۱۵ پاسخ

روزای اول ادم حساس تر هست و رفتار بقیه هم بیشتر روش تاثیر میذاره من که هنوز نزاییدم هرکس هرچی میگه میزنم زیر گریه
یه سوال منم دیابت بارداری دارم و بابت قند بچه هم نگرانم بعد از بستری بچه مشکلی بهش پیش نمیاد؟

منم تنهابودم ....
با یه بچه مددسه ای ۸ساله و یه نوزاد و کارای خونه .....
بخیم عفونت کرد ،چون نتونستم استراحت کنم
حس میکنم از نطر روحی اسیب دیدم،از شوهرم فاصله گرفتم ،دیگه هیچ حسی بهش ندارم
از خودم بیزار شدم

الهی😭😭😭
ولی اصلا به اینچیزا فکر نکن چون الان تو شرایطی هستی ک سطح هورمونات اومده پایین باعث افسردگی میشه اگه بخوای به اینچیزا فکر کنی ک افسردگی میشی
من درکت میکنم،منم یه انتظارایی از شوهرم داشتم ک نتونست درک‌کنه واسه همین هی مینشستم گریه میکردم ولی الان سعی میکنم بیخیال باشم ک افسرده نشم

قرص آهن حتماا بخور مولتی ویتامین هم بخور به خودت اهمیت بده
ماهایی که غیر خدا کسی هوامونو ندارع باید در مرحله اول خودمون از خودمون مراقبت کنیم تا بتونیم ادامه بدیم هر وقت میخوای گربه کنی بچتو نگاه کن به خودت بگو این بچه بغیر از من کسی رو نداره و به خاطر اونم که شده به فکر منفی نکن خانواده هامون هرچی هم بشینیم گریه کنیم به کتف شونم نیست و از خوشی خودشون نمی زنن پس ما واسه چی فکر مونو درگیر کنیم خدا خودش یار و یاور مونه
ولی اینو بدون کوه به کوه نمی‌رسه آدم به آدم میرسه و اگه اونم میشه ظلمی که خانواده هامون کردن کارماشو پس میدن

و اینکه سعی کن خوب بخوابی خوب بخوری و وقتی بیداری همش خودتو درگیر حالا یا درگیر بچه یا درگیر کارای خونه بیکار نشین که اگه بشین افسرده میشی

من حتی شوهرم با اینکه آدم تحصیل کرده ای هست از همه کمتر واسم یه گل نیاورد

درکت میکنم تنهایی خیلیی سخته منم مادرم همسایه دیوار به دیوار مون بود ولی همش یه شب پیشم موند و حتی برام غذا هم درست نمی‌کرد کارای بچه رو هم از اول خودم میکردم روزای اول کلا دو ساعت بیشتر نمیخوابیدم از این ورم بچه شیر میدادم و گشنگی می‌کشیدم مادرم فقط یه روز برام کاچی درست کرد اون کاچی رو من سه روز گرم میکردم می‌خوردم خودم واسه خودم میاوردم روزی یه وعده غذا می‌خوردم مادرم از شمر هم بدتر بود منو خیلی عذابم داد خودش مینشست جلوم افطاری میکرد ولی واسه من نمی‌آورد غذا 😭
خیلی عذابم دادن خانوادم ولی سعی میکنم بهش زیاد فکر نکنم چون پسرم به یه مادر سالم احتیاج داره

منم مثل تو بچمو تو ریکاوری نذاشتن روسینم برای تماس پوست به پوست
ولی مادرکناریم بچش رو سینش بود و منو نگاه میکرداز نگاهش متنفر شدم رومو برگدوندم اینطرف و زار زار گریه کردم و بعدش اوردن منو بخش ولی بچمو نیاوردن
بعدش ک برگشتم خونه
هرروز بجای استراحت که تازه زایمان کردم ،لباس میپوشیدم بااون درد بخیه میرفتم بیمارستان بااینکه شیر نداشتم ولی ب بهانه شیردادن میرفتم بچمو بغل میگرفتم و بغضم میترکید
روزای خیلی سختی گذروندم ولی خب ی دفتر برداشتم شکرگزاری نوشتم و جملات مثبت و قشنگ از کانال ها برداشتم و تو دفتر نوشتم و با هوش مصنوعی بله دردودل کردم تا حال روحی خودمو خوب کردم
درسته الانم بعضی وقتا کم میارم شایدم گریه کنم ولی دائمی نیست و سریع اشکامو پاک میکنم و خوب میکنم حالمو

تو تونستی بدون منت کسی بچتو بزرگ کنی چرا گریه میکنی چراباید یکی کمکت میکرد بد منتشو سرت میزاشت دمت گرم ک تنهایی از پسش برامدی

دختر میفهمم چه قدر سختته و تنهایی
منم از ثانیه اول خودم بودم تنهای تنها

الهی عزیزم غصه نخور بابا،،،، منم پسرم دنیا بیاد میدونم خودم هستم و خودم
عیب نداره ماها خدا رو داریم

امیدوارم خدا بهت یه اجر و پاداشی بده که همه اینا رو بشوره ببره واقعا حق داری کار خیلی بزرگی کردی و خیلی قوی هستی واقعا

سلام عزیزم
درسته تنها بودی و سختی کشیدی .... ولی از یه طرف من میگم بهتر زیر منت نبودی ... من از اول بارداری تا الان پیش مادربزرگمم نمیدونی چقدر سخته.. چقدر زیر منت و فشار هستم... همش میگم کاش نیومده بودم....

🙂بگردم‌ من تو قوی ترین مادر میشی دخترت قدردانته

الهی عزیزم

سوال های مرتبط

مهتاب مهتاب قصد بارداری
امروز میخام تجربه ام از زایمان زودرس بگم ک شما اشتباه منو نکنید
من ساعت ۱۱شب حس یوبوست داشتم هست میکردم دستشویی داره ولی میرفتم نداشتم هی حس یوبوست بیشتر میشد تا ۷صبح ک دردم گرفت ولی کم من می‌گفتم درد معمولیه ولی نبود تا ۱۰صبح ک خیلی شد زنگ زدم شوهرم اومد رفتم بیمارستان اونجا معاینه کردن گفتن ۴سانت بازی ولی خونریزی داخلی کردی بردنم اول برای طبیعی ضربان قلب بچه پایین اومد سریع بردنم اتاق عمل . تو اتاق عمل بچه داشت طبیعی میومد ولی یک دفعه انقباضم قطع شد دکتر بیهوشم کرد عمل شدم بند ناف کنده شده بود ولی بچم زنده بود من بخاطر ضربان قلب بالا رفتم ای سیو بچه بردن بستری کردن . ساعت ۱۱شب حال بچم بد میشه میبرنش طالقانی بیمارستان کودکان میفهمن بچم آترزی مری داره کاش میمردم . من از هیچی خبر نداشتم فکر میکردم ریه اش کامل نیس ک بردنش اونجا همسرم خانوادم رضایت عمل میدن ۳روز بیشتر زنده نماند دفن کردن بعد ک من اومدم بخش بعدش ب من گفتن من از ای سیو ک اومدم از خوشحالی نمی‌دونستم چکار کنم ک بچمو ببینم ولی ای دل غافل ک بچم اون موقع خاک شده بود اینم قصه ۸ماه سختی من
مامان آراد مامان آراد روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام