۷ پاسخ

تنهانیستی!!!! منم همینجورم دخترم ۴سالشه گاهی انقد تند وبی حوصله جوابشو میدم ناراحت میشه گاهی گله میکنه گاهی باناراحتی وگریه میره
بااینکه براش فلش برنامه کودک میزارم مهدکودک میفرستمش هرروز
بهش میگم بروتوحیاط دوچرخه بازی کن خونمونم همکف هست راحت بدوبدو میکنه یامیره تواتاقش کاغذهاروباقیچی ریز میکنه میریزه توی دست وپا یا بشکه وهروسیله ای پیداکرد میگیره زیرآب روشویی و بازی میکنه ولی بازم انتظارداره من باهاش بازی کنم براش قصه بگم روی پام بخوابونمش چون داداشش رو روی پا میخوابونم منم واقعا اعصابم نمیکشه بعضی وقتا خیلی بدحرف میزنم باهاش ناراحت میشه انقدر عذاب وجدان دارم وازخودم بدم میاد که نگوووو

منم دقیقا مثل توام دخترم 6سالشه به خواب حسرت موندم شبا ساعت 2میخوابم صبح 7بیدار میشم باید دخترمو بیدار کنم بره مهد بعد تا پسر بیدار بشه کارای خونه رو میکنم وسط کار پسر نق میزنه گریه میکنم دوباره باید بخوابونمش دوباره کار زودی ناهار درس کنم تا دخترم میاد گشنه نمونه بعد شوعرم میاد غذاشو میبره بعد دوباره پخت وپز پسرم هم همچنان تو بغلمه تاشب ساعت 1یا 2بخوابه دخترم هم پدرمو در اورده خیلی حرص میخورم اعصابم خراب میشه خستم شدم از همه چی دیگ نمیکشم این زندگی مزخرف رو شوهر ساعت 12شب از سرکار میاد شام که خورد اصلا نمیدونه من کجام میخوابه فردا دوباره روز از نو روزی از نودیگ بدنم نمیکشه این همه خستگی رو

عزیزم سعی کن خودت خودتو آروم کنی می‌دونم خیلی سخته ولی از دیگران کمک بگیر بیشتر برای نگهداری دخترت ازشون کمک بگیر و تو اون تایم با پسرت وقت بگذرون الان خیلی شرایط سختی برای اون تو باید دوبرابر قبل هواشو داشته باشی و بهش محبت کنی
اگر امکانشو داری از مشاور حتی تلفنی کمک بگیر
نذار روحیه بچت خراب بشه

وای تنهانیستی عزیزم من ک دارم دق میکنم دختربزرگم تامیادمیگ بیابازی کنیم میگم بزارابجی بخابه میام ابجیشوک میخوابونم میگم خستم یکم خودمم درازبکشم اونم میگ دیگ دوست ندارم اصلامنومحل نمیدی دلم براش کبابه نمیدونم چه غلطی بکنم گناه اون بچه چیه نع هم بازی داره نه جای میره خونه ام اپارتمانی نه حیاطی 😭اصلامادرخوبی نیستم

حق داری زندگی های الان واقعا اعصاب و روان نذاشته قبلاً مادرا تنها نبودن بچه ها بیرون بازی میکردن
اما الان چی

پسر منم پنج سالشه هر روز دعواش میکنم آخه خیلی خرابکاره
بعد ک فک میکنم میبینم حق داره ن تفریحی ن بازی
ن همزبونی منم ک تا میاد حرف بزنه میگم ساکت
خوب معلومه باید یجور خودشو سرگرم کنه امشب گفت قصه بگو ی بار گفتم گفت دوباره بگو خیلی دوست داشتم دیگه هی گفتم فردا فردا و اون اصرار دعواش کردم گرفت خوابید🥲🥲🥲🥲

منم مث شما پسرم ۱۳ سالشه از وقتی دخترم به دنیا اومده خیلی ازش دور شدم منم عصبیشدم حوصله ندارم باهاش سر و کله بزنم نمیرسم تو درساش کمکش کنم خودشم اهمیت نمیده قبلا مدام بالا سرش بودم

سوال های مرتبط

مامان آقا هیرمان مامان آقا هیرمان ۱۰ ماهگی