تجربه بارداری ۷
دوروز مونده به اینکه نتیجه ی سلفری بیاد مامانم زنگ و زد پرسید جواب ازمایشم اومده یا نه منم گفتم دوروز مونده هنوز مامانم اصرار کرد زنگ بزنم ازمایشگاه بپرسم یکم مقاومت کردم اما برای اینکه ناراحتش نکنم گفتم باشه زنگ زدم ازمایشگاه و در کمال ناباوری گفت اماده س نمیدونم چطور لباس پوشیدم و چی پوشیدم ۵ دقیقه بعد تو ازمایشگاه بودم و منتظر بودم جواب ازمایشمو پرینت بگیرن جواب ازمایشو که گرفتم نشستم رو صندلی و سعی کردم بخونمش اما از هیجان اصلا مغزم درست کار نمیکرد فقط متوجه شدم که از نظر هر سه تا سندروم بچه سالمه اما برای مطمئن شدن برگه رو دادم به دکتر ازمایشگاه از اون خواستم نتیجه رو بگه دکتر هم گفت بچه کاملا سالمه و دختره اینو که گفت اشکم دراومد و نشستم تو ازمایشگاه گریه کردن خیلی خوشحال بودم و باورم نمیشد حتی نمیتونستم بلند شم برم بیرون به هرسختی بود خودمو جمع کردم و رفتم بیرون زنگ زدم‌مامانم و با گریه بهش گفتم بچه سالم و دختره داشتم بال در میاوردم اون روز بهترین روز زندگیم بود مستقیم رفتم شیرینی فروشی و کیک تعیین جنسیت سفارش دادم بااینکه جنسیتو میدونستم دلم میخواست اون روز قشنگو ثبت کنم و چندتا عکس داشته باشم ازش انقدر هیجان داشتم که مستقیم رفتم خونه ی دوستم که شوهرشم پسرعموی شوهرم بود و برای فردا شبش دعوتشون کردم که برای تعیین جنسیت بیان در واقع جشنی هم درکار نبود فقط یه دورهمی ۴ نفره بود و میخواستم چندتا عکس یادگاری داشته باشم.میدونستم تا فردا شب طاقت نمیارم و به شوهرم میگم تصمیم گرفتم یه جعبه سوپرایز درست کنم توش لباس دخترونه بذارم و بهش بدم سر ظهر بود و میخواستم قبل از اومدن شوهرم کارو جمع کنم اما لباس فروشیا بسته بود

۱ پاسخ

😍😍😍😍😍

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین ۶ ماهگی
تجربه بارداری ۶
وقتی به شوهرم گفتم حس کردم تو ذوقش خورد و بیشتر پسر دوست داره و یکم ناراحت شدم بابت این موضوع اما بیشتر با خودم کلنجار میرفتم خیلی دلم میخواست پیش بینی دکتر درست باشه و واقعا دختر باشه اما میترسیدم امید ببندم به دختر بودنش و خیالبافی کنم بعد بفهمم پسره خیلی حالم عجیب بود بااینکه قبل بارداری اصلا جنسیت برام مهم نبود اما یهو دلم هوای دختر بچه کرده بود دلم میخواست لباسای توری و گل گلی بخرم براش موهاشو شونه کنم باهاش عروسک بازی کنم ببرمش باشگاه و هزاران آرزوی دیگه بااینکه خواهر کوچیکتر داشتم و خیلی از اینا رو تجربه کرده بودم اما به شدت دلم میخواست دوباره تکرارشون کنم.روز بعد از سونو با جواب سونو رفتم ازمایشگاه هم سلفری دادم و هم چندتا ازمایش دیگه قرار بود ۳ هفته بعد جواب سلفری بیاد چندروز بعد خانواده شوهرم از شهرستان اومدن و چندروزی مهمون ما بودن و قطعیای برق و اب شروع شده بود منم امتحانای پودمان اموزگاری رو داشتم یکم سخت میگذشت بهم و برای اولین بار تهوعا شروع شد بدترین تهوع عمرم بود حتی اب هم نمیتونستم بخورم خوردن یه لیوان اب برام ارزو شده بود دکتر برام دوتا سرم و چندتا امپول و قرص زنجبیل نوشت و بعد از ۴ روز حالم خوب شد.اولین سرم رو که رفتم بزنم خانمی که مسئول تزریقات بود ازم پرسید بچه ت چیه گفتم نمیدونم گفت من مطمئنم دختره و باز قلب من اونجا شروع به تپش کرد و اشک تو چشم جمع شد یکم حس مظلومیت و غصه داشتم که انگار فقط خودم دلم میخواد بچه دختر باشه همه ی خانواده و اطرافیان میگن پسره فقط از دو نفر غریبه احتمال دختر بودنو شنیده بودم و برام حس عجیب و سنگینی بود
مامان ماهلین مامان ماهلین ۶ ماهگی
تجربه بارداری ۵
برای سونو انتی لحظه شماری میکردم و شروع به خوردن اکتی ناتال کرده بودم و تو این مدت در باره ی غربالگری ها تحقیق میکردم تصمیم گرفتم سلفری بدم دل تو دلم نبود که از سلامت و جنسیت بچه با خبر بشم حدس و گمانای همه درباره ی جنسیت بچه شروع شده بود من اصلا ویار نداشتم و چهرم هیچ تغییری نکرده بود اخلاقم بهتر شده بود فقط گاهی بی دلیل گریم میگرفت و تنها که بودم گریه میکردم همه میگفتن بچه پسره و داشتن درباره اسمش تصمیم میگرفتن من اما ته دلم یه دختر کوچولو میخواستم یکی که بشه رفیقم و هرچی که بلدمو یادش بدم یکی که دستشو بگیرم و کمکش کنم به آرزوهاش برسه کسی که ادامه ی خودم باشه و خیلی خوشبخت تر از من میخواستم هرچی بلدم و همه ی توانمو بذارم که یه دختر شاد و خوشبخت و موفق روی زمین راه بره چیزی که خیلی تلاش کردم باشم و شدم اما میخواستم اون از من خیلی بهتر باشه.از دکترم خواستم برام سلفری بنویسه و بالاخره روز سونو انتی رسید دل تو دلم نبود تو سونوانتی بچه خواب بود و تکون نمیخورد با چندتا شکلات و یکم اب سرد و پیاده روی بالاخره بیدار شد و سونو انجام شد خداروشکر هم ضخامت انتی هم تیغه ی بینی نرمال بود خیلی سعی کردم نپرسم اما طاقت نیاوردم و از دکترسونو پرسیدم حدسش درباره ی جنسیت چیه دکتر گفت احتمالا دختره اما الان خیلی زوده برای تشخیصش اینو که گفت دلم ریخت و اشک تو چشم جمع شد اولین کسی بود که گفت احتمال داره بچه دختر باشه قبل از اون حتی یک نفرم احتمال دختر نمیداد
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 1️⃣4️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه انومالی اینجوری پیش رفت و یه چیزی که یادم رفت بگم دوباره بحث جنسیت بود اینبار قبل از سونو کلی به شوهرم التماس کردم حق نداری بپرسی بچه چیه درسته احتمال دادن ولی قطعی نیست اما تو این سونو قطعی مشخص میشه
و اون همچنان میگفت دختره و پایبند به حرفش بود
و وقتی امدم بیرون بهم گفت چی شد راجبه غده تو سرش که گفتم کلی اعصابش ریخت بهم چشاش قرمز شد و کلی نگران شد و گفتم پارت قبل راجبش خوندم و گفته بودن برطرف میشه و همین باعث شد یکم اروم تر بشه
من با کل فامیل قطع ارتباطم که خب دلیلای خودمو دارم حتی با خانواده خودم جز خواهر شوهرم که فقط با اون رفت و امد دارم و مشتاقانه منتظرم بود بدونه جنسیت بچه چیه و بهش گفته بودم هر موقع فهمیدم با کیک و بادکنک و اینا میام پیشت بهت میگم و اونم منتظر بود به شوهرم گفتم یه بادکنک تعیین جنسیت بگیر تا من برم کیک بگیرم نمیشد شوهرم رو بفرستم کیک بگیره چون قطعی جنسیت رو میفهمید و منم میخواستم کیک صورتی بگیرم
خلاصه گرفتیم و من بادکنک رو اماده کردم شب شوهرم از سرکار برگشت و رفتیم پیش خواهر شوهرم و شوهرم منتظر بود ببینه چه رنگی از بادکنک میاد بیرون
و بلههه همونجور که انتظار داشت کاغذ صورتی خونه رو پر کرد و با چند تا فیلم و عکس ساده جشن تعیین جنسیت ما تمام شد
و خب برگردیم سر ماجرای طول سرویکس ...
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 1️⃣0️⃣ از تجربه های بارداریم
از مطبش امدم بیرون و برای شوهرم ماجرا رو گفتم از خشک و سرد بودنش اونم گفت خب بگرد عوضش کن اگر میدونی گفتم زیاد مهم نیست چه فرق میکنه بعد هم من کلا نمیدونم کی خوبه فعلا با همین کنار میام و بهش گفتم هر موقع تونست بره و برام نوبت برای انتی بگیره
حدودا ۱۳ هفته و اینا برام نوشته بود و گذشت و تاریخش فرا رسید
رفتم و انتیم رو دادم از قبل کلی خونده بودم راجبش و میدونستم باید چیزای نفاخ از قبل نخورم و قبل سونو چیز شیرین بخورم اما خب ازمایش هم داشتم و نمیتونستم به زمان دیگه ای موکولش کنم و برای ازمایش هم باید ناشتا میبودم برای همین اول رفتم ازمایشگاه و باهاش صحبت کردم نمیدونم بابت کدوم فاکتور ازمایش باید ناشتا میبوذم دقیق یادم نیست منشی ازمایشگاه هم با دکتر صحبت کرد و تصمیم گرفت یه سرنگ خون اضاف ازم بگیره ولی بهم گفت بعد سونو باز بیا پیشم فک میکردم قراره بعد سونو باز خون بگیره ازم اما اینجور نبود و فقط بعد سونو رفتم و یه فرم پر کردم و سونو رو نشونش دادم و از خوب بودن سونو که مطمئن شد دیگه گفت خون لازم نیست همون اوکیه
خب از خود سونو که بخوام بگم بعد ازمایش یه کیک و رانی خوردم اما خیلی مونده بود تا نوبتم بشه برای همین تو اون فاصله یه نوشابه هم خوردم اما حالت تهوع پدرمو در اورده بود یه بار هم بالا اورده بودم اما باز نوشابه خوردم که وقتی میرم حتما تو یه بار تموم شه مجبور نشم دوباره تکرار کنم
بلاخره نوبتم شد با یه مثانه ی پر که داشت میترکید😂🤦🏻‍♀️ چون گفته بودن پر باشه مثانه و یه حالت تهوع شدید ....
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 1️⃣1️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه رفتم داخل و دراز کشیدم رو تخت استرس اینو داشتم که نکنه بیدار نباشه و همکاری نکنه و بخوام دوباره تکرار کنم
ولی خب خداراشکر اینجوری نشد و دیگه تو سونو معلوم بود که یه بچست یه بچه ای که داشت درون من رشد میکرد حس تازه و عجیبی بود حس مادر شدن
تکون خوردن دست و پاهاش رو نشونم داد اون نیم رخ قشنگش و یه موضوعی که از همه مهم تر بود جنسیتش خیلی کنجکاو جنسیتش بودم همسرم همون اول عاشق دختر بود همیشه میگفت سالم باشه دختر باشه برای من فرق نمیکرد بیرون اتاق منتظر بود که من بیام بگم دختره از دکتر پرسیدم همه چیز خوبه گفت اره مشکلی نیست گفتم جنسیت معلومه گفت دقیق نه اما احتمال ۶۰ درصد دختره خب ادم نمیشد به همین اکتفا کنه چون گاهی صد در صد ها هم خطا دارن اما خوشحال شدم خواستم اول به همسرم نگم اما نذاشت بهش گفتم بهم نگفت که جنسیت چیه میشناخت منو میدونست دارم الکی میگم و اونم پر رو خندید گفت من که میدونم دختره اما اگر نگی دکتر چی گفت میرم خودم میپرسم دیدم چارشو نمیتونم بکنم گفتم احتمال دختر داده ولی خب هنوز معلوم نیست دقیق تا سونو بعدی
خیلی خوشحال شد از خنده و خوشحالی لپاش گل انداخته بودن 😂
میگفت من از خودم مطمئنم و میدونم چیکار کردم 😂🤦🏻‍♀️
خلاصه ....
🛑شما ری اکشن همسرتون موقع فهمیدن جنسیت و بارداریتون چی بود دوست داشتید بگید 😁
مامان سوفیا 🩷 مامان سوفیا 🩷 ۱ ماهگی
مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 مامان 🩷لِیلی کوچولو🩷 ۱۲ ماهگی
قسمت نوردهم
رها

من که پاک فراموش کرده بودم یدفعه فکری به سرم زد و مثل فنر از جام پریدم :
- همینه خودشههههه !
چشمامو گرد کرده بودم از هیجان و دوباره نشستم روی نیمکت پارک دستمو گذاشتم پشت مامانم و با هیجااان گفتم:
- شما باید بهش زنگ بزنی که طبیعی تر بشه. بهش بگو قرارمون امشب ساعت۸ توی حرم هست یادتون نره .من با رها میایم شما خودت بیا .
مادرم تماس گرفت و قرار رو جور کرد و همسرم هم موافقت کرد و قرار شد شب ساعت۸ بریم حرم و من از فکر اینکه میخوام سوپرایزش کنم یه لحظه هم نیشم بسته نمیشد .
با هم رفتیم آزمایشگاه که جواب رو بگیریم، یاد روزی افتادم که من ازدواج نکرده بودم و حتی هنوز کیست نساخته بودم و عملی در کار نبود یکی از دوستام بهم زنگ زد میای بریم ازمایشگاه؟من فکر میکنم باردارم و نمیخوام با شوهرم برم که بفهمه! و با چه ذوقی تا جوابش اماده بشه باهم رفته بودیم توی همون پارک و قدم زده بودیم و بعد که جواب ازمایش رو گرفتیم و مثبت بود و خوشحالی و ذوق دوستم رو دیدم با خودم گفته بودم: « یعنی منم همچین روزی رو تجربه میکنم!؟»
وقتی جلوی باجه پاسخ دهی رسیدم اسمم رو گفتم و جواب ازمایش جلوی دستش بود تا گرفتم عدد بتا رو نگاه کردم : ۲۹۱
برای کسی که روز موعد آزمایش داده بود خوب بود! با خوشحالی به مامانم رو کردم دیدم با لبخند بی جون و چشمای نگرانی داره نگاهم میکنه هنوز باور نداشت با صدای خوشحالی گفتم:
- قربونت برم مامان جووون شدی باور کن دیگه مثبتههههه
ولی انگااار نه انگار بنظرم فکر میکرد من اسکیزوفرنی شدم و برای همین خودش از اقای مسئول پرسید:
- دخترم میگه این مثبته ، شما ببینین چیه جوابش
اون اقا هم خندید گفت : « بله حاج خانوم مثبته مبارک باشه بریم پیش دکتر امضا کنه براتون.»
مامان ماهلین مامان ماهلین ۶ ماهگی
تجربه بارداری ۸
به زور یه جا پیدا کردم که باز بود اما لباساش باب میلم نبود یه جفت جوراب توری دخترونه و چندتا گل سر و لاک کوچولو گرفتم و جعبه رو کردم یکمم به خودم رسیدم شوهرم که اومد اصلا انتظار نداشت اون روز جواب ازمایشو گرفته باشم حسابی سوپرایز شد و واکنشش خیلی خوب بود اما من ته دلم میدونستم دلش پسر میخواست و این یکم ناراحتم میکرد بالاخره با خانواده هامون زنگ زدیم و بهشون گفتیم خانواده شوهرم تبریک گفتن و بین حرفاشون گفتن ما هردوجنسیتو داشتیم فرقی نداره و اشکال نداره و این حرف رو دلم سنگینی کرد بااینکه خیلی دوستشون دارم و براشون احترام قائلم اما این حرفو نتونستم فراموش‌کنم میدونم نمیتونن دخترمونو دوست نداشته باشن یا اگر بعد ها پسری بیاد فرق‌نمیذارن اما این حرف برام سخت بود شایدم چون همه میگفتن پسره و منم چیزی نمیگفتم فکر کرده بودن خودم پسردوست دارم و میخواستن ناراحت نباشم اما به هرحال امیدوارم این حرف از دلم پاک بشه.تنها کسی که خیلی خوشحالی کرد بابام بود با ذوق زنگ زد گفت نمیدونی دختر داشتن چقدر کیف میده و انقدر قشنگ و با ذوق حرف میزد که اشکمو در آورد و نمیتونستم حرف بزنم دیگه از اون روز چندبرابر عاشق بابام شدم انگار تازه فهمیدم واقعا چقدر منو دوست داره حتی الان که دارم مینویسمم اشکام بند نمیاد
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت پنجم
نذاشتن برم خونه چون گفتن شرایط بستری رو داری منم تماس گرفتم با همسرم که بیرون بود (جیگرمم براش کباب شد دو ساعتی بود بیرون تو سرما وایساده بود همینجوری راه می‌رفت و استرس داشت هر چقدر بهش گفتم بیا تو اتاق انتظار گفت اینجوری تو هوای آزاد حالم بهتره)
بهش گفتم بره وسایل رو از خونه بیاره مادرمم بیاره که قراره بستری بشم
تو این مدت منم پیاده روی میکردم با اینکه دردام بیشتر شده بود اما چون من پریودی های دردناکی داشتم برام قابل تحمل بود.مادرم که اومد باز صدا زدن اتاق معاینه و معاینه شدم اما تغییر نکرده بودم همون سه بودم . اما دیگه پرونده برام باز کردن و بستری شدم. لباس مخصوص رو مادرم از همسرم گرفت و آورد پوشیدم . لباس هامم گذاشتم تو پاکت تا موقع برگشت از بیمارستان همونارو بپوشم رفتم یه چند دقیقه ای نشستم تا خدمات بیاد و منو ببره . تو این حین مادرم یه عکس ازم گفت با لباس زشت صورتی بیمارستان و قیافه ای داغون و مچاله شده از درد😁 قشنگ تو عکس انگار مفصل کتک خوردم.😂 نگهش داشتم بعدها به دخترم نشون بدم روز زایمان چه حالی داشتم🥲. خدمات اومد یه شنل بهم دادن پوشیدم و نشستم رو ویلچر تا برم بخش زایمان. دم آسانسور خانواده همسرم و همسرم هم اومدن دیدنم و کلی قوت قلب دادن و پدر شوهرم از قبل کلی رفته بود سفارش من رو به هر کی تو بیمارستان تونسته بود کرده بود (خدا حفظش کنه همیشه دعاگوشم) همسرم که هیچی نمی گفت فقط غمگین نگام میکرد و معلوم بود استرسش ده برابر منه رنگشم پریده بود. خودش و خانوادش سابقه بستری شدن تو بیمارستان رو داشتن به خاطر دلایل مختلف برای همین می‌گفت از فضای بیمارستان و اون حال و هواش و بوش دیگه بدم میاد.
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 1️⃣8️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه شنبه بلاخره رسید صبح رفتم ازمایش دادم و کلا دیگه ازمایشه برام مهم نبود چون فهمیده بودم مشکلم تو سونو چیه و رفتم بیمارستان دوباره سمت زایشگاه یه ماما دیگه بود بهش جریانمو گفتم و کلا خیلی هم حالم بد بود خیلی نگران بودم و کل این مدت فقط کارم گریه شده بود سونو رو نشونش دادم و طبق بار قبل اینم ازمایشا و سونو هامو چک کرد و کلا انگار چیزی بلد نبود سنش هم بالا بود نمیخورد دانشجو باشه ولی کلا به هر حال نمی‌دونم
خودم بهش گفتم که تو سونو فانلینگ دیده شده و تازه فهمید گفت خب باشه بذار به دکتر زنگ بزنم شرایطت رو بهش بگم
زنگ زد به دکتر و کلی هم منو اونجا منتظر گذاشت و بلاخره بعد یک ساعت اینا کارمو راه انداخت و دکتر بهش گفت که معاینش کن اما خیلی اروم و اونم گفت باشه اروم معاینه میکنم دکتر
خلاصه برای بار دوم من تو ۲۰ هفته معاینه شدم و گفتم خب بار قبل درد ندلشت و اون ماما خیلی اروم انجام داد اینو که دیگه دکتر سفارش کرده حتما اروم انجام بده پس کلا اصلا درد نداره
چشمتون روز بد نبینه خدا خیرش نده کاشت ناخن داشت و چنان افتاده بود روم معاینه میکرد انگار قرار چی کشف کنه اون داخل افتاده بود رو زانو هام و و خلاصه خیلی دردم امد و خیلی بی ملاحظه گفت یک سانت بازه دهانه رحمت و همین جملش کافی بود که حال خراب منو هزار برابر خراب تر کنه سکوت کردم و شلوارم رو پوشیدم و کفشم هم همینطور
و از تخت امدم پایین رفتم رو صندلی نشستم و گفت منتظر بمون تا به دکتر خبر بدم. نشسته بود روم نمیشد گریه کنم اونجا یهو یه حس جدید و تازه ای امد سراغم چشمام داشت سیاهی میرفت تاحالا هیچوقت اینجوری نشده بودم....
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 4️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه گفتم که اون هدفش این بود که من اول پریود شم
بهش گفتم اگر امکانش هست این امپولی که باعث میشه پریود شم رو نزنم فعلا یه هفته دیگه صبر کنم شاید خود به خود پریود شدم اونم قبول کرد و گفت موردی نداره
خب راجب اون قرص و امپول که گفتم همون موقع بهم پیشنهاد ای یو ای داد دکتر چون در واقع تخصص اصلیش نازایی و ای یو ای و ای وی اف بود و خب من مسلما چنین چیزی نمیخواستم حتی نمیدونستم چی به چیه گفتم باید با همسرم یه مشورت کنم برگردم گفت باشه رفتم به شوهرم گفتم دست و پا شکسته میدونستیم چیه اما دقیق نه زدیم گوگل خوندیم و هر دو هم مخالف بودیم رفتم و بهش گفتم که نه ای یو ای نمیخوام انجام بدم و اونم گفت باشه و برام این قرص و امپول رو داد قرص لتروفم و امپول سینال اف هر دو برای تحریک تخمدان بودن که قرص رو بهم گفت از روز پنج پریودیت ۳ تا روزانه بخور کلا ۱۵ تا بود البته اگر اشتباه نگفته باشم و امپول هم نمیدونم دو تا یا سه تا بود که بهم گفت دقیقا سر ساعت شش در فلان تاریخ بزن و دقیقا خودش هم ساعت هم تاریخ رو بهم داد و منم رعایت کردم و سر تاریخ امپول زدم و سر ساعت قرص خوردم نمیدونم شاید تنبلی تخمدان داشتم یا هر چیزی ولی تو ازمایشا بهم گفته بود چیزی نیست و از اون ور هم بعدش هم اسمی نیورد که مشکل چیه و منم نفهمیدم ولی حدسم همون تنبلی تخمدان بود
خلاصه بهم گفته بود بعد از تموم شدن اینا بیا دوباره مطب که یه دارو دیگه بهت بدم ولی خب قبل از اینکه اون دارو رو بده که یه امپول بود باید اول معاینه میکرد پس دوباره رفتم پیشش برای معاینه داخلی دوم...
مامان ماهلین مامان ماهلین ۶ ماهگی
تجربه بارداری ۱۰
نتیجه ی سونو رو برای دکترم فرستادم و دکتر گفت خوبه ازش درباره طول سرویکس پرسیدم گفت مشکلی نداره اما از ذهنم بیرون نمیرفت ازش خواستم سونو واژینال بده ولی اصرار کرد نیازی نیست دو هفته بعد رفتم سفر و تو سفر یه بار لکه دیدم نگران شدم و به دکترم پیام دادم گفت اگر یکبار بوده نگران نباش و برام شیاف و سونو نوشت که اگر ادامه دار شد سونو بدم و شیاف بذارم اما لکه همون یکبار بود و تموم شد منم سونو رو ندادم هفته ی ۲۲ بارداری بودم که دیدم بچه تکون نمیخوره خیلی نگران بودم اولین بار بود که انقدر طولانی بی حرکت بود طاقت نیاوردم و رفتم سونو و خداروشکر حالش خوب بود اما من همچنان نگران طول سرویکسم بودم و خودم درخواست دادم که طول سرویکسمو شکمی اندازه بزنن که دیدم شده ۲۷ و نگران تر شدم اما همچنان دکترم معتقد بود مشکلی نیست حتی شیاف هم برام تجویز نکرد دو هفته بعد رفتم پیش دکتر دیگه و اون برام سونو واژینال نوشت تو هفته ی ۲۴ بارداری طول سرویکسم شده بود ۲۴ و بالاخره بعد از ۳بار دکتر عوض کردن تو هفته ی ۲۶بارداری با طول سرویکس ۲۳ پساری گذاشتم و مصرف شیاف پروژسترون رو شروع کردم