☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۴.وقتی منو به ریکاوری بردن بدنم داشت میلرزید و اشکام سرازیر بود.چشام داشت میسوخت و کل بدنم درد میکرد.اونجا هم حالمو چک میکردن و شرح حال مینوشتن.ساعت ۲ بود که ریکاوری بودم ولی چون اونجا منتظر موندم و وقت ملاقات شد منو منتظر گذاشتن و به بخش ندادن تا وقت ملاقات تموم بشه.یکی از پرستارا گفتش که اینو بدین برن ملاقاتی زیادی داره که همشون منتظرن ولی گفتن نمیشه اونجا فهمیدم همه اومدن و منو هم بردن جلوی ورودی بخش عمل که از اونجا دیدم نمیدونم چرا حس گریه بهم دست داد و به زور خودمو نگهداشتم.در که باز شد خاله همسرم اومد و لباسای بچه هارو دادم و با خودش برد.از پشت ورودی داشتن نگاه میکردن که در باز شد و همسرم،مامانم،بابام،مادرشوهرم اومدن داخل و من گریه کردم ولی دست خودم نبود اوناهم گریه کردن همسرمم داشت دلداریم میداد که گریه نکن منم گریه میکنم تو گریه کنی من میمیرم که با حرفش بیشتر گریه ام گرفت که پرستار بیرونشون کرد و گفت فشارش بالا میره.بعد چند دقیقه بود که پرستار شکممو فشار داد و منم با درد گریه ام گرفت و بیرون دادن منو بازم تا وقتی که منو تا اتاق بخش ببرن گریه کردم و همه هم دلداریم میدادن و میگفتن اشکال نداره حال بچه ها خوبه ولی من نمیدونم چه حسی بود که نمیشد گریه نکرد ولی همسرم تو هر حالی پیشم بود و باهام همراهی میکرد.ساعت ۴ بعد از ظهر بود که به خش منتقل شدم.

تصویر
۵ پاسخ

خوندم عزیزم مبارکت باشه👏👏

اشک منم دراوردی دختر😭

الن بچه هات پیشت هستن حالشون خوبه عزیزم

تاپیک های قبلیت کجاست عزیزم ندیدم. چه ماجرایی داشتی.💞

گریم گرفت منم🥹❤️

سوال های مرتبط

مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۱ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
۳.وقتی رسیدم به اتاق عمل اونجا هم چندتا سوال ازم پرسیدن و با پرستار اتاق عمل به یکی از اتاقها رفتم.اونجا زود روی تخت نشستم و دکتر بیهوشی هم کارشو انجام داد وقتی سوزن رو میزد به استخونم درد بدی میگرفت و دوبار انجام داد که حس کردم پاهام گرم شد زود گفتش بخواب و خودتو بالاتر بکش منم به زور اونکاری رو که گفته بود انجام دادم.دیدم دکترم اومد و زود گفتش پرده رو بکشین و یکی هم داشت به شکمم بتادین میزد.وقتی دراز کشیدم کلا چیزی حس نکردم فشارم کم شده بود و حالت تهوع بهم دست داده بود و حالم توی خودم نبود ولی زود زود حالمو میپرسیدن بهم آمپول زدم و بالا آوردم تا بهتر شدم.میشنیدم که دکتر توی مرحله ای هستش که داره بچه هارو بیرون میاره و همین که سرمو برگردوندم دیدم پرستار گذاشته توی تخت و داره کاراشونو انجام میده وقتی صداشون اومد از چشمام اشکام سرازیر شد سعی کردم گریه نکنم که حالم بد نشه اونجا که تنگی نفس هم گرفته بودم که اکسیژن هم گرفتم چشام هم بسته میشد دیدم که به یکیشون اکسیژن گذاشتن و بردنشون.دکتر که کارش تموم شد گفت حال بچه هات خوبه بردنشون به بخش نوزادان به شوهرت بگو بره ببینه من حتی صدامم در نمی اومد که دیگه به کل بدنم لرز داشت می اومد که عمل تموم شد و منو گذاشتن به تخت دیگه ای و به ریکاوری بردن.
مامان معجزه💙🧿 مامان معجزه💙🧿 ۸ ماهگی
پارت دوم:: اقا اومد باهام حرف زد گفت که کمرمو خم کنم تا پشتمو ضدعفونی کنه میگفت که اصلا نترسم و تکون نخورم منم هرکاری میگفت انجام دادم امپول رو زد اصلا هیییییچ دردی نداشت ولی تا زد عصب پای راستم پرید و یهو ترسیدم ولی بعد از یه دیقه بدنم گرم شد و از شکم به پایین شدم صد کیلو که واقعا حس خوبی بود آرامش داشتم بعد از یه ربع صدای گریه بچمو شنیدم و بهترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه کلی بغض و دعا کردم برا همه پسرمو اماده کردن لباس پوشوندن اوردن کنار صورتم و بردن بعد دکترم گفت میخوام شکمتو بخیه بزنم که ده دیقه ایی تموم شد ولی حس کردم داره شکممو فشار میده چون قفسه سینم حس سنگینی یه چیزی که افتاده روم داشتم حس میکردم.. خلاصه تموم که شد منو بردن ریکاوری تا دوساعت اونجا بودم تو بی حسی اونجا هم یبار شکممو فشار دادن که نفهمیدم اونحا همش بهم امپول و سرم تزریق میکردن چون بشدت از بالا تنه داشتم میلرزیدم بعد دوساعت بی حسی داشت میرفت و من دردام داشت شروع میشد که منو بردن تو بخش اونجا هم یبار برای بار اخر شکممو فشار دادن که این یکی یه درد بد سی ثانیه ایی داشت پرستار اومد
مامان پناه💞 مامان پناه💞 روزهای ابتدایی تولد
سزارین پارت ۴
منو بردن سمت ریکاوری دیدم پناهم گذاشتن اونجا از صداش شناختم این بچه منه🥹 پرسیدم این دختر منه گفت بله امروز تو تاریخ رند اولین سزارینی ما هست این دختر خانوم ..خلاصه من داشتم عین چی میلرزیدم از سرما دوتا پتو‌ روم انداختن آقاهه اومد گفت اگه گرم نیستی یه بخاری برات بزارم زیر پتو گفتم آره خیلی سردمه .آورد بخاری از این برقی حالا زد به برق یه چیزی عین لوله بود گذاشت زیر پتوم از اون گرما میومد منم قشنگ گرمم شد🥹 یکم اونجا بودم که یه خانومه اومد گفت باید شیر بدی سینمو در اومد بچه رو گذاشت رو سینم و داشت شیر میداد به بچه و راجب این که چجوری شیر بدم و شیر دادن باید چجوری باشه داشت باهام حرف میزد بد اینکه تموم شد گفتن باید من برم بخش 😍 منو بردن سمت در بیرونی اتاق که همسرم مادرم پشت در منتظر منو پناه بودن
پناهو اوردن گذاشتم روی تخت پایین پاهای من و منو از سالن بردن بیرون همسرم مادرم منو پناه دیدن داشتن از خوشحالی بال در می‌آورند و همچنان نگران منم بودن .همسرم همش میگفت حالت خوبه چقد بی‌حالی لپمو میکشید و ناراحت بود که من تو اون حال بودم مادرمم کع همش در حال دعا کردن بود معلوم بود چقد نگرانه.. منو با آسانسور بردن سمت بخش و مادر همسرم هم پشت سرم اومدن منو بردن داخل اتاق و روی تخت اتاق گذاشتن منو که دوتا خانوم اومدن لباس هامو عوض کردن و شیاف برام ۳ تا گذاشتن و کلی ام سروم وصل کردن که تند تند میومدن سروم ها رو تعویض میکردن سروم بعدی رو میزدن.. هیچی خلاصه من بستری تو بخش بودم پناه مامان و شوهرمم پیشم بودن حال میکردن
مامان نيلای 🩷 مامان نيلای 🩷 ۴ ماهگی
پارت پنجم زایمان اول سزارین اختیاری🩵

بعد اینکه من اسم نینیمو‌ گفتم دیدم دستیار دکتره میگفت عه اسم دختر منم نیلای و مدرسه میره و خودشون درمورد مدرسه دخترش با دکتره حرف میزدن اما من درد داشتم و تازه یادم رفته بود دردم که بازم سراغم اومد و شروع کردم بازم به گریه کردن که معدم درد میکنه و کمرم که دکترم گفت دیگه تموم میشه و میری پیش بچت
اما نمیدونم چرا بخیه زدن طولانی تر از برش و برداشتن بچه بود
دیگه اخرای عملم بود که شکمم فشار دادن و یکم بعد دیدم دستیارا میگن دکتر خسته نباشی چسب زدن و تموم شد
بعدش پرده رو از جلوم برداشتن منو از تخت عمل گذاشتن یه تخت دیگه و بردن ریکاوری اونجا نینیمو نشون دادن بهم و پرستار اونجا نینیو گذاشت رو سینم و گفت دارم تماس پوست با پوست انجام میدم منم هی میگفتم چرا اینقدر کوچولوعه این چند کیلوعه اونم بچه رو یکم گذاشت رو سینم بعد برداشت و گذاشت اونور تو تخت نینی که بالاشم بخاری داشت و سینه هامم فشار میداد با زور
میگفت میخام شیر بیاد منم دستش هی میکشیدم‌ میگفتم نکن درد میکنه خلاصه زنگ زدن بخش که بیایید مریضو از اتاق عمل ببرید که اوناهم یکمی دیر اومدن و منو بردن بیرون دیدم مامانم و مادرشوهرم و شوهرم دم در اتاق عملن شوهرم اومد منو همراه خدمه های اونجا تختو بردن بخش
مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۰ ماهگی
#تجربه_زایمان3
بعد یه پسره اومد داخل و منو از این تخت به اون تخت گذاشتن
بردن منو ریکاوری…بغل تخت یه پسره گذاشتن که اونم بینیشو عمل کرده بود
اونم از درد به خودش ناله میکرد که تو اون حین واقعا من سردرد گرفتم از نالش🥴
فقط میگفتم کی میان منو ببرن…بعد پرستار اومد اونجا هم منم ماساژ رحمی داد
نگم از این ماساژ رحمیه که چقددددر بهم حال دادم حس سبک بودن داد بخدا روحم ارضا شد اونلحظه…بعد منو بردن دم در اتاق عمل و شوهرم اومد داخل و از این تخت منو گذاشتن رو اون تخت و بردن منو بیرون فقط چشمام داشت دنبال بابام میگشت که ببینم گذاشتن بیاد داخل یا نه🥺اولش ندیدمش بعد داشتن میبردنم تو اسانسور ک یهو بابام اومد انقدری خوشحال شدم🥲تو اون حالت بی هوشیمم بازم چشمم دنبالش بود…خلاصه منو بردن بخش…پسرمو اوردن گذاشتن رو سینم شیر بخوره🥹یه حسی داشت که نگم🥲این حسه اصلا قابل گفتن نیست اینقدددد که خوبه😍
بعدش اومدن بازم منو ماساژ رحم دادن که اینجا واقعا دردم گرفت🫠خیلی درد کرد
گذشت دو ساعت که بازم اومدن ماساژ رحمی دادن که اینجا دیگه جونم درومد انقد داد زدم…دیدن خون ریزیم زیاده با فاصله دو دقیقه یه پرستار دیگه اومد بازم ماساژ رحمی داد که دیگه من میخواستم از درد بمیرم فقط😑خلاصه گذشت و تایم راه رفتنم رسید
مامان آنیا👶آیکان👶 مامان آنیا👶آیکان👶 ۱ ماهگی
☆ادامه تاپینک روز زایمانم:
2.وقتی رسیدیم بیمارستان بهم گفتن برم به درمانگاه زایمان تا پرونده برام باز کنن.پرستار هم ازمون خواست لباس و دمپایی تهیه کنیم و از لباسای بچه بیاریم که با خودم به اتاق عمل ببرم.رفتیم کارهای بستری و انجام داد.اونجا هم من با اینکه توی بیمارستان دولتی میخواستم زایمان کنم و دکترم هم اونجا بود و خودش بخاطر اینکه بچه ها میخواستن بمونن توی دستگاه نامه بستری رو برا بیمارستان طالقانی نوشته بود و منم رفته بودم اونجا بستری بشم و اونجا هم بازم اتاق گرفته بودیم که من تنها و باشم و دیزاینر هم بیاد کارهای دیزاین رو انجام بده.به من یدونه کمکی دادن که همراهش رفتم لباسهام رو عوض کردم و قبل اینکه هم برم باهاشون خداحافظی کردم و همه چی رو توضیح دادم و رفتم بخش زایمان تا اونجا آماده بشم.اونجا هم یدونه پرستار بهم رسیدگی کرد باهاش رفتم سونو انجام داد و بهم سوند و سرمم رو وصل کرد.من ساعت ۱۰ بود که به بخش زایمان رفته بودم و اونجا منتظر بودم تا دکترم بیاد و منو به اتاق عمل ببرن.چند نفری هم اومدن و شرح حالمو نوشتن و رفتن.اونجا هم منو معاینه ام کردن و فهمیدم که سه سانت دهانه رحمم باز شده و فهمیدم کمردرد شدیدم بخاطر اونه که نمیتونم تکون بخورم.اونجا چند ساعتی که منتظر بودم همش احساس تنهایی میکردم که دیگه اونجا تنهام میخواد چی بشه و از هیچی خبر ندارم کاش حداقل گوشی داشتم که میتونستم باهاشون حرف بزنم و آروم بشم.
نزدیک ساعت ۱ ظهر بود که کار دکتر توی درمانگاه تموم شد و خبر داد که منو به اتاق عمل ببرن.با پرستار و کمکی سوار ویلچر شدم و به اتاق عمل رفتم.
مامان کیان 💙 مامان کیان 💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت 4..
نمیدونم چقدر طول کشید بخیه زدن تموم بشه با آرام بخش هایی که بهم زده بودن داشتم سنگین میشدم و خوابم میومد بدنم کاملا بی حس بود ولی می‌فهمیدم چند بار تو اتاق عمل شکممو فشار داد و بعدش منو بردن ریکاوری خیلی سرد بود و منم همچنان لرز داشت بدنم تو ریکاوری هم چند بار محکم شکممو فشار دادن ولی چون بی حس بودم درد زیادی رو متوجه نمیشم تا اینکه بعد یک ساعت بردنم تو بخش همش سراغ بچمو می‌گرفتم که دکتر گفت چون بچه نارس هست و منم آمپول ریه نزده بودم باید چند روز ان ای سیو بستری باشه خیلی گریه میکردم ولی خداروشکر میکردم بچم سالمه و همینکه میدونستم چند روز دیگه قراره ببرمش خونه بهم آرامش میداد...
توی بخش هم دو سه بار پرستار شکممو ماساژ داد که درد داشت و چون اثر بی حسی داشت می‌رفت خیلی محکم فشار نمی‌دادن خودشون..
ساعت یازده شب منو بردن بخش و تا صبح گفتن هیچی نباید بخوری همش نگاه ساعت میکردم زودتر صبح بشه بلند بشم برم بچه مو ببینم ساعت هفت صبح اومد اول سوند رو کشید من قبلش یه شیاف گذاشتم که وقتی میگه پاشو راه برو زیاد درد نداشته باشم.. سوند رو که کشید صبحونه خوردم و پاشدم که راه برم چون خیلی دستشویی داشتم..اصلاااا اونقدری که فکرشو میکردم درد نداشت یعنی توی تصوراتم دردش خیلی بدتر بود ولی برای من واقعا قابل تحمل بود..
رفتم دستشویی و بعدش رفتم آن ای سیو بچمو دیدم تا عصر که مرخصم‌کردن سه‌چهار بار رفتم پیش بچم ..
مامان علی و ابوالفضل مامان علی و ابوالفضل ۶ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان آقا پسری مامان آقا پسری ۱۰ ماهگی
تجربه زایمان #۳
دیگه بچه مو بردن nicuنذاشتن تماس پوستی برقرار کنیم😔
کلی حالم بد بود و شروع کردم به گریه کردن،همه اونایی که توی اتاق عمل بودن میخواستن ارومم کنن ولی نمیشد بچه مو برده بودن بدون اینکه بهم بگن چرا ،
منو بردن ریکاوری ،که خدا لعنتشون کنه اونجا من و گذاشتن و رفتن ،دیگه کاری به کارم نداشتن ،باید زود می اومدن من و میبردن توی بخش که شیکمم و ماساژ بدن ،بعد ۴۰دقه اومدن من و بردن توی بخش ،
توی بخش پرستار اومد شروع کرد به فشار دادن شیکمم که کلی لخته خون به گفته مامانم اندازه یه جیگر بزرگ ازم خارج شد که پرستارم ترسید ،رفتن دکترمو اوردن بالا سرم ،که کلی امپول و قرص زیر زبونی بهم دادن ،توی همون چند دقه کلی شیکمم و فشار دادن که خون ازم خارج بشه ،خیلی دردش وحشتناک بود یعنی مرگ و به چشم دیدم ،
دکتر میگفت اگه دیرتر متوجه میشدن رحمم نرم شده بود و مجبور میشدن از خون ریزی زیاد رحمم و دربیارن،با این فشارا رحمم سفت شد،ولی همچنان درد داشتم و از ساعت ۲تا ۷همینجوری فشار میدادن درد خودم به کنار نبودن بچه ام یه درد بود واسم ،
میگفتن بردنش توی بخش که ببینن به خاطر مریضی من عفونت توی خون بچه نباشه ،که خداروشکر ازش خون گرفتن و جوابش منفی بود،بعدش دیگه بچه مو اوردن پیشم و لحظات سختی و تجربه کردم ولی تهش شیرین بود.
تجربه خواهرانه بهتون اگه عفونت دارید درمان کنید
کلی مراقب باشید سرما نخورید،