۱۲ پاسخ

نویزگیر کودک بگیر حدود دو میلیونه ببرش حموم بخوابه نویزگیر بزار رو گوشش دیگه صدا متوجه نمیشه راحت میخوابه نو کالسکه یا کریر ی پتو هم بنداز روش تاریک بشه

من پنبه گذاشتم گوشش چندتا عروسی بردمش

ببرش
رو گوشش پنبه بذار از روشم کلاه بذار که صدا کمتر اذیتش کنه

بنظرم برو ولی دیرتر برو
دیگه باید عادت کنه از هرجا شروع کنی به جمعیتهای شلوغ
گریه می‌کنه تا عادت کنه
ولی خوب میشه

پسر منم شلوغی اذیت میشه حتی اگر ده نفر باشیم . برو عروسی ولی یا تو ماشین باش یا نماز خونه یا اتاق پرو . سلامت بچه مهم تره

من از اول ک ب دنیا اومد همش تو جمعیت و سر و صدا بودم.. خانواده خودم و همسرم پر جمعیتیم دیگه دخترمم جمعیت و سر و صدا رو باهاش کنار میاد .. اینقدرم عروسی و بزن و بکوب دوست داره😁😁

نرو اصلا بچت استرس میگیره تازه ویروس جدید اومده تو اون شلوغی خطرناکه

یا نبرش
یا بدع ب باباش🤣

اصلا نبر با خودت من بردم بچم اذیت شد ن میتونست بخوابه نه خودم فهمیدم عروسی چی گذشت اون روز حمومش بده تا بیای راحت بخوابه

اصلا خوب نیس ببری
مجبوری نوزاد ۳ ماهرو ببری اینجور جاها؟کلا از هرنظر خوب نییس

منم هفته بعد عروسی دعوتم هماهنگ کردم مامانم بیاد نگهش داره اون چند ساعتو‌. با بچه نه به اون طفلی خوش میگذره نه به ما

بزارش پیش مادرت

سوال های مرتبط

مامان امیران (🦁💙🦁💙) مامان امیران (🦁💙🦁💙) ۱ سالگی
دیروز از ظهر تا شب مهمونی بودیم.
پسر بزرگم که از ظهر بازی میکرد و فوتبال میکرد تا شب. امیرطاها هم هی چرت میزد و بیدار میشد، یکم میخندید و باز دوباره میخوابید. دیگه هربار بیدار میشد بغل یکی میرفت. شب ساعت ۹ که خواستیم بریم خونه هردوتا پسرا توی ماشین خواب بودن.
تا کلید انداختیم توی در و وارد خونه شدیم جفتشون بیدار شدن و شروع کردن به گریه کردن. امیرحسین گریه میکرد و میگفت «حالممممممم بده» و عرق سرد کرده بود و هی سرفه میکرد، هر لحظه نزدیک بود هرآنچه از صبح خورده بالا بیاره، جیغ میزد که مامان باید بیاد پیش من بخوابه. از اون طرف امیرطاها از تهِ حلق گریه میکرد و شیر میخواست تا آروم بشه. رفتم امیرطاها رو بیارم که سه تایی پیش هم بخوابیم دیدم امیرحسین گریه میکنه که «فقط مامان تنها پیشم بخوابه» 🤦🏼‍♀️
خلاصه به هر بدبختی بود امیرحسین ساعت ۱۰ خوابید.
ولی امیرطاها هیچ جوره آروم نمیشد. میذاشتمش زمین گریه میکرد که بغلم کن. بغل میکردم گریه میکرد که شیر میخوام. شیر میدادم گریه میکرد و نمیخورد. عوضش کردم، ماساژش دادم، هرررررررکاری میکردم آروم نمیشد ! اصن توی این ۴ماه اولین بار بود این شکلی میدیدمش. دیگه نمیدونستیم چیکارش کنیم ! شوهرم میگفت «باز فلانی این بچه رو بغل کرد و تنظیمات بچه ریخت بهم»
راست میگه تا حالا یکی دو دفعه این اتفاق افتاده بود که بغل این شخص خاص که میرفت شب تا صبح پدر ما درمیومد ولی بازم نه این شکلی ! خلاصه که ساعت ۱:۳۰ خوابید.
جفتشونم صبح ساعت ۵:۳۰ بیدار بودن و توی سر و کله ما 🤦🏼‍♀️

نمیدونم واقعن ! جوری نبود که بگم خسته شده و گریه میکنه ! شاید واقعن انرژی بعضی از آدما بچه ها رو بهم میریزه 🤦🏼‍♀️