تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هفتم
حتی ازم پرسید اپیدورال میخوای بعد شدید شدن درد هات بزنیم؟ گفتم اگر بخوام میزنیدبرام ؟ گفت آره اگر تا هفت و نیم هشت صبح که دکتر بی هوشیمون میاد زایمان نکنی برات میگیم بیاد تزریق کنه .خلاصه تا سه و نیم به همین صحبت ها و کار ها گذشت که من درد هام حس کردم کوتاه تر و شدید تر شده و باعث شد بالا بیارم. دانشجوی مامایی که توی اتاق اومده بود وضعیتم رو چک کنه سریع فهمید تهوع دارم و بهم ظرف داد که گلاب به روتون... بعدشم به فاصله کوتاه کیسه ابم پاره شد. اومدن نگاه کردن که یه وقت بچه مدفوع نکرده باشه که دیدن نه رنگش شفافه خداروشکر. بعدش معاینم کردن و گفتن چهار سانت و نیم رو به پنجی که دیگه از اینجا به بعد دردهای اصلی من شروع شد که حس میکردم هر پنج دقیقه پنج ساعت میگذره🥲🥲 برام گاز بی دردی (انتونوکس) باز کردن که گفت هر وقت انقباض شروع شد نفس های عمیق توش بکش تقریبا هر نیم ساعت هم پوزیشنم رو روی تخت عوض میکردم یک بار سجده یک بار به پهلو یکبار نشسته . توی تمام این مدت من جیغ و داد نمی‌کردم. فقط سعی میکردم تا میتونم نفس عمیق بکشم البته گاهی که بی طاقت میشدم ناله میکردم. گاز بی دردی روی دردام خیلی تاثیر محسوسی نداشت فقط خیلی گیجم کرد که بعد دو ساعت گفتن دیگه نمی‌خواد استفاده کنی خیلی گیجت کرده.ساعت پنج اومدن معاینه کردن همون پنج سانت بودم و حقیقا از این عدم پیشرفت از سه و نیم تا پنج ناامید شدم 🙁

۵ پاسخ

مامان زینب جون
انتخاب بعدی هم طبیعی هست؟یا میری سزارین

دردا چقدر شدیده

عزیزم واقعا گاز بی درد گیج کنندس؟من اینو از یه نفر دیگه هم شنیدم
و اینکه کدوم شهر و کدوم بیمارستان بودی

اخ اخ من یاد خودم میفتم میخونم🥲
حالا برای من دکتر بیهوشی ی آقای جوونی بود وقتی اومد برای تخت کناریم امپول بزنه کلی دعوام کرد ک چرا خودت سنت کمه بچه اوردی یا حالا ک اوردی چرا طبیعی؟

میگم اون حس ناامیدی اومد سراغت چطوری خودتو امیدوار کردی خواهر؟

سوال های مرتبط

مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت هشتم
گذشت تا ساعت شش و ربع من حس فشار کردم و صداشون زدم برای معاینه گفتم من داره بهم زور میاد توی این بین هم صدای نالم بلند تر شده بود که یه مامایی که از جلوی اتاقم رد شد سریع رفت به همکاراش گفت این معلومه خیلی نزدیک زایمانه چون تا الان صداش نمیومد ولی دیگه صداش بلند شده😅 من تو حالت سجده بودم و داشتم تاب میدادم خودمو که ماما اومد گفت بخواب معاینه کنم که با خوشحالی گفت نه سانت و نیمی باز سجده بشو زور بده اون نیم سانت هم طی بشه تا برم دکترو صداش کنم . خلاصه تا برن دکتر شیفت رو صدا کنن تا بیاد زایمان من رو بگیره یکم طول کشید چون داشته می رفته و بین شیفت بوده و شیفت داشت عوض میشد. یکم که زور زدم دیگه خوابیدم وشروع کردم نفس کشیدن که برای زور اصلی نفس و جون داشته باشم اتاق شلوغ شده بود اومدن زیر انداز و عوض کردن و رو شکمم پارچه سبز انداختن و پاهامو تنظیم کردن و بدون خجالت بگم من با زوری که زده بودم مدفوع کرده بودم و خدمات اومد زیرم رو تمیز کرد😶 یکی از ماما ها که تازه اومده بود تو اتاق بلند گفت این مدفوع کرده زود باشید (مدفوع نشونه اینه سر جنین داره انتهای روده که به مقعد وصل میشه رو فشار میاره و تو کانال زایمانه) در همین حین اماده کردن من ، چون دیگه جنین تو کانال زایمان بود و من یکم جلوی خودم رو گرفتم که زور ندم و منتظر بودم تا دکتر بیاد ضربان قلب بچه یکم اومد پایین برای همین تا دکتر اومد بی حسی رو زدن و برش دادن و بهم گفت هر چی توان داری زور بده بچت جای بدیه باید سریع بیاد بیرون اکسیژن بهش خوب نمیرسه یکی هم روی شکمم رو فشار داد منم با دو تا زور محکم توی انقباضام نی نی رو دنیا آوردم 😍😍 ساعت هفت و بیست دقیقه صبح.
مامان ♥️حسین♥️ مامان ♥️حسین♥️ ۸ ماهگی
تجربه زایمان :
من سونو سی و دو هفتگی رفتم آب درو بچه ام ۱۹ سانت بود ولی با گذشت دو هفته که دکترم برای چکاپ گفته بود بیا رفتم گف که آب دورش شده ۸ سانت .
همون شبی به من نامه بستری دادن و بستری شدم ولی یه هفته آیی منو نگهداشتن بخش مراقبت های زنان دکترم میخوای که من ۳۶ هفتگی ختم بخورم ولی به دلیل ترحشات و کم شدن حرکت جنین دکترم بهم ختم داد روز ۱۲ آبان من از ساعت ۱۲ صب دارو های مخصوص دادن تا ۱۲ شب دیدن انقباض منو نمیگیره و این شد که از ساعت ۱۲ شب آمپول فشار زدن بهم دردهای سنگین و وحشتناک 🫠🫠🫠 خلاصه کلی درد کشیدم و تا از خود بیمارستان ماما همراه گرفتم و اون خیلی کمک کرد بهم اگه اون نبود من تا چهار روز دیگه زایمان نمی‌کردم از ساعت ۱۲ ظهر دیروز تا سه بعدازظهر درد های وحشتناک زایمان ینی هر انقباض ده دقیقه میشد 😂 مردم فقططط
از ساعت سه بعدازظهر ماما همراه من رفته بود صحبت کرده بود آمپول بی دردی بهم زدن از ساعت سه بعدازظهر تا پنج بعدازظهر بی درد شدم ولی دوباره دردهای شدید آمد و دقیق تا شش بعد اظهر گل پسری و گذاشتن رو شکمم❤️🥰😘
مامان بچه جون🩵🫀 مامان بچه جون🩵🫀 هفته سی‌وپنجم بارداری
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت چهارم
از هر روز بیشتر پیاده روی کردیم تقریبا یک ساعت و چهل دقیقه یا بیشتر شد. نیم ساعت آخر دیگه توان نداشتم و دیگه فشار سر بچه رو خیلی حس میکردم همسرم حس کرد مضطربم گفت تاکسی بگیریم سریع تر بریم خونه که گفتم نه همین مسیر هم پیاده برگردیم خونه تحمل میکنم. با هر بدبختی بود😅 برگشتیم خونه و مدارک رو برداشتم و رفتیم بیمارستان. با خودم گفتم میرم یه ان اس تی میگیرن به معاینه میکنن نهایت دیگه. چون دردام قابل تحمل بود و طبق تحقیقاتم 😂 میدونستم زیاد باز نشدم هنوز طبق الگوی درد هام. برای همین وسایلی که حاضر کرده بودم از هفته ی سی و چهارو برنداشتم. ساعت نه اینا بود رسیدم اورژانس مامایی بیمارستانم و شرح حال دادم.اول با دستگاه معمولی قلب بچه رو چک کرد و مشخصاتم رو نوشت.بعد فرستادنم اتاق ان اس تی گرفتن. رزیدنت زنان و زایمان انقباضاتم رو چک کرد و گفت که انقباضتت عالیه و منظمه بریم برای معاینه . معاینه که شدم گفت دو سانت و نیمی با دهانه رحم بسیار نرم و سر بچه کامل پایینه همون موقع معاینه تحریکی انجام داد که یه کوچولو درد داشت حقیقتا. بعد گفت همینجا تو راهرو برو پیاده روی و ورزش هایی که میگم رو انجام بده وقتی درد اومد سراغت. منم کامل به حرفاش عمل کردم و نیم ساعت چهل دقیقه ای گذشت که رفتم دستشویی و دیدم لباس زیرم کامل خونیه انگار که پریود شده باشم رفتم و بهش گفتم گفت مشکلی نیست و طبیعیه دوباره معاینم کرد گفت حدودا سه شدی.
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت سوم
پیاده روی رو اما از اواخر هفته ی سی و هشت شروع کردم (بعد از معاینه لگنی). یه چیز درباره معاینه لگنی بگم که درد نداشت ولی حس ناخوشایندی داره (مخصوصا برای من که دفعه اول بود تو عمرم معاینه میشدم!) و باید کامل شل کنی و نفس عمیق بکشی. اوایل هفته ی سی و نه باز رفتم دکتر و بهم گفت تا آخر این هفته فرصت داری زایمان کنی بعدش برو بیمارستان بستری شو چون میترسم بچت درشت بشه و زایمانت سخت بشه 🥲 همون روز که اومدم خونه ، ترشح موکوسی دیدم و راستش رو بگم یکم ترسیدم چون یه چیز بزرگ بود که قلپی ازم اومد بیرون(یه چیزی مثل ژله شل و کرمی رنگ). اما خوشحال شدم چون میدونستم زایمانم نزدیکه.
پیاده روی ها رو ادامه دادم و هر روز مسیر رو بیشتر میکردم (همسرم همراهیم میکرد تو پیاده روی وگرنه اصلا نمیتونستم زمان زیاد پیاده روی کنم ، سنگین شده بودم و به شدت خسته میشدم و شکمم درد می‌گرفت اگر نبود و تشویقم نمی‌کرد نمیتونستم ادامه بدم).
تا رسید شب قبل زایمانم ، سی و نه هفته و پنج روز
من هفت و بیست دقیقه صبح زایمان کردم و میخوام برگردم به شب قبل ساعت هفت شب. شاممون رو خورده بودیم و رفتیم برای پیاده روی. اون شب بعد از نیم ساعت پیاده روی حس کردم سر بچه خیلی پایینه انقدر فشار وارد میکرد که حس میکردم الانه که از وسط پام کلش بیوفته بیرون! گاه گاهی وایمیسادیم و یک دقیقه استراحت میکردیم و دوباره ادامه میدادیم.
مامان ایلیا و ارمیا مامان ایلیا و ارمیا ۱ سالگی
تجربه من از زایمان اولم(زایمان طبیعی با اپیدورال)
سی و نه هفته و چند روز بود که گل مغربی قرصش رو یه دونه خوردم و یه دونه هم با سوزن سوراخ کردم واژینال شیاف کردم.
ساعت هشت شب بود که مخاط خونی ازم دفع شد(پلاگین دهانه رحم) اولش ترسیدم ولی بعد از ماما تلفنی پرسیدم گفت نزدیک به زایمانی نترس و سعی کن ورزش کنی و دوش بگیری و اینا
خلاصه من اومدم اول دراز کشیدم ، بعد شاممو خوردم یکمی فعالیت کردم خوابیدم ساعتای سه صبح بود که دیگه دردام منظم شد، رفتم دوش گرفتم شیو کردم زیر دوش کمرم ماساژ دادم اسکوات زدم و اینا
نماز صبحمو که خوندم به مامانم و همسرم گفتم من نزدیکم دیگه آماده باشید.
خلاصه صبحانه خوردم دردام شده بود یه ربع یه بار تا نه صبح
صبر کردم ده دقیقه یه بار که شد رفتم بیمار
تان چون زایمان اولم بود یکمی استرس داشتم با مامای
همراهم هماهنگ کردم که بیماتان به منو نگه دارن ، معاینه کردن گفتن سه فینگرم نگهم داشتن پیگه همونجا واسه خودم میچرخیدم ورزش میکردم ، مامای همراهم بهم ورزش میداد موقع شروع دردا ماساژ میداد تا اینکه دردام شدید شد در خواست اپیدورال دادم ، از شدت درد حالت تهوع میگرفتم که اپیدورال رو برام زدم ساعت یک بود یه ربع طول کشید تا اثر کنه کامل بعد از اون دیگه درد نداشتم اما انقباضات رو متوجه میشدم . بهم گفتن نهار بخور اما من خیلی خسته بودم دلم میخواست بخوابم ، مامانم به زور بهم سوپ جوجه داد خوردم و خوابیدم دو ساعتی بعد بیدارم کردن گفتن پاشو ورزش کن کلی انرژی پیدا کرده بودم پا شدم ورزش کردم معاینه کردن گفتت داری فول میشی دیگه از اینجا به بعد همش احساس دفع داشتم و زور و دردای قابل تحمل
مامان بی اعصاب مامان بی اعصاب هفته سی‌وچهارم بارداری
تجربه زایمان طبیعی من #۶

هرچند دیگه رضایت نامه هم میدادن منو نمیبردن سز چون اون بیمارستان عین عقده ایا فقط میخوان طبیعی بزائوننت، خلاصه من پیشرفتم کند بود هی ناله میکردم و داد میزدم از درد میگفتم پس کو اون ماماخصوصی گفتن باید سه سانت شی تا بش زنگ بزنیم گفتم من که دارم همه دردارو میکشم دیگه میخواد بیاد برام چیکار کنه؟ گفتم توپ بدین اونم گفتن بعد سه سانت! ولی من هنوز دو سانت بودم و از درد انقددد میپیچیدم به خودم و داد میزدم که خودشون اومدن یه گاز دادن بهم که تنفس کنم وقتی میکشیدمش نئشه میشدم انگار یه عالم دیگه رفتم هیچی از اطرافم نمیفهمیدم فقط وقتی انقباضم شدید میشد حس میکردم دردشو، تو همون حالت نئشگی عصر بود که دکتر اومد معاینه کرد گفتن چارسانت شده گفتن زنک بزنیم ماماش بیاد گفتم نمیخواد دیگه زحمت کشید الان بعد این همه عذاب میاد چیکار؟ گفتن پشیمون شی نمیاد بعدنا گفتم نمیخوام، پا شدم یه توپ گرفتم هی راه میرفتم و رو توپ ورزش میکزدم ولی اینو بگم وقتی انقباض میگرفتم انقد سخت بود اصلا قفل میشدم تو همون حالت حسش مثل اینه که لگنت سنگین سنگینه و به سختی راه میری و همش حس دلپیچه و دسشویی داری که هزچی بیشتر نزدیک زایمان میشی بیشتر میشه...
مامان دلانا،اِلارا مامان دلانا،اِلارا ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان اول
قسمت دوم‌(زایمان طبیعی )
اومدن لباس دادنو بردنم تو اتاق زایمان ک ۴ تا تخت بود تخت بغلیم دختره زیرش کلا خونی بود یه لحظه ترسیدم ولی گفتم عادیه دیگ داره میزاد
اب اناناسمو باز کردمو یه لیوان خوردم
دراز کشیدم اومدن تو سرم امپول فشارو زدن
ساعت ۱۱ صبح بود
من هی تختای دیگه رو نگاه میکردم ک زجه میزدن و منتظر زجه های خودم بود ولی انگار ن‌انگار اومدن معاینه کردن دیدن خبری نیس باز امپول زدن ولی من شبیه یه ادم معمولی نشسته بودم ابمیوه هامو میخوردم😅
دکتر اومد اسمشو نمیدونستم  ماما بهش گفت  این قفله هیچی روش اثر نداره گفت بیاریدش براش سونده نمیدونم چی چی وصل کنم (یه چی مثل توپ کوچولو بود میزارن تو واژن تهشم یه کیسه وصله اون‌توپه هی بزرگ‌میشه که دهانه رحمو باز کنه بعد خودش پرت میشه بیرون)
خلاصه اومدن منو بردن اتاق خانم دکتر سوندو وصل کردو من باز برگشتم تو اتاق یکم گذشت یهو کل پاهای من داغ شد یه چی ازم دراومد 😆 من یه لحظه ....م به خودم گفتم این چی بود یهو دیدم کلا خونیم اون سونده در اومده
ساعت شد ۴ من دستمو گذاشته بودم زیر سرم بقیه رو نگا میکردم ک دکتر اومد گفت این چرا اومده سینما 🤣🤣🤣نیم ساعت گذشت من دردام شروع شد 😖 منم شروع کردم به زجه زدن اومدن معاینه کردن گفتن یک سانتو نیم 😐 هعی گفتم من دو روزی اینجام
ساعت ۵  اومدن کیسه ابمو پاره کردن من همونجوری ک از درد داشتم میمردم و گریه میکردم ماما گف بچه مدفوع کرده😐😐 منو میگی دردم  یه طرف اینم‌ یه طرف گریههههههه میکردماااااا گفتن حاضرش کنید بره اتاق عمل سزارین شه زود  اون سرمم قطع نکردن عوضیا که تو اون فاصله من دردام قطع شه همونجوری امپول فشار داش میرف
مامان محمد حسن 🐣 مامان محمد حسن 🐣 ۴ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ، اولین بارداری 🌷 قسمت یازدهم
سوال هایی که ممکنه پیش بیاد:
بعد زایمان بچه با یه زور کوچیک جفت رو هم زایمان کردم و بعدش دوبار ماساژ رحمی گرفتم یکبار بعد زایمان جفت و یکبار توی بخش. که دردش قابل تحمل بود و به نظرم کسی که زایمان رو تحمل می‌کنه دیگه این دردا دست گرمیه براش 😁
از سه و نیم تا هفت و بیست دقیقه حدودا چهار ساعت درد شدید بردم (فاز فعال) از نظر ماماها پیشرفتم عالی بود اما از نظر خودم اگر می‌تونستم از تخت بیام پایین ورزش کنم و مدام تغییر پوزیشن بدم و یکسری چیزهایی که تمرین کرده بودم رو می‌تونستم پیاده کنم و جو اتاق زایمان منو نمیگرفت و البته گیجی گاز نبود زایمانم سریعتر پیش می‌رفت (البته گاز هم به نوبه خودش روی دهانه رحم اثر می‌کنه وکمک به پیشرفت زایمان میکنه) و طبق تجربه مادرم که زایمان هاش دوساعته پیش می‌رفت و خوش زا بود انتظار داشتم منم اینو به ارث برده باشم 😂 اما زهی خیال باطل.👎🏻
خلاصه کارهایی که قبل زایمان انجام دادم : ورزش های قبل بارداری و پیاده روی و پله نوردی و رابطه و دوش آب گرم و ورزش زیر دوش. چیزهایی هم که خوردم اون اواخر آب گوشت و غذا ها و تنقلات مقوی به خاطر اینکه جون داشته باشم .
کاسنی هم محض احتیاط برای زردی هر روز ته لیوان می‌خوردم و هله هوله رو به شدت محدود کردم چون نوزادی خودم سابقه زردی شدید داشتم تا جایی که خونم رو عوض کردن برای همین سعی میکردم تا جایی که میشه اگر اینها کوچیکترین اثری هم داره من دریغ نکرده باشم.
چند باری هم شربت زعفرون و خاکشیر خوردم برای زایمانم .البته نه خیلی غلیظ و افراطی.