تجربه بارداری ۸
به زور یه جا پیدا کردم که باز بود اما لباساش باب میلم نبود یه جفت جوراب توری دخترونه و چندتا گل سر و لاک کوچولو گرفتم و جعبه رو کردم یکمم به خودم رسیدم شوهرم که اومد اصلا انتظار نداشت اون روز جواب ازمایشو گرفته باشم حسابی سوپرایز شد و واکنشش خیلی خوب بود اما من ته دلم میدونستم دلش پسر میخواست و این یکم ناراحتم میکرد بالاخره با خانواده هامون زنگ زدیم و بهشون گفتیم خانواده شوهرم تبریک گفتن و بین حرفاشون گفتن ما هردوجنسیتو داشتیم فرقی نداره و اشکال نداره و این حرف رو دلم سنگینی کرد بااینکه خیلی دوستشون دارم و براشون احترام قائلم اما این حرفو نتونستم فراموش‌کنم میدونم نمیتونن دخترمونو دوست نداشته باشن یا اگر بعد ها پسری بیاد فرق‌نمیذارن اما این حرف برام سخت بود شایدم چون همه میگفتن پسره و منم چیزی نمیگفتم فکر کرده بودن خودم پسردوست دارم و میخواستن ناراحت نباشم اما به هرحال امیدوارم این حرف از دلم پاک بشه.تنها کسی که خیلی خوشحالی کرد بابام بود با ذوق زنگ زد گفت نمیدونی دختر داشتن چقدر کیف میده و انقدر قشنگ و با ذوق حرف میزد که اشکمو در آورد و نمیتونستم حرف بزنم دیگه از اون روز چندبرابر عاشق بابام شدم انگار تازه فهمیدم واقعا چقدر منو دوست داره حتی الان که دارم مینویسمم اشکام بند نمیاد

۲ پاسخ

مگه تو بچه دار شدی دیگران و خوشحال کنی ول کن بابا گور پدر هرکی که که جنسیت براش مهمه بشین به سلامت بچت فکر کن و دیگه خودت و همسرت و بچت مهمید

من حتی بابامم اون لحظه خوشحال نشد
و همش تقصیر سونوی قبلی و مردم بود که میگفتن پسره انگار خورد تو ذوق همه،من از روی دخترم شرمنده ام بابت این اتفاق

سوال های مرتبط

مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۶
وقتی به شوهرم گفتم حس کردم تو ذوقش خورد و بیشتر پسر دوست داره و یکم ناراحت شدم بابت این موضوع اما بیشتر با خودم کلنجار میرفتم خیلی دلم میخواست پیش بینی دکتر درست باشه و واقعا دختر باشه اما میترسیدم امید ببندم به دختر بودنش و خیالبافی کنم بعد بفهمم پسره خیلی حالم عجیب بود بااینکه قبل بارداری اصلا جنسیت برام مهم نبود اما یهو دلم هوای دختر بچه کرده بود دلم میخواست لباسای توری و گل گلی بخرم براش موهاشو شونه کنم باهاش عروسک بازی کنم ببرمش باشگاه و هزاران آرزوی دیگه بااینکه خواهر کوچیکتر داشتم و خیلی از اینا رو تجربه کرده بودم اما به شدت دلم میخواست دوباره تکرارشون کنم.روز بعد از سونو با جواب سونو رفتم ازمایشگاه هم سلفری دادم و هم چندتا ازمایش دیگه قرار بود ۳ هفته بعد جواب سلفری بیاد چندروز بعد خانواده شوهرم از شهرستان اومدن و چندروزی مهمون ما بودن و قطعیای برق و اب شروع شده بود منم امتحانای پودمان اموزگاری رو داشتم یکم سخت میگذشت بهم و برای اولین بار تهوعا شروع شد بدترین تهوع عمرم بود حتی اب هم نمیتونستم بخورم خوردن یه لیوان اب برام ارزو شده بود دکتر برام دوتا سرم و چندتا امپول و قرص زنجبیل نوشت و بعد از ۴ روز حالم خوب شد.اولین سرم رو که رفتم بزنم خانمی که مسئول تزریقات بود ازم پرسید بچه ت چیه گفتم نمیدونم گفت من مطمئنم دختره و باز قلب من اونجا شروع به تپش کرد و اشک تو چشم جمع شد یکم حس مظلومیت و غصه داشتم که انگار فقط خودم دلم میخواد بچه دختر باشه همه ی خانواده و اطرافیان میگن پسره فقط از دو نفر غریبه احتمال دختر بودنو شنیده بودم و برام حس عجیب و سنگینی بود
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۷
دوروز مونده به اینکه نتیجه ی سلفری بیاد مامانم زنگ و زد پرسید جواب ازمایشم اومده یا نه منم گفتم دوروز مونده هنوز مامانم اصرار کرد زنگ بزنم ازمایشگاه بپرسم یکم مقاومت کردم اما برای اینکه ناراحتش نکنم گفتم باشه زنگ زدم ازمایشگاه و در کمال ناباوری گفت اماده س نمیدونم چطور لباس پوشیدم و چی پوشیدم ۵ دقیقه بعد تو ازمایشگاه بودم و منتظر بودم جواب ازمایشمو پرینت بگیرن جواب ازمایشو که گرفتم نشستم رو صندلی و سعی کردم بخونمش اما از هیجان اصلا مغزم درست کار نمیکرد فقط متوجه شدم که از نظر هر سه تا سندروم بچه سالمه اما برای مطمئن شدن برگه رو دادم به دکتر ازمایشگاه از اون خواستم نتیجه رو بگه دکتر هم گفت بچه کاملا سالمه و دختره اینو که گفت اشکم دراومد و نشستم تو ازمایشگاه گریه کردن خیلی خوشحال بودم و باورم نمیشد حتی نمیتونستم بلند شم برم بیرون به هرسختی بود خودمو جمع کردم و رفتم بیرون زنگ زدم‌مامانم و با گریه بهش گفتم بچه سالم و دختره داشتم بال در میاوردم اون روز بهترین روز زندگیم بود مستقیم رفتم شیرینی فروشی و کیک تعیین جنسیت سفارش دادم بااینکه جنسیتو میدونستم دلم میخواست اون روز قشنگو ثبت کنم و چندتا عکس داشته باشم ازش انقدر هیجان داشتم که مستقیم رفتم خونه ی دوستم که شوهرشم پسرعموی شوهرم بود و برای فردا شبش دعوتشون کردم که برای تعیین جنسیت بیان در واقع جشنی هم درکار نبود فقط یه دورهمی ۴ نفره بود و میخواستم چندتا عکس یادگاری داشته باشم.میدونستم تا فردا شب طاقت نمیارم و به شوهرم میگم تصمیم گرفتم یه جعبه سوپرایز درست کنم توش لباس دخترونه بذارم و بهش بدم سر ظهر بود و میخواستم قبل از اومدن شوهرم کارو جمع کنم اما لباس فروشیا بسته بود
مامان ماهلین مامان ماهلین هفته سی‌ونهم بارداری
تجربه بارداری ۵
برای سونو انتی لحظه شماری میکردم و شروع به خوردن اکتی ناتال کرده بودم و تو این مدت در باره ی غربالگری ها تحقیق میکردم تصمیم گرفتم سلفری بدم دل تو دلم نبود که از سلامت و جنسیت بچه با خبر بشم حدس و گمانای همه درباره ی جنسیت بچه شروع شده بود من اصلا ویار نداشتم و چهرم هیچ تغییری نکرده بود اخلاقم بهتر شده بود فقط گاهی بی دلیل گریم میگرفت و تنها که بودم گریه میکردم همه میگفتن بچه پسره و داشتن درباره اسمش تصمیم میگرفتن من اما ته دلم یه دختر کوچولو میخواستم یکی که بشه رفیقم و هرچی که بلدمو یادش بدم یکی که دستشو بگیرم و کمکش کنم به آرزوهاش برسه کسی که ادامه ی خودم باشه و خیلی خوشبخت تر از من میخواستم هرچی بلدم و همه ی توانمو بذارم که یه دختر شاد و خوشبخت و موفق روی زمین راه بره چیزی که خیلی تلاش کردم باشم و شدم اما میخواستم اون از من خیلی بهتر باشه.از دکترم خواستم برام سلفری بنویسه و بالاخره روز سونو انتی رسید دل تو دلم نبود تو سونوانتی بچه خواب بود و تکون نمیخورد با چندتا شکلات و یکم اب سرد و پیاده روی بالاخره بیدار شد و سونو انجام شد خداروشکر هم ضخامت انتی هم تیغه ی بینی نرمال بود خیلی سعی کردم نپرسم اما طاقت نیاوردم و از دکترسونو پرسیدم حدسش درباره ی جنسیت چیه دکتر گفت احتمالا دختره اما الان خیلی زوده برای تشخیصش اینو که گفت دلم ریخت و اشک تو چشم جمع شد اولین کسی بود که گفت احتمال داره بچه دختر باشه قبل از اون حتی یک نفرم احتمال دختر نمیداد
مامان 🎀لِیلی کوچولو🎀 مامان 🎀لِیلی کوچولو🎀 ۶ ماهگی
قسمت بیست و سوم
رها

سرشو که برگردوند اومد جعبه رو برداره نگاهش به جمله ازمایشگاه بقیت الله افتاد و با چشمای گرد شده از تعجب و هاج و واج و مبهوت و هر کلمه ای که بتونه شوک شدنش رو نشون بده به من زل زد ، میخواست حرف بزنه، فکر میکنم میخواست بپرسه این چیه؟ اما حتی لباش از هم بار نمیشدن یه نکاه به برگه میکرد و یه نگاه به من که با به لبخند بزرگ داشتم نگاهش میکردم، برکه رو برداشت و به جعبه حتی نگاه نکرد اروم و به سختی لب هاشو تکون داد:
- ازمایش؟ ازمایشه چیه؟ مگه کسی ازمایش رو هدیه می…
بعد انگار که تازه به حرف اومده باشه با یه صدای جون دار تری در حالی که چشماش میخندیدن به من نگاه کرد گفت:
- آره؟ یعنی چی؟
بعد خنده اومد روی لب هاش .. کاغذ رو باز کرد و گفت:
- من بلد نیستم این چیه یعنی چییی؟؟
با یه دستم دستشو گرفتم و با اون یکی دستم اشکامو پاک کردم و گفتم:
- شلام باباشون من اوووومدم تو دل مامانی که زندگیتونو بهم بریزم.
یدفعه زد زیر گریه و پشتشو کرد به من رو به قبله شد و سجده شکر به جا آورد و از تکون خوردن و لرزش شونه هاش فهمیدم داره گریه میکنه.
مامان حامی مامان حامی ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت اول صبح زود رفتیم بیمارستان با این که سنم کمه و تجربه ای از زایمان و اتاق عمل ندارم ولی اصلا خدا بهم قوت داده بود ترس و استرس نداشتم رفتیم اول سوند وصل کرد اثبات درد نداشت چند ساعت بعد بردن اتاق عمل سوزن بی حسی زدن همه میگفتن سخته ولی اونم اصلا درد خاصی نداشت و کم کم بی خس شدم و حالم بد بود فکر میکردم دارم از حال میرم نمی‌تونستم خوب حرف بزنم از اثرات بی حسی بود بعد پسرم به دنیا اومد گذاشتن کنارم باهام پوست با پوست ارتباط بگیره از خوشحالی نمی‌دونستم چیکار کنم خدا رو هزاران مرتبه شکر اصلا باورم نمیشد منم مادر شدم و خدا منو لایق دونسته بعد بردنم ریکاوری خودم و نینی یک ساعت اون جا موندیم بعد دو تا مون رو با هم آوردن تو بخش انتظار همسرم از خوشحالی چشماش داشت برق میزد و گریه میکرد هممون از خوشحالی داشتیم پرواز میکردیم از خدا خواستم این صحنه رو نصیب همه چشم انتظار ها بکنه الهی آمین بعد چند ساعت بی حسی پاهام داشت کم میشد بدنم می‌لرزید و دردام شروع شد ولی زیاد نبود قابل تحمل بود تو تخت فقط وقتی برا سرویس و بلند شدن و خوابیدن اصلا خیلی بد بود و نمی‌تونستم از پاهام خون می‌ریخت خونریزی م زیاد بود و پرستار اومد منم گربه میکردم که بیمارستان رو کثیف کردم ولی خیلی مهربون بود و اومد طی زد کمکم کرد و رفتم سرویس و اصلا نمی‌تونستم راحت راه برم م بلند شم خیلی سخت بود با کلی درد و گریع راه میرفتم ولی الان خدا رو شکر حالم خیلی بهتره و دردام کم شده در کل خوب بود اون جوری که میگفتن سخته نبود خنت رو شکر خدا را هزاران مرتبه شکر که پسرمو بهم داده هر چقدر شکر کنم بازم کمه قسمت همه چشم انتظار ها و خانم های باردار
مامان معجزه(رادین) مامان معجزه(رادین) ۷ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دوم#

روز چهارشنبه ۱۱ تیر از غروب بعد داشتن رابطه بدون جلوگیری دردام خیلی زیاد شد و فاصله کم اما باز قابل تحمل بود اما به وضوح مشخص بود تاثیرش . شب رو با قرص مسکن استامینوفن صبح کردم اما ساعت ۴ باز بیدار شدم نتونستم بخوابم درد کولیکی توی کمرم و قسمت لگن داشتم که می‌گرفت ول میکرد صبح شوهرم رو بیدار کردم که بریم بیمارستان اما چون بیمارستان خصوصی کمی از ما دور بود گفتم بریم دولتی معاینه بشم اول که آیا اصلا تغییر کردم یا نه بعد برم رفتم بیمارستان و اونجا گفتن ۲ سانتی نوار قلب بچه رو گرفتن خوب بود و گفتن فعلا زایمانی نیستی برو دردات بیشتر شد بیا منم ساعت یک ظهر آمدم خانه ماما بیمارستان گفت افاسمان خوبی داری عصر بیا دوباره معاینه شو اومدم ورزش کردم حمام کردم رو توپ کار کردم دردام بیشتر شد شدتش فاصله ش هم کمتر شد تقریبا زنگ زدم دکترم گفت برو بیمارستان خصوصی که بهت نامه دادم معاینه کنن رفتم اونجا معاینه شدم گفت ۲ فینگری تعجب کردم با این همه درد که بیشتر شده چرا هنوز ۲ سانتم اونجا هم نوار قلب دادم خوب بود اما چون درد داشتم و انقباض ثبت شد بستری شدم ساعت ۱۰ شب برای زایمان طبیعی عصر قبل از اینکه بیام بیمارستان دکترم گفت روغن کرچک بخور و مایعات و غذا نخور یا خیلی سبک منم روغن خورده بودم خیلی روان شدم اسهال معده مم خالی بود گفتن آبمیوه و کیک بخور برای nst دردام هی داشت بیشتر میشد با فاصله کمتر تا ساعت ۱۲ شب درد داشتم اومد برام آمپول فشار زد دوباره معاینه کرد گفت ۳ سانتی تقریبا و دردام خیلی زیاد بود اما باز یه جوری تحمل میکردم تا اینکه ده دقیقه بعدش اومد آمپول فشار زد یعنی ساعت شد ۱۲:۳۰ من حس کردم دارم میمیرم از درد وحشتناک بود زنگ زدن دکترم خودشو رسوند