تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت نهم
بیرون اومدن سرش به نظرم پیش انقباضا اصلا درد نداشت و با یه اه بلند من اومد بیرون بازم جیغ نزدم تا آخرش تا انرژیم حفظ بشه . دخترم رو گذاشتن روی شکمم و من نمی‌دونم چرا ترسیدم بغلش کنم حس میکردم اذیت میشه فقط آروم دستم رو گذاشتم رو بازوهاش. از روی شکمم برش داشتن و بردنش برای وزن و وصل دستبند و خالی کردن دهن و بینیش. دخترم که دنیا اومد واقعا دردام خیلیییی کم شد در حد درد پریودی خیلی کم. دخترم هم دنیا که اومد چشماش باز بود و فقط نگاه میکرد یه اخم گنده هم داشت🤣 . و من صداش رو نشنیدم تا وقتی بردنش رو تخت خودش برای کاراش و هی خانمه از اینور به اونورش میکرد تا کاراش رو بکنه ، دیگه اونموقع شاکی طور گریه کرد 😂 اومدن برای بخیه‌. بهم باز بی حسی زدن . اولش یه دانشجوی زنان زایمان کم سن و سال که واقعا اصلا بلد نبود بخیه بزنه شروع کرد به بخیه زدن . اصلا از چهرش معلوم بود میترسه.مامایی که داشت کارای دخترم رو میکرد که فوق العاده هم مهربون بود اومد یه نگاه به بخیه هام کرد که خدا خیرش بده رفت سال بالاییش که کار بلد بود رو صدا کرد گفت بگید اون بیاد بخیه بزنه اومد بالای سرم و بعضی بخیه هارو باز کرد و شروع کرد به نصیحت اونیکی بهش میگفت بیا بالا سر ماما ها قشنگ نگاه کن کار یاد بگیر من شیفت بقیه رو هم وایسادم تا کارم خوب شد و ... خدایی هم دستش تند بود و با دقت بخیه زد خدا خیرش بده (حدودا پنج شش تا بیرونی خوردم سه چهارتا هم همون اوایل داخل واژن. دقیقش رو نمی‌دونم چون بهم نگفتن فقط گفتن خیلی کم خوردی خودم بعدها از روی نخ هایی که میوفتاد شمردم) . وقتی تموم شد گفتن بیام پایین و برم دستشویی خودم رو بشورم و پوشک بذارم.

۳ پاسخ

چقد قشنگ
مبارکت باشه ایشالله زایمان منم راحت باشه🥹😍

اون خونی که دیده بودی تو دستشویی بازم ادامه داشت؟

اخی عزیزم مبارک باشه خوش قدم باشه ان شاءالله چه حس قشنگی🥰

سوال های مرتبط

مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان زینب و پسری مامان زینب و پسری هفته سی‌وپنجم بارداری
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت دهم
(توی پرانتز این رو بگم که بعد از دنیا اومدن دخترم من به شدت پاهام شروع کرد لرزیدن و هیچی در این باره نشنیده بودم ! بعد ها خوندم به خاطر فشار زیادی که از روی اعصاب لگن برداشته میشه همچین اتفاقی میوفته) بعد اومدن از دستشویی دراز کشیدم و پتو برام آوردن ماما از تو خوراکی هام دو تا خرما گذاشت دهنم (همون مامایی که کارای دخترم رو میکرد). دخترم رو هم که برده بودن برای معاینه اولیه ، آوردن برای شیر دادن. مامانم هم اجازه دادن با پوشیدن لباس مخصوص و کاور کفش بیاد داخل اتاق پیشم یه لحظه من رو ببینه . با اینکه اجازه بردن گوشی داشتم یادم رفته بود گوشی ببرم! شوهرم انقدر به مادرم زنگ زده بود که مادرم تا اومد تو اتاق زنگ زد شوهرم گفت بیا باهاش حرف بزن ده بار زنگ زده حالت رو پرسیده (اقایون همون بیرون میموندن و فقط همراه های خانم اجازه داشتن توی اتاق انتظاره قبل اتاق های لیبر بمونن تا بعد زایمان یا با اجازه ماما تا موقع قبل زایمان برن پیش زائو هاشون) بعد از حرف زدن با هم و کلی لوس بازی ، از اون تشکر از من نه کاری نکردم خواهش میکنم 😂😂عکس از بچه گرفتیم برای شوهرم فرستادیم و در این حین فسقلی کلی شیر خورد و واقعا برام تجربه اول شگفت انگیز بود .چون بخش شلوغ بود تا خالی شدن تخت ها دیگه تقریبا ده بود رفتیم توی بخش با نی نی و داستان دو ساله ما شروع شد 😍🌹
مامان ❤️ آراد جانم ❤️ مامان ❤️ آراد جانم ❤️ ۲ ماهگی
مامان 🎀لِیلی کوچولو🎀 مامان 🎀لِیلی کوچولو🎀 ۶ ماهگی
قسمت بیست و سوم
رها

سرشو که برگردوند اومد جعبه رو برداره نگاهش به جمله ازمایشگاه بقیت الله افتاد و با چشمای گرد شده از تعجب و هاج و واج و مبهوت و هر کلمه ای که بتونه شوک شدنش رو نشون بده به من زل زد ، میخواست حرف بزنه، فکر میکنم میخواست بپرسه این چیه؟ اما حتی لباش از هم بار نمیشدن یه نکاه به برگه میکرد و یه نگاه به من که با به لبخند بزرگ داشتم نگاهش میکردم، برکه رو برداشت و به جعبه حتی نگاه نکرد اروم و به سختی لب هاشو تکون داد:
- ازمایش؟ ازمایشه چیه؟ مگه کسی ازمایش رو هدیه می…
بعد انگار که تازه به حرف اومده باشه با یه صدای جون دار تری در حالی که چشماش میخندیدن به من نگاه کرد گفت:
- آره؟ یعنی چی؟
بعد خنده اومد روی لب هاش .. کاغذ رو باز کرد و گفت:
- من بلد نیستم این چیه یعنی چییی؟؟
با یه دستم دستشو گرفتم و با اون یکی دستم اشکامو پاک کردم و گفتم:
- شلام باباشون من اوووومدم تو دل مامانی که زندگیتونو بهم بریزم.
یدفعه زد زیر گریه و پشتشو کرد به من رو به قبله شد و سجده شکر به جا آورد و از تکون خوردن و لرزش شونه هاش فهمیدم داره گریه میکنه.