از علائم روحی این روزام بخوام بگم
اول اینکه من بعد زایمان فوری اومدم خونه ی خودم و این باعث شد حالم بهتر بشه چونکه دو‌ماه خونه ی مادرم بودم و دلم واسه خونه ی خودمون‌تنگ شده بود 🥹
اوایل خیلی حالم خوب بود انقد کارای پسرم زیاد بود دیگه به افسردگی‌نرسیدم😂هر چند شنیدم مامانایی که پسر باردارن بیشتر مبتلا به افسردگی میشن…
ولی هر بار که به پسرم نگاه میکردم دوتایی با شوهرم بعض میکردیم از خوشحالی…بعدشم که آقا مهدیار بستری شد تو بیمارستان روز اول خیلی گریه کردم
ولی همسرم انقد بنده خدا هوامو داشت که خودم شرمنده شدم🥺بعدش بخاطر مهربونی اون بغضم میگرفت گریه میکردم🤣😂 الانم شبا هر وقت مهدیار بیدار میشه باباش هم فوری از خواب میپره هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده ،واقعا خدا همه ی مردای خوب رو حفظ کنه
فعلا حس میکنم حالات روحیم یکم با ثبات تر شدن☺️
از قبل زایمان خیلی درباره افسردگی و اینا با همسرم صحبت کردم خودمم خیلی از نظر ذهنی آماده شدم براش همین حس میکنم کمکم کرد انشالله که از این دوران راحت بگذریم هممون 🥰🫶🏻🤲🏻

تصویر
۹ پاسخ

منم همش میشینم دلا رو نگاه میکنم چشام اکلیلی میشه بغض میکنم میزنم زیر گریه 🥺

خداروشکر عزیزم انشالله روز ب روز بهتر بشین🌱منم میخوام بعد زایمانم اول بیام خونه خودم 🥲😍

چقدر خوشحالم برات که همسرت انقد هواتو داره 😍😍😍😍
بمونید برای هم
سایه تون همیشه بالاسر آقا مهدیار 🩵🩵🩵

خداروشکرعزیزم
کلی روزای قشنگوکنارهم سپری کنین😍❤

خداروشکر که حالت خوبه عزیزم.واقعا یکی از دلایل مهم این حال خوبت همسرته.همسر منم دقیقا همینه،خدا حفظشون کنه برامون🥰

چجوری خودتو برا افسردگی اماده کردی من افسردگی بعد زایمان میاد سراغم ولی این سری میخوام جلوشو بگیرم خیلی عذاب اوره

عزیزم ان شا الله نامدار باشه و عاقبت بخیر، هرچقدر ارتباط با خدا و ائمه بیشتر باشه، افسردگی و مشکلات این چنینی هم کمتر.

عزیزم🥹
انشالله که روزای خوبی و کنار پسری سپپری کنید و سایتون روی سرش باشه همیشه❤️

خداروشکر عزیزم ب سلامتی
منم الان ۴ماهه خونه مادرمم دلم لک زده واسه خونه ❤️

سوال های مرتبط

مامان فراز مامان فراز ۳ ماهگی
سلام مامانا امیدوارم همتون خوب باشید
میخوام از حس این روزام بگم...
۴ روزه مامان شدم و میخوام اعتراف کنم که تا الان هرکی از افسردگی بعد از زایمان حرف میزد فک میکردم چرت میگه
با خودم میگفتم چرا اخه شاید مشکلی داشته
ولی از روزی که با بچم اومدم خونه همه چی برام علامت سواله ....
حس پشیمونی دارم
یک بار قربون صدقه بچم نرفتم انقد که این روزا خسته و کلافم
حس میکنم کار اشتباهی کزدم مامان شدم با این که من به شدت برای بچه دار شدن تلاش کردم و من و شوهرم صدمونو گذاشتیم خیلی هم حسرت میخوردم و میترسیدم خدا بهم اولاد نده.. چون تنبلی هم داشتم و خلاصه سرتونو درد نیارم
حالا به بچم که نکاه میکنم بغلش که میکنم هیییچ حسی ندارم بهش
از خودم بدم میاد دلم به حال این طفل معصوم میسوزه
با این که شوهرم همه جوره حواسش بهمون هست همراهمه من هییچ مشکلی با هیچکی ندارم مامانم پیشمه کلی داره زحمت میکشه...
فقط گریه میکنم دعا میکنم خدایا مهر بچمو به دلم بنداز😣
تنها میشم یا میبینم بچم گریه میکنه شیرم کمه هنوز جاری نشده منم گریه میکنم
با خودم میگم همش همین بود این‌همه بچه بچه.... همین بود؟؟؟
افسردگی گرفتن مگه شاخ و دم داره؟


میشه شما هم برام بگید از تجربتون؟ خیلی نیاز دارم به همدلی ❤️
مامان جوجه جان مامان جوجه جان ۱۷ ماهگی
دنیای مادری خیلی پیچیدس
چند هفته قبل زایمان همه چیز خوب یود ورزش های زایمان طبیعی شروع کرده بودم و با خودم فکر میکردم که بهترین زایمان طبیعی میکنم و بعدش بلند میشم میرم حموم و بچمو برمیدارم میریم خونه اماوقتی زایمان طبیعی که میخواستم تبدیل به سزارین آور شد احساس شکست عجیبی میکردم... علاوه بر اینها تو بیمارستان حالم بد شد و دوبار حمله پنیک بهم دست داد و همخ پرستارا ریختن سرم و باهام لج افتادن... خونه هم که اومدم تا چند روز با درد شدید بخیه ها نمیتونستم بلند شم و باید یکی دستمو می‌گرفت... هیچ وقت یادم نمیرخ با چه مصیبتی راه میرفتم و افسردگی شدید پس از زایمانی که گرفتم و کلی بعد زایمان گریه کرذم... بچم گریه میکرذ جون نداشتم بردارمش بهش شیر بدم بخوابونمش.. زردی گرفت بیمارستان بستری شد خودم نتونستم پیشش برم از بدحالی و خواهرم رفت.... الان که بیست روز از اون روزا گذشته و من سعی کردم با خودم حلش کنم به احساس شکست جدیدی مبتلا شدم اینکه شیرم کمه هرچی تلاش کردم زیاد نشد شده بچه یک ساعت میمکه و سیر نمیشه مجبور میشم شیرخشک بدم. و حس میکنم چ قد لاجون و بدرد نخورم... اصلا حال خوشی ندارم... پر از دردهای شدید روحی وجسمی ام
مامان علی🪽👼🏻 مامان علی🪽👼🏻 ۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت آخر🥹😭
ماماها اما با هیجان تشویقم می‌کردن و می‌گفتن: «ای جاااان، داره میاد مامان! آفرین، چقدر خوب همکاری کردی!»

و بعد...

اون لحظه‌ای رسید که هیچ‌وقت از یادم نمی‌ره.

انگار یه بار سنگین چند تنی از روی کل وجودم، از روی جسم و روحم برداشته شد. همه دردها یه‌دفعه محو شدن و تا به خودم اومدم دیدم یه نی‌نی کوچولو روی سینه‌هامه و داره گریه می‌کنه...🥹🤍

اخخخخ که نگم از گرمای وجودش...
اخخخخ که نگم از اون دست و پا زدن‌های ریز و قشنگش...
اخخخخ که نگم از اون حس عجیبی که هیچ کلمه‌ای نمی‌تونه توصیفش کنه...

ناخودآگاه، منِ خجالتی که همیشه جلوی بقیه معذبم، وسط اون همه ماما و پزشک داشتم با صدای بلند گریه می‌کردم. اشک شوق بود، اشک رسیدن بود، اشک تموم شدن ماه‌ها انتظار بود...
و یه دلیل دیگه هم داشت.

مدت‌ها بود که خودمو یه دختر ضعیف می‌دیدم؛ کسی که فکر می‌کرد از پس خیلی از سختی‌ها برنمیاد. ولی زایمان طبیعی باعث شد از ته دل به خودم افتخار کنم. اون روز فهمیدم خیلی قوی‌تر از چیزیم که همیشه درباره خودم باور داشتم.

و حالا هر بار که به چهره پسرم نگاه می‌کنم، با خودم میگم:

«آره پسرم... ما دوتایی از پسش براومدیم.» 🤍👶🏻✨💙
مامان شکوفه گیلاس مامان شکوفه گیلاس ۱ ماهگی
سلام ب همگی
دوستان من با یه چالش جدید رو به رو شدم
آیا واقعا کسی بوده به غیر از خودش همسرشم افسردگی بعد زایمان بگیره؟
یه هفتس زایمان کردم خانواده همسرم بدون درخواست موندن خونه ما با مامانم بماند که من دیوانه شدم به معنای ولقعی کلمه
اذیت شدم و دلشتم خفه میشدم تا اینکه دیشب رفتن
مادر همسرم دیابت دارن و خیلیم ازین مریضی به نظر من به عنوان سلاح استفاده میکنن همسر من تو این یه هفته بارهاااا گریه کرد😐
میپرسیدم اول انکار بعذم میگف دلم برای مادرم میسوزه میبینمش اعصابم بهم میریزه چون پاهاشون یکم زخم دیابت داره
من خودم تو این هشت روزی که فارغ شدم از نظری جسمی ک داغون روحیم هر دیقه زدم زیر گریه بی دلیل البته نه جلو همسرم
میخواستم بدونم واقعا ممکنه مرد هم‌افسردگی بعد زایمان بگیره؟
و اینکه اونایی که نزدیک زایمانتونه به شدت توصیه میکنم ده روز اولو واقعا بخواین کسی نیاد از من‌که گذشت ولی واقعا من روحیه و اعصابم خیلی بهم ریخته از بس نتونستم استراحت کنم و دورم شلوغ بود
مامان پسری💙🤰🏼 مامان پسری💙🤰🏼 ۳ ماهگی
پارت آخر زایمان طبیعی 😆🤞🏻🩵 :
همش نگران بچم بودم تند تند ضربان قلبشو چک میکردن
از طرفی میترسیدم بعد از این همه درد،دهانه ی رحمم پیشرفت نکنه و ببرنم سزارین
خلاصه همین پروسه گذشت و گذشت تا دکتر اومد ساعت ۷ صبح شده بود بردنم رو تخت زایمان ، دکتر یکم دلداریم داد احساس میکردم دیگه دارم از حال میرم ک دکتر گفت سرشو دارم میبینم یه زور محکم بده همه ی تلاشمو کردم همین که پسرم به دنیا اومد همه ی دردام تموم شد یهو سبک شدم با گریش گریمون گرفت و بند نافشو باباش برید خیلی حس خوبی بود دیگه رفتم ریکاوری ساعت ۳ قرار بود همراهام بیان که خودم بلند شدم آماده شدم لباسمو عوض کردم هیچ دردی نداشتم اما تخت بغلیم که سزارین بود فقط داشت منو نگاه میکرد نه میتونست راه بره نه بشینه حتی میومدن از من میپرسیدن غذا چی میخوری ولی به اون بنده خدا تا ۶ ساعت غذا ندادن
خیلی درد داشت مدام پرستارو صدا میکرد
خلاصه با اون همه دردی که کشیدم اگه هزار بارم برگردم عقب بازم انتخابم طبیعیه ✌🏻 اگه از نظر روحی تواناییشو دارید آستانه ی تحملتون بالاست حتما برید طبیعی که بعدش انگار نه انگار زایمان کردید .
مامان نورا ومهدیار مامان نورا ومهدیار ۱۰ ماهگی
❎❎مامانایی که بچه شیر به شیر دارن بیایین یکم دردول کنیم 🥲
دخترم 2سالشه از وقتی من زایمان کردم خونه مادرشوهرم بود میومدن سر میزدن میرفتن من خونه مامانمم دیشب باباش اوردش موند همین جا 11روزه زایمان کردم 6روز بستری بودم بخاطر سزارین خون لخته شد تو ریم هنوزم یکم نفس تنگم خیلیم کمر درد میشم
خلاصه از دیشب دارم هر دوتاشون باهم نگهمیدارم دخترم همش میخاد به بچه محبت کنه بزرگش کنه کارا شو بکنه همش میترسم ی کاری بکنه بچه نفهمه یا ی چیزی میخاد گریه میشه یا میگه بزار ی سر بوسش کنم خودش میندازه روش چند روز دیگم میرم خونه خودم نمیدونم اونجا چیکار کنم بچه دوتایی خیلی سخته
من 19سالمه بچه دومم بدنیا اوردم سر پسرم خون لخته شد خیلییی زجر کشیدم فک میکنم 20سال پیر تر شدم حالم بده نمیدونم چه مرگمه هیچی خوشحالم نمیکنه بیخود دلم میخاد گریه کنم
مادررررر بودن خیلیی سخته خدا خودش ی نگاهی بکنه
اگه دخترم بزرگتر بود بهتر بود خودمم حالم خوب نیست سرحال نیستم انرژی ندارم
مامان آنا مامان آنا ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی، قسمت سوم
من بیمارستان صارم تهران زایمان کردم. کل زایمانم ۴ ساعت نشد و خیلی خوش‌زا محسوب می‌شدم. دکتر دکتر کرم‌نیا بود و از لحظه‌ای که اومد تا بعد تولد بچه کنارم بود و کلی بهم دلگرمی داد. بخیه‌هامم خودش زد و کارش حرف نداره. از اول بارداری هم من رو تشویق و حمایت کرد و واقعاً براش مهمه که کسی که می‌خواد طبیعی زایمان کنه. ماماها و محیط زایشگاه خیلی آروم بود و همه چیز داشت. همسرم از اول کنارم بود و حضورش خیلی تأثیر داشت. من همش نگران بودم که بعد اون همه درد کشیدن نتونم و سزارین بشم که خدا رو شکر اتفاق نیفتاد.
من باز هم برگردم عقب انتخابم زایمان طبیعیه. حالم از کسانی که سزارین شدند خیلی بهتره و احساس می‌کنم خیلی سلامت‌ترم.
برای تحمل اون درد خیلی آمادگی روحی و ذهنی لازمه و من خوشحالم که از پسش براومدم. موقع زایمان به خودم می‌گفتم این همه زن در طول تاریخ تونستن و تو هم می‌تونی و سعی کردم به بدنم اعتماد کنم. امیدوارم همه زایمان راحت و خوبی رو تجربه کنند.