تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت پنجم
نذاشتن برم خونه چون گفتن شرایط بستری رو داری منم تماس گرفتم با همسرم که بیرون بود (جیگرمم براش کباب شد دو ساعتی بود بیرون تو سرما وایساده بود همینجوری راه می‌رفت و استرس داشت هر چقدر بهش گفتم بیا تو اتاق انتظار گفت اینجوری تو هوای آزاد حالم بهتره)
بهش گفتم بره وسایل رو از خونه بیاره مادرمم بیاره که قراره بستری بشم
تو این مدت منم پیاده روی میکردم با اینکه دردام بیشتر شده بود اما چون من پریودی های دردناکی داشتم برام قابل تحمل بود.مادرم که اومد باز صدا زدن اتاق معاینه و معاینه شدم اما تغییر نکرده بودم همون سه بودم . اما دیگه پرونده برام باز کردن و بستری شدم. لباس مخصوص رو مادرم از همسرم گرفت و آورد پوشیدم . لباس هامم گذاشتم تو پاکت تا موقع برگشت از بیمارستان همونارو بپوشم رفتم یه چند دقیقه ای نشستم تا خدمات بیاد و منو ببره . تو این حین مادرم یه عکس ازم گفت با لباس زشت صورتی بیمارستان و قیافه ای داغون و مچاله شده از درد😁 قشنگ تو عکس انگار مفصل کتک خوردم.😂 نگهش داشتم بعدها به دخترم نشون بدم روز زایمان چه حالی داشتم🥲. خدمات اومد یه شنل بهم دادن پوشیدم و نشستم رو ویلچر تا برم بخش زایمان. دم آسانسور خانواده همسرم و همسرم هم اومدن دیدنم و کلی قوت قلب دادن و پدر شوهرم از قبل کلی رفته بود سفارش من رو به هر کی تو بیمارستان تونسته بود کرده بود (خدا حفظش کنه همیشه دعاگوشم) همسرم که هیچی نمی گفت فقط غمگین نگام میکرد و معلوم بود استرسش ده برابر منه رنگشم پریده بود. خودش و خانوادش سابقه بستری شدن تو بیمارستان رو داشتن به خاطر دلایل مختلف برای همین می‌گفت از فضای بیمارستان و اون حال و هواش و بوش دیگه بدم میاد.

۳ پاسخ

اینجا که گفتی همسرم از استرس ایستاده بود تو سرما قشنگ تصورم از همسرم تو روز زایمانم اینه بیچاره خیلی می‌ترسه برام
و روزایی مثل الان که همش سرکاره بالای چهار بار زنگ میزنه همش توصیه می‌کنه

منتظر قسمت بعدم🫠

منم پریودهای دردناکی دارم😢😢

سوال های مرتبط

مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت دهم
(توی پرانتز این رو بگم که بعد از دنیا اومدن دخترم من به شدت پاهام شروع کرد لرزیدن و هیچی در این باره نشنیده بودم ! بعد ها خوندم به خاطر فشار زیادی که از روی اعصاب لگن برداشته میشه همچین اتفاقی میوفته) بعد اومدن از دستشویی دراز کشیدم و پتو برام آوردن ماما از تو خوراکی هام دو تا خرما گذاشت دهنم (همون مامایی که کارای دخترم رو میکرد). دخترم رو هم که برده بودن برای معاینه اولیه ، آوردن برای شیر دادن. مامانم هم اجازه دادن با پوشیدن لباس مخصوص و کاور کفش بیاد داخل اتاق پیشم یه لحظه من رو ببینه . با اینکه اجازه بردن گوشی داشتم یادم رفته بود گوشی ببرم! شوهرم انقدر به مادرم زنگ زده بود که مادرم تا اومد تو اتاق زنگ زد شوهرم گفت بیا باهاش حرف بزن ده بار زنگ زده حالت رو پرسیده (اقایون همون بیرون میموندن و فقط همراه های خانم اجازه داشتن توی اتاق انتظاره قبل اتاق های لیبر بمونن تا بعد زایمان یا با اجازه ماما تا موقع قبل زایمان برن پیش زائو هاشون) بعد از حرف زدن با هم و کلی لوس بازی ، از اون تشکر از من نه کاری نکردم خواهش میکنم 😂😂عکس از بچه گرفتیم برای شوهرم فرستادیم و در این حین فسقلی کلی شیر خورد و واقعا برام تجربه اول شگفت انگیز بود .چون بخش شلوغ بود تا خالی شدن تخت ها دیگه تقریبا ده بود رفتیم توی بخش با نی نی و داستان دو ساله ما شروع شد 😍🌹
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #2

من فکر میکنم زایمان طبیعی خوب به چندتا فاکتور مهم بستگی داره تا اون تجربه برات خاطره خوبی بشه،
1)ژنتیک خانوادگی خوش زایمان بودن
۲)آمادگی ذهنی و جسمی داشتن
۳)انتخاب بیمارستان مناسب و حتی الامکان مامای خصوصی خوب
خب ازین شرایط من تقریبا هیچکدوم رو‌ نداشتم و اشتباهم اینجا بود، تا هفته ۴۰ هیچ دردی نگرفتم و سر یه سانت مونده بودم، همسرم رفته بود شهر دیگه و من از دو هفته قبل زایمان تنها بودم و متاسفانه بیمارستانی که رفتم با اینکه اونجا ماما خصوصی هماهنگ کرده بودم اما گفتن تا وقتی نرسی به ۳ سانت نمیاد، تجهیزاتشونم کامل نبود با اینکه نیمه خصوصی بود، به اصرار خودم برای ۴۰ هفته و ۳ روز نامه گرفتم برای بستری و زایمان با امپول فشار دکتر بهم گفت ناهارت رو‌ بخور و برو بیمارستان، وقتی رفتم نامه رو دادم یه ماما گفت بخواب معاینه ات کنم، معاینه کرد گفت یه سانتی بعد شروع کرد یه مقدار با خشونت ور رفتن و یکمی خون اومد ازم گفت معاینه تحریکیت کردم زودتر باز شی، بعد گفت بخواب رو اون تخت ازت نوار قلب جنین بگیرم، همون حین هم مادرشوهرم که همراهم بود رفت برام وسایل بیمارستانی رو تهیه کرد اورد...
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان سورنا مامان سورنا ۳ ماهگی
تجربه سزارین اولم پارت ۶:
وقتی رسیدیم خونه دیگه من تو خودم مچاله شده بودم و مادرم تعریف میکنه که شوهرم اومد تو خونه و با یه پوزخندی گفته که من تو ماشین از هوش رفتم و پدر شوهرم تو سرش میزنه و میاد تو کوچه و با وجود اندام ریز و قد کوتاهی که داره منو بغل میکنه و میاره تو خونه
زنگ زدن اورژانس اومد خونه و گفتن سریع باید بره بیمارستان و‌ من تو بیمارستان به هوش اومدم،
اون کش هایی که مثلا باید جلوی لخته شدن خون رو میگرفتن به هیچ دردی نخورده بودن و خون تو بدنم لخته شده بود و به ریه م رسیده بود
من اون شب باید میمردم،معجزه ای شد که این بیهوشی تو خواب یا نیمه شب اتفاق نیافتاده بود،همین الان دکترم بهم میگه تو دیگه علائم آمبولی رو میدونی و میخوام باهات روراست باشم که آمبولی کشنده س و اگه اتفاق بیافته منم کنارت باشم نمیتونم برات کاری کنم🥺
بعدها متوجه شدم که یکی از عوارض زایمان همین آمبولی هست و خیلی ها در موردش هیچی نمیدونن😢
خلاصه که بستری م کردن بدون اینکه بگن چه مشکلی پیش اومده،و منه خوش خیال که فکر میکردم یه تب و لرز ساده بوده همش فکر میکردم چند ساعت بعد مرخصم میکنن
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت چهارم
از هر روز بیشتر پیاده روی کردیم تقریبا یک ساعت و چهل دقیقه یا بیشتر شد. نیم ساعت آخر دیگه توان نداشتم و دیگه فشار سر بچه رو خیلی حس میکردم همسرم حس کرد مضطربم گفت تاکسی بگیریم سریع تر بریم خونه که گفتم نه همین مسیر هم پیاده برگردیم خونه تحمل میکنم. با هر بدبختی بود😅 برگشتیم خونه و مدارک رو برداشتم و رفتیم بیمارستان. با خودم گفتم میرم یه ان اس تی میگیرن به معاینه میکنن نهایت دیگه. چون دردام قابل تحمل بود و طبق تحقیقاتم 😂 میدونستم زیاد باز نشدم هنوز طبق الگوی درد هام. برای همین وسایلی که حاضر کرده بودم از هفته ی سی و چهارو برنداشتم. ساعت نه اینا بود رسیدم اورژانس مامایی بیمارستانم و شرح حال دادم.اول با دستگاه معمولی قلب بچه رو چک کرد و مشخصاتم رو نوشت.بعد فرستادنم اتاق ان اس تی گرفتن. رزیدنت زنان و زایمان انقباضاتم رو چک کرد و گفت که انقباضتت عالیه و منظمه بریم برای معاینه . معاینه که شدم گفت دو سانت و نیمی با دهانه رحم بسیار نرم و سر بچه کامل پایینه همون موقع معاینه تحریکی انجام داد که یه کوچولو درد داشت حقیقتا. بعد گفت همینجا تو راهرو برو پیاده روی و ورزش هایی که میگم رو انجام بده وقتی درد اومد سراغت. منم کامل به حرفاش عمل کردم و نیم ساعت چهل دقیقه ای گذشت که رفتم دستشویی و دیدم لباس زیرم کامل خونیه انگار که پریود شده باشم رفتم و بهش گفتم گفت مشکلی نیست و طبیعیه دوباره معاینم کرد گفت حدودا سه شدی.
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 1️⃣5️⃣ از تجربه های بارداریم
خلاصه وقتی فهمیدم طول سرویکسم خوبه دیگه رعایت نکردم و خونه که به شدت به هم ریخته بود رو تمیز کردم نزدیک به ۵ ساعت مدام سرپا بودم و از اون ور هم خیلی نشستم چون همسرم کار داشت در خونه یه هفته هر شب تا صبح کار میکرد و منم مدام تو این مدت فقط مینشستم پیشش بالای ۳،۴ ساعت و خلاصه همین فشارا تو یکی دو هفته باعث شد ۲۰ هفته دقیقا دو هفته بعد انومالی من درد شدید پریودی بگیرم که هی میگرفت و ول میکرد دو روز تقریبا درد داشتم اما گفتم احتمالا بچه داره جا باز میکنه از این حرفا چون اخریم بار سرویکسم خوب بود و مشکلی نداشتم برای همین شک نکردم
بعد دو روز یکم دردم اروم شد اما شوهرم یهو اصرار کرد که بریم دکتر و من هی میگفتم بخدا خوبم الان درد ندارم گفت باشه ضرر نداره بذار بریم ساعت ۹ و ۱۰ شب بود و تصمیم گرفتم برم زایشگاه
رفتم و بهشون گفتم که ۲۰ هفتم دو روزه درد پریودی دارم مدارک پزشکی مث سونوگرافی و ازمایشام رو چک کرد فشارم رو گرفت و بهم گفت میخوای معاینه کنم گفتم موردی نداره گفت نه اروم چک میکنم خب منم نمیدونستم خوبه یا بد ولی خب بعد فهمیدم نباید میذاشتم چون هفتم پایین بود ولی خب اروم معاینه کرد اصلا متوجه درد نشدم و گفت خوبه ولی سونو و ازمایش ادرار که ببینم عفونت داری یا نه هم برات مینویسم از شانسم سونو گرافی رو به روی بیمارستان باز بود و همون لحظه رفتم سونو رو انجام دادم....
مامان پناه مامان پناه ۴ ماهگی
پارت 2️⃣از تجربه های بارداریم
خلاصه رفت و امد برام سخت بود چون هر ازمایشی تایم خودشو داشت مثلا ازمایش تخمدان و پرولاکتین ازمایش اسپرم همسرم و از اون ور چون فقط روزای زوج بود و کار رو سخت تر کرده بود و منم محصل بودم نمیتونستم همش تو راه رفت و آمد و برو و بیا باشم خلاصه بیخیال شدم چون تو ازمایشام مشکلی نبود و همین برای من کفایت میکرد گذشت و وارد ۱۸ سالگی شدم اردیبهشت ماه
و امتحانای اخر سال هم شروع شده بود و منم سال اخرم بود و برام مهم بود و استرس گرفتم من همونجور خودم پریودی هام نا منظم بود و این استرس باعث شد پریود بشم اما برای اولین بار ۱۰ روز ادامه داشت و کل ده روز شدید بود و دقیقا وسط امتحانام بودم
امتحانام گذشت و و تموم شد منتظر بودم پریود شدم حالا یک ماه و خورده ای از پریودیم گذشته بود نه به ماه قبلش که ول کنم نبود نه به این ماه که نمیومد بعد از یک سال تصمیم گرفتم باز برم پیش دکترم ببینم چرا اینجوری‌ شدم الان دیگه ذهنم هم ازاد تر شده بود چون مدرسه تموم شده بود چون دیگه سه سال از ازدواجم گذشته بود و کم کم دیگه اطرافیان به شوخی میگفتن پس کی میخوای حامله شی برای ما که مهم نبود اما سوال بود چرا با وجود اینکه مشکلی نبود باز من هم پریودیم نامنظمه هم باردار نمیشم و کم کم داشتم نگران میشدم خلاصه رفتم پیش دکترم و ....
مامان نورا و نیلا❣️❣️ مامان نورا و نیلا❣️❣️ ۶ ماهگی
امروز خیلی سخت بود
دو تا بیمارستان رفتم
اول به اصرار شوهرم بیمارستان نزدیک رفتم (از این کارش خیلی حرصم گرفت که به خاطر ترافیک و جا پارک از اول منو بیمارستانی که دکترم هسن نبرد و خیلی اذیت شدم و مجبور شدم دوبار آن اس تی بدم)
آن اس تی گرفتم یکم انقباض نشون داد
همون موقع یه خانم ۲۳ هفته با درد زایمان زودرس آومد وکیسه آبش پاره شده بود و بنده خدا کنار من آنقدر درد داشت و جیغ زد و بردنش اتاق دیگه زایمان کرد خیلی ترسیدم و دست و پام می لرزید و فشارم افتاد پ خیلی براش ناراحت شدم
آخر به من گفتند باید بستری بشی و معاونت کنیم که اجازه معاینه ندادم و گفتم میرم بیمارستان خودم تا دکترم بیاد
بیمارستان خودم دوباره آن اس تی گرفت ولی خداروشکر انقباض نشون نداد ولی آزمایش دادم و معلوم شد عفونت ادراری دارم و دردهای به خاطر همون بوده
خداروشکر بستری نشدم ولی دکترم گفت برو استراحت مطلق
بازم خدایا شکرت
امیدوارم اون خانم هم خدا بچشو براش سالک نگه داره بنده خدا با ۳۷ سال سن و آی وی اف باردار شده بود و تازه سرکلاژ هم بود 😭
مامان سوفیا 🩷 مامان سوفیا 🩷 ۲ ماهگی