پارت پنجم زایمان طبیعی من
و ی حس خیلی قشنگ بود بعد دکتر گزاشتش بین سینه هام و پسرم بند نافش رو گرفته بود ول نمی‌کرد 😂
دکتر میگف پسر ول کن ول کن
پسرم ول نمی‌کرد
بعدش به پسرم گفتم خوش اومدی مامان خوش اومدی بعد بچه ی من گریه نمی‌کرد من یهو ترسیدیم داد زدم پس چرا گریه نمیکنههه
داد میزدماااا میگفتم چرا گریه نمیکنه
چرا صداش نمیاد
دکترم گف چشاش بازه نترس
ولی باز من هی گریه میکردم میگفتم چرا گریه نمیکنه همه ی نوزاد ها گریه میکنن
بعد دیگه دکترم این قدر زد پشت پسرم ک صدا در اومد و گریه کرد و خیالم راحت شد
پسرن رو گزاشت رو تخت کنار من و برای اکسیژن گزاشت (چون هی زود میزدم ک بیاد بیرون و دوباره میرفت بالا و دوباره هی زود میزدم واسه اون گزاشتنس اون تو ک عکسشو میزارم)
بعد دکترم گف زمان میدم ک خود جفت بیاد بیرون ک اذیت نشی
و من فقط محو پسرم بودم و همش داشتم نگاش میکردم
ک یهو ی تیکه از بدنم در اومد بیرون ک گفتن جفته
و بعدش دکتر ی امپول بی حسی زد ک شروع کنه بخیه زدن
و چنتایی بخیه خوردم
بعد ب پرستاری ک پسرم و قد و وزنش رو می‌گرفت میگفتم سالمه ؟
بچم سالمه؟ چند کیلو عه؟
گف سالمه عزیزم صبر کن هنوز ک وزنش رو نگرفتم 😂

تصویر
۱۳ پاسخ

والا تجرباتو میخونم حس میکنم پرستارای بخش زایمان باید یه چندین واحد کلاس صبر و ارامش بردارن انقدر که مادرا موقع زایمان داد و بی داد میکنن سرشون و داد میزنن خیلی صبورن که چیزی نمیگن و بهمون رسیدگی میکنن هیچوقت دلم نمیخاد بجاشون باشم خدا بهشون سلامتی بده

عزیزم قدم نو رسیده مبارک
بی حسی اپیدورال پارو هم سِر میکنه ؟یا فقد بی درد میشی

چه خوب که بهت بیحسی زدن حین بخیه اصن درد نداشتی بخیه زدنی?
به من بیحسی نزدن اونقد درد کشیدم سر بخیه زدن از درد زایمان بیشتر بود
تا عمر دارم نمیبخشمشون
خیلی سختی کشیدم

از یک سانت تا اینک بهتون اپیدورال بزنن چقدر زمان برد؟

خدا نکشت،چند قطره اشکمم درومد،خخخم قدمش خیر باشه الهی

عزیزم گودو چه آقا پسری😍

اییی جان. مبارکه. میشه منم ی روز ببینم و سالم باشه و خیالم راحت شه

موقع بخیه زدن دردو متوجه نمیشدی؟بی حس بودی کامل؟

ای جان عزیزم پارت هارو خوندم
قدمش پر از خیر و برکت باشه برات🥰🥰

قدمش مبارک عزیزم

قدمش مبارک

ای جیگر❤️

اخه عزیزم قدمش مبارک پرخیربرکت گلم

سوال های مرتبط

مامان محمد حسین مامان محمد حسین ۷ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی
بعدش بچمو وزن کرد گف 3 کیلو عه
بعد دکترمم بخیه هامو زد
مامای مهربون گف شوهرش میتونه بیاد؟
گف ن زیرشو تمیز کنید شوهرش نترسه
زیرمو تمیز کردن و ی ملافه کشیدن روم و شوهرمو گفتن اومد تو
شوهرم اومد بوسم کرد گف ببخشید اذیت شدی و... بعد گفتم برو بچمو ببین رفت دید و ازم تشکر کرد و خداروشکر کردیم
بعد گفتن تا 2 ساعت تو همون زایشگاه هستم و مامانم میتونه بیاد اینجا پیشم
بعد دکترم بهم تبریک گفت و گف فردا میام بخش بهت سر میزنم
بعد دیگه یکم شوهرم پیشم بود و بعد مامانم و خواهرم اومدن پیشم
بعد ی ماما اومد گف بچتو میخوام بیارم شیر بدی پسرم رو گزاشت رو سینم و سینم رو فشار داد ی قطره شیر اومد و دادیم ب پسرم بخوره و شروع کرد مک زدن
بعدش دوباره پسرم رف برای اکسیژن ولی کنار خودم بود
و بهم کمپوت دادن و شام آوردن برام
و بعدش ی پرستار اومد گف همه برن بیرون و واسم سوند وصل کرد ک مثانم خالی بشه گف چون بخیه هات زیاده و اذیت میشی تا فردا دکتر گفته سوند بزاریم برات
بعد برام سوند گزاشت ک چون هنوز بی حس بودم دردی حس نکردم
وبعدش هم شکممو ماساژ دادن
مامان علیراد🐣🩵 مامان علیراد🐣🩵 ۲ ماهگی
پارت پنج تجربه زایمان طبیعی
دیگه بچه رو بیرون کشیدن گذاشتن رو شکمم اون لحظه انقد خوب بود که همه دردام رف اصلا هیچ دردی حس نکردم فقط بچم گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه از اون پوار بینیا زدن پسرم گریه کرد🥹🥹
تنها چیزی که میگفتم فقط خداروشکر میکردم
دیگه بچمو بردن روبه روم تخت نوزاد بود اونجا از پاهاش اثر انگشت میگفتن و لباس تنش میکردن فقط چشمم به اون بود میگفتم زود تموم شه برم بچمو بغل کنم
جفت هنوز داخل بود میخاست دستشو بکنه داخل جفت در بیاره خودم باز حس زور زدنو داشتم انقد زور دادم جفتم اومد بیرون بعد اون باز دستشونو کردم تو شکمم میگردوند که چیزی نمونده باشه دردش خیلی وحشتاناک بود 😭😭😭
بعدش دیگه شکممو فشار میدادن اونم خیلی بودم چند باری فشار دادن دو تا امپول زدن و بخیه رو شروع کردن بخیه میزد باز خونریزی میکردم شکممو فشار میدادن من ساعت ۱۵:۵ دقیقه نینیم بدنیا اومدد
تا ساعت چهار نیم داشتن بخیه میزدن داخلی ها رو زیاد حس نکردم ولی بیرونیا خیلی درد داشت دیگه خیلی خسته شده بودم بخیه زدن تموم نمیشد دیگه اخرا گفتم ول کن دیگه نمیخام بزنی
ادامه پارت بعدی
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان آیهان🩵✨ مامان آیهان🩵✨ ۸ ماهگی
پارت ۸

هربار من زور میزدم بچه میومد و برمیگشت تا اینکه دکتر درخواست بی حسی کرد
بی حس کردن و برش زدن باز انقباض و زور بچه اومد برگشت
دیگه واقعا فکر نمیکردم به دنیا بیاد تا اینکه با اخرین انقباض و زور زیاد بچه ی من اومد پایین و اینبار با وکیوم گرفتنش و سرشو کشیدن بیرون و بالاخره ساعت ۵:۱۵ عصر ۲ آبان ماه پسر من به دنیا اومد😍 الهی قسمت همه چشم انتظارا ولی با زایمان راحت😂
من منتظرم بودم بچمو بذارن رو صورتم ولی بردنش صدا گریشو نشنیدم
صدا گریه مامانم از پشت در بلند شد
من ترسیدم پرسیدم چی شد چرا پسرم گریه نمیکنه که گفتن همه چی خوبه چیزی نیست و صدا گریشم شنیدم خیالم راحت شد
شروع کردن بخیه زدن حدودا یک ساعت و نیم داشتن بخیه میزدن وااااقعا طاقت فرسا بود شکممو فشار میدادن و جیغم میرفت هوا
همش داشتم گریه میکردم
پرستاد میگفت الان دیگه چرا گریه میکنی خودت سالمی بچت سالمه میگفتم خیلی سخت بود نزدیک بود بمیرم. بالاخره تموم شد و همه چیزو مرتب کردن و مامانمو صدا زدم اومد پیشم وقتی مامانم اومد دیگه بهم گفتن چی شده بوده
سه دور بند نافت دور گردن پسرم بوده
هی میخواست به دنیا بیاد نمیشد و برمیگشت بالا که مجبور میشن با وکیوم میکشنش بیرون سرش خربزه ای شده بود😢 دکتر گفت بعد یکی دوهفته بهتر میشه
الان خداروشکر خیلی بهتره
مامان محمد حسین مامان محمد حسین ۷ ماهگی
پارت چهارم زایمان طبیعی من
دکتر گف تا 10 دقیقه دیگه بچت دنیا میاد
بعد دیگه هرچی دکتر میگف گوش میدادم تا زود تر این حس مدفوع تموم بشه
روبروی تخت زایمان ی اینه بزرگ زده بودن
جوری بود ک خودمو میدیدم با پای باز خوابیدم 😐😂
و خیلی بد بود به دکتر میگفتم چرا اینه زدین این روبرو آدم می‌ترسه خودشو میبینه
همه خندیدن و گفتن اره واقعا چرا اینه زدن اینجا
تو اتاق زایمان 7 تا ماما بود و دکتر خودم (دکتر سیمین شرفی)
بعد ی ظرف آب و بتادین درست کرده بودن آورد ریخت روم
بعد دکتر گف موهاشو میبینم
ی 2 یا 3 تا زود بزنی تمومه
بعد چون ی نمه بی حال بودم برام ماسک اکسیژن گزاشته بودن
و زود میزدم ک بیاد ولی خسته میشدم و دوباره بچه میرفت بالا
و هی دوباره از اول
ب دکتر گفتم نمیتونم ترخدا خودت کمکم کن بچم بیاد
گف باشه
دوتا ماما اومدن بالای شکمم گفتن
هروقت آماده بودی زود بزن ماهم کمکت میکنیم
بعد گفتم امادم زود زدم و اونا هم شکممو فشار دادن و یهو ی چیزی ازم در اومد بیرون و مثل ماهی سر خورد اومد بیرون
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۰ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان رایان 💙 مامان رایان 💙 ۳ ماهگی