۱۵ پاسخ

سلام
اگه دوست داشتی بهم درخواست بده داشته باشمت
درخواستام پر شده

منم پسرم ۲۳ ماهشه ک دخترم دنیا میاد خیلی از الان استرس دارم پسرم شیطونه روزا مدام بغل میخواد بازی میخواد تو خونه بند نمیشه مدام باید ببرم بیرون نزدیک خونمونم پارک نیست خونمونم آپارتمانیه حیاط نداره جفتم جلوعه کمرم داغون ولی همه رو دارم تحمل میکنم مدام میگم خدایا صبر از من نتیجه خوب از تو من پسرم و دخترم و میسپارم به خودت بهترین آینده رو براشون رقم بزن من تحمل میکنم خودم افسردگی دارم‌مدتم خودمو با دوستام‌ مقایسه میکنم اونا سر کارن خیلی از لحاظ مالی اوکی شدن ولی من باردار شدم‌ نتونستم هیچ پیشرفتی کنم اصلا از خودم راضی نبستم همش میگم خدایا آینده بچهامو طوری بچین اول از همه خودشون ب خودشون افتخار کنن
خانوما تو رو خدا برام دعا کنید حالم خوب بشه‌داغونم هییچ کسی هم ندارم باهاش حرف بزنم

بچه های من بزرگن ومنم جالشهای عجیب غریبی دارم بااینکه لذت بخشه ولی واقعا سخته و هییچ کمکی ندارم انشالله خدابه همه کمک کنه به ماها هم کمک کنه

هی خواهر
خدا صبر بهمون بده ان شالله

من تا باردار بودم مغزم راحت تر بودم
الان زاییدم دارم دیونه میشم
از بس به دخترم باید بگم بکن نکن
۳ سال و نیم فرقشونه ولی سخته خیلی

ان شالله خدا توانشو به ادم بده

انشاالله ک برای همون بسلامتی بگذره این چند وقت..
کار خبی کردی زود اوردی من فاصله سنیشون 9سال الان خیلی مشکل برام تو بارداری پیش اومد

وای مثل من الان ک مامانم و اجیم کمک حالم باید باشن بدبخت ها دست هاشون مادرم دوتا دستش شکسته اجیم به مادرم و کارها رسبد رگ دستش کش اورده دستش کچ کرده دکتر الان من میرم تازه کمک اونا 😑😑

منم مامانم خونه نیست ۲۴ روزه ک رفته کار دکتر داره منم با این شکم پیش بابام و خواهرمم بهشون میرسم شام و نهار و ... خیلی سختمه نمیتونم تنهاشون بزارم دلم نمیاد دوس دارم مامانم زودتر برگرده 🥲🥲

من خودم از اول بارداری تا الان حتی برای زایمانو بعد زایمان تنهام
مامان خودم که ازدواج کرده مادربزرگمم خوشم نمیاد بیاد پیشم از اول تنهای تنها بودم خیلی سخته برام دور از همه ام نه خواهر شوهری نه خواهری نه عمه ای هیچکس نیست پیشم ولی دیگه چاره چیه باید بسازیم

عزیزم از الان باید بدونی مردم همیشه سرشون تو زندگی تو خواهد بود
اگه زود ازدواج کنی حرف میزنن اگه ازدواج نکنی حرف میزنن اگه دیر ازدواج کنی حرف میزنن اگه بچه دار شدنت طول بکشه اگه زود بچه دار بشی اگه دومی و نیاری اگه دومی و بیاری اگه خانواده ات کمکت باشن اگه کمکت نباشن مردم نمی تونن دهنشون و ببندن و تو زندگی همدیگه دخالت نکنن باید یاد بگیری بهشون اهمیت ندی و هیچی از زندگیت بهشون نگی.فقط تا میتونی سر بدوئون امار نده.این مردم چشم دیدن کوچیک ترین چیزا رو هم ندارن حتی همین که گفتی مادرت کمکت بود

منم مامانم ام اس داره خوب نمیتونه راه بره از اول حاملگی همه‌ی کارامو خودم انجام دادم تا الان که چند هفته دیگه بچم بدنیا میاد🙂
از الان غصه موندم برای اون ۱۰ روز اول که میخواد بیاد پیشم خداروشکر کارای نشستنی رو راحت انجام میده ولی بلند شدن و راه رفتن براش سخته..
تازه موندم همراه کیو ببرم با خودم بیمارستان🥲
به زنداداشم میگم همسن منه بچه نداره میگه بخدا من تجربه ندارم میترسم
یه خواهرم دارم ولی ناتنیه راحت نیستم باهاش🥲

هممون ک‌بچه کوچک داریم سخت منم پسرم یسره ساز ناکوک بهانه گریه تازه مهدمیره ولی بازم اذیت داره وتنها همه کارانجام دادن سخت خدا انشالله هوامونو داره

به سلامتی بچه تو بغل کنی عزیزم چند تا بچه داری

انشالله همه چیز درست میشه عزیزدلم نگران نباش

انشاالله عزیزم
میشه بگی بچه اولت چند سالشه

انشالله بهتربا‌‌شن....

سوال های مرتبط

مامان نیـلا🐣🥑💕 مامان نیـلا🐣🥑💕 روزهای ابتدایی تولد
مامان سام مامان سام روزهای ابتدایی تولد
مامان نهال مامان نهال ۱۳ ماهگی
پارت ۳ زایمان زودرس اولی#

دیگه یکی اومه بود تو واژنم دکتر گفت همین الان ببرینش اتاق عمل . من نمیدونم با اینکه بچه بیرون اومده بود باز چرا عملم کردن . خوب بلاخره بچه هام به دنیا اومدم پسرم با وزن ۶۲۰ یه ساعت زنده بود 😞
دخترم با وزن ۶۰۰ سه روز تو دستگاه بود . دقیق روزیکه من مرخص شدم دخترمم صبحش فوت کرد . من پسرمو ندیدم ولی دخترمو رفتم تو دستگاه دیدم . 😭😭 فک میکردم حداقل دخترم زنده بمونه . بدترین روزای عمرم بود تو بیمارستان . همه هم تختیام بچه داشتن من دستم خالی بود با شکم پاره . بازم دلم خوش بود دخترم طبقه پایین تو دستگاه هست .بعداز سه روز که میخواستم مرخصم کنن . لباسامو عوض کردم به مامانم گفتن تا کارای ترخیصمو بکنین من برم هم دخترمو ببینم هم قران رو بذارم بالا سرش . دیدم مامانم گفتن حالا ولش کن باز میای میذاری دیگه . گفتم یعنی چی ولش کن میخوام برم دخترمو ببینم . دیدم مامانم گفتن صبح پرستار گفته دخترتم فوت کرده😭😭 واااای اصلا نمیتونم بگم اون لحظه چه حالی داشتم ولی بخاطر مامانم خودمو سرپا نگر داشتم چون خیلی مامانم تو بارداری و زایمانم زجر کشیده بودن . خوب بلاخره دست خالی با شکم پاره اومدم خونه 😭 بعدشم افسردگی پدرمو در اورد خدا به هیچکس این دردو نشون نده .بلاخره بعداز ۷ ماه دکترم اجازه داد باردار بشم .و الان خداروشکر هفته ۳۵ هستم دعا کنید دو سه هفته دیگه هم بخیر بگذره دخترمو بغل بگیرم . چون سختی خیلی کشیدم😞