۱۱ پاسخ

کاملا طبیعیه عزیزم
ب‌مرور ب این تغییر‌عادت میکنید
و مطمعن باش تا وقتی خودت نخواهی ب زندگی‌زناشوییت لطمه ای میزنه
الکی‌نمیگن بهشت زیر پای مادرانه

زردی خوب شد؟؟

سلام گلم من هم همینجوری شدم احساس کردم دیگه با شوهرم مثل قبل نمیشیم زندگیم عوض شده عادیه انشاالله به مرور خوب میشیم چند روزی حالم خیلی بد بود الان بهتر شدم

عزیزم منم همینطور شدم.ولی همه میگن طبیعی هست.همش میزنم‌زیر گریه.بخیع هام نیوفتاده هنوز.دختر بزرگم‌اذیتم‌میکنه.یاد روز زایمانم میفتم چون اذیت شدم دلم بحال خودم میسوزه.دلم روتین قبلی زندگیمو میخاد.خیلی درگیرم خدا کنه زود تموم بشه

کاملا طبیعیه مامان این حس مشترک بین همه ی ماماناست کم کم بهتر میشی

آخی عزیزم انشالله که زود این حس های بد ازت دوربشه،حق داری وقتی نی نی به دنیا اومده،برنامه قبلی زندگیت تغییرکرده،کم کم به روال عادی برمیگردی،این یه چیز عادیه که زایمان کردی به کارات نمیتونی برسی مثل قبل نمیتونی براهمسرت دلبری کنی عزیزدلم کم کم دستت میادکه چطوربایدبه کارات برسی،انشالله زودی همه چیز برات اوکی میشه❤

همچی خوب میشه عزیزم نگران نباش
منو همسرم بعد روژا خیلی بهتر از قبل هم شدیم

من که تمام این حس هارو الان دارم🥲هروقت تنهام یعالم گریه میکنم همش حس میکنم بچم یه فاصله ی بزرگ بین منو شوهرم قرار داده😐 با اینکه خودم خواستم و دوتایی تصمیمون بود بچه دار شیم و خیلی خیلی دوسش دارم ولی همش میترسم زندگیم سرد شه میترسم شوهرم مث قبل دوسم نداشته باشه بهم‌توجه نکنه

منم مثل شما شدم
به مرور بهتز میشی عزیزم

کم کم بهتر میشی عزیزم

من هنوز زايمان نكردم ولي هر حسي ك داري طبيعيه كاملا شرايط زندگيت هم واقعا عوض شده قبلا دو نفر بوديد الان سه نفر و مسئوليت بزرگ كردن يه جان جديد و داريد اما هرچي بگذره روحيت بهتر ميشه سبك زندگي جديد دستت مياد و البته همراهي شوهرت هم مهمه

سوال های مرتبط

مامان مِهراد 💙👶 مامان مِهراد 💙👶 ۴ ماهگی
سلام به همگی مامانا من یه سری علائم بعد زایمان پیدا کردم، اینا طبیعیه؟ یا نه؟
من کلا عاشق بچه م و سر بارداری خیلی چالش داشتم تاپیک های قبل هست، و آخرش هم نوبت سزارین ۲۰م بود که ۱۹م کیسه آب پاره شد، اورژانسی شدم....
حالا وقتی ترسیدم چون سرکلاژمم باز،نشده بود....
پسرمو دادن بغلم خیلی حس خوبی بود، باورم نمیشد این ماله منه، خداروشکر میکردم....که بالاخره سالم اومد توو بغلم...
ولی وقتی اومدم خونه گریه کردم چون با ترس رفتم بیمارستان، و اینکه چقدر این ۹ماه سختی،کشیدم، حالا چجوری باید از،پس مسئولیت این کوچولو بربیام، واقعا میتونم یانه؟؟
بعد اینکه حس میکنی شرایط سخته، دیگه هیچی مثل قبل نمیشه، خوابت خوراکت....
عصبی تر شدم، اینکه هی همه میگن شیر خودت فقط... هی تذکر میدن،حس میکنم دیگه من مهم نیستم فقط به فکر بچه ن... یجوری میشم🥲 بعد حس عذاب وجدان میگیرم که چرا نسبت به بچه اینطوریم نکنه دوسش ندارم😑
چون من عاشق بچه م بودم و هستم و با سختی های زیادی باردار شدم...
اما یه احساسات عجیبی رو گهگاهی حس میکنم...