پسرم موقع شیر خوردن با یه دست یقه لباسمو نگه میداره یوقتا...
مززززززه میده😄❤️
یوقتا کنارش دراز میکشم تو دلم میگم کوچیکی ولی واقعا حس میکنم پناهی
دستاشو حالت بغل میکنم میرم تو بغلش
چشامو میبندم... نفسش میکشم. حتی لباساش که عرق کنه هی بو میکنم یه جون به جونام اضافه میشه.
خیلی خوبه یه مادر پسر داشته باشه
برای من و روح و روانم لازم بود
من عاشق دختر بودم. قبل بارداریم لباسای دخترونه میگرفتم حتی قبل تعیین جنسیت.. ولی از یه جایی به بعد دیکه دلم فقط پسر میخواست.. دلایل خاصی هم پیدا کرد. نزدیکای تعیین جنسیت حالا دلشوره اینو داشتم که اگه پسر نشه چی...
آدمی نیستم ک بگم فلان جنسیت خوبه یا فلان بده. حتی تو خانواده خودمون بیشتر دختردوست بودن همیشه تا پسر.
من بعد بدنیا اومدن پسرم خیلی اذیت شدم بابت کولیکش. جوری که توی دوماه ۷ تادکتر بردیم. همه میگفتن ده درصد بچه ها انقدر دیدن که هییییچی جوابگو نیست. در طول روز گریه شدید میکرد که هیچ ولی ۶ غروب تا ۵ صبح جیغ و زجه میزد منم باهاش گریه میکردم. ۳صبح میبردیم حموم تا اروم شه. تا صبح چندبار با ماشین دور میزدیم ک بخوابه میاوردیم خونه بیدار میشد دوباره میرفتیم و....

خدا بچه همه رو براشون حفط کنه❤️

۷ پاسخ

عزیزم خداحفظش کنه.کولیکش بهترشده؟پسرمن کولیک نداره امادوهفته میشه نزدیکای ۹تا۱۰ انقدرگریه میکنه بکوب یکساعت موندم چشه

خدا برات نگهش داره خوشبختیشو ببینی
ربطی به دختر وپسر بودن نداره بچه ادم پاره تن ادمه ادم دوستش داره
من هیچ وقت فکر نمیکردم کسی رو بیشتر از دخترم تو زندگیم دوست داشته باشم اما الان طاقت یه لحظه دوری از نی نی مو ندارم
حسم به دخترمم کم نشده

خیرش را ببینی خدا حفظش کنه😍

اخ اخ اخ آی گفتی
با همه سختی هااااش انقد میچسبه پسرداشتن🥹💙
منم دختر خیلی دوس داشتم ولی از وقتی کارن اومده حس و حالم عوض شده همش میگم چ خوبه ک یکی هست از وجود خودم قراره همه جوره پشتم باشه پناهم باشه😍
صبحا ک از خواب پا میشه بوی شیر میده انقد بووو می‌کنم حیفم میاد ببرمش حموم یا صورتشو بشورم ک بوش بره🥹🥲
فک کنم فقط مامانایی ک نی نی کوچولو داشتن اینارو درک میکنن

خدا قوت بده ان شاالله
خدا برات نگهش داره ان شاءالله

عزیزم خدا برای هم حفظتون کنه😍😍

نوش جونت مامانی ❤️
گوارای وجودت بشه این حس و حال

سوال های مرتبط

مامان محمدزُهِیر🩵🧿 مامان محمدزُهِیر🩵🧿 ۹ ماهگی
دختر یا پسر ؟
من از زمان مجردی هام همیشه دلم میخواست مامان ی پسر قوی و درشت و جذاب باشم...
یعنی اونقدر که این رویا رو داشتم اصلا به اسن فکر نمی‌کردم که شوهرم چه شکلی باشه..فقط یه پسرم فکر میکردم
بعد از ازدواج هم همچنان عاشق پسر بودم...
با اینکه الان میبینم دختره که تا آخر عمر پشت مادر پدر هست و دستشونو میگیره ولی چیکنم دوست داشتم
تا اینکه باردار شدم همش میگفتم خدایا سالم باشه مهم نیست چی باشه...ولی اون ته ته دلم میگفتم پسر پسر خدا پسر 🫥🫥🫥
رفتم ان تی ..جای تقریبا معتبر...مریم امینی
گفت دختر..۸۰ درصد دختر 🥰
شب چهار شنبه سوری بود تا اومدم خونه همش با خودم حرف زدم کلی پیاده روی اومدم که با خودم تنها باشم...
خیلی کلنجار رفتم دیدم واقعا اصرار من بی معنی بوده...وقتی خدا خواسته...وقتی می‌دونی دختر از پسر بهتره پس چرا باز اصرار داری...
رفتم چند تا ظرف و ظروف و عروسک دخترونه خریدم و دنیام شد دختر...اسم انتخاب کردم و شدم مامان ی دختر 🥰🥰🥰🥰
کل فروردین و اردیبهشت رو با این فکر سر کردم تا رفتم انومالی...داشت توضیح می‌داد که سالمه و فلان و فلان ..منم از صفحه فیلم می‌گرفتم و توی دلم خوشحال بودم که به همکارش گفت mail یعنی جنسیت پسر
من اینو شنیدم و میدونستم یعنی چی...
ولی انگار نشنیدم...نخواستم که بشنوم...
بعد گفت خب خانوم مبارکه پسر شما سالمه و فلان
گفتم چی👀🫤🤔🤔
نه اشتباه میکنید دختره...من مطمینم...گفت وا من می‌دونم یا شما...من الان دیدم میخای دوباره برات نشون بدم...گفتم اوکی و اومدن بیرون بدون خداحافظی و هیچ حرفی ..حالا مامانم هی میگه چیه چته من فقط عین ابر بهار گریه میکنم ..نمی‌دونم اردیبهشت بود یا خرداد که بارون هم میومد...
ادامه پایین می‌ذارم
مامان آدرین مامان آدرین ۱۷ ماهگی
دیشب پسرم خیلی نق میزد ،ساعت خوابش بود و نمیخوابید ،من بودم و کلی ظرف نشسته و پسرم که گریه میکرد ،شوهرم از خستگی دراز کشیده بود و نگاه میکرد ... میدونم واقعا خسته بود ،آرایشگره و از صبح تا ۸ شب سر‌پا و دست تنهاست تو مغازه. ولی من از دستش شاکی بودم ،توقع داشتم‌بیاد بچه رو بگیره که من به کارمم برسم و هم اینکه خسته نشم از گریه هاش. شوهرم پاش درد میکرد و تنهایی داشتم حرص میخوردم ،خیلیییی عصبی شدم و یه مامان عصبانی بودم که هی غر میزدم که پسرم بخواب ،خسته شدم ،ای بابا و فلان... با پسرم بداخلاقی کردم تا اینکه گفتم بابا لامصب بیا بگیر بچه رو یه کم مغزم آروم‌بشه من از صبح دارم باهاش کلنجار میرم. اومد بچه رو گرفت یه کم اروم‌شدم‌،بعد میگم خب میدونم خسته ای ولی وقتی میبینی دارم عصبی میشم و خسته ام‌بیا بچه رو بگیر چند دیقه کافیه تا اروم‌بشم. حالا ایناش هیچی ، اصلا با همسرم مشکلی ندارم و درکش میکنم و اونم همیشه درک میکنه منو ،فقط نمیدونم چرا دیشب انقدر عصبانی شدم و از اینکه با پسرم بد اخلاقی کردم و هی غر زدم ناراحتم و عذاب وجدان دارم
مامان تیام تپلی مامان تیام تپلی ۹ ماهگی
من خیلی خیلی دلم گرفته چند مدته.راستش من پسرم می‌خنده یا بازی می‌کنه همراهیش میکنم ذوقش میکنم ولی نه مث اطرافیان که تا یه لبخند میزنم وای فذاتشما وذوق مرگ و... ذوق میکنم ولی نه مثل اطرافیان اونقدرا از بچه داری لذت نمیبرم بچمو خیلی دوستدارما خدارو هزارم تبع بخاطر وجودش بخاطر سلامتیش شکر میکنم ولی اونقدرا که باباش پیش همکارانش با ذوق میگه پسرم سایز پوشک فلان میپوشه یا برم فلان چی براش بگیرم من نه .خدا شاهده اصلا کم نمیذارم روزانه بازی میکنم بهش میرسم شیر میدم و.... ولی خیلی مث بقیه ذوق ندارم انگار خیلی بدنم خسته است فکر میکنم از خستگیه که این حسو دارم وقتی خوابه دلم تنگ میشه براش بیداره تمام وقت باهاش حرف میزنم حتی اگه آشپزخونه باشم خیلی دوستش دارم ولی ذوق ندارم خیلی عذاب وجدان دارم که از بچگی بچم لذت نمیبرم.ناگفته نماند پسرم پسر آرومی نیست همش گریه میکنه از نوزادی اینجوریه.ومن خیلی هم درگیر کارهای خانه میشم یا شوهر داری می‌خوام همه. چی صد باشه فکر میکنم به خاطر خستگی ذوقم کور شده روزای که پسرم بیشتر می‌خوابه خیلی پر انرژی ترم