سوال های مرتبط

مامان فندق قشنگم 💙🧿 مامان فندق قشنگم 💙🧿 ۱۰ ماهگی
سلام خانوما کسی تجربه داره که بچه ش crp داشته باشه
ینی پروتئینش بالا بوده باشه
پسر من ب دنیا اومد الکی مشکل قلب ریوی گذاشتن روش ولی بعد فهمیدن که crp داره ینی پروتئینش بالاس که بردیم بیمارستان بستری کردیم و از ۲۶ شد ۶
چون زایمان کردم و خونه نرفتم و همش بیمارستان بودم اعزام شدیم بیمارستان شهر دیگ و تنها اونجا با بچم بودم چهار روز اونجا آنتی بیوتیک گرفت که اومد پایین و گفتن زیر ده باشه ینی خوب شده و با رضایت آوردیم خونه پسرمو‌ چون دیگ اومده بود زیر ۱۰ و دکتر میخواست یه روز دیگ نگه داره نتونستم تو رو خدا قضاوت نکنید که یه روز دیگ می موندی و فلان بخدا اونجا داغون شده بودم دو هفته تو بیمارستان ها بودم نخوابیده بودم اصلا
وقتی پسرم از آی سی یو در اومد رفتیم بخش نوزادان پرستار رسیدگی نمی‌کرد و منم گفتم خوب شده الکی نگه ندارم ینی پسرم انقد بالا آورده بود منم نمی‌دونستم چیکار کنم پرستار صدا زدم فقط نگام کرد دیگ نیومد بگه چی شده
ب نظرتون بالا نمیره دیگ crp؟ کشی می‌دونه بگه تو رو خدا
مامان پیشوا💙✨️ مامان پیشوا💙✨️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه بعد سزارین

پارت 3 :

3 روز از بستری شدن من می‌گذشت . 2 روزه پسرم تو بخش تنهاست
سعی کردم با شیر دوش به اندازه 20 سی سی شیر دوشیدم به پرستار دادم بدن بهش
ساعت 11 صبح دکترم اومد و منو مرخص کرد
وسایل هامو جمع کردم رفتم بخش nicu اتاق مادران
گفتن بیا بچه رو شیر بدم
رفتم داخل بچم زیر دستگاه بود هنگ کرده بودم هیچکس کمکم نمیکرد
بخیه داشتم نمیتونستم کمرم رو صاف کنم
بچم همچنان گریه میکرد پرستارا میگفتن زود باش برش دار
یک پرستار اومد گفت بشین بدم بهت شیرش بدی ولی باید خودت یاد بگیری بلند کنی پوشک کنی و شیر بدی
من خیلی ترسیده بودم تمام تصوراتم اینجوری بود بچم بدنیا بیاد میرم خونه حالا مامان یا مادر شوهر هستن بلاخره کمک میکنن برای شیر دادن و پوشک و ....تاریخ بخیه هام و درد هام خوب بشن
ولی اینجوری نشد
نشستم روی صندلی با کلی درد بچه رو گذاشت رو پام و کمک کرد سینه بزارم دهنش
بچم اینقدر گشنه بود که بلافاصله سینه رو گرفت و شروع کرد مکیدن
از این نظر خداروشکر خوب بود که دقدقه گرفتن و نگرفتن سینه رو نداشتم
و این تازه آغاز خستگی ها درد های جدید بود
....
مامان آناهید 🩵🪷 مامان آناهید 🩵🪷 ۱۱ ماهگی
۱۳.بعد از ۴ ساعت رانندگی تو ترافیک رسیدیم اکبرآبادی ، رفتم nicu بالا سر دخترم با همون شکم هفت لایه پاره و بخیه ها وایسادم . خداروشکر لوله اکسیژنو از دهنش دراورده بودن و فقط توی بینیش اکسیژن زده بود ، زردی گرفته بود و زیر دستگاه بود و چشماشو پوشونده بودن و دخترم آشفته بود و تند تند نفس میکشید و هی گریه میکرد . گریه میکرد و من هییییییچ کاری از دستم برنمیومد حتی شیر نداشتم بهش شیر بدم . فقط دستامو ضد عفونی کردم و انگشتمو گذاشتم روی لبش و شروع کرد مکیدن انگشتم و آروم شد و خوابید .🥲 (عکس مال همون شبه )
۱۴ . با دل خون برگشتم خونه و از اون روز تا یک هفته برنامه ی هر روز من رفتن به اکبرآبادی بود . تو شلوغی شب عید ، تو ترافیک ، تو لحظه ی تحویل سال که دخترکم تو nicu تو بغلم بود ، یک هفته گذشت و وضعیت دخترجان بهتر شد و منم در تلاش بودم که بهش شیر بدم ... سینمو نمیگرفت ، مک نمی‌زد . دکتر هم میگفت دخترت هنوز داره دارو میگیره و تا وقتی هم که نتونی بهش شیر بدی اجازه نمیدیم مرخص بشه 🥲 حالم بد بود ، خیلی حالم بد بود به حدی که غذا از گلوم پایین نمیرفت ، شب خوابم نمیبرد ، به دست و پای سوراخ سوراخ و کبود دخترم فکر میکردم و کارم شده بود گریه . وقتی دخترمو میذاشتم اونجا و میومدم خونه احساس میکردم بدترین مادر دنیام 😞

۱۵ . بعد از یک هفته دیگه روز آخر با صورت خیس و اشکی بهشون التماس کردم با رضایت شخصی دخترمو بدن ببرم خونه . خودم میذارمش زیر سینه انقدر تلاش میکنم تا بالاخره سینمو بگیره ( که بالاخره گرفت خداروشکر )
خلاصه بالاخره تونستیم مرخصش کنیم دخترمو و اون لحظه که تو بغلمون گرفتیمش و نشستیم توی ماشین قشنگ ترین لحظه ی زندگی من و پدرش شد .
مامان عشق مامان عشق ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی (قسمت اول)
تاریخی که دکتر برای زایمان به من داده بود ۲۱ اسفند بود، نه قبلش و نه اون روز علائمی از زایمان نداشتم. هر روز پیاده روی و ورزش میکردم ولی خبری نبود.
روز دوشنبه در حالی که ۴۰ هفته و ۶ روز بودم، ترشح قهوه ای رنگ دیدم، یکبار صبح و یکبارم ظهر، به همین دلیل نگران شدم و رفتیم بیمارستان، دکتر معاینه کرد و همه چیز خداروشکر خوب بود ولی دهانه رحمم همچنان بسته بود‌‌. دکتر بهم گفت که بهتره اونشب بیمارستان بمونم تا تحت نظر باشم. در طول شب چند بار هم شرایط من و هم بچه رو چک کردن. فردا صبح دکتر بهم گفت اگه موافقم القا زایمان رو کم کم شروع کنن، بهش گفتم بهتر نیس که صبر کنیم تا چند روز دیگه شاید به طور طبیعی دردام شروع بشه، که گفت بعید میدونه البته میتونن صبر کنن ولی من باید بیمارستان میموندم تا تحت نظر باشم. راستش منم نمیخواستم ریسک کنم که یکوقت خدای نکرده شرایط بچه وخیم بشه و به حرف دکتر اعتماد کردم و با توکل به خدا القا زایمان رو صبح سه شنبه شروع کردند. روشی که استفاده کردن، یک وسیله ای که سرش بالون طور بود رو وارد واژن و رحم کردن و اونجا بازش کردن تا به صورت مکانیکی دهانه رحم باز بشه. یکساعت بعد از به کار گذاشتن بالون، انقباضات من شروع شد، شدتش از ۱۰، حدود ۷ بود، منظم بودن ولی طولانی نبودن‌‌. حدود ۶ ساعت این انقباضات رو داشتم ولی یکباره قطع شد،دکتر معاینه کرد و گفت که حدود سه سانت باز شدم و تا فردا منتظر میمونیم که ببینیم چطور پیش میره. تا فرداش من انقباضی نداشتم و وقتی دکتر معاینه کرد همون سه سانت بودم، دکتر بالون رو در آورد و قرص تجویز کرد که دردام شروع بشه، که هر دوساعت باید میخوردم، از صبح تا غروب ۵ باری قرص خوردم ولی بازم دردی نداشتم.