۱۰ پاسخ

چی شدی تو دختر

شیما جوونننن از دکتر برگشتی از خودت خبر بده تو فکرتم 🥲

خب پس همه کارهات رو کردی
ان شاالله ک صحیح و سالم بچت بدنیا بیاد ابرو و رنگ مو مسئله ای نیستن

عزیز دلم الان سلامتی خودت بچت مهم تره بعد چهل روز رنگ کن اصلاح کن بهتره

بسلامتی

چقد همه چیو انداختی دقیقه ۹۰ خب

این ماهای آخر جای بچه تنگه اونجوری ک قبلا فوتبال بازی میکرد نمیتونه آرومتر شده دیگ نگران نشو

من ک سونو انجام دادم،ضربان قلبش عالی،دهانه رحمم بسته،وزن ۳۱۱۰،امروز شدم۳۷،حرکتاش خوب،استخون رانش منو اذیت می‌کنه ۲هفته عقبه،تو۳۲هفته،۱هفته عقب بود

دیگه خدا حافظ همه نینی ها باشه

عب نداره ایشالله ک طوری نیست،برمیگردی خونه ب کارهای زیبایی ت میرسی😅😅

عزیزم بسلامتی با دل خوش 💜

سوال های مرتبط

مامان نخودی مامان نخودی ۵ ماهگی
مامان ِ علی اکبر💙 مامان ِ علی اکبر💙 روزهای ابتدایی تولد
خب منم از تجربه زایمانم بگم،،،،،1
پنجشنبه نصف شب درد داشتم ولی کم بود، شوهرم صبح گفت چند روزه نرفتیم ان اس تی بیا بریم بیمارستان کاشانی، حقیقتا چون هربار میرفتم انقباض نداشتم، دلم نمیخواست برم بیمارستان
رفتم بیمارستان نه انقباضی نه دهانه رحمی باز شده بود، گفتم واقعا راهی نداره من بستری شم؟چون قند دارم خیلی میترسم، گفت برو سونو بیوفیزکال بده اگه چیری باشه که لازم باشه بستری بشی بهت میگه
رفتم سونوگرافی ،گفت نمره از ۸ ،۸ هست، من گفتم چون هفته اخرم و اینکه شکم اولم،بیمارستان بستریم نمیکنه، بعد دکتر گفت ولی باید بستریت کنن،گفتم چرا، گفت بچه مدفوع کرده
نمیدونستم ذوق کنم یا نه
شروع کردم بغض کردن
رفتیم بیمارستان، گفتم که باید بستری شم گفت کی گفت، گفتم توی سونو نوشته نگاه کن که مدفوع کرده، چون به دکتر گفتم بنویس توی سونو که بهم گیر ندن😅بعد گفت پس بشین تا کارت رو انجام بدم مامای بیمارستان
یخورده نشستیم بعد به شوهرم گفتم برو ساندویچ بگیر گرسنم شده، بعد تا وسط راه برو گفتن بگو شوهرت بیاد بره برای تشکیل پرونده، دیگه نشد از ظهر پنجشنبه چیزی بخورم تا بعد زایمان، گفتن بریم برای آماده شدن
پارت اول
مامان کوهیار کوچولو مامان کوهیار کوچولو ۵ ماهگی
مامان ماه نور مامان ماه نور روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان سزارین پارت3
با کلی بی حوصلگی رفتم ان اس تی و تکون های بچه همه چی نرمال بود و اصلا فکرشم نمیکردم اونطور بشه به دوستم پیام دادم گفتم نیم ساعت دیر میام سالن یکم که گذشت پرستار اومد گفت درد داری گفتم نه درد آنچنانی خوبم چطور گفت دردات منظمه تکون های بچه رو حس میکنی گفتم آره بابا گفت بزار به پکترت بگم بعد برو گفتم باشه پاشدم آماده شدم که برم رفتم گفتم به دکترم گفتین من میتونم برم گفت خانوم چرا بلند شدی برو رو تخت گفتم چرا گفت دکتر میگه بستری کنین گفتم چی میگین بابا من میرم کار دارم گفت خانوم برو میگم الان دکترت خودش میاد اومدم و به همسرم زنگ زدم و گفتم ساک بچه و ساک منو با کریر بردار برو دنبال مامانم و یسنا (دختر بزرگم)گفت چی شده گفتم بستریم کردن احتمالا فردا عمل بشم گفت باشه و یهو خدمات اومد با به سوند تو دستش گفتم یاالله گفت عزیزم پاشو بیا اتاق بغلی گفتم بابا من نمی‌مونم دکترم میاد برم گفت باشه حالا بیا به من گفتن سوند بزار گفتم من نمیخام دوست ندارم میترسم کلی خندید و گفت بیا دختر وقت نداریم دکتر بخاطر تو مریضارو ول کرده تو مطب داره میاد خلاصه که سوند رو گذاشت درد نداشت منو ترسونده بودن فقط یکم سوزش داشت که گفت نفس عمیق بکش در کل بد نبود اونطوری که میگفتن