۴ پاسخ

فقط ب چیزای خوب فکر کن
افکار منفی رو دور کن
منم همش اینجوری بودم بیشتر چیزای بد میومد تو ذهنم تا اینکه اون بلا سر همسرم اومد
دیگهههه تصمیم گرفتم ب چیزای خوب فکر کنم

حالا تو خوبه فکر های منفی می‌کنی
من فکر 4سال دیگه م میکنم
مثلا از پارسال شوهرم گفته عید میرم خونه مادر شوهرم
بعد شنیدی میگن لحظه ی سال تحویل هر جا باشی تا آخر سالم همون جای
من ترس ک برم میشه تا آخر سال هر روز برم خونه شون
یا هزار تا فکر دیگ
سال من بااین فکر توم شد
تا نوه ماه باردار بودم
همش فکر موهای پناه قیافش بودم
همش ترس آخرم الکی میترسیدم
دختر م موها لخت و خوشگل

تصویر

منم همینطور هستم حتی خواب های که میبینم اتفاق میفته
مثلا خواب میبینم عین همون برام اتفاق می‌افته گاهی میگم چرت ولی دقیقا همون میشه
مثلا چند ماه پیش خواب دیدم پدر مادرم رفتند مکه بعد همه مون کل فامیل جمع شدن ولی لباس مشکی پوشیدن
تو بیداری با خودم گفتم چقدر چرت چی دیدم به ذهنم هم نمیرسید بروند مکه ،چرا اینا رفتند مکه چرا مشکی باید پوشید چرت هست خوابم
گذشت تا اینکه مادرم اینا قسمت شد با عمو و عمه ها رفتند مکه شب برگشت شود همه اومده بودن عروس عموم که فامیل پدرش سالم سلامت فوت کرد همه مشکی پوشیدن تو مراسم که برای اومدن مادرم اینا از مکه اومدن
خیلی زیاد برام اتفاق میوفته گاهی میگم بیخیال اینا چرت یا بهش فکر میکنم ولی از کوچیکم یادم این اتفاق ها

دقیقا منم مثل شمام

سوال های مرتبط

مامان لیموشیرینم👶 مامان لیموشیرینم👶 ۲ سالگی
بچه ها ما اول ازدواجون یه خونه که داشتیم نسبتا کوچیک‌بود
که من خدا خواست و مجدد که باردار شدم تصمیم گرفتیم خونمون رو عوض کنیم و بزرگتر کنیم پسرم راحت باشه و بتونه موتور و ماشینش رو راحت برونه خلاصه.....
دیگ داشتیم خونه رو جمع میکردیم اکثرا هم مامانم خونه ما میشد
منو و شوهرم ک اتاق خواب مبخابیذیم
هی ب این مورد کلید میکرد( 🔞🍑) ی روز شرط بندی کردیم شوهرم گف اگ ببری هرچی بخای میخرم منم ببرم هر چی بگم باید انجام بدی
منم چون خیلی از خودم اطمینان داشتم قبول کرد
زد اون برنده شد
این مورد رو خاست
دیک منم گفتم این خونه نمیشه بریم خونه جدید اونجا روحیم ساز بشه بعد
وای هر شب بخدا میگف🤣( یعنی الان تعریف میکنم مردم از خنده) حتی روزا هم پیام مبداد ک نتیجه بردم یادت نرفته
زیرش نزدی
فکر زدن ب زیرش رو نداری
دیک تا تو خونه جدید جابجا بشیم و خودمونو پیدا کنیم بارداری من ماهش زیاد شد
گفتم انصافا دیگه نمیشه ی چیزی برام میشه میمونم
وای تا زایمان هی میگف ک یعنی نمیشه
( منم موقع بارداری دخترم هم خیلی چاق شدم
کلا هم میگن بارداری دختر باسن بیشتر بزرگ میشه) بعد زایمان کردم
دو ماه هم صبر کرد بعد دوماه گف چی شد
دیگ با دبدبه و کبکبه و رو‌ چشم گذاشتنش
شد
خوووش بی حالیت بیلاخره
#اما الان ک بخاطر پیشگیری سفت و سخت از کاندوم استفاده میکنیم انصافا خیلی سخت میشه
هی شوهرم میگ اون مورد خیلی خوب میشه بدون کاندوم
گاها وسوسه میشم 🤐