سوال های مرتبط

مامان پسرا💙💙 مامان پسرا💙💙 ۲ ماهگی
تجربیات سزارین پارت ششم

بعد دیگه صدام زدن ک برم تو اتاق عمل
وای ک چقدر ترسیده بودم
دکتر بیهوشی اومد دستمو گرفت نشستم رو تخت و هی منو ب حرف می‌کشید ک فراموش کنم یا حواسم پرت شه
هی میگفت جوجمون چیه اسمش چیه و...
بعد گف دخترم خم کن سرتو برعکس هر تصورات بدی ک از امپول داشتم اینقدر دستش خوب بود اندازه یه سرم زدن دردم گرف بعد گف سریع دراز بکش
چون خیلی خیلی استرس داشتم بهم یه آرامش بخش هم زدن و پرده رو کشیدن 🥹
بعد خانم اسماعیلی بالا سرم بود دستمو گرفته بود ک استرسم کم شه دکتر مهربونم گف عزیزم هروقت احساس کردی بی حسی بگو عملو شروع کنم
بعد ۴.۵ دقیقه تا اومدم بگم پاهام حس نداره یهو صدای گریه بممو شنیدم
خودم هنگ بودم ک چقدر سریع و بدون این ک کوچیک ترین چیزی بفهمم .
وای اشکام بند نمی اومد بچم کوچولوو ناز وای خدایا شکرت بابت نعمتت
بند نافشو برش زدن و تمیزش کردن همینطوری گریه میکرد آوردنش پیشم تا ب صورتم چسبوندنش بچم ساکت شد و چشاشو باز کرد😭
یه چند دقیقه از بود پرستار گف حالا آروم شدی برم بچه رو لباس کنم سرما نخوره🥺

بعدش یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید و منم عملم تموم شد بعد برانکارد آوردن و تختمو جابجا کردن
و رفتم تو ریکاوری .....
مامان پسرا💙💙 مامان پسرا💙💙 ۲ ماهگی
تجربیات سزارین پارت دهم

بعد اون شب گذشت و فردا صب از بخش نوزادان اومدن بچه هارو معاینه کنن برای مرخص شدن همه اون پرسنل وحشی یک طرف اون پرستار نوزادا یک طرف
یک جور بدی اومد بچمو از این شونه ب اون شونه کرد ک واکسناشو بزنه بچم ب جیغ انداخت بچم سیاه شد
گفتم چ خبرته آروم تر بچمو کشتی ..
بعد گفتم خدامرگم مامان بمیرم برات یهو زنیکه گف اره اره تو بمیر دلم میخواد همین الان بمیری 😐
ب من گفت!!!
اصلا مراعات نمیکنن ک این دیروز زایمان کرده درد داره بچش بدنش آبه اصلا فقط وحشی ان عوضی ها
بعد وون رفت و متخصص کودکان اومد نامه مرخص شدن بچمو امضا کنه دکتره بچه رو مجدد معاینه کرد گف بچت مرخصی ولی چون مدفوع نکرده بود گف تا قبل ۱۱ ونیم ظهر مدفوع کرد مرخصی وگرنه میفته بدا فردا
تا اون رفت و من بچه رو شیر دادم بعد چند دقیقه ای مدفوع کرد همراهیم رف ب همون پرستار وحشی نوزادان گف بچمون مدفوع کرده برگمونو مهر کنید ک مرخص شیم
زنیکه هم گف الان دیره فردا مرخصی
با این ک متخصص گفته بود قبل ۱۱ونیم و بچم ۱۰ونیم مدفوع کرده بود
دیگه همراهیم باهاش ب کل کل افتاد و اونم خیلی بد برخورد کرده بود با همراهیم
ادامه رو پارت بعدی میگم...
مامان حسین مامان حسین ۱۴ ماهگی
#پارت هفتم
زایمان کردم ولی تا بچه رو خارج کردن مستقیم کل پرستارا رفتن بدو بدو میکردن بردنش یه اتاق دیگه ک دستگاه بهش وصل کنن ک نفسش برگرده من اون موقه اگه لنگ در هوا نبودم اگه جون داشتم از تخت بیام پایین حتما خودمم میرفتن ک ببینم چ بلایی سر جگر گوشم آوردم بعد ربع ساعت نمیدونم ده دقیقه یه پرستار اومد بالا سرم ولی من هیچی حالیم نبود فقط گریه میکردم بچم مرد اونم هیچی نمی‌گفت میگفت نگران نباش خوبه ولی مطمعن نبودم خیالم راحت نبود مادرمم هم پیشم نبود ک ازش بپرسم پرستار اومد بخیه زد و رفت ولی من هیچ دردی حس نکردم بعد نین ساعت مادر شوهرم اومد بالا سرم گریه میکرد میگفت حالش خوبه نفسش برگشته تو دستگاه میمونه خوبه میشه بهم گفتن باید ادرار کنی ک بتونیم ببریمت تو بخش بعد دو ساعت بدون بچه با کمک مادرم رفتم بخش زنان میدونی درد واقعی کجاس اونجاس ک رفتم تو بخش همه بچه شون پیششون بودن بچه ی من پیشم نبود اونجا نی نی یکی گریه میکرد شیر میخواست منم گریه میکردم ک ن بچمو دیدم ن تونستم بهش شیر بدم
مامان محمد حسین مامان محمد حسین ۶ ماهگی
پارت پنجم زایمان طبیعی من
و ی حس خیلی قشنگ بود بعد دکتر گزاشتش بین سینه هام و پسرم بند نافش رو گرفته بود ول نمی‌کرد 😂
دکتر میگف پسر ول کن ول کن
پسرم ول نمی‌کرد
بعدش به پسرم گفتم خوش اومدی مامان خوش اومدی بعد بچه ی من گریه نمی‌کرد من یهو ترسیدیم داد زدم پس چرا گریه نمیکنههه
داد میزدماااا میگفتم چرا گریه نمیکنه
چرا صداش نمیاد
دکترم گف چشاش بازه نترس
ولی باز من هی گریه میکردم میگفتم چرا گریه نمیکنه همه ی نوزاد ها گریه میکنن
بعد دیگه دکترم این قدر زد پشت پسرم ک صدا در اومد و گریه کرد و خیالم راحت شد
پسرن رو گزاشت رو تخت کنار من و برای اکسیژن گزاشت (چون هی زود میزدم ک بیاد بیرون و دوباره میرفت بالا و دوباره هی زود میزدم واسه اون گزاشتنس اون تو ک عکسشو میزارم)
بعد دکترم گف زمان میدم ک خود جفت بیاد بیرون ک اذیت نشی
و من فقط محو پسرم بودم و همش داشتم نگاش میکردم
ک یهو ی تیکه از بدنم در اومد بیرون ک گفتن جفته
و بعدش دکتر ی امپول بی حسی زد ک شروع کنه بخیه زدن
و چنتایی بخیه خوردم
بعد ب پرستاری ک پسرم و قد و وزنش رو می‌گرفت میگفتم سالمه ؟
بچم سالمه؟ چند کیلو عه؟
گف سالمه عزیزم صبر کن هنوز ک وزنش رو نگرفتم 😂
مامان پسرا💙💙 مامان پسرا💙💙 ۲ ماهگی
تجربیات سزارین پارت پنجم

بعد منو بردن اتاق عمل وارد ریکاوری شدم بالغ بر ۸ تا تخت همه سزارینی چند تاشون تازه عملشون تموم بود اونای دیگه هم عوارض بی‌حسی لرز داشتن
اینارو ک دیدم یهو دلم ریخت کلا وا رفتم
یه خانم خیلی مهربون اومد جلوم گفت سلام عزیزم سلام مامان قشنگم خوشومدی دستمو گرفت یکم رفتم جلو تر دیدم ته سالن همه جوجه ها تختاشون گذاشته و دارن گریه میکنن اونارو ک دیدم خیلی آروم شدم یهو هرچی ترس و نگرانی بود رفت یه لحظه بعد منو برد داخل اتاق ک باهام صحبت کنه کارشناس بیهوشی بود خانم اسماعیل زاده خدا خیرش بده
بعد اینقدر قربون صدقم رفت اینقدر قشنگ صحبت می‌کرد باهام اونجا باهاش از ترس هام و نگرانی هام گفتم
گفتم برای پمپ درد راهنماییم کرد
گف ببین قشنگم منم پارسال دقیقا تو همین سالن زایمان کردم سزارین ولی پمپ درد انتخابم بود
چون هم باید ۵ تومن هزینه کنی هم اصلا اونقدر تاثیر نداره فقط هر ۴ ساعت برات میگم دوتا دوتا شیاف بزارن از پمپ هم بهتر عمل میکنه
گف اگه بد دیدی هرچی دلت خواست بهم بگو
منم بهش اعتماد کردم بعد دکترم اومد پیشم چشمم روشن شد خانم راحله ابراهيمي بهترینه
اومد دستامو گرفت اینقدر آرومم کرد باهام صحبت کرد بعد رفت حاضر شه برا اتاق عمل ک خانم اسماعیلی گف بیا عزیزم بریم جای نی نی ها یکم حالت عوض شه
دستمو گرفت و منو برد دیدم بچه هارو هر کدوم یه شکل یکی دختر یکی پسر صدای گریه شون وای خیلی حس قشنگی بود ....
مامان جوجه رنگی مامان جوجه رنگی ۴ ماهگی
مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 مامان ۳ قلوها🩷🩵🩷 ۱۵ ماهگی
سوند رو وصل کردن و منتظر بودن اتاق عمل خالی بشه تا منو بفرستن تا اون لحظه آروم بودم یه هو یادم افتاد به شوهرم خبر ندادم🤣گوشی ام نداشتم چون نمیذاشتن تو زایشگاه ببریم رفتم اونجا با کلی خواهش و تمنا یه گوشی گرفتم زنگ زدم بهش گفتم ک اون بدتر از من استرس داشت 😂😂 بعدش ب مامانم گفتم ک اونم خودشو رسوند بیمارستان بعدش منو بردن اتاق عمل بازم اصلاااا استرس نداشتم آرومه آروم بودم ک یه دکتر خیلی جوون باحال اومد بالا سرم من یه هو سردم شد گفتم سردمه گفت اشکال نداره چون بار اولته بعد گف بشین نشستم یه امپول زد تو کمرم ک اینم اصلااا درد نداشت بعد یه هو پاهام گرمه گرم شد بعد دراز کشیدم دیدم به ۵ دیقه نکشید تو چند ثانیه پاهای من شد فلج😅😅
بعد آوردن یه پارچه جلوم کشیدن بعد من بی اختیار اوق زدم هیچی نمیومد ولی اوق میزدم ک یه دارو نمیدونم چی بود زد سریع قطع شد بعد گفتم من هنوز کامل سر نشدم گفت اشکال نداره منتظر میمونیم هر وقت سر شدی شروع میکنیم منم ساده گفتم باشه بعد راحت سرمو گذاشتم 😂😂بعد هی میدیدم من دارم تکون میخورم رو تخت هعی می‌لرزید تخت بعد گفتم دکتر چ خبره چرا انقد من تکون میخورم زد زیر خنده گفت قل اولت به دنیا اومد😍😅واااای منو میگی چشام چهار تا شد گفتم چی میگی ک دیدم پسرمو اورد گف این اولیش پشت بندش دیدم صدای دخترم اومد🥹😍دیگ اینجا بی اختیار زدم زیر گریه و فقط شروع کردم دعا کردن واسه همههههه همرووووو گفتما بعدش آوردن بوسشون کردم سریع بردنشون بعد بخیه اینا زدن و تمامم پیش خودم گفتم همین سزارینی ک میگفتن این بود؟بعدش منو بردن ریکاوری اونجا عین چی داشتم میلرزیدم آوردن دوباره یه دارو زدن ک آروم شدم یه چند ساعتی گذشت بعدش منو بردن بخش
ادامه بعدی...
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۲ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت ۵_ ادامه یه ماما خوش اخلاق اومد دید گریه میکنم گف بیا معاینت کنم ببینم چقد مونده به زایمانت اونم معاینه کرد گف تا عصر بچت بغلته گریه نکن تحمل کن منم ک دردام شدید بود نمیتونستم حرف بزنم گفتم بیا نوار قلب اینا رو باز کن برم دسشویی باز کرد رفتم دسشویی زور میومد فک میکردم مدفوع دارم به اون ماما گفتم گف هر وقت زور اومد زور بزن به خودم ابگرم میریخدم یکم دردام بهتر میشد گف بیا بیرون پروندمو نگاه کرد فامیلیمو دید گف تو فلانی رو میشناسی گفتم اره پسر عمویه بابامه گفتم چطور پسر عمویه بابام هم کارمند بود گف همکار بابامه گفتم چه بهتر توروخدا تو بمون پیشم گف تو برو زیر دوش ابگرم من برم به جای خودم یه ماما بزارم و گف ک وقتی درد داشتی زیر اب پاهاتو بالا پایین ببر فک کن ک لباس میشوری گفتم باشه رفت اونم منم اصلا نمیتونستم بکنم دردام شدید بودم نشسته بودم زمین جیغ زدم اومد گف بیا رو تخت و وسایل زایمان اینارو اماده کرده بودن گف دراز بکش بازم معاینت کنم کرد گف ۶ سانتی خوب پیشرفت کردی و دستشو کرد تو گف هر وقت دردت اومد بهم بگو اون که دستشو تو کرده بود دردام کم میشد ولی هر وقت دردم میومو میگفتم دیدم با دستش پارم میکنه اون ماما اینا بالا سرم بود به اونا چشم زد که فولش کردم یعنی منم دیدم یه ماما گف بزا منم معاینش کنم گف ۸ سانته بابا چطور این کارو کردی گف کردم دیگ بهم گفت تو دسشوی چطور میشینی همینجور بشین وقتی درد داشتی زور بزن منم زور میزدم گفتن دراز بکش پاهاتو بالا ببر زور بزن گفتن سر بچرو میبینیم زود بی حسی اینا زدن و برش زدن اینا سر بچه اومد گف محکم زور بزن با ۳ تا زور محکم پسرم به دنیا اومد دردام کلا رف و جفت تو بود گف ۲ تا سرفه کن اونم با سرفه و زور اومد
مامان احمد🐣 مامان احمد🐣 ۲ ماهگی
تجربه زایمانم اومدم بگم دخترا 🙂( پارت ۱)
سه شنبه ۸ اردیبهشت نوبت سزارین داشتم از بجنورد باید میرفتم گنبد برا سزارین حدودا ۴ ساعت فاصله داشتیم صبح ساعت ۷ حرکت کردیم ساعت ۱۰ رسیدیم گنبد رفتم مطب دکترم برا چکاپ سونوگرافی و آزمایشامو چک کرد نامه سزارینمو داد رفتم بیمارستان بسکی بستری شدم ساعت ۱۲ سرم زدن تا ساعت ۳ ک دکترم اومد و گفتن بریم اتاق عمل از وقتی رو ویلچر نشستم تا وقتی ک رفتم تو اتاق عمل بغض گلومو گرفته بود و ته دلم یه خوشحالی عجیب داشتم پرستار اتاق عمل وقتی دید اشک از چشمام میاد دلداریم داد پرسنل اتاق عمل همه خیلی مهربون بودن دلگرمی دادن بهم هواسمو پرت کردن .
استرس بیحسی و شوند رو داشتم ک واقعا خیلی راحت بود بیحسی مثل نیش یه زنبور بود سوند هم بعد بیحسی گذاشتن ک دردش خیلی کم بود ده دقیقه ای گذشت که احساس یه فشار داشتم تو شکمم پرستار گفت آروم باش دارن بچه رو در میارن چند ثانیه بعد صدای گریه بگم اومد آوردن بهم نشون دادن و بردنش خیلی حس خوبی بود هنوزم یادم میاد از خوشحالی گریم می‌گیره بعدش خوابم گرفته بود پرستار میزد تو صورتم میگفت بیدار باش فشارم یکم رفته بود بالا ک با دارو اومد پایین حدود یه ساعتی تو ریکاوری بودم پرستار بگم و آورد شیر داد بهش تماس پوست ب پوست توی ریکاوری بود بهترین حس و داشتم بعد یه ساعت رفتم بخش