سلام به همگی مامانا من یه سری علائم بعد زایمان پیدا کردم، اینا طبیعیه؟ یا نه؟
من کلا عاشق بچه م و سر بارداری خیلی چالش داشتم تاپیک های قبل هست، و آخرش هم نوبت سزارین ۲۰م بود که ۱۹م کیسه آب پاره شد، اورژانسی شدم....
حالا وقتی ترسیدم چون سرکلاژمم باز،نشده بود....
پسرمو دادن بغلم خیلی حس خوبی بود، باورم نمیشد این ماله منه، خداروشکر میکردم....که بالاخره سالم اومد توو بغلم...
ولی وقتی اومدم خونه گریه کردم چون با ترس رفتم بیمارستان، و اینکه چقدر این ۹ماه سختی،کشیدم، حالا چجوری باید از،پس مسئولیت این کوچولو بربیام، واقعا میتونم یانه؟؟
بعد اینکه حس میکنی شرایط سخته، دیگه هیچی مثل قبل نمیشه، خوابت خوراکت....
عصبی تر شدم، اینکه هی همه میگن شیر خودت فقط... هی تذکر میدن،حس میکنم دیگه من مهم نیستم فقط به فکر بچه ن... یجوری میشم🥲 بعد حس عذاب وجدان میگیرم که چرا نسبت به بچه اینطوریم نکنه دوسش ندارم😑
چون من عاشق بچه م بودم و هستم و با سختی های زیادی باردار شدم...
اما یه احساسات عجیبی رو گهگاهی حس میکنم...

۵ پاسخ

نه هیچی نیست هرمونات به هم ریخته زندگیتم الان به هم ریخته عادت میکنی درست میشه

اینا علائم خارج شدن جفت از بدنه.
کم کم حالت خوب میشه
فقط خودتو نباید ببازی

ای جانم، همه ی ما این حس هارو کم و زیاد تجربه کردیم. من خیلی بچه دوس دارم اما همسرم موافقت نمیکرد بعد ار ۹ سال راضی شد و خداروشکر زود باردار شدم، الان پسرم نزدیک ۳ ماهشه تقریبا همه ی کاراش صفرتاصد رو خودم انجام میدم و خیلی از این قضیه خوشحالم، اما شاید باورت نشه هنوز یک هفته از بدنیا اومدن پسرم نگذشته بود ک ب مادرشوهرم گفتم بیا بمون پیش ما پسرمو نگه دار من میخوام برگردم سرکار
از خونه وحشت داشتم، مسعولیت کار برام کمتر از مسعولیت بچه بنظر می اومد اما الان وقتی یک ساعت میخوایه دوس دارم بیدارش کنم باهم وقت بگذرونیم حتی دلم برا گریه کردناشم تنگ میشه


حرفام طولانی شد
فقط خواستم بهت بگم تو تنها نیستی مامانی 🍼

داغونم بچم سینمو نمیگیره چند روزه نخووبیدم

بالاخره شرایط زندگی خیلی عوض میشه کلا مسئولیت جدید و بزرگی داری برای همین این فکرا سراغت میاد

سوال های مرتبط

مامان عسلچه ها مامان عسلچه ها ۵ ماهگی
ادامه "تجربه زایمان سوم_پارت پنجم"
قشنگ حس میکردم استخونای لگنم داره میشکنه😵‍💫متوجه شدم هرچی بچه درشت تر باشه این مرحله سختتره چون بچه اولم که ۳۵۰۰ بود تو این مرحله فقط حس زور داشتم نه احساس درد، ولی سر بچه دوم و سومم تو این مرحله درد عجیییبی داشتم، هنوز باورم نمیشد دارم زایمان میکنم و انقدر ناامید بودم که حس میکردم دور از جون یا بچه‌م چیزیش میشه یا خودم از حال میرم🥲 دیگه ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه بود که شروع کردم به زور زدن و بعد از ۲۰ دقیقه بچه اومد بیرون ولی چه بیرون اومدنی🥶 تا حس کردم سرش اومد بیرون دکتر گفت بیاین کمک و ماماها افتادن روشکمم و فشار دادن و دکتر به سختی بچه رو کشید بیرون(علتشو تو چند تاپیک قبلتر گفتم😅) وقتی دکتر همینطور که داشت اذان میگفت بچه رو داد بغلم فقط گریه میکردم باورم نمیشد بالاخره به دنیا اومده و حال جفتمون خوبه😭
راستی خداااروشکر برحلاف تصورم بخیه فقط یه دونه کوچیک خوردم
اینجوری بود که ۴۰۴/۱۱/۱ سومین میوه دلم اومد بغلم، الهی همه مامانای باردار به سلامتی و راحتی زایمان کنن❤️
مامان عسلچه ها مامان عسلچه ها ۵ ماهگی
ادامه "تجربه زایمان سوم_پارت سوم"
دیدم پدی که گذاشتم کاملا خیس شده و توش رگه های صورتی هم داره، دیگه ساک زایمان و خوراکیایی که اماده کرده بودم(خرما و گردو، اناناس، شربت عسل) رو هم گذاشتم تو ساک و رفتم یه دوش سریع گرفتم و یه شیو نهایی هم کردم و رفتیم سمت بیمارستان، با اینکه دردام هر پنج دقیقه و شدید شده بود ولی هنوز باورم نمیشد دردای زایمانه😂 رسیدم بیمارستان و دردای ۹۹درصد با فاصله دو_سه دقیقه داشتم ولی معاینه‌م مثل تو مطب بود و بچه خیلی بالا بود و معاینه خیییلی دردناکی داشتم چون اصلا دستش به دهانه رحمم نمیرسید و وقتیم رسید دهانه رحمم فقط ۲ سانت باز شده بود، حتی بچه‌مم احتمال دادن عرضی باشه نه سفالیک کامل🥲 دیگه بستری شدم که ببینن پیشرفت میکنم یا نه، دردام هی شدید تر میشد و خودم قشنگ حس میکنم سفالیک کامل نیست چون باسنش تو پهلوم حس میکردم و به خاطر درشت بودنش امیدی به چرخیدنش نداشتم🥲 از اعماق قلبم توسل کردم و دعا کردم که خدا و اهل بیت کمکم کنن و در کمال تعجب تو دو تا انقباض بعدی باسن بچه م اومد وسط شکمم و کامل سفالیک شد، ماما اومد معاینه‌م کرد و بالاخره سر بچه رو حس کرد و گفت که ۳_۴ سانت شدم و واقعا اون لحظه انگار دنیارو بهم دادن😭
از ساعت ۳ به بعد دیگه دردام خیلی شدید تر شد و افتادم به لرز کردن، سر زایمان های قبلیم از این مرحله دیگه فقط داد میزدم تا موقع زایمان ولی این دفعه یه چیزی نجاتم داد
ادامه تاپیک بعدی
مامان جوجه مامان جوجه روزهای ابتدایی تولد
مامان رایان مامان رایان ۱۲ ماهگی
مامان ایلیا🩵 مامان ایلیا🩵 روزهای ابتدایی تولد
4#
تو همون فاز زور زدن بودم که یهو احساس کردم بین پاهام داغ شدددددد که فک کنم لحظه ای بود که دکتر تیغ زد و بعد بچه با ی فشار ابی دنیا اومد خارج شدن آبو بچه رو حس قشنگ حس کردم
خلاصه بچه رو گذاشتن رو شکمم یکم بچه رو ناز کردم و قربون صدقش رفتم تو همون حال به دکتر گفتم چرا گریه نمیکنه این 😂 که گفتن نگران نباش حالش خوبه گریه میکنه بعد من دوباره هیچی نفهمیدم
دیگه آوردنم رو تخت زایشگاه و چند بار دکترو و ماما شکممو اومدن فشار دادن و منم به شدت بدنم میلرزید و لرز داشتم
کم کم خوابم برد دیدم ماما اومد بچه رو گذاشت کنارم و سینه هامو فشار داد دید شیر در میاد گفت شیرش بده
با اینکه اون لحظه ی حس درد و فشار شدیدی رو مقعدم داشتم اما دراز کشیده بچه رو شیر دادم که خیلی حس خوبی بود حس اینکه بلاخره تموم شد و من تونستم
دیگه اومدن بچه رو بردن از کنارم و بهم گفتن دو ساعت اینجایی و بعد میبرنت بخش منم خوابم برد

دیگه من ساعت دوی شب بستری شدم و هشتو نیم صبح زایمان کردم و قانون بیمارستان امام حسین این بود که تا هشت صبح دکتر بیهوشی نمیومد و قسمت این بود که منم درد بیشتری بکشم موقع زایمان ولی الان خوشحالم که با این بخیه ها و اینا لاقل کمر درد ندارم و خداروشکر میکنم تونستم ایلیای قشنگمو سالم به این دنیا بیارم ❤️✨
مامان آروشا 🩷🎀 مامان آروشا 🩷🎀 ۳ ماهگی
#زایمان

تجربه زایمان اونم برای اولین بار خیلی حس های ضد و نقیض به مادر میده هیجان خوشحالی استرس ترس دلشوره و کلی حس های دیگه
هزار جور برنامه توی ذهنم ریخته بودم برای اولین باری که دخترمو دیدم برای اولین باری که قراره بعلش کنم هر شب خوابشو میدیدم تصورش میکردم
اما به خاطر شرایط سخت به دنیا اومدنش که وقتی بدنیا اومد با کم خونی شدید بدنیا اومد ندیدمش سریع انتقالش دادن بیمارستان اطفال
حالا براتون مینویسم که چرا این اتفاق ها افتاده
فقط اون حس ترس و نگرانی که برای اولین بار توی وجودم برای موجودی که هنوز حتی ندیده بودمش رو حس کردم فهمیدم مادر شدن یعنی چی….
شاید خیلیا حس منو درک نکنن ولی وقتی دخترمو نکاه میکنم جای سوزن های روی بدنش رو میبینم حس ترس و وحشتی که توی وجودش داره رو حس میکنم بدون اینکه بخوام اشک چشمام جاری میشن حسرت اون شبی که من تنها توی بیمارستان بودم و دخترم یه بیمارستان دیگه هنوز از دلم در نیومده وقتی مادر های دیگه رو میدیدم که شیر میدن به بچه هاشون یا باهاشون حرف میزنن دختر من کنار من نبود حس میکنم عقده شده توی دلم با هر بار کریه و بغض دیدن بچمم شدید تر میشه
خدا هیچ مادری رو با بچش امتحان نکنه🤲🏻