گاهی وقتا به خودم فکر می‌کنم 🌱
به همین سال پیش که نی نی میخواستیم و پسرم تو دلم بود و بی خبر بودم🤰🏻
چقد دوست داشتم اگر خدا دختر بهم داد اسمشو بذارم ریحانه🩷✨با خودم میگفتم گاهی بهش میگم ریحونِ مامان 🍃
اگرم که پسر شد اسمشو بذاریم حسین٫تو خلوتم با هر شیرین بازیش قربون صدقش برم و بگم حسین‌ِ من❤️حسین مامااااااان❤️
هشتم ماه رمضون بود که ظهرش بی بی چک مثبت شد 🥰
باورم نمیشد مامان شدم 🩵
شبای قدر لکه بینی داشتم تو خونه قرآن و میذاشتم سرم به ذکر✨ بالحُسِین✨که رسیدم کلی اشک ریختم و همونجا سپردم به خودش.
گفتم خودت هوای دلمو داشته باش….
قربون مهربونیشون برم که یه ماه بعد کربلا رفتنمون و تو ماه مبارک نوید نی نی رو بهمون دادن 🥺💚
تااینکه رسیدیم به امسال و با آقا امیرحسین پا به این ماه مبارک گذاشتیم 💕✨
حقیقت خیلی دلم گرفته که نمیشه روزه بگیرم 🥺
چون گل پسری شیر خودمو میخوره …
این ماه همیشه برای من عزیزه.اینکه پارسال وجود گل پسری رو تو این ماه فهمیدم عزیزتر هم شد برام 🌙

عکس شاید بی ربط باشه🤭لباسای پسریه👶🏻📿

تصویر
۳ پاسخ

اخی چه قشنگ من امروز خیلیی غصه دارم دخترم سینمو نمیگیره درست منم چشم انتظار بچه بودم نباید غصه بخورم حالا شیرمو خورد خورد نخورد دنیا به ته نرسیده

خدا حفظش کنه

مبارک باشه😍

سوال های مرتبط

مامان هانا مامان هانا ۱۳ ماهگی
داستان زایمان
#قسمت_اول

من سیماام ۳۴ سالمه و یه پسر ۷ ساله دارم و یه دختر حدودا سه ماهه. امشب تصمیم گرفتم داستان زایمانم رو براتون تعریف کنم و سختی هایی که قبل و بعدش کشیدم.

۲۱ آبان بود که از خرم آباد با خانواده همسرم (بدون همسرم) رفته بودم تهران عروسی یکی از اقوام. به محض اینکه رسیدم خونشون درد شدید کمر و سینه داشتم میخواستم مسکن بخورم ولی چون تو اقدام بودم گفتم قبلش بی بی چک بزنم و بعد با خیال راحت مسکن بخورم، هرچند حدود ۱۰ ماه بود تو اقدام بودم و میگفتم ۱ درصد احتمال بارداری وجود داره.

رفتم بی بی چک خریدم با اولین بی بی چک دو خط پررنگ افتاد، بی بی چک دوم رو که زدم مطمئن شدم نی نی در راهه 🥰. خلاصه که اونجا مجبور شدم به خانواده همسرم اطلاع بدم که تو راه برگشت خیلی آروم رانندگی کنن چون اوایل بارداری بود خیلی رعایت کردم.

تو عروسی خواهر شوهرم سرماخوردگی شدید گرفت و به منم انتقال داد تو راه برگشت و این شد شروع عفونت کردن گلوی من تا آخر بارداری و یه بهونه برای اینکه هر روز استفراغ کنم و چرک خشک کن هایی که اصلا جواب نداد.

وقتی برگشتیم خرم آباد رفتم پیش دکتر زنان و تشکیل پرونده دادم و یه آزمایش روتین دادم که متوجه شدم قندخونم از حد نرمال بالاتره ولی با نظر متخصص غدد دارو‌ نیاز نداشتم ولی همون اوایل سعی کردم قند مصنوعی رو خیلی کم کنم.
مامان دلارا مامان دلارا ۱۵ ماهگی
یه حرف دلی برای مامانا
از بچگی عاشق بچه پسرها بودم معلم میخواستم بشم دوس داشتم مدرسه پسرونه برم مادرم باردار شد دوس داشتم داداش بیاره برام کلا ارتباطم با بچه پسرها خوب بود اما خب قسمت نشد خدا بهم دختر داد با اینکه موقعیت تعیین جنسیت هم داشتم اما سپردم به خدا و اون دختر برامن در نظر گرفت حالا صاحب یه دختر ناز تو دل برو شدم که شب ها برعکس همه نی نی هایی که دورم بوده نه عاشق تاب دادن نه گهواره و نه هیچی دیگه فقط بخوابم سرشو بزاره رو بازوم و چند مین بعدش خوابه خوابه ...حالا فک میکنم شاید اگه پسر بود ایقدر نمیتوست نزدیک به خودم بشه حالا دیگه نه تنها دخترم بلکه یه رفیق صمیمی یه خواهر دارم که میتونم همه جا باهاش برم شاید اگه پسر بود الان با وجود مشکلاتم احساس تنهایی میکردم اما الان میبینم واقعا خدا خیلی دوسم داشته که تو این شرایط به من دختر داد ...میخوام بگم همیشه خدا بهترین هارو براتون در نظر میگیره حالا دیگه اگه ۱۰۰دلارا تو زندگیم داشته باشم بازمه کمه
مامان نویان وکایان🩵 مامان نویان وکایان🩵 ۱۲ ماهگی
قربون خدا برم که همیشه هوای بنده هاشو داره ❣️
سال قبل تو تاریخ ۱۴۰۳.۱.۲۱ توی هفته ۱۷ بارداری قلب بچم وایساد و کورتاژ شدم
شدم یه آدم افسرده که از همه چی بدم میومد به بی بی چک که برام بهترین خاطره بود شده بود عذاب و بهش نگاه میکردم و گریه میکردم با خدا قهر بودم بدترین روزارو گذروندم که توی ۱۹ مهر پریودم عقب افتاد رفتم آزمایش و مثبت شد کار خدا بود
من اصلا اقدام نکرده بودم پسرمو در نا امید ترین روزای زندگیم خدا بهم هدیه داد
۹ ماه اصلا امیدی نداشتم که پسرم سالم به دنیا میاد میتونم بغلش بگیرم 🥲😥😭 خیلی برام سخت گذشت ولی خدا پیشم بود بچم و سالم بهم تحویل داد خدای مهربون ببخشید بابت ناشکری هام شاید خواستی صبرم و امتحان کنید مرسی ازت که بهم پسرم و هدیه داری فدای مهربونیات بشم چقدر شکر کنم کمه هروز و هر شب شکر کنم بازم کمه😭😥🥲❤️❤️❤️
امسال پسرم کنارمه و باهاش زندگی میکنم
ایشالله همه چشم انتظار ها هر چه زودتر خبر مادر شدنشون و بشنون