تجربه زایمان سزارین اختیاری من:

روز ۱۱/۱۶ روز زایمان بود، از ساعت ده شب قبلش دیگه چیزی نخوردم و ناشتا بودم
صبح ساعت هفت بیمارستان بودم رفتم بلوک زایمان مدارکمو تحویل دادم،(سونو آخر،نامه بستری،کارت بارداری, شناسنامه و کارت ملی خودم و همسرم )

بهم لباس دادن تعویض کردم و رفتم رو تخت خوابیدم برای nst,بعد از اون اومدن برام سوند و آنژیوکتمو وصل کردن،سلعت هشت و ربع ،از خانواده خداحافظی کردمو با ویلچر رفتم داخل اتاق عمل🥹
تا رفتم دکترم و دیدم باهم صحبت کردیم و من رفتم رو تخت دراز کشیدم ،دکتر بیهوشی اومد و برام بی حسی از کمر رو تزریق کرد و خوابوندم ،پاهام احساس داغی کرد و بعد کم کم دیگه پاهامو حس نکردم،یه پرده سبز اومد جلو صورتم و دکتر مشغول شد یهو وسط عمل یه حالت تهوع وحشتناکی گرفتم که گفتم دارم بالا میارم ،گفتن فشار اومده پایین که یه چی تزریق کردن حالم خوب شدو ساعت هشت و چهل دقیقه صدای پسرمو شنیدم و آوردن پیشم و پیشونیشو بوسیدم 🥰
بعد بچه رو بردن و پزشکم شکممو بخیه میزد فقط فشاری که به بدنم میومد رو حس میکردم
کار که تموم شد دکتر گفت عملت خیلی خوب بوده و همونجا برام ماساژ شکمی انجام دادهو نگران نباش ،منم ازش تشکر کردم و رفتم ریکاوری،تو ریکاوری دوباره پسرمو چند دقیقه آوردن پیشم کنارم خوابوندن و بعد بردنش ،منو هم چند دقیقه بعدش بردن بخش ،دیگه ساعت شده بود ۹/۳۰ صبح

تصویر
۷ پاسخ

رفتم بخش،زیرم کلی پد گذاشتن،پمپ دردمو کار گذاشتن و یه شیاف هم برام زدن و دوباره یه ماساژ رحمی بهم دادن
من استراحت مطلق بودم تا فردا صبح،مایعات تا ده شب نباید می‌خوردم و غذا هم تا فردا صبح،خلاصه شب گذشت و فردا صبح اومدن گفتن باید از تخت بیای پایین سوندمم دیگه کندن، واااای بدترین قسمتش همینجا بود به زور دو تا بهیار بهم کمک کردن تا از تخت با درد خیلی زیادی اومدم پایین و رفتم دستشویی بعد از اون باید تو اتاق راه میرفتم که خیلی وحشتناک بود،فشار خیلی زیادی روم بود 🥲

ان شاء الله خیلی زود مرخص بشی با کوچولو

مبارکه عزیزم

سوند درد نداشت؟ 🥺 منم چند ساعت دیگه باید برم زایمان خوابم نمی‌بره

مبارک باشه قدمش پر از خیر و برکت باشه براتون❤️❤️برای همه مامانا دعا کنید انشالله زایمان خوبی داشته باشن

قدمش مبارک عزیزم
کدوم بیمارستان بودی

به سلامتی قشنگم کدوم بیمارستان بودی

سوال های مرتبط

مامان کارن مامان کارن ۷ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو :
ساعت هفت و خورده بود خواستم برم دستشویی گفتن نرو میخوایم سوند وصل کنیم ادرار داشته باشی ببینیم تخلیه شدی یا نه ی لوله باریک بود وصل کردن حس قلقلک داشتم ی آمپول زدن سوند باد کرد و اصلا درد نداشت برام گفتم خب یه مرحله گذشت بعدش هفت چهل دقیقه برام ویلچر آوردن رفتم سمت اتاق عمل خانواده خودم همسرم دم در اتاق عمل بودن رفتم توی اتاق با استرس با دکترم کلی عکس و فیلم گرفتم ی دکتر بیهوشی خیلی مهربون بودن پروندمو ی چک کردن کلی ماما های مهربون داخل اتاق عمل بودن رفتم رو تخت نشستم گفتم من از آمپول میترسم گفتن ترس نداره اصلا متوجه نشدم که آمپول زدن دراز کشیدم چندتا سرم وصل کردن باهام بی حس شد دکتر داشت بهم بتادین میزد و کلی باهام صحبت کردن و شروع کردن انگار یکی داشت شکمم رو قلقلک میداد اصلا هیچی حس نکردم بعد چند دقیقه صدای گریه پسرمم رو شنیدم کلی برای کسایی بچه دار نمیشن دعا کردم پسرمو دیدم خیلی حس قشنگی بود شکمم رو بخیه زدن کل عمل بیست دقیقه هم نشد اصلا فکر نمیکردم آنقدر راحت باشه از زیر پتو بلندم کردن رفتم‌روی ی تخت ی سرم وصل کردن ی ربع تو ریکاوری بودم تا سرمم تموم بشه بعدش رفتم بخش بی حسیم که رفت بعد چند ساعت فقط گشنم بود دردم در حد پریودی که زیر شکم بود راه رفتم بخاطر کم خونی یکم سرگیجه داشتم غذا خوردم و فرداش مرخص شدم و خونریزیم در حد پریود بود روز به روز کمتر شد و روز دهم رفتم بخیه رو کشید دکترم اصلا متوجه نشدم و از روز یازدهم خونریزیم تموم شد
و من خیلی از سزارین راضی بودم و از دکترم ‌‌بیمارستان خیلی راضی بودم دکتر مولائی عزیزم
از خدا میخوام همتون زایمان راحت داشته باشین 😍🥰
مامان دلانا مامان دلانا روزهای ابتدایی تولد
پارت دو

بعدش تختمو عوض کردن و منو بردن توی آسانسور، بردن اتاق عمل.

توی اتاق عمل، ساعت هشت‌ بود که رفتم. دکتر بیهوشی اومد و بهم گفت: «تا می‌تونی خودتو شل نگه دار.» منم باهاش همکاری کردم. واقعاً دردم نیومد و چیز وحشتناکی نبود. تا می‌تونید با دکتر بیهوشی همکاری کنید که بعداً به مشکل نخورید، چون قسمت بیهوشی خیلی مهمه.
پاهام داغ شد و دیگه حس نداشت ک عمل شروع شد

یه پرده جلوم بود که اصلا ندیدم دکتر چی کار کرد ساعت هشت و ده دقیقه بود که دخترم دنیا اومد. چیزی اصلا احساس نکردم فقط میخواستن بچه رو در بیارن یکم ام فشارم دادن، اون فشارا رو یک کوچولو احساس می کنم ولی درد خاصی نبود. تنها مشکل که تو اتاق عمل داشتم این بود که گلو مو بینیم کاملا کیپ شده بود خیلی به سختی صحبت می کردم، بعد دیگه صدای دخترم اومد لباس پوشوندن آوردنش، چسبوندنش به لپم بعد بچه رو بردنو خودشون شروع کردن به بستن شکمم. تقریبا یک ربع به ۹ بود تموم شدو داشتن بخیه میزدن کلا توی اتاق عمل هیچی دردی احساس نکردم، فقط همون اذیته بابت گلو گرفتن بینیم بودش. بعدش هم منو بردن ریکاوری. توی ریکاوری تقریبا دو ساعت نگه‌م داشتن. میلرزیدم تو ریکاوری دستام و بدنم میلرزید خیلی. ک گفتن طبیعیه هیچکس منو ندید اون موقع نه شوهرمو دیدم نه بچه رو دیدم. بعدش که از ریکاوری ام داشتم میبردنم، ساعت ۱۱ شب بود بچه رم با تخت اوردن کنارم بردن تو بخش شوهرم تازه منم اونجا دید ولی شوهرم میگه که بچه رو بهش نشون داده بودن ه
مامان جانان و ژوان مامان جانان و ژوان ۱۴ ماهگی
بعدم رفتم بخش و گان پوشیدم و با همسرم و مادرا خداحافظی کردم رفتم اتاق عمل
ساعت حدود هشت و ربع بود که رفتم داخل اتاق عمل خانم دکتر مهربونم هم بودن کلی خوش و بش کردن بعدم پروسه بی حسی انجام شد و ساعت هشت و پنجاه و پنج دقیقه دخترم به دنیا اومد که همسرم رو پیج کردن اومد بالا ناف رو برید و نی نی رو دید بعدم خون بند ناف رو گرفت و برد داد به نماینده رویان
بعد منو بردن ریکاوری تا اینجا همه چی تو بی درد ترین حالت ممکنه بود ولی تو ریکاوری که بی حسی رفت و ماساژ رحم دادن رفتم اون دنیا و اومدم از درد🥲🥲 بعد رفتیم بخش من اتاق خصوصی میخواستم که پر بود ولی از شانسم اتاقم دو تخته بود که اون شب کسی بستری نشد .
از،ساعت حدود ده تا سه دو سه بار باز اومدن ماساژ رحم که من هربار وفات پیدا میکردم😂 ساعت سه ساعت ملاقات بود که جانان اومد دیدن خواهرش😍 تو اون تایم یه خانمی اومد گفت من پزشک فیزیوتراپیم و در حد ۴_۵ دقیقه چهارتا ورزش گفت انجام بده تو دوران شیردهی و رفت بعد باز یکی دیگه اومد گفت من روانشناسم و پنج دقیقه در مورد افسردگی بعد از زایمان و برخورد با بچه اول و ... حرف زد رفت و در اخر هم متخصص داخلی همون دم در اومد گفت ازمایشا خوب بوده و رفت
مامان حبه قند🫀 مامان حبه قند🫀 ۱۶ ماهگی
اومدم اینجا تا تجربه مو از زایمان سزارین بگم واقعااااا خیلی خوشحالم که سزارین کردم برگردم عقب بازم انتخابم همینه
من روز ۵خرداد زایمانم بود از ساعت ۱۲شب به بعد هیچی نخوردم صب ساعت هفت باید بیمارستان میبودم رفتم اونجا اول پروندم و کامل کردن بعد یه نمونه ازم گرفتن و رفتم توی اتاق برای آماده شدن اومدن دستگاه nst وصل کردن و با یه سروم قندی بعد از نیم ساعت اومدن سوند وصل کردن که‌من مثل سگگگگ ازش میترسیدم ولی واقعا هیچی نداشت خیلی راحت بود بعد دونه دونه میبردنمون اتاق عمل که من و ساعت ده بردن اتاق عمل و دکتر بیهوشی اومد تا بی حسی بزنه برام من استرس گرفتم ولی اونم چیزی نبود یکم کمرم سوخت بعد کم کم پاهام داغ شد حس بدی بود ولی دیگه پاهامو حس نمیکردم 🥲
بعد بی حسی یکم حالمو بد کرد که چون استرس داشتم بالا آوردم بعد که داشتن شکممو بتادین میزدن حس میکردم تا دیگه کلا چیزی نفهمیدم تا اون آقا پسری که بالا سرم وایساده بود تا حواسش به من باشه گف مبارک باشه دیدم سلن گریه کرد🥹😭😍
همون لحظه اشک چشمم ریخت و از خدا خاستم به همه بچه بده تا این حسو تجربه کنن خیلی خیلی حس قشنگیه😍
بعد آوردن چسبوندش به صورتم و اون قیافه ماهش و دیدم😭🧿😍
بعد من کم کم نفسم سنگین شد که خواب مصنوعی دادن بهم و چشم باز کردم دیدم ریکاوری ام هنوزم بی حس ام خلاصه اتاقی ام که من رزرو کرده بودم خالی نشده بود من چهار ساعت موندم تو ریکاوری و بعد چهل ساعت رفتم تو اتاقم و دخترم اومد پیشم چون من تو اتاق عمل بالا آورده بودم دکترم گفته بود چیزی ندین بخوره که بالا نیاره چون فشار میاد بخیه هاش باز میشه من و ۲۴ساعت گشنه نگه داشته بودن و من اصلااااااا درد نداشتم اصلاااااا
مامان فسقل خانوم مامان فسقل خانوم ۱ ماهگی
سلام مامانا
پارت ۱
من ۲۵ شهریور ساعت ۳ صبح به گفته دکترم رفتم بیمارستان برای سزارین،تا کارهای بستری و اقدامات اولیه رو انجام دادم حدود ساعت ۷:30دقیقه صبح رفتم اتاق عمل،و مشاوره بیهوشی گرفتم که تشخیص دکتر با توجه به شرایط من بی‌حسی اسپاینال بود،برخلاف گفته های اطرافیان اسپاینال برای من دردناک نبود و دردش در حد آمپول معمولی بود.دستیار دکتر بیهوشی تا آخر عمل کنار من موندن و علائم خطر رو برام توضیح دادن و خداروشکر تا پایان عمل هیچ مشکل خاصی نداشتم.
بیحسی که اثر کرد خیلی سریع پرده رو جلوی صورت من وصل کردن و به فاصله کمتر از پنج دقیقه صدای گریه دختر قشنگم فضای اتاق عمل رو پر کرد، دکتر اطفال نوزاد رو از پزشک خودم تحویل گرفتن و بعد از تماس پوست به پوست منو دخترم برای کارهای اولیه بردن نوزاد رو،بعد از اون حدود نیم ساعت کار بخیه زدن طول کشیدن و زمانی که رفتم ریکاوری به فاصله زمانی کم ماساژ رحم گرفتم که دردی نداشت و نوزادم رو اوردن کنارم و بعد از یک ساعت رفتیم بخش بستری.
مامان ❤️ایلیا جان❤️ مامان ❤️ایلیا جان❤️ ۹ ماهگی
اینم ادامه👇
بعدش یهو ضربان قلبه پسرم افت کرد بعد برگشت باز بعد چند ثانیه دوباره افت کرد خودم نفس کم آوردم اکسیژن وصل کردن بعد چند پرستار با ویچر سوند اومدن پرسیدم کجا ميبرین منو گفتن میبرینت اتاق عمل برای سزارین سوندو وصل کردن بعد کاغذ آوردن انگشت بزنم بهشون گفتم به مامانم گفتین پرستار گفت آره بعد با ویلچر منو بردم از درد میلرزیدم با کمک پرستارا رفتم رو تخت بعد دکتر اومد پرسیدم کی میخوای شروع کنید گفت صبر کن بهش گفتم تو رو خدا زود تر آمپول بی حسیو بزنین بعد آمپولو زد بعد از ۲۴ ساعت درد یه حسه خوبی بود دیگه هیچی درد نداشتم بعد جلوم پرده کشیدن از اثر آمپول خیلی گیج شده بود که یهو دکتر گفت صدای بچتو میشنوی به زور یکم سرمو کج کردم دیدم پرستار داره تمیزش میکنه بعدش آوردش لپشو چسبوند به صورتم بعد بردش ساعت ۸ منو بردن ریکاوری نیم ساعت بعدش بردنم بخش اولین بلند شدن از روی تخت اولین راه رفتن سخت بود ولی چون مامانم پیشم بود خیلی کمکم می‌کرد تجربه ی سختی داشتم پسرم ۱۸ دی ساعت ۱۸:۵۰ دقیقه بدنیا اومد 🥰 امیدوارم همتون زایمان راحتی داشته باشین