سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۵ ماهگی
#پارت پنچم سزارین چهارم
وقتی گفتن بچم رفته دستگاه دیگه دنیا رو سرم ریخت خیلی ناراحت شدم
تو ریکاوری کلی لرزیدم که بعد از عمل طعبیعیه
بعد همراهم رو صدا کردن همسرم و مادرم آمدن منو بردن بخش من دوروز بستری بودم
سخت‌ترین بخش عمل ۱۲ بعدش که نباید تکون بخوری و چیزی بخوری هر دو ساعت شیاف میزاشتم دردا قابل کنترل بود بعد که آمدن بعد از دوازده ساعت سوند رو‌کشیدن و گفتن شروع کن مایعات بخور کلی چای و نسکافه خوردم بعد کم کم پاشدم راه رفتم و دسشویی رفتم یبوست شده بودم و روز اول دفع نداشتم تا روز دوم با شیاف و کلی کمپوت گلابی مدفوع کردم
روز دوم بلاخره منو بردن پیش پسرم که ببینمش
حالش خدارو شکر بهتر بود و من یکم آروم شدم گفته بودن باید یه هفته ده روز بستری باشه
روز دوم زایمان خودم مرخص شدم رفتم پسرم رو ببینم گفتن از فردا بیا بمون پیشش شیرش بده دیگه خیلی خوشحال شدم آمدم خونه پیش بچه هام پسر هام وقتی منو دیدن کلی گریه کردن و منم باهاشون گریه کردم مخصوصن پسر بزرگم که ۳ سالشه
فردا رفتم یه روز پیش پسرم موندم و خدارو شکر فرداش مرخص شدیم و تمام
مامان فندق قشنگم 💙🧿 مامان فندق قشنگم 💙🧿 ۱۶ ماهگی
سلام خانوما کسی تجربه داره که بچه ش crp داشته باشه
ینی پروتئینش بالا بوده باشه
پسر من ب دنیا اومد الکی مشکل قلب ریوی گذاشتن روش ولی بعد فهمیدن که crp داره ینی پروتئینش بالاس که بردیم بیمارستان بستری کردیم و از ۲۶ شد ۶
چون زایمان کردم و خونه نرفتم و همش بیمارستان بودم اعزام شدیم بیمارستان شهر دیگ و تنها اونجا با بچم بودم چهار روز اونجا آنتی بیوتیک گرفت که اومد پایین و گفتن زیر ده باشه ینی خوب شده و با رضایت آوردیم خونه پسرمو‌ چون دیگ اومده بود زیر ۱۰ و دکتر میخواست یه روز دیگ نگه داره نتونستم تو رو خدا قضاوت نکنید که یه روز دیگ می موندی و فلان بخدا اونجا داغون شده بودم دو هفته تو بیمارستان ها بودم نخوابیده بودم اصلا
وقتی پسرم از آی سی یو در اومد رفتیم بخش نوزادان پرستار رسیدگی نمی‌کرد و منم گفتم خوب شده الکی نگه ندارم ینی پسرم انقد بالا آورده بود منم نمی‌دونستم چیکار کنم پرستار صدا زدم فقط نگام کرد دیگ نیومد بگه چی شده
ب نظرتون بالا نمیره دیگ crp؟ کشی می‌دونه بگه تو رو خدا
مامان 👶🏻💙 مامان 👶🏻💙 ۶ ماهگی
تجربه زایمان ۴
وقتی برگشتم بیمارستان چون شب قبل با سرنگ بهش شیر دادن هر کاری میکردم سینمو دیگه نمی‌گرفت دو روز طول کشید تا دوباره سینمو بگیره جواب آزمایش های عفونت نخاعی اومد منفی بود خداروشکر ۸ روز نگهش داشتن ۳ روز تو nicu پنج روزم بخش نوزادان تمام مدت جز شب اول که زایمان کردم بیمارستان پیشش بودم نتونستم بیام خونه برای شستشوی بخیه و استراحتم نداشتم وقتی رسیدم خونه دیرم بخیه هام ورم کرده و قرمزه فرداش دیدم محل بخیه ها چرک و خون میزنه بیرون شدید تا ۵ ساعت همینجوری می‌ریخت و قط شد صبحش رفتم بیمارستان برای مراقبت ۴۸ ساعت بعد بچه و ۱۰ روز رد شده بود گفتم بخیه هامو بکشن خداروشکر همه چیز آراز خوب بود وزن خودمم گرفت ۱۲ کیلو کم کرده بودم از دو هفته ی قبل رفتم طبقه بالا برای بخیه همین که دید گفت حداقل ۴۸ ساعت باید بستری بشی انتی بیوتیک دریافت کنی اوضاع خیلی خرابه با هزار تا قسم و حرف اینا با مسؤلیت خودم قرار شد ۴ روز بیام خونه استراحت مطلق و ۴ تا پنی‌سیلین با دوز ۱میلیون و ۲۰۰ داد و قرص سفکسیم ۵۰۰ بعد ۴ روز رفتم خداروشکر گفت بهتره ولی هنوز عفونت داره قرصامو باید ادامه بدم ولی بخیه هامو کشید تجربه بسیار سختی داشتم این ۱۴ روز اندازه ۱۴ سال شکستم کرد و جونمو گرفت ولی می ارزید به شیرینی خندها و چشای پسرم بازم خداروشکر بابت وجودش :)
مامان جوجو ممد🐥 مامان جوجو ممد🐥 ۱ ماهگی
دیشب بعداز ۱۰ روز که مامانم خونمون بود و زحمت من و نی نی و همسرم به گردنش افتاده بود و بشدت اذیت شد و تا ابد شرمندشم❤️، شام خونمون بودن با بابا و داداشام بعدش مامانم رفت خونشون موقع رفتنشون گریم گرفت🥲 همسرم بهم میگفت لوس بازی چیه ولی اون حسی که داشتمو‌ درک نمیکرد، عادت کرده بودم به مامانم خیلییی حس خوبی بود که مامانم خونمون بود خیلی زود گذشت اصلا باورم نمیشه ۱۰ روز از به دنیا اومدن پسرم گذشته و ۱۰ روز مامانم خونمون بود و دیگه تموم شد ، قربونشون برم که توی بیمارستان و خونه با هر دردی که کشیدم و آخی که میگفتم مامانم و بابام اشک ریختن هیچ وقت یادم نمیره موقعی که بابام اومدش بیمارستان روی تخت اونطوری و با اون حال دیدتم‌ چقدر گریه کرد خدا منو ببخشه🥺
وقتی مامانم رفت خیلی حس غریبی داشتم با اینکه خونشون خیلی نزدیکه به خونه ما ولی اینکه ۱۰ روز شبانه روز کنارم بود عادت کرده بودم و دوست داشتم هنوز باشه خونمون🥲🥲❤️هنوز که هنوز بغض رفتن مامانمو دارم یهو دلم میگیره با اینکه امروز از صبح تا عصر خونمون بود مامانم دوباره موقع رفتن گریم گرفت🥺
خدا همه پدر مادر ها و.. ان‌ شاءلله حفظشون کنه و سایشون روی سرمون باشه، از خدا میخوام که بتونم جبران کنم واسشون چه قبل از ازدواج و دوران بارداری چه بعد از زایمان خیلی خیلی زحمت دادم بهشون امیدوارم خدایی تواناییشو‌ بهم بده بتونم جبران کنم❤️❤️❤️💚
۱۴۰۵/۰۴/۲۶
مامان یقول‌و دوقول مامان یقول‌و دوقول ۳ ماهگی
حدود ساعت 2 رسیدیم بیمارستان .
اول رفتم اتاقی که قرار بود بستری شم و دیدم و اونجا یکی از بچه هایی که توی کلاس های بارداری هم گروهم بود رو هم دیدم زایمان کرده بود با یه نینی خوشکل داشتن عکس مینداختن😍😍

منم رفتم بلوک زایمان و بعد از گرفتن ان استی و معاینه دوباره حدودا به ۴-۵ فینگر رسیده بودم ..
دیگه مامای عزیزم نیلو معظمی هم رسید و شروع کردیم ورزش هارو چون تو برنامه اولیه بر اساس سونو ها مشخص شد که میتونم طبیعی زایمان کنم 🥰
تا ساعت ۴ تقریبا دردی نداشتم و فقط ورزش رو انجام دادیم که بچه سرش بیاد توی لگن(احتمالا برای همین درد نداشتم چون با اینکه دهانه رحمم باز شده بود اما سر بچه هنوز توی لگن نبود)
منم که از اول تصمیم و گرفته بودم برای زایمان طبیعی و فقط سزارین رو برای موقع ضرور مد نظر داشتم 🫣


این وسط میتونستم خوراکی های مقوی بخورم مثل تو‌پک خرما که از قبل اماده کرده بودم و خواهرم خوراکی هایی که اماده کرده بودم و با ساک زایمان رو برام پیک کرد

گفتم هیچ کس نیاد بیمارستان چون دوست داشتم راحت باشم و استرس عزیزانیم که بیرون در منتظرن رو نداشته باشم.

خودم همسر جان هر دو اموزش دیده برای امروز رفتیم برای مراحل بعدی....



#بارداری #زایمان#دوقلو #زایمان_طبیعی
مامان پسرچه آلوچه 💙 مامان پسرچه آلوچه 💙 ۳ ماهگی
سهل انگاری اون به ظاهر دکتر باعث شد بدلیل نارسایی جفت که تشخیص نداد فشار بارداری بگیرم.خون با فشار بیشتری به سمت جفت میرفت که بچه رو زنده نگه داره.فشارم به ۱۶ هم میرسید.نهایتا توی ۳۲ هفتگی با فشار ۱۶.۵ بهم ختم بارداری دادن و بچه بی گناهم با وزن یک کیلو و ۴۰۰ گرم به دنیا اومد و سه هفته توی nicu بستری بود.توی nicu تمام بچه ها تک تک در حال عفونی شدن و از دست دادن ریه هاشون بودن.و میمردن.با التماس و اصرار پسرمو با رضایت شخصی ترخیص کردم.با وزن یک کیلو و ۲۰۰ گرم.حدودا یکماهه که خونه ایم.هر شب تا صبح کنار پسرم بیدارم و رسیدگی میکنم.و هر لحظه اون خانوم به ظاهر دکتر رو لعنت میکنم که اگه در قبال پول گزافی که هر هفته از من میگرفت لااقل وجدان کاری داشت و امانتدار بدن من و پسرم میبود الان پسرم هنوز توی شیکمم بود و ۲۶ تیر با وزن نرمال و قوی و سالم به دنیا می اومد و براش جشن میگرفتیم و....
اما به لطف خانوم دکتر حتی یه مراسم شب هفتم و نام‌گذاری نتونستیم برای پسرم بگیریم چون توی بیمارستان بودیم.یادمه خودم توی nicu با گوشی اذان موذن زاده اردبیلی رو دانلود کردم و در گوش پسرم گذاشتم و چقدر گریه کردم و به خدا التماس کردم که پسرمو ازم نگیره😭😭😭😭😭😭