نگران نباش هیچکس جای مادر رو نمیگیره خواهر شوهرت واقعا احمقه که فکر میکنه میتونه بچه رو از تو دور کنه نهایت نهایتش اون فقط یه عمه ی خوب برای بچته نه بیشتر ولی تو مامانشی به گرد پات ام نمیرسه
ای بابا چه آدمای احمقی پیدا میشن مطمعن باش خودشونو پاره هم بکنن قد سر سوزنی جای تورو تو دل بچت نمیگیرن چه برسه بخوان جاتو بگیرن
کسی با روانت بازی میکنه
باهاش بازی کن
نزار موفق بشه
در ضمن هر شب شب نمیخواد بری
بهونه بیار
مثلا سردردی
کمر دردی
یا بگو بچه اسهاله و فلان نرو
خودش تنها بره برگرده
بگیر بچتو ،بگو وقت شیرشه، پوشکش باید عوض شه بهونه بیار ،، بگیرش همون لحظه ک بچه میخاد بیاد بغلت زود بگیرش دورشو،
منم هرجا میرم بچه رو میگیرن هی از این دست ب اون دست میشه اوووف
عزیزم خوب اینقدر مظلوم نباش
برو بچه تو بغل کن بگو بغلیش میکنید
ببخشید
دقیقا خواهر شوهر منم ۹ماه بارداری در خونه منو نزد دخترم ب دنیا اومد پیداش شد دیدم بیخبر داره هی میاد میخاسم دخترم بشورم گف بیام کمک گفتم نه ممنون ولی باز پاشد پشت سر من اومد حموم همینکه رقت ی استوری گذاشتم قشنگ فهمید چ ب چیه انفالومم کرد دیگه پاش بریذه شد خداروشکررززرز
چقدر خواهر شوهرت روی اعصابه🤦🏻♀️
بهونه بیار و هرشب نرو اونجا
توروخدا نرو خودتو نزن ب اون راه چیزی نگی تن تن بگیر از ش بگو عع گرسنه اشه عع جاش خیسه
هرشب نرو بگو خدایی نکرده اسهال
یا فک کنم یه بهونه ای بیار. ک شوهرت بترسه شوکه شه
خیلی بدم میاد بچه که سرحاله و میخاد بازی کنه ازت میگیرن بعد که بد عنق شد میان تحویلت میدن ، خب منم میخام موقعی که بچم سرحاله باهاش وقت بگذرونم
یا حداقل بعد ک گریه کرد هم ارومش کنید بدو بدو نیارید پیش مادرش
این اخری جمله رو به شوهرم گفتم به در گفتم دیوار بشنوه .
صبحم به شوهرم زنگ زده من. خواب بودم دیشب چتون بود چرا دعوا میکردین شوهرم گفت این دعوا نیست ماشوخیامون اینجوره
منم دیشب اومدیم خونه مادرشوهرم بعدقبل اومدن گفتم من خستما امشب شام خوردیم یکم زودبخوابیم گفت باشه اومذیم بعدشام رفت زنداییشو اوزد شب نشینی نشست سوجان نکاه کرد علامت دادم من خوابم میاد بچرو ببرم ما بخوابیم نذاشت گفتم من میرم بعدش من خوابیدم نریا بچرو بگی بخوابون دیگ من خواببدم ببدارم نکن اومدم یه ساعت بعد اورد گفت پاشو پوشکشو عوض کن من نمیتونم گفتم منم نمیتنونم مامانت بگو بیاد عوض کنه بچه شب باید حتما بغلم وپیش خودم بخوابه وگرنه نا صبح نق میزنه بچه اروم نمیشد مامانش اومد منم خودمو زدم خواب دیدم هی زیرچشمی بمن نگاه میکنه اخم میکنه زیر زبانی نمیدونم فوش میداد هی ب شوهرم بلندمیکفت بوبخواب فردا میخای بری سرکار بچرو بغلش کرداروم نشد گذاشت روپاش اروم نشد منم بدون اینک چیزی بگم از رو پاش برداشتم گذاشتم رو پای خودم گفت اروم تکون بده گفتم بچم اولش همینجور میخوابه با دوتا تکون بچه خوابید گذاشتم زمین پیشش دراز کشیدم برگشتم گفتم اینقدر نفهمی نمیدونی این فقط بامن پیش من میخوابه تاصبحمم خودتو میکشتی این نمیخوابید
حرفای دلم منو زدی.فردا روستا باید بریم قرآن خانی اقوام هست ک فوت شده .خودمم سرکار خوردم هرچی بهونه کردم ک مریضم میگه باید بیای از الان ماتم دارم فردا بچم دست ب دست میچرخه و ب من نمیدن .میبینن گریه میکنه باز ماچ محکم میکنن در حد غش کردن ک میرسه میگن بیا بگیرش.از همه بدتر مادر شوهرمه سر نیلا آکنه زده ناخون اشو بند میکنه آکنه ها رو از سر بچم ب زور میکنه همون ردش با موهاش کنده میشه ببین طفل معصوم چ عذابی میکشه
واقعا چرا میری
چرا آرومی هیچی نمیگی
از آیت سمی ها زیاد هست ببرشون وگرنه دیونت میکنن مث من
دقیقا خانواده شوهر منو توصیف کردی
بچمو که بغل میکنن اصلا کاری به من ندارن ...
گریه هم میکنه فقط شوهرمو بهش نشون میدن میگن بابات همینجاست گریه نکن و ...
مامانش هم کشک
یا ابلفضلللللللل چشونه؟اینا چجوری ادمایین؟مطمعنی اشتباه نمیکنی؟مگمیشه مگ داریم؟
کار هرروز منه. دیشب دخترمو برده همیشه بچه مو میبره خونه پدرش. چن روز پیش میگف نوزاد 4ماهه رو ببرم . هیچوقت این آدما عوض نمیشن فقط مواظب باش بچه دوم نیاری بدبخت میشی
روزانه پیام مشاور، متناسب با سن کودکتون دریافت کنین.
سوالاتتون رو از مامانای با تجربه بپرسین.
با بازیهایی که به رشد هوش و خلاقیت فرزندتون کمک میکنه آشنا بشین.