سلام مامانا امیدوارم همتون خوب باشید
میخوام از حس این روزام بگم...
۴ روزه مامان شدم و میخوام اعتراف کنم که تا الان هرکی از افسردگی بعد از زایمان حرف میزد فک میکردم چرت میگه
با خودم میگفتم چرا اخه شاید مشکلی داشته
ولی از روزی که با بچم اومدم خونه همه چی برام علامت سواله ....
حس پشیمونی دارم
یک بار قربون صدقه بچم نرفتم انقد که این روزا خسته و کلافم
حس میکنم کار اشتباهی کزدم مامان شدم با این که من به شدت برای بچه دار شدن تلاش کردم و من و شوهرم صدمونو گذاشتیم خیلی هم حسرت میخوردم و میترسیدم خدا بهم اولاد نده.. چون تنبلی هم داشتم و خلاصه سرتونو درد نیارم
حالا به بچم که نکاه میکنم بغلش که میکنم هیییچ حسی ندارم بهش
از خودم بدم میاد دلم به حال این طفل معصوم میسوزه
با این که شوهرم همه جوره حواسش بهمون هست همراهمه من هییچ مشکلی با هیچکی ندارم مامانم پیشمه کلی داره زحمت میکشه...
فقط گریه میکنم دعا میکنم خدایا مهر بچمو به دلم بنداز😣
تنها میشم یا میبینم بچم گریه میکنه شیرم کمه هنوز جاری نشده منم گریه میکنم
با خودم میگم همش همین بود این‌همه بچه بچه.... همین بود؟؟؟
افسردگی گرفتن مگه شاخ و دم داره؟


میشه شما هم برام بگید از تجربتون؟ خیلی نیاز دارم به همدلی ❤️

۱۱ پاسخ

ربطی به حس و شیر و این داستانا نداره وقتی زایمان میکنی یهو کلی از اهورمون ها تو‌بدنت ریزش میکنه و سطحش میاد پایین حالا تا بدنت بعد ۹ ماه بخوا عادت کنه دوباره به حالت قبلی زمان میبره به خودت فضا بده قرار نیست از روز اول فداکاریو کار های عجیب بکنی اجازه بده بدنت و‌زخم هات خوب بشن و هورمون هات متعادل بشن بعدش میبینی چقدرهمه چیز فرق داشت و تو فقط عجله کردی الکی

سلام عزيزم قدم نو رسيده مبارك باشه
حق داري اكثر خانم ها همين طور هستن
قطعا شما مادر كافي براي فرزندت هستي
خودت رو دست كم نگير ، من هم اوايل همين طور بودم به مرور حسم عوض شد . اينا همش بخاطر تغيرات هورموني و جسميه😘🫶🏻

سلام عزیزم قدمش پر خیرو برکت
منم سر اولی اینطوری بودم، الان چون بدنت خستس یه عالمه انرژی و خون از دست دادی یهو یه حجم سنگینی از مسئولیت رو گردنت اومده بخاطر هنینه سعی کن وقتی بغلش میکینی شیرش بدی قربون صدقش برو هم شیرت بیشتر میشه هم مهرت
اگ حسلسیت نداره مث بچه های من
به مامانت بگو یکم شیر گرم کنه برات ولرم که شد زرده تخم مرغ رو بزنه تو شیر بهت بده بخور
خیلی شیر داغ نباشه ک زرده پخته بشه داخلش
هم براشیرت عالیه هم برا زخمات

ای جانم. قدمش مبارک .
زیر سایه پدرومادر بزرگ بشه.
همیشه عمر شاهد موفقیتها و خوشبختیش باشی خانمی .
این دوره هم زود میگذره .
فقط خودت باید به خودت کمک کنی
بچه خودش میدونه چطور تو دلت جا کنه.
نگران اون نباش

خودشه عزیزم افسردگیه، هیچی خوش‌حالت نمی کنه ب هر چی فکر می کنی بی ارزشه، بهت قول میدم درست میشه ب شرط اینکه فکرای منفی رو دور بریزی و خودتم برای بهتر شدن حالت تلاش کنی ،اگرم می تونی دکتر برو

حس داری به بچت کافیه عزیزم خدایی نکرده خار تو دستش بره تمام زندگیت بهم میریزه منم فک میکردم حس ندارم ولی وقتی بچم درد میکشید انگار به قلبم خراش میزدن

خب اولشه باید به خودت زمان بدی، من خیلی شرایطم بعد زایمان بد بود، سه روز بود جنگ شده بود، دو بار تا اتاق عمل رفتم، عملم کنسل شد، تو راه اومدیم بیایم شهرستان، مامانم و شوهرم که اصلا مشکلی بینشون نبود دعواشون شد، من مجبوری رفتم خونه خانواده شوهرم، مامانم دیگه نیومد پیشم، خانواده شوهرمم زورشون میومد یه لیوان آب بدن دستم، صفر تا صد کارامو خودم کردم از روز اول، خیلی سخت بود، افسردگی هم به همه اینا اضافه کن، تازه من همسرم اصلا همراه نبود و بعد زایمان همش حس جدایی و تنهایی داشتم تو خونه خانواده شوهرم، ینی کلا جنگ من یکیو آواره و بیچاره کرد و باعث شد یکی از سختترین زایمان ها رو تجربه کنم

کاملا میفهمم

خيلي طبيعيه كه الان اين احساسات و داشته باشي
تو قبلش فقط نقش همسر و دختر يه خانواده رو داشتي ولي الان يه نقش خيلي مهم كه كلي هم مسئوليت داره بهت اضافه شده كه اون مادر شدنه به اين فك كن اون بچه چقدر به تو نياز داره چقدر وابسته اس اگه تو نباشي هيچكس جاي تورو براش پر نميكنه حتي مامانت پس ببين خدا چقدر تورو قوي كرده كه الان يه موجود زنده زندگيش به تو وابسته اس
يادت بيار اوايل ازدواجم سخت بود خود من با وجود اينكه هم اشپزي بلد بودم هم كار خونه بازم تايم كم ميوردم ولي به مرور درست شد
الانم فقط به اين فك كن نياز به زمان داري تا خودتو با شرايط وفق بدي ولي خودتو از بچه ات دريغ نكن

منم امروز نه امین روزی که مامان شدم .دقیقا حس های مشابه دارم به اضافه اینکه کلی چاق شدم و هنوزم ورم دارم دو روز پیش میخواستم برم سونوگرافی نه لباس داشتم که اندازم بشه نه حتی کفش هام تو پام میرفت تا دلت بخواد نشستم گریه کردم به اندازه ای که مامانمم باهام گریه کرده ،بعد تو دلم گفتم تقصیر بچه اس کل روتین زندگیم رو ریخته بهم منی که شکمم تخت تخت بوده الان این همه چربی داره منی که بیست چاری بیرون بودم الان فقط له له خواب رو دارم از شیر دادن بدم میاد داره اذیتم میکنه از طرفی اگر نخوام شیر بدم حس عذاب وجدان دارم دلم برای ی فنجون قهوه خوردن تنگ شده شاید باورت نشه برای اونم گریه کردم حس پشیمونی دارم از تغییر ایجاد شده ولی از سمتی میگم ناشکری نکن دختر خدا بهت اولاد داده شکرکن .درکل حال منم زیاد خوب نیست

باید بچه رو بذاری پیش یه نفر مطمئن. با همسرت دو نفری بری بیرون حال و هوا عوض کنی بهتر میشی.
حال من که خیلی بد بود تا دکترم گفت برو بیرون
بهتر شدم

سوال های مرتبط

مامان مَهدیار🩵🐻👶🏻 مامان مَهدیار🩵🐻👶🏻 ۱ ماهگی
از علائم روحی این روزام بخوام بگم
اول اینکه من بعد زایمان فوری اومدم خونه ی خودم و این باعث شد حالم بهتر بشه چونکه دو‌ماه خونه ی مادرم بودم و دلم واسه خونه ی خودمون‌تنگ شده بود 🥹
اوایل خیلی حالم خوب بود انقد کارای پسرم زیاد بود دیگه به افسردگی‌نرسیدم😂هر چند شنیدم مامانایی که پسر باردارن بیشتر مبتلا به افسردگی میشن…
ولی هر بار که به پسرم نگاه میکردم دوتایی با شوهرم بعض میکردیم از خوشحالی…بعدشم که آقا مهدیار بستری شد تو بیمارستان روز اول خیلی گریه کردم
ولی همسرم انقد بنده خدا هوامو داشت که خودم شرمنده شدم🥺بعدش بخاطر مهربونی اون بغضم میگرفت گریه میکردم🤣😂 الانم شبا هر وقت مهدیار بیدار میشه باباش هم فوری از خواب میپره هر کاری از دستش بر بیاد انجام میده ،واقعا خدا همه ی مردای خوب رو حفظ کنه
فعلا حس میکنم حالات روحیم یکم با ثبات تر شدن☺️
از قبل زایمان خیلی درباره افسردگی و اینا با همسرم صحبت کردم خودمم خیلی از نظر ذهنی آماده شدم براش همین حس میکنم کمکم کرد انشالله که از این دوران راحت بگذریم هممون 🥰🫶🏻🤲🏻
مامان ایران خانوم✨️ مامان ایران خانوم✨️ ۹ ماهگی
نمیدونم این افسردگی بعد زایمان محسوب میشه یا نه ولی خیلی حس بدیه.‌.
هر ثانیه به ایران نگاه میکنم با ذوق ازش کلی عکس میگیرم و وسواس گونه فکر میکنم که هر ثانیه داره بزرگ تر میشه و ازین دوران درمیاد. طوری فکر میکنم که الان بچه رو نگاه میکنم مثلا سی سالگی بچم جلو چشممه و همش دارم گریه میکنم که چرا داره زود بزرگ میشه.
اصلا دوست ندارم از بغلم زمین بذارمش طوری که مچ دستم دیگه صاف نمیشه و گردنم تیر میکشه انقدر تو بغلم بوده.
وقتی کسی بچمو بغل میکنه حس میکنم جیگرم میخواد پاره بشه دوست ندارم کسی بجز خودم بغلش کنه حس میکنم میخوان ازم بگیرنش.
شکممو نگاه میکنم یادم میاد دیگه چیزی اون داخل نیست غصم میگیره..انگار همین چند ساعت پیش بود که منتظر ساعت ۱۲شب بودم تا روزم عوض بشه انگار همین چند روز پیش بود که منتظر سه شنبه ها بودم تا هفتم عوض بشه حتی زمانی که میرفتم ان اس تی میگرفتم...
همش حس میکنم بچه تو شکمم یه طوریش شده که تکون نمیخوره.
انقدر این روزا دارم گریه میکنم بخاطر این مسائل چشمام و صورتم از روز زایمانم پفکی تر و ورمی تر شده.
حس میکنم مثل قبل باید مدام از شکم قلنبه باردارم عکس بگیرم و وسواس گونه یادم میاد دیگه باردار نیستم پس چرا شکمم هنوز مثل بارداریه و باز با شکم بند سفت به جون خودم میفتم طوری که از درد به خودم میام که چیکار میکنی زن!

شما با روزای بعد زایمانتون و این احساسات عجیب غریبتون چیکار کردین؟ درچه حالین؟