ربطی به حس و شیر و این داستانا نداره وقتی زایمان میکنی یهو کلی از اهورمون ها توبدنت ریزش میکنه و سطحش میاد پایین حالا تا بدنت بعد ۹ ماه بخوا عادت کنه دوباره به حالت قبلی زمان میبره به خودت فضا بده قرار نیست از روز اول فداکاریو کار های عجیب بکنی اجازه بده بدنت وزخم هات خوب بشن و هورمون هات متعادل بشن بعدش میبینی چقدرهمه چیز فرق داشت و تو فقط عجله کردی الکی
سلام عزيزم قدم نو رسيده مبارك باشه
حق داري اكثر خانم ها همين طور هستن
قطعا شما مادر كافي براي فرزندت هستي
خودت رو دست كم نگير ، من هم اوايل همين طور بودم به مرور حسم عوض شد . اينا همش بخاطر تغيرات هورموني و جسميه😘🫶🏻
سلام عزیزم قدمش پر خیرو برکت
منم سر اولی اینطوری بودم، الان چون بدنت خستس یه عالمه انرژی و خون از دست دادی یهو یه حجم سنگینی از مسئولیت رو گردنت اومده بخاطر هنینه سعی کن وقتی بغلش میکینی شیرش بدی قربون صدقش برو هم شیرت بیشتر میشه هم مهرت
اگ حسلسیت نداره مث بچه های من
به مامانت بگو یکم شیر گرم کنه برات ولرم که شد زرده تخم مرغ رو بزنه تو شیر بهت بده بخور
خیلی شیر داغ نباشه ک زرده پخته بشه داخلش
هم براشیرت عالیه هم برا زخمات
ای جانم. قدمش مبارک .
زیر سایه پدرومادر بزرگ بشه.
همیشه عمر شاهد موفقیتها و خوشبختیش باشی خانمی .
این دوره هم زود میگذره .
فقط خودت باید به خودت کمک کنی
بچه خودش میدونه چطور تو دلت جا کنه.
نگران اون نباش
خودشه عزیزم افسردگیه، هیچی خوشحالت نمی کنه ب هر چی فکر می کنی بی ارزشه، بهت قول میدم درست میشه ب شرط اینکه فکرای منفی رو دور بریزی و خودتم برای بهتر شدن حالت تلاش کنی ،اگرم می تونی دکتر برو
حس داری به بچت کافیه عزیزم خدایی نکرده خار تو دستش بره تمام زندگیت بهم میریزه منم فک میکردم حس ندارم ولی وقتی بچم درد میکشید انگار به قلبم خراش میزدن
خب اولشه باید به خودت زمان بدی، من خیلی شرایطم بعد زایمان بد بود، سه روز بود جنگ شده بود، دو بار تا اتاق عمل رفتم، عملم کنسل شد، تو راه اومدیم بیایم شهرستان، مامانم و شوهرم که اصلا مشکلی بینشون نبود دعواشون شد، من مجبوری رفتم خونه خانواده شوهرم، مامانم دیگه نیومد پیشم، خانواده شوهرمم زورشون میومد یه لیوان آب بدن دستم، صفر تا صد کارامو خودم کردم از روز اول، خیلی سخت بود، افسردگی هم به همه اینا اضافه کن، تازه من همسرم اصلا همراه نبود و بعد زایمان همش حس جدایی و تنهایی داشتم تو خونه خانواده شوهرم، ینی کلا جنگ من یکیو آواره و بیچاره کرد و باعث شد یکی از سختترین زایمان ها رو تجربه کنم
کاملا میفهمم
خيلي طبيعيه كه الان اين احساسات و داشته باشي
تو قبلش فقط نقش همسر و دختر يه خانواده رو داشتي ولي الان يه نقش خيلي مهم كه كلي هم مسئوليت داره بهت اضافه شده كه اون مادر شدنه به اين فك كن اون بچه چقدر به تو نياز داره چقدر وابسته اس اگه تو نباشي هيچكس جاي تورو براش پر نميكنه حتي مامانت پس ببين خدا چقدر تورو قوي كرده كه الان يه موجود زنده زندگيش به تو وابسته اس
يادت بيار اوايل ازدواجم سخت بود خود من با وجود اينكه هم اشپزي بلد بودم هم كار خونه بازم تايم كم ميوردم ولي به مرور درست شد
الانم فقط به اين فك كن نياز به زمان داري تا خودتو با شرايط وفق بدي ولي خودتو از بچه ات دريغ نكن
منم امروز نه امین روزی که مامان شدم .دقیقا حس های مشابه دارم به اضافه اینکه کلی چاق شدم و هنوزم ورم دارم دو روز پیش میخواستم برم سونوگرافی نه لباس داشتم که اندازم بشه نه حتی کفش هام تو پام میرفت تا دلت بخواد نشستم گریه کردم به اندازه ای که مامانمم باهام گریه کرده ،بعد تو دلم گفتم تقصیر بچه اس کل روتین زندگیم رو ریخته بهم منی که شکمم تخت تخت بوده الان این همه چربی داره منی که بیست چاری بیرون بودم الان فقط له له خواب رو دارم از شیر دادن بدم میاد داره اذیتم میکنه از طرفی اگر نخوام شیر بدم حس عذاب وجدان دارم دلم برای ی فنجون قهوه خوردن تنگ شده شاید باورت نشه برای اونم گریه کردم حس پشیمونی دارم از تغییر ایجاد شده ولی از سمتی میگم ناشکری نکن دختر خدا بهت اولاد داده شکرکن .درکل حال منم زیاد خوب نیست
باید بچه رو بذاری پیش یه نفر مطمئن. با همسرت دو نفری بری بیرون حال و هوا عوض کنی بهتر میشی.
حال من که خیلی بد بود تا دکترم گفت برو بیرون
بهتر شدم
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.