تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت دهم
(توی پرانتز این رو بگم که بعد از دنیا اومدن دخترم من به شدت پاهام شروع کرد لرزیدن و هیچی در این باره نشنیده بودم ! بعد ها خوندم به خاطر فشار زیادی که از روی اعصاب لگن برداشته میشه همچین اتفاقی میوفته) بعد اومدن از دستشویی دراز کشیدم و پتو برام آوردن ماما از تو خوراکی هام دو تا خرما گذاشت دهنم (همون مامایی که کارای دخترم رو میکرد). دخترم رو هم که برده بودن برای معاینه اولیه ، آوردن برای شیر دادن. مامانم هم اجازه دادن با پوشیدن لباس مخصوص و کاور کفش بیاد داخل اتاق پیشم یه لحظه من رو ببینه . با اینکه اجازه بردن گوشی داشتم یادم رفته بود گوشی ببرم! شوهرم انقدر به مادرم زنگ زده بود که مادرم تا اومد تو اتاق زنگ زد شوهرم گفت بیا باهاش حرف بزن ده بار زنگ زده حالت رو پرسیده (اقایون همون بیرون میموندن و فقط همراه های خانم اجازه داشتن توی اتاق انتظاره قبل اتاق های لیبر بمونن تا بعد زایمان یا با اجازه ماما تا موقع قبل زایمان برن پیش زائو هاشون) بعد از حرف زدن با هم و کلی لوس بازی ، از اون تشکر از من نه کاری نکردم خواهش میکنم 😂😂عکس از بچه گرفتیم برای شوهرم فرستادیم و در این حین فسقلی کلی شیر خورد و واقعا برام تجربه اول شگفت انگیز بود .چون بخش شلوغ بود تا خالی شدن تخت ها دیگه تقریبا ده بود رفتیم توی بخش با نی نی و داستان دو ساله ما شروع شد 😍🌹

۱۲ پاسخ

خوشبحال مردا کاش منم پسر بودم🥴

دمت گرم انشاالله یک زایمان دیگه عالی داشته باشی واقعا قشنگ توضیح دادی افتخار میکنم زایمان طبیعی تونستم انجام بدم

بعنوان یک مامان اولی خیلی وقته دنبال اینم تجربه زایمان طبیعی یک نفر رو کامل بشنوم و یذره خیالم راحت بشه که درست تصمیم گرفتم برای طبیعی، از خدا برای خانواده تون خیر و خوشی میخوام عزیزم

راستشو بخایی من مادر اصلی رو مادرایی ک طبعی بدنیا میارن میدونم چون معاینه تحریکی و زور فشارو برشو بخیه وووو خیلی سخته اونم منی ک حتی از معاینه ساده میترسم چ باشه پاینم دست کاری بشه
خداروشکر جفتتون سالمید

ممنون که تجربت رو برامون نوشتی
بعد زایمان کی از بیمارستان مرخص شدی؟
تو طبیعی چقد نگه میدارن؟

مثل یه رمان آموزنده بود واقعا 🤗🙂چه خوب توضیح دادین
خیلی روحیه گرفتم 🙂♥

وای چقدر خوب کع زایمانت اونقدرا سخت نبوده
من وحشت دارم🥲🥲🥲

وای خدا چقدر شیرینننن 🥺🥺با خوندن تمام پارت ها همش خودمو تصور میکردم با این که انقباض ها درد داره ولی واقا خیلی لحظه شیرینیه امیدوارم از منم به خوبی و خوشی بگذره و زودتر دخترمو بغل بگیرم 🥺🥺🥺

ای جانم خداحفظش کنه کوچولوتو همشوخوندم چ با حوصله نوشتی و چقد صبور بودی
برامنم دعا کن بتونم از پسش بربیام🥹

مرسی از تجربیاتت من مامان اولی هستم و تصمیمم زایمان طبیعیه🥲

عزیزم بیمارستانت کجا بود

اخی عزیزم بسلامتی
ممنون که تجربه زایمانتو انقدر با جزئیات وقت گذاشتی توضیح دادی🌸
من که روحیه گرفتم،انشالله منم بسلامتی و راحتی بتونم زایمان کنم😇

سوال های مرتبط

مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت پنجم
نذاشتن برم خونه چون گفتن شرایط بستری رو داری منم تماس گرفتم با همسرم که بیرون بود (جیگرمم براش کباب شد دو ساعتی بود بیرون تو سرما وایساده بود همینجوری راه می‌رفت و استرس داشت هر چقدر بهش گفتم بیا تو اتاق انتظار گفت اینجوری تو هوای آزاد حالم بهتره)
بهش گفتم بره وسایل رو از خونه بیاره مادرمم بیاره که قراره بستری بشم
تو این مدت منم پیاده روی میکردم با اینکه دردام بیشتر شده بود اما چون من پریودی های دردناکی داشتم برام قابل تحمل بود.مادرم که اومد باز صدا زدن اتاق معاینه و معاینه شدم اما تغییر نکرده بودم همون سه بودم . اما دیگه پرونده برام باز کردن و بستری شدم. لباس مخصوص رو مادرم از همسرم گرفت و آورد پوشیدم . لباس هامم گذاشتم تو پاکت تا موقع برگشت از بیمارستان همونارو بپوشم رفتم یه چند دقیقه ای نشستم تا خدمات بیاد و منو ببره . تو این حین مادرم یه عکس ازم گفت با لباس زشت صورتی بیمارستان و قیافه ای داغون و مچاله شده از درد😁 قشنگ تو عکس انگار مفصل کتک خوردم.😂 نگهش داشتم بعدها به دخترم نشون بدم روز زایمان چه حالی داشتم🥲. خدمات اومد یه شنل بهم دادن پوشیدم و نشستم رو ویلچر تا برم بخش زایمان. دم آسانسور خانواده همسرم و همسرم هم اومدن دیدنم و کلی قوت قلب دادن و پدر شوهرم از قبل کلی رفته بود سفارش من رو به هر کی تو بیمارستان تونسته بود کرده بود (خدا حفظش کنه همیشه دعاگوشم) همسرم که هیچی نمی گفت فقط غمگین نگام میکرد و معلوم بود استرسش ده برابر منه رنگشم پریده بود. خودش و خانوادش سابقه بستری شدن تو بیمارستان رو داشتن به خاطر دلایل مختلف برای همین می‌گفت از فضای بیمارستان و اون حال و هواش و بوش دیگه بدم میاد.
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان دلبرکم‌ 🐣 مامان دلبرکم‌ 🐣 ۲ ماهگی
خب خداروشکر ، خداروشکر من مرخص شدم
اما باید خیلی مراقبتم بیشتر از قبل باشه
تجربه ای که کردم برای من خیلی سخت و بد بود و هر لحظه اش برام خیلی طولانی میگذشت
دو روز اول در زایشگاه بستری بودم و نگم از چیزهایی که دیدم ، الهی قسمت هیچ مادری نشه هنوز صداها تو ذهنمه .. اما خب از چیزهای قشنگش هم نگذرم صدای نوزاد هایی بود که به محض زایمان مادرا میشنیدم .. استرس اون دور روز بستری در زایشگاه به کنار اینکه نه اجازه گوشی داشته باشم و نه همراه دیرتر برام میگذشت . بعد از کلی خواهش و التماس و با رضایت خودم دکترم اجازه داد برم بخش بستری باشم ..
و بالاخره بعد از دوروز هم بستری در بخش و راه اومدم تو دلی نازم با کلی التماس ازشمرخص شدم .. و بخوام چیزی بگم بهتون اینکه لطفاا تو هفته های بالاتر خیلی خیلی حواستون به تکون های تو دلیتون باشه و جدی بگیرینش .. خدا خیلی مارو دوست داشت و بهمون لطف کرد شکرش🩵🙏🍀✨
ممنوووونم از همه ی دعا ها و انرژی خوبتون تو این چندروز 🥹🩵
( به چروک بودن لباسم توجه نکنید از کسی که تازه مرخص شده انتظاری بیشتر نیست 🤭)
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت نهم
بیرون اومدن سرش به نظرم پیش انقباضا اصلا درد نداشت و با یه اه بلند من اومد بیرون بازم جیغ نزدم تا آخرش تا انرژیم حفظ بشه . دخترم رو گذاشتن روی شکمم و من نمی‌دونم چرا ترسیدم بغلش کنم حس میکردم اذیت میشه فقط آروم دستم رو گذاشتم رو بازوهاش. از روی شکمم برش داشتن و بردنش برای وزن و وصل دستبند و خالی کردن دهن و بینیش. دخترم که دنیا اومد واقعا دردام خیلیییی کم شد در حد درد پریودی خیلی کم. دخترم هم دنیا که اومد چشماش باز بود و فقط نگاه میکرد یه اخم گنده هم داشت🤣 . و من صداش رو نشنیدم تا وقتی بردنش رو تخت خودش برای کاراش و هی خانمه از اینور به اونورش میکرد تا کاراش رو بکنه ، دیگه اونموقع شاکی طور گریه کرد 😂 اومدن برای بخیه‌. بهم باز بی حسی زدن . اولش یه دانشجوی زنان زایمان کم سن و سال که واقعا اصلا بلد نبود بخیه بزنه شروع کرد به بخیه زدن . اصلا از چهرش معلوم بود میترسه.مامایی که داشت کارای دخترم رو میکرد که فوق العاده هم مهربون بود اومد یه نگاه به بخیه هام کرد که خدا خیرش بده رفت سال بالاییش که کار بلد بود رو صدا کرد گفت بگید اون بیاد بخیه بزنه اومد بالای سرم و بعضی بخیه هارو باز کرد و شروع کرد به نصیحت اونیکی بهش میگفت بیا بالا سر ماما ها قشنگ نگاه کن کار یاد بگیر من شیفت بقیه رو هم وایسادم تا کارم خوب شد و ... خدایی هم دستش تند بود و با دقت بخیه زد خدا خیرش بده (حدودا پنج شش تا بیرونی خوردم سه چهارتا هم همون اوایل داخل واژن. دقیقش رو نمی‌دونم چون بهم نگفتن فقط گفتن خیلی کم خوردی خودم بعدها از روی نخ هایی که میوفتاد شمردم) . وقتی تموم شد گفتن بیام پایین و برم دستشویی خودم رو بشورم و پوشک بذارم.
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت دوازدهم
کارهایی که دوست دارم قبل زایمان دومم به قبلیا اضافه کنم: ماساژ پرینه هست و کپسول گل مغربی اما نمی‌دونم حوصلم می‌کشه یا نه😁
فعالیت های حین زایمان اولم : همون‌طور که گفتم ، چون محدودیت داشتم و نمی‌تونستم از تخت بیام پایین همون روی تخت یکسری ورزش انجام میدادم موقع به پهلو دراز کشیدن پاهامو به پهلو میچرخوندم موقع نشستن حتما حالت پروانه مینشستم سعی میکردم خودم رو تاب بدم .
حالت سجده و تاب دادن کمر خیلیییی به کم شدن درد هام کمک می‌کرد هم به باز شدنم.
کارهایی که دوست دارم ایندفعه انجام بدم موقع زایمان : ماساژ نوک سینه و نقاط فشاری هست چون زایمان اولم به کل یادم رفته بود 😶 و پیاده کردن تکنیک های مختلف تنفسی (من فقط نفس عمیق میکشیدم ، حس اضطراب باعث شده بود ذهنم خالی بشه و یادم بره چجوری تنفس پله ای و شکمی انجام میدن🫠)
ایندفعه اگر بتونم می‌نویسم و با خودم مرور میکنم که یادم نره هر مرحله چیکار کنم و حتما تو خونه چندین بار مراحل زایمان رو مرور میکنم . حتی شاید کاغذ رو همراهم بردم اتاق زایمان از روش بخونم😁
این رو بگم بیمارستان با بیمارستان شرایط وجود همراه و اپیدورال و ... فرق می‌کنه حتما قبلش تحقیق کنید در مورد بیمارستانی که میخواهید برید . من برام وجود بخش نوزادان در صورت بستری شدن نوزادم خیلی برام مهم بود و تمیز بودن و مستقل بودن اتاق لیبر و همچنین تمیز بودن بخش . میدونستم مامای بالا سرم شانسیه که اخلاقش خوب باشه یا نه! برای همین سعی کردم خودم آگاه باشم و خیلی دل نبندم به اخلاق طرفم . چون روز زایمانم دیدم مامای بداخلاقی که اصلا حوصله نداشت و واقعا با لحن توبیخی صحبت می‌کرد وقتی اومد مشخصات بگیره ازم توی اتاق زایمان 😐
مامان آوینا.آریا🌈 مامان آوینا.آریا🌈 ۹ ماهگی
سلام صبحتون بخیر . من دیشب ساعت یک ترشح موکوسی دیدم و بعد انقباض های هر هشت دقیقه داشتم . بردنم یه بخش به اسم لیبر اونجا اتاق اتاق بود ک خانوما زایمان میکردن . و یجور شبیه مراقبت ویژه بود چون اکسیژن وصل کردن بهم و تا ساعت پنج زیر دستگاه ها بودم . و با سروم و دارو انقباضم شد هر ۴۵ دیقه دیگ شیش صبح باز آوردنم بخش ... اینجا خیلی بهتره حداقل اجازه ی گوشی میدن . دوسه نفر هم اتاقی دارم و همه چیز بهتره اونجا تو ی اتاق پدرم در اومد بدون گوشی یا ی لباس ک همه جاش بازه اوفتادع بودم داشت اشکم در میومد 🫡🫡 دیگ گفتم دردم هم بگیره عمرا نمیگم که باز منو بیارن اینجا 🤣 تا دم زایمان نمیگممممم... اتاق بغلی ها هم همه در حال جیغ زدن بودن و فول میشدن و گریه ی نی نی 🥲🥲 منم پا ب پای اینا گریع میکردم 🥺🥺 خلاصه حسابی هم گرسنه بودم .چون وسیله هیچی نیاوردم جز ی شارژر و یه پک ک خودشون دادن . تا ساعت ملاقات ک بگم همسرم بیاره ... دلتنگی برای دخترم هم خیلی اذیتم می‌کنه یکم هم سر دوری از اون خوابم نمیبرع 🤕🤕 دارم میمیرم از بی خوابی...
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت اول
(من یکم با جزئیات نوشتم ، اگر حوصلتون میشه بخونید. امیدوارم تجربیاتم به دردتون بخوره)

یک مقدمه ای توضیح بدم از آمادگی های قبل زایمانم. من خیلی اهل مطالعه و تحقیق درباره ی اتفاقیم که قراره برام بیوفته یعنی اینکه اطلاعاتم زیاد باشه خیلی برام راحت تره تا برم تو دلش و هیچی ازش ندونم حتی اگر قراره اون اتفاق ، اتفاق ناخوشایندی باشه. البته که زایمان و تولد بچه شیرینی بعد درد زایمانه ☺️
این رو هم اما در نظر گرفتم که ممکنه اتفاق غیر منتظره ای بیوفته که تو هیچ مقاله یا منابعی که من خوندم نبوده باشه و به بدنم و دکترا و پرستارای بالای سرم اعتماد کنم البته که اعتماد اصلیم به خدای مهربونمون بود که موقع درد های زایمان از همیشه بهمون نزدیک تره و قطعا دستمون رو میگیره.برای همین طبق گفته های قبلی به سزارین هم فکر کرده بودم و درباره مراقبت های بعدش تا حدودی خونده بودم و از اطرافیان شنیده بودم.
من از ماه هشتم انقباض های شدیدی داشتم (نا گفته نماند گه گاهی درد هم همراه با این انقباض ها داشتم) برای همین نه ورزش و نه پیاده روی رو شروع نکردم و گذاشتمش برای هفته های بالا تر چون می ترسیدم انقباضاتم رو منظم تر بکنه که درست هم فکر میکردم و ماما هم همین رو تایید کرد .