۲ پاسخ

همینا مادرارو از پا میندازه دیگ

آره میگذره ولی زودتر بگذره واقعا بعضی هامون نمی‌نمیکشیم 🤕🤕

سوال های مرتبط

مامان رئیس‌کوچولو👶🏻 مامان رئیس‌کوچولو👶🏻 ۶ ماهگی
هیچ وقت فکر نمیکردم مادر بشم همیشه میترسیدم از مادر شدن از این مسئولیت بزرگ میترسیدم نتونم بربیام
ولی الان ب خاطر پسرم از هرچیزی میگذرم همش فکر اینم بچم خوب باشه
تا لنگ ظهر میخوابیدم باردار ک شدم ۶ صبح بیدار میشدم صبحونه میخوردم ک بچم اذیت نشه تو شکمم رو همه غذا ها حساس بودم ک بد نباشه
الان اول صبح هنو صبحونه نخورده شیر میدوشم ک جمع کنم ببرم براش
صبحونه میخورم دوباره میدوشم
کارم فقط دوشیدن شیر ک مبادا شیر کم بیاره
شاید مسخره باشه ولی از ی ادمی ک باید تا ۱۲ ظهر می‌خوابید تا بتونه ب کاراش برسه رسیدم ب این ادم ک آفتاب نزده بیدار میشم
اصلا یک هفتس ی ادم دیگه ام انگار از وقتی ب دنیا اومده کلا تغیر تو خودمم دیدم مادرشدن خیلی قشنگه خیلی بزرگه خیلی باید قوی باشی مخصوصا ماهایی ک زود زایمان کردیم بچمون باید چند روز ازمون دور باشه
پسر قوی منم تا چند روز دیگ انشالا میاد خونه پیش مامان باباش الهی قربون عظمت خدا بشم همیشه شکر میکنم واسه اومدن هیرادم🥹💙
مامان سورنا مامان سورنا ۱۰ ماهگی
#تجربه زایمان
۳ روز بود درد داشتم تاریخ برام دکتر زده بود ۹ آبان سزارین اختیاری بشم ۲۱ مهر بود که ی درد هایی اومد سراغم همش بچم خودشو صفت میکرد یا تکون نمیخورد تا فرداش تحمل کردم دیگ ظهر ۲۲ مهر دیدم تکون هاش خیلی کن شده رفتم بیمارستان ان اس تی گرفتم گفتن یکم انقباض هس و بهتره یه سنو انجام بدی توی سنو هم گفت همه چی خوبه ولی بیشتر دقت کن من رفتم باز بیمارستان ک زنگ بزنن به دکترم و شرایطمو بگن باز یه ان اس تی دیگ گرفت و گفت به دکترم و دکتر گفت فردا بگو بیاد مطب من فرداش ک رفتم معاینم کرد ۲ سانت و نیم باوجودپساری دهانه رحمم باز شده بود بچم اومده بود توی کانال و نفسش توی دلش پیچیده بود و من سریع سزارین شدم واقعا خدا بچمو بهم بخشید وقتی به دنیا اومد دور دهنش کبود بود ۳ روز این بچه توی کانال بود و این پرستار های احمق ی معاینه نکردن نا بفهمن دکتر گفت سریع برو بیمارستان خونه نریا من رفتم و ۸ ونیم ۲۳ مهر به دنیا اومد توی سنو گفته بودن ۲۹۰۰ وزن داره ولی وقتی اومد فنچ من ۲۴۰۰ بود
مامان سایدا مامان سایدا ۱۰ ماهگی
پارت آخر زایمانم
#
از معاینه میترسیدم و وقتی معاینه میکرد درد هام‌بیشتر میشد و دلم میخاست بمیرم و دوباره ب بچم فکر میکردم و جیغ میزدم و ورزش میکردم از ۲ سانت یهو شدم ۵ سانت چون ورزش میکردم و درد میکشیدم از دستشون رفتم داخل دسشوی و از ترس میگفتم درد ندارم چون میترسیدم از معاینه تا این ک درد هام بیشتر شد نتونستم منی ک دکتر گفت تا چند روز زایمان نمیکنم با تلاش خودم تو چند ساعت زایمان کردم وقتی اومد دوباره معاینه کنن دید شدم ۶ سانت و همه جم شدن دورم و بهم‌میفگتن فقط زور بزن. و من ک بی جون اصلا ب هوش نبودم ب عمر خدا از کمر ب زیر انقد زور داشتم ولی چشام اصلا باز نمیشد و ماما میگفتن آفرین دختر با تلاش خودت دیگ الان زایمان‌میکنی و راحت تا تونستم جیغ زدم و درد کشیدم منی ک دکتر گفت تا ۴ روز زایمان نمیکنی تو ۵ ساعت با تلاش خودم از ۱ فینگر شدم ۱۰ سانت و بلاخره زایدم و سایدا کوچولوم گذاشتن رو دلم و همه درد ها و بی کسی ها فراموش شد و فشارم رفت ۱۷ یعنی اگه ۱ دقیقه دیر تر دخترم دنیا میومد مدفوع میکرد داخل شکمم و خدای نکرده جون دوتامون در خطر بود تا دنیا اومد یهو کل بدنم پر از مدفوع بچه شد و خودم تنها ۳ روز بستری بودم بخاطر فشار و با بخیه ها و بچه گریه میکرد و خلاصه ی مامان‌تنها تو شهر قریب بچه اول انقد فعالیت دا