تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.

۱۲ پاسخ

اوخییییی چقدر نوشتن تجربت خوب بوده
شب سختی بود ولی همون یک شب بود
تبریک میگم بهت برا این همه صبرت

به سلامتی عزیزم خیلی از روند زایمانت روحیه گرفتم و یه چیزایی هم یاد گرفتم

بعد از اینکه ۱۰ سانت بشه هم برش میزنن؟؟🫠

عشقم بی‌حسی رو ب کجا میزنن

چرا من اشکم درومد🥲🥲

کاش همه مثل شما برامون مینوشتن عالی بود مرسی
ایشالله که همیشه در سلامتی باشی

به سلامتی عزیز دلم عالی بود
پر از قوی بودن واقعا انشالله منم مثل شما باشم
وای من خیلی خجالت میکشم یوقت دسشویی کنم
چیکار کنم واقعا؟

دردا شدیدن؟

عزیزم🥲
دقیقا من هم مث تو اما من ساعت ۹ صب تا ۶ غروب این روال رو طی کردم
انشاالله اینم طبیعی میاری?

واي چقدر سخته زايمان😭

خب؟؟؟

عزیزم درخاس بده تجربتو بعدن بخونم

سوال های مرتبط

مامان عرفان مامان عرفان ۲ ماهگی
ادامه زایمان طبیعی 3
ساعت 6 صبح بود گفتم زور میاد بهم قشنگ میفهمیدم بلندم کرد بردم اتاق زایمان رو توالت فرنگی نشوندم گفت مدفوع داری بکن و زورات و بشمر در اثر گاز واقعا دردی نداشتم و اروم شده بودم و کنترل میکردم مدفوع که نداشتم چون شکمم از روز قبل کاملا خالی بود دیگه زورامو شمردم چهار تا که شد بردم رو صندلی پهامو داد بغلم ی ماما هم کنارم وایستاده بود خودم پایین پام بود و میگفت زور بزن یادم نیست چندتا زور دادم ولی بچه دنیا اومد برش واقعا احساس نکردم و بعدا هم نگاه کردم جای بخیه رو خیلی کم بود و بی حسی زد فقط در حد بشگون سوخت و بخیهزد کلا 8 تا بخیه خوردم ولی بچم حین زایمان مدفوع کرد تا 6 روز بستری بود و منم بهش تو بیمارستان شیر میدادم و حسابی اذیت شدم
و اینکه میگن تجربه هرکس و بدنش متفاوته همینه زایمان من دقیقا یک روز طول کشید و توی کل زایمان غیر هفته اخر من استراحت بودم چون جفت روی دهانه رحم بود و هر روز امپول پروستروژن میزدم که فک میکنم برا همین انقد طول کشید زایمان و به هفته 41 رسید
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وششم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #2

من فکر میکنم زایمان طبیعی خوب به چندتا فاکتور مهم بستگی داره تا اون تجربه برات خاطره خوبی بشه،
1)ژنتیک خانوادگی خوش زایمان بودن
۲)آمادگی ذهنی و جسمی داشتن
۳)انتخاب بیمارستان مناسب و حتی الامکان مامای خصوصی خوب
خب ازین شرایط من تقریبا هیچکدوم رو‌ نداشتم و اشتباهم اینجا بود، تا هفته ۴۰ هیچ دردی نگرفتم و سر یه سانت مونده بودم، همسرم رفته بود شهر دیگه و من از دو هفته قبل زایمان تنها بودم و متاسفانه بیمارستانی که رفتم با اینکه اونجا ماما خصوصی هماهنگ کرده بودم اما گفتن تا وقتی نرسی به ۳ سانت نمیاد، تجهیزاتشونم کامل نبود با اینکه نیمه خصوصی بود، به اصرار خودم برای ۴۰ هفته و ۳ روز نامه گرفتم برای بستری و زایمان با امپول فشار دکتر بهم گفت ناهارت رو‌ بخور و برو بیمارستان، وقتی رفتم نامه رو دادم یه ماما گفت بخواب معاینه ات کنم، معاینه کرد گفت یه سانتی بعد شروع کرد یه مقدار با خشونت ور رفتن و یکمی خون اومد ازم گفت معاینه تحریکیت کردم زودتر باز شی، بعد گفت بخواب رو اون تخت ازت نوار قلب جنین بگیرم، همون حین هم مادرشوهرم که همراهم بود رفت برام وسایل بیمارستانی رو تهیه کرد اورد...
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت نهم
بیرون اومدن سرش به نظرم پیش انقباضا اصلا درد نداشت و با یه اه بلند من اومد بیرون بازم جیغ نزدم تا آخرش تا انرژیم حفظ بشه . دخترم رو گذاشتن روی شکمم و من نمی‌دونم چرا ترسیدم بغلش کنم حس میکردم اذیت میشه فقط آروم دستم رو گذاشتم رو بازوهاش. از روی شکمم برش داشتن و بردنش برای وزن و وصل دستبند و خالی کردن دهن و بینیش. دخترم که دنیا اومد واقعا دردام خیلیییی کم شد در حد درد پریودی خیلی کم. دخترم هم دنیا که اومد چشماش باز بود و فقط نگاه میکرد یه اخم گنده هم داشت🤣 . و من صداش رو نشنیدم تا وقتی بردنش رو تخت خودش برای کاراش و هی خانمه از اینور به اونورش میکرد تا کاراش رو بکنه ، دیگه اونموقع شاکی طور گریه کرد 😂 اومدن برای بخیه‌. بهم باز بی حسی زدن . اولش یه دانشجوی زنان زایمان کم سن و سال که واقعا اصلا بلد نبود بخیه بزنه شروع کرد به بخیه زدن . اصلا از چهرش معلوم بود میترسه.مامایی که داشت کارای دخترم رو میکرد که فوق العاده هم مهربون بود اومد یه نگاه به بخیه هام کرد که خدا خیرش بده رفت سال بالاییش که کار بلد بود رو صدا کرد گفت بگید اون بیاد بخیه بزنه اومد بالای سرم و بعضی بخیه هارو باز کرد و شروع کرد به نصیحت اونیکی بهش میگفت بیا بالا سر ماما ها قشنگ نگاه کن کار یاد بگیر من شیفت بقیه رو هم وایسادم تا کارم خوب شد و ... خدایی هم دستش تند بود و با دقت بخیه زد خدا خیرش بده (حدودا پنج شش تا بیرونی خوردم سه چهارتا هم همون اوایل داخل واژن. دقیقش رو نمی‌دونم چون بهم نگفتن فقط گفتن خیلی کم خوردی خودم بعدها از روی نخ هایی که میوفتاد شمردم) . وقتی تموم شد گفتن بیام پایین و برم دستشویی خودم رو بشورم و پوشک بذارم.
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت دهم
(توی پرانتز این رو بگم که بعد از دنیا اومدن دخترم من به شدت پاهام شروع کرد لرزیدن و هیچی در این باره نشنیده بودم ! بعد ها خوندم به خاطر فشار زیادی که از روی اعصاب لگن برداشته میشه همچین اتفاقی میوفته) بعد اومدن از دستشویی دراز کشیدم و پتو برام آوردن ماما از تو خوراکی هام دو تا خرما گذاشت دهنم (همون مامایی که کارای دخترم رو میکرد). دخترم رو هم که برده بودن برای معاینه اولیه ، آوردن برای شیر دادن. مامانم هم اجازه دادن با پوشیدن لباس مخصوص و کاور کفش بیاد داخل اتاق پیشم یه لحظه من رو ببینه . با اینکه اجازه بردن گوشی داشتم یادم رفته بود گوشی ببرم! شوهرم انقدر به مادرم زنگ زده بود که مادرم تا اومد تو اتاق زنگ زد شوهرم گفت بیا باهاش حرف بزن ده بار زنگ زده حالت رو پرسیده (اقایون همون بیرون میموندن و فقط همراه های خانم اجازه داشتن توی اتاق انتظاره قبل اتاق های لیبر بمونن تا بعد زایمان یا با اجازه ماما تا موقع قبل زایمان برن پیش زائو هاشون) بعد از حرف زدن با هم و کلی لوس بازی ، از اون تشکر از من نه کاری نکردم خواهش میکنم 😂😂عکس از بچه گرفتیم برای شوهرم فرستادیم و در این حین فسقلی کلی شیر خورد و واقعا برام تجربه اول شگفت انگیز بود .چون بخش شلوغ بود تا خالی شدن تخت ها دیگه تقریبا ده بود رفتیم توی بخش با نی نی و داستان دو ساله ما شروع شد 😍🌹
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هفتم
حتی ازم پرسید اپیدورال میخوای بعد شدید شدن درد هات بزنیم؟ گفتم اگر بخوام میزنیدبرام ؟ گفت آره اگر تا هفت و نیم هشت صبح که دکتر بی هوشیمون میاد زایمان نکنی برات میگیم بیاد تزریق کنه .خلاصه تا سه و نیم به همین صحبت ها و کار ها گذشت که من درد هام حس کردم کوتاه تر و شدید تر شده و باعث شد بالا بیارم. دانشجوی مامایی که توی اتاق اومده بود وضعیتم رو چک کنه سریع فهمید تهوع دارم و بهم ظرف داد که گلاب به روتون... بعدشم به فاصله کوتاه کیسه ابم پاره شد. اومدن نگاه کردن که یه وقت بچه مدفوع نکرده باشه که دیدن نه رنگش شفافه خداروشکر. بعدش معاینم کردن و گفتن چهار سانت و نیم رو به پنجی که دیگه از اینجا به بعد دردهای اصلی من شروع شد که حس میکردم هر پنج دقیقه پنج ساعت میگذره🥲🥲 برام گاز بی دردی (انتونوکس) باز کردن که گفت هر وقت انقباض شروع شد نفس های عمیق توش بکش تقریبا هر نیم ساعت هم پوزیشنم رو روی تخت عوض میکردم یک بار سجده یک بار به پهلو یکبار نشسته . توی تمام این مدت من جیغ و داد نمی‌کردم. فقط سعی میکردم تا میتونم نفس عمیق بکشم البته گاهی که بی طاقت میشدم ناله میکردم. گاز بی دردی روی دردام خیلی تاثیر محسوسی نداشت فقط خیلی گیجم کرد که بعد دو ساعت گفتن دیگه نمی‌خواد استفاده کنی خیلی گیجت کرده.ساعت پنج اومدن معاینه کردن همون پنج سانت بودم و حقیقا از این عدم پیشرفت از سه و نیم تا پنج ناامید شدم 🙁
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وششم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۸

با خودم میگفتم خدایا این همه درد دارم میکشم اصلا من چطور حسی به این بچه داشته باشم، تو اون درد شدید حتی یک سانت جابجایی دردناکه چه برسه تون همه تغییر پوزیشن انگاری که برق ولتاژ بالا بهت وصله خشکی از درد انقباض، هی زور زدم و جیغ زدم حالت عوض کردم هرررچی میزدم میگفتن کمه... سروم فشار اوردن بزنن گفتم نه توروخدا ولیداومدن وصل کنن بم انقد میپیچیدم به خودم نمیموند تو دستم بجا سروم بهم تزریقش کردن، بهم گفتن یجوری‌ زور بزن مدفوع کن اشکال نداره برام خجالت اور بود ولی تو اون لحظات انقد حالم بد بود فقط میخواستم تموم شه هرکار گفتن کردم ولی فایده نداشت دیگه سرش نزدیک تر شده بود گفتن بیا برو رو تخت زایمان یادم نمیاد اصلا چطور تونستم برم فقط میدونم افتادن به فشار دادن شکمم و منم هی زور و جیغ... ولی نمیشد که نمیشد... تا اینکه دیدم دکتر رفت کنار وایساد گفت هوفف.. فایده نداره برید وسایل احیت بیارید! وای من همه چیو یادم رفت فقط همه ترسم شد این بچه چیزیش نشه گفتم خدایا من دیگه نا ندارم خودت بهم توان بده بتونم زور بزنم...دلم ازین میسوخت اومدم بیمارستانی که برای چنین موقعیتی یه دستگاه وکیوم نداره بچه رو بکشه بیرون هرچی توون داشتم و نداشتم جمع کزدم زور زدم و اوناهم بیشتر فشار دادن
مامان محمد حسن مامان محمد حسن ۵ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت چهارم
از هر روز بیشتر پیاده روی کردیم تقریبا یک ساعت و چهل دقیقه یا بیشتر شد. نیم ساعت آخر دیگه توان نداشتم و دیگه فشار سر بچه رو خیلی حس میکردم همسرم حس کرد مضطربم گفت تاکسی بگیریم سریع تر بریم خونه که گفتم نه همین مسیر هم پیاده برگردیم خونه تحمل میکنم. با هر بدبختی بود😅 برگشتیم خونه و مدارک رو برداشتم و رفتیم بیمارستان. با خودم گفتم میرم یه ان اس تی میگیرن به معاینه میکنن نهایت دیگه. چون دردام قابل تحمل بود و طبق تحقیقاتم 😂 میدونستم زیاد باز نشدم هنوز طبق الگوی درد هام. برای همین وسایلی که حاضر کرده بودم از هفته ی سی و چهارو برنداشتم. ساعت نه اینا بود رسیدم اورژانس مامایی بیمارستانم و شرح حال دادم.اول با دستگاه معمولی قلب بچه رو چک کرد و مشخصاتم رو نوشت.بعد فرستادنم اتاق ان اس تی گرفتن. رزیدنت زنان و زایمان انقباضاتم رو چک کرد و گفت که انقباضتت عالیه و منظمه بریم برای معاینه . معاینه که شدم گفت دو سانت و نیمی با دهانه رحم بسیار نرم و سر بچه کامل پایینه همون موقع معاینه تحریکی انجام داد که یه کوچولو درد داشت حقیقتا. بعد گفت همینجا تو راهرو برو پیاده روی و ورزش هایی که میگم رو انجام بده وقتی درد اومد سراغت. منم کامل به حرفاش عمل کردم و نیم ساعت چهل دقیقه ای گذشت که رفتم دستشویی و دیدم لباس زیرم کامل خونیه انگار که پریود شده باشم رفتم و بهش گفتم گفت مشکلی نیست و طبیعیه دوباره معاینم کرد گفت حدودا سه شدی.
مامان عرفان مامان عرفان ۲ ماهگی
دامه زایمان طبیعی 2
جهت عقربه ساعت ماساژ بده شوهرت خیلی مامای مهربونی بود باز برگشتیم خونه و رفتم حموم و ماساژ داد که مدفوعم گرفت دستشویی کردم تو خونه شده بود ساعت 12 از شدت درد تب و لرز کردم جوری که میلرزیدم زیر پتو کنار بخاری بلند حالا کی شهریور ماه بود دیگه ی قرص ژلفن خوردم نمیدونم با چه عقلی ولی حالم بعد نیم ساعت بهتر شد و نیم ساعت خوابم برد و بیدار شدم سیله بچه رو ی نگاه کردم و دردام یهو شدت گرفت شوهرم میگفت بریم بیمارستان ترسیده بود من نه میگفتم الکیه باز میرم بستری نمیکنن دیگه زنگ زد اورژانس اوضاع و توضیح داد و دردام هر 30 ثانیه یکبار 30 ثانیه میگرفت ول میکرد اورژانس گفت برو بیمارستان اگه نمیتونی اورژانس بفرستم گفتم نه و راهی بیمارستان شدیم ساعت 3 و نیم صبح بود معاینه کرد گفت 4 سانتی دیگه ترشحات موکوسی هم داشتم خونی بود ولی کیسه ابم سالم بود بستریم کردن و زنگ زدن دکترم اونموقع صبح خودشو رسوند بالا سرم و هم اومد گاز انتونکس داد برام چون نفسم در نمیومد به زور نفس میکشیدم و یکم که نفس کشیدم اروم شدم و نفس کشیدنم بهتر شد دکتر معاینه کرد 6 سانت بودم دیگه کنارم بود و رفت بین پاهام و ماساژ پرینه انجامداد ولی یکم خشن تر قشنگ از دو طرف لبه های واژنمو میکشید ول میکرد دقیقا 40 دقیقه اینکارو کرد که اینم خودش درد داشت واقعا ولی من کل مدت دردام یکبارم جیغ نزدم یعنی تا موقعی که نفسم در نمیومد اصلا جون نداشتم حتی اخ بگم کاملا قفل میشدم و خلاصه گفت هرموقع احساس زور داشتی بهم بگو و دایم بهم گوشزد میکرد که نفس بکشم و چون واقعا یادم میرفت و اینم بگم تمام مدت بستری شدنم بچه ضربان قلب نامنظم داشت برا همین دراز کشیده بودم بهم دستگاه ان اس تی وصل بود ساعت 6 صبح بود
مامان مانلی مامان مانلی ۱۶ ماهگی
ادامه تجربه زایمان طبیعی
من وقتی خودمو رسوندم بیمارستان معاینم کردن گفتن پنج شش سانت باز شده دهانه رحمت و حیفه نصف راهو اومدی حالا بخوای سزارین بشی پیشنهاد دادن بهتره با توجه به سن حاملگیت بچه از کانال زایمان رد بشه من و دوبارع نقاحت نداشته باشی بعد زایمان چون بچت بهت نیاز داره
منم با اینکه فورس رو گذاشته بودم رو صد درصد سزارین اما بخاطر شرایط و بچم تصمیم گرفتم طبیعی باشه
کم کم دردام پیشرفت کرد مثل همون درد سنگ کلیه بود و پرسنل میگفتن تحمل دردت خیلی بالاس خلاصه ساعت ۹دیشب دردام شدت گرفت رفتم اتاق زایمان تا ده و نیم طول کشید به نظر من اونقدرام سخت نبود که من بزرگش کردم قابل تحمل بود بچه من تو واژنم مونده بود و سرش جلو نمیومد یهو ماما گفت بچت در خطره زور بزن خودشم فشار میداد قفسه سینمو خداروشکر یهو اومد و جفتم بعدش اومد همون لحظه تمام دردام قطع شد و این بهترین مزیت طبیعی بود و تونستم برم nicu نوزادمو ببینم و تو این شرایط حداقل من سر پا باشم
اینم بگم معاینات درد نداشت من فکر میکنم خیلی هولناکش کرده بودم از ترس هرکسی باید ببینه شرایطش چطوره
اینم بگم فقط من طبیعی بودم و یکی دیگه نزدیک ده نفر سزارین بودن
انتخابم برا بیمارستان هم کمکم کرد من بیمارستان خصوصی رفتم خیلی برخورد پرسنلش و رسیدگیش عالی بود
مامان جوجو مامان جوجو ۱۱ ماهگی
پارت 2: خلاصه سه نفر معاینم کردن منم بی تجربه اصلا نگفتم چخبرتونه همه حمله کردین بستری شدم رفتم داخل یه اتاقی که تخت زایمان طبیعی داشت همسرم اومد زایشگاه گفتم توروخدا منن مرخص کن ببر خونه من اصلا درد ندارم اینام همه معاینم کردن رو این تخت هم نمیشه خوابید کمرم درد گرفت اصلا میبینم این اتاق وحشت میکنم همسرم اومد داخل گفت میخام خانومم مرخص کنم درد نداره گفتن اگ نصف شب دردش گرفت ما پذیرش نمیکنیم دیگه اونم ترسید گفت بمون نمیبرمت خونه
من خوابیدم تا صبح یه دکتر اومد گفت فشارت هنور 14 هنوزم درد نشون میده نوارت هیچکاری نمیشع بکنیم تا عصر دردت نگرفت فشار بهت میزنن شیفت اون دکتر تموم شد
یه دکتر دیگه اومد منم کلافه شده بودم بدون درد تو یه اتاق ترسناک
دیگه دکتر جدید که اومد معاینه کرد گفت اون دوسانتی هم که گزارش دادین بازه بسته شده لگنشم فوقولاده تنگ سنش کمه نمیتونه طبیعی امادش کنید من میبرمش اتاق عمل ساعت 12 بود
لباس اوردن برام منم خیلییی خوشحال 😂😂 ساعت 1 ینفر اومد با سوند دیگه اونجا بود که فهمیدم کارم تموم
یه شلنگ خیلییی زخیم اورد به من وصل کرد انقدر زخیم بود مجاری ادرارم پاره شد و از سوزش ادرار داشتم میمردم
نمیتونستم یه قدم راه برم
ادرارم از کنار شلنگ یسره میریخت رو پاهام قطره قطره
تا 4 من تحملش کردم به سختی
گفتن بیا بشین رو ویلچر تا ببریمت اتاق عمل گفتم راه میام اصلا نمیشد بشینم ب سختی رفتم تا دمه اتاق عمل