم شوهرمو زنگ زدم رفتم پیش دکترم
دکتر همین که سنو کرد گفت وقت زایمان نیست برو خونه ۲ هفته دیگه بیا منم گفتم من درد زایمان رو دارم گفتن برو معاینه دامن انجام بده همین که معاینه دامن و دکتر خودم انجام داد گفت رحمت 8 سانته کلن بازه چجوری تحمل کردی درداتو گفتم شیر خوردمو زعفران که دردام کاهش پیدا کنن
گفتن همراه زنونه داری گفتم نه تنها اومدم حتا ساک بیمارستان و نیاوردم با شوهرم تنها اومدم گفت زنگ بزن که برم بیارن ساکتو و برو این دارو هارو بیار که بستری بشی منم با خیلی استرس به مادر شوهرم زنگ زدم گفتم که با مامانم بیان بیمارستان که بچه بدنیا میاد و اونا اومدن منم رفتم داروهامو گرفتم شوهرمو رفت برام چند تا آبمیوه و کباب گوشت آورد
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۹
بالاخره مهمونی تموم شد و من هرروز با ذوق و استرس منتظر سونو انومالی و تکون خوردنای دخترم بودم چون جفتم قدامی بود چیزی حس نمیکردم.هفته ی ۱۷ بارداری تو ماشین صندلی رو داده بودم عقب و لم داده بودم و دستم روشکمم بود که برای اولین‌بار ماهلینو احساس کردم شبیه حرکات روده و گاز روده بود اما میدونستم گاز نیست هیجان زده شده بودم باورم نمیشد دارم حسش میکنم از اونموقع به بعد حسم روز به روز قوی تر میشد و ۱۸ هفته کامل که شدم برای سونو انومالی رفتم خیلی ذوق داشتم که اینبار قرار دست و پای کوچولوشو ببینم بر عکس سونو انتی که خانوم خواب تشریف داشت تو انومالی به شدت شیطونی میکرد شوهرم از سونو فیلم گرفت و هنوزم شبا میشینم و تکونای دست و پای کوچولوشو نگاه میکنم و قربونش میرم دکتر دونه به دونه ی انگشتاشو نشونم داد،لباش و بینیش،قلب کوچولوش و همه ی اعضای بدنش اخ که من به قربون تک تک سلولای بدنت بشم مادر.تو اوج سرخوشی بودم که باز شوهرم شوخی شوخی به دکتر گفت مطمئنید دختره؟؟؟دکتر گفت اره و بازم شوهرم گفت تا دنیا نیاد من که باورم نمیشه و بازم این حرف درباره ی جنسیت قلبمو مچاله کرد اما به روم‌نیاوردم و با شوخی ردش کردم.شوهرم انگار اصلا تصوری از دختر دار شدن نداشت چون اکثر بچه های خانوادشون پسرن و انگار براش غیرقابل باور بود.اخرای سونو دکتر طول سرویکسمو اندازه زد و پرسید تو انتی چقدر بوده از لحنش نگران شدم تو انتی طول سرویکسم ۳۳ بود و انومالی شده بود ۳۱ دکترسونوگرافی گفت بهتره که سونو واژینال بشم و تازه استرسای من درباره طول سرویکسم شروع شد
مامان فسقل بچه مامان فسقل بچه ۱ ماهگی
پارت۳✅
منم دوباره رفتم داخل زایشگاه و گفتم بهم توپ بدین تاورزش کنم
اینجا دیگه دردا کم کم شروع شده بودن
حین پیاده روی هم درد داشتم،وقتی دردا میگرفت سعی میکردم استپ نکنم و به راهم ادامه بدم(همون موقع که عکس کفشم رو‌فرستادم‌براتون و گفتم اینجوری راه برین😃)
صورتم رو جمع میکردم از درد اما ادامه میدادم.دردا خیلی کوچولو بودن،زیاد نبود
توپ رو تحویل گرفتم و روش نشستم و دورانی خودمو روش چرخوندم.به چپ و راست باسنم رو میبردم.هروقت انقباض داشتم روی توپ بپر بپر میکردم

بعدش بلند شدم و اسکات زدم
به مامانمم زنگ زدم که احتمالا من امروز بستری میشم.خودتو برسون
۱ساعت راه داشت تا بیاد بیمارستان
من همینجوری ادامه میدادم.ورزشای دیگه هم انجام میدادم.
ماماصدام زد بیا تا معاینت کنم
معاینه کرد و گفت نزدیک ۴سانتی. خوبه
دکتر رفته بود مطبش
بهش زنگ زد گفت شرایط بیمار اینجوریه.این اندازه هست و دردهم داره
دکترگفت بستری بشه
به مامانم زنگ زدم وگفتم میخوام بستری بشم
به همسرمم زنگ زدم گفتم گشنمه و قراره بستری بشم برام ناهار بگیر.دیگه اون رفته بود دنبال ناهار.خودم‌رفتم پذیرش کارا رو انجام بدم.
رفتیم برای رگ گیری
پارت بعدی...