۳ پاسخ

خدا مراقب همه ی بچه ها هست
ان شاءالله همه ی بچه ها صحیح و سالم باشن

وای وای از اون روزای nicu 😭😭😭اصلا یادم میوفته حالم بد میشه بچها منم هجده روز اونحا بودن انقد گریه میکردم اشکام خشک شده بود

خدا ببخشه ♥️

سوال های مرتبط

مامان امیرحسین مامان امیرحسین ۳ ماهگی
#پارت پنچم سزارین چهارم
وقتی گفتن بچم رفته دستگاه دیگه دنیا رو سرم ریخت خیلی ناراحت شدم
تو ریکاوری کلی لرزیدم که بعد از عمل طعبیعیه
بعد همراهم رو صدا کردن همسرم و مادرم آمدن منو بردن بخش من دوروز بستری بودم
سخت‌ترین بخش عمل ۱۲ بعدش که نباید تکون بخوری و چیزی بخوری هر دو ساعت شیاف میزاشتم دردا قابل کنترل بود بعد که آمدن بعد از دوازده ساعت سوند رو‌کشیدن و گفتن شروع کن مایعات بخور کلی چای و نسکافه خوردم بعد کم کم پاشدم راه رفتم و دسشویی رفتم یبوست شده بودم و روز اول دفع نداشتم تا روز دوم با شیاف و کلی کمپوت گلابی مدفوع کردم
روز دوم بلاخره منو بردن پیش پسرم که ببینمش
حالش خدارو شکر بهتر بود و من یکم آروم شدم گفته بودن باید یه هفته ده روز بستری باشه
روز دوم زایمان خودم مرخص شدم رفتم پسرم رو ببینم گفتن از فردا بیا بمون پیشش شیرش بده دیگه خیلی خوشحال شدم آمدم خونه پیش بچه هام پسر هام وقتی منو دیدن کلی گریه کردن و منم باهاشون گریه کردم مخصوصن پسر بزرگم که ۳ سالشه
فردا رفتم یه روز پیش پسرم موندم و خدارو شکر فرداش مرخص شدیم و تمام
مامان میران مامان میران ۱ ماهگی
تجربه زایمان پارت سوم
خلاصه بعد اینکه پسرمو دیدم فکر کردم تموم شده دیگه و فقد یکم درد دارم همین بعد رفتم تو بخش فهمیدم یه بخش سخته دیگه داره یعنی ماساژ رحمی که واسه من سه بار انجام دادن که مردم از درد ولی اون دیگه تو طبیعی هم هست دیگه که شکمو با دو دست فشار میدن و بعد اونم که بهم گفتن اگه راه بری دیگه فشار نمیدیم شکمتو منم از ترس از شب شروع کردم به راه رفتن به کمک مامانم تا آخر شب با کمک مامانم بلند میشدم راه میرفتم ولی فردا صبح بهتر شدم خودمم می‌تونستم راه برم یکم البته و این بود تجربه من که فرداش مرخص شدم و تو خونه هم فقد دو روز سردرد داشتم اونم چون شب تا صبح بیدار بودم بخاطر بچه و خیلی واسه دردام جیغ زدم که الان خدارو شکر اونم رفع شد و خدا یه پسر ناز بهم داده و بابت این نعمت واقعا سپاس گذارم و اینکه خدارو شکر سالمه این تجربه من بود واسه همین امیدوارم کسی نترسه چون بدن هر کی متفاوت عمل می‌کنه و من هنوزم با وجود اینکه دیدم چجوریه سزارین بازم انتخابم سزارین و هنوز نمی‌خوام طبیعی زایمان کنم به نظرم هر دو تاش سخته واین باید اختیاری باشه که هر کی هر جوری که میتونه انجام بده و بزرگترین تجربه این بود که مادر بودن سخت ترین وظیفه دنیاست و شیرین البته امیدوارم همه مادر ا بچه هاشونو صحیح سالم به دنیا بیارن .
مامان اَفرا🤍🥹 مامان اَفرا🤍🥹 ۴ ماهگی
سلام دوستان بالاخره بعد ۱۳روز از زایمانم اومدم تاپیک قبلی یه روز قبل عملم نوشته بودم ۱۰ اسفند ساعت ۷صبح رسیدم بیمارستان ساعت ۹صبح بردن اتاق عمل و ساعت ۹/۲۰ دخترم بدنیا اومد عملم هم خداروشکر خوب بود ولی دخترم رو سریع بردن بیمارستان کودکان و بستری کردن چون دو دور بند ناف دور گردنش بود و اکسیژن به مغزش درست نرسیده بود و وقتی بدنیا اومد صورتش کبود شد ۳ روز تو ان آی سیو بستری بود و دو روز تو بخش و پنجمین روز مرخص شد من خودم فردای روز عملم مرخص شدم و اومدم خونه ولی بچم پیشم نبود خیلی حال روحیم بد بود دلم پیش دخترم بود بالاخره ۴مین روز گفتن من باید برم پیشش شیر بدم یه روز موندم پیشش و شیر دادم با اینکه جای بخیه هام میسوخت و نمیتونستم درست بلند بشم و بشینم ولی اینا به چشمم نمیومد همینکه پیش دخترم بودم و بهش شیر میدادم خوشحال ترین بودم واقعا مادر شدن به حس عجیبی هست خدا همه بچه هارو برای پدر مادراشون حفظ کنه و همیشه سلامت باشن و امیدوارم همه اونایی که چشم انتظارن خدا بهشون یه بچه سالم و صالح بده و به سلامتی بغل بگیرن🤲🤲🤲
مامان maral مامان maral ۷ ماهگی
#تجربه_زایمان_طبیعی پارت ۲
ما رفتیم خونه و ماما گفت برای تند تر شدن روند زایمان میتونید رابطه داشته باشید یا گلاب بخوری که من هر دوش رو انجام دادم و یکم گلاب هم خوردم از بعد از ظهر انقباض هام نامنظم شروع شد اولش هر 40 دقیقه یکبار می‌گرفت تا کمکم به هم نزدیک تر شد ولی همچنان نامنظم من همه انقباض هام رو یاداشت میکردم ساعت هاش رو که فاصله هاش رو حساب کنم
تا بعدازظهر با شوهرم رفتیم پیاده روی و نزدیک ۱.۵ الی دو ساعت ما راه رفتیم و من انقباض داشتم توی این پیاده روی که هر لحظه میگرفت بازم منم توی گوشیم یاداشت میکردم
وقتی اومدم خونه شربت خاکشیر زعفرونی هم یکم خوردم تا اینکه دردهام هر ۶ الی ۷ دقیقه ای شد
خلاصه مامانم اومد و بازم یک ساعت صبر کردیم و ساعت ۱۱ شب به سمت بیمارستان رفتیم توی راه یادم اومد که مدارک هارو فراموش کردیم و دوباره باز رفتیم مدارک هام رو برداشتم شد ساعت ۱۱.۳۰
وقتی رسیدیم بیمارستان من کلا انقباض هام رفت و هیچی نداشتم بدنم یهو شوک شده محیط بیمارستان رو که دیده بود😂🥲
که باز یه ۲۰ دقیقه توی محوطه بیمارستان پیاده روی کردم و یکم توی پله ها پله نوردی کردم که دوباره انقباض هام برگشت
رفتم معاینه شدم دهانه رحمم ۴ سانت بود و دکترم گفت بستری بشم
مامان جوجوها مامان جوجوها ۳ ماهگی
همه چیزایی رو که تجربه کرده گفتن منم میخوام بگم روزی که سزارین شدم اومدم بخش دو ساعت بعد بچه هام استفراغ میکردن پشت سر هم مجبور شدیم بستریشون کنیم ۴ روز تمام من یه پام خونه بود یه پام بیمارستان اون چند روز خیلی سخت گذشت بالاخره تموم شد با بچه هام اومدم خونه خودم به حدی پاهام ورم کرده بود که اصلا نمی تونستم پامو خم کنم بچه ها زردی گرفتن خودم دوباره بستری شدم گفتن احتمالا خونت لخته شده اندازه هر کدوم از زانو هام شده بود ۶۰ سانت شکر خدا به خیر گذشت اومدم خونه شبش مهمون اومد نگو یکی از مهمونا آبله مرغان داشته ۱۵ روز بعد منم آبله گرفتم مجبور شدم ۱۰ رو تمام از بچه هام جدا باشم اونا رو بردن خونه خواهرم خودمم قرنطینه شدم اندازه ۱۰ گذشت شیرم کم شد بعدش بچه ها سینمو نگرفتن شوهرم ناقل بیماری بود مجبور شدم برم خونه پدرم بعد شوهرم آبله گرفت بچه هام به شدت کولیک دارن خلاصه اینکه خیلی سخت گذشت برام الانم خیلی میترسم برگردم خونه خودم که نکنه از عهده بچه هام بر نیام میدونم افسردگی گرفتم ولی فعلا زیاد وقت نمیکنم که بهش فکر کنم یا حتی به فکر درمانش باشم