ولی من اصن نمیتونستم دهنم رو باز کنم
بعد یهو ب خودم اومدم جیغ زدم درد دارم دیگه نمیتونم منو ببرید سزارین دارم میمیرم
شوهرم گریه میکرد ب دکترم گف ترخدا یکاری کن درد نکشه
ببرش سزارین میگف ترخدا یکاری کن زنم درد نکشه
بعد گفتن فاطمه میخوایم بلندت کنیم بزاریم رو تخت
بعد گزاشتنم رو تخت و من داد میزدم دارم میمیرم درد دارم کمکم کنید
بعد دکتر خودم اومد و معاینه کرد گف 5 سانت شده
بعد گفتن الان می‌بریمت بی دردت میکنیم آروم باش
هی ب ماما میگفتم راست میگی؟ الکی نمیگی ؟
میگف ن عزیزم میخوام ببرمت بی دردت کنم
بعد دیگه از اونجا منو بردن اتاق زایمان ولی دیگه اجازه ندادن شوهرم بیاد
و رفتیم اتاق زایمان ی آقای دکتر اومد برای بی حسی یا همون اپیدورال
بعد گریه میکردم ی ماما مهربون بقلم کرده بود خیلی درد داشتم همش میگفتم شکمم داره پاره میشه
کمکم کنید ترخدا کمک کنید ب من.
ماما میگف الان بی دردت میکنیم آروم باش محمد حسین میخواد دنیا بیاد
راستی ساعت 5 منو بردن اتاق زایمان
و هی میخواست دکتر بی حس کنه من جیغ میزدم دلم دلم درد میکنه و فاصله درد هام شده بود هر 1 دقیقه

۵ پاسخ

🥲وای خیلی حسش یجوریه ک نمیتونی برا تسکین دردش کاری کنی جز گریه

یا ابرفض😵‍💫😵‍💫😵‍💫

عزیزززم 🥺🥺🥺

تو تا ۵ سانت دووم آوردی من با ۷ سانت انقباض های وحشتناک بچه هم نیومد پایین و رفتم سزارین شدم

بمیرم..😢چقداذیت شدی

سوال های مرتبط

مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۴ ماهگی
پارت ششم ...






گفت اکسسوری هرچی داری در بیا ساعت گردنبند و .....در آوردم با لباسام بردن دادن ب همراهیم (مادر شوهرم ) و منو با خودش برد طبقه بالامامانم تو نماز خونه بود بهش گفتم که دارم بستری میشم گفتن دهانه رحم ۵سانته سریع به ماما زنگ بزن با آسانسور رفتیم بالا گفتن ماما همراه داری من گفتم آره دیگه خودشون زنگ زدن گفتن بیا مریضت ۵سانته ساعت ۸نیم زنگ زدن بهش ساعت ۹ماما اومد ........
ماما رو ک دیدم یکم دلم گرم شد داشت اتاق رو آماده می‌کرد چند تا اسانس آورده بود پنبه رو آغشته میکرد ب هر رایحه ای می‌گرفت جلو بینی می‌گفت بو کن نفس عمیق بکش پنبه رو بو میکردم یه حس خوبی می‌گرفتم ولی درد همچنان بهم فشار آورده بود فقط میگفتم خیلی درد دارم اصلا داد و هوار نمیکشیدمفقط ب ماما میگفتم یه کاری کن توروخدا درد دارم هرچی میگفتم آمپول بی دردی بزنید می‌گفت تو این بیمارستان ندارن بازم ماما بیمارستان ک اومد بهش بگو .
خلاصه ماما هربار پنبه رو ب یه اسانسی آغشته میکرد و میگف بو کن و نفس عمیق بکش .درد جسم رو تسکین نمی‌کرد ولی رو روح آدم بی تاثیر نبود.
دلم میخواست دردام کم بشه هی اصرار داشتم ب ماما یه کاری برام..........
مامان علی 🩵 مامان علی 🩵 ۹ ماهگی
تجربه زایمان

پارت دو

منو بردن اتاق زاییدن و بهم یه توپ دادن برای کمتر شدن دردام گفتن رو توپ بشین و کمرتو قر بده
من این کارو کردم واقعا تأثیر داشت درد و کمتر میکرد
دردهای من بیشتر شد ماما دوباره اومد و گفت باید کیسه آب تو پاره کنم
کیسه اینو پاره کرد خیلی بد بود درد داشت این لحظه
زنگ زدن ماما همراهم اومد و بهم کمک می‌کرد ورزشم میداد می‌گفت بشین پاشو این کارو همه رو انجام دادم تا به شش سانت رسیدم ساعت یک و نیم بود که برام اپیدولار بی حسی زدن
بی حسی خوب بود اما واقعا عوارض داره کمرم خیلی درد می‌کنه الان
خلاصه بی حسی زدن و دردام بهتر شد
دهانه رحمم باز و باز تر میشد انقباض های من بیشتر و صدای جیغ من بیشتر
به ده سانت رسیده بودم هر چی زور میزدم بچه نمیومد
سرش دیده میشد ولی نمیومد
ضربان قلب بچم پایین اومده بود دکتر گفت سریع اتاق عمل آماده کنید مریض آماده سزارین من خوشحال شدم
دیگه خلاصه با ملی درد کشیدن منو بردن برای سزارین


پارت بعدی تجربه سزارین........
مامان ماهلین مامان ماهلین ۱ ماهگی
#پارت ۳ زایمان طبیعی

من تا وقتی همسرم بیاد گریه میکردم رو زمین دراز کشیده بودم مامانم لباس هامو پوشید وسایل اماده کرد همسرم امد دستم گرفت رفتیم سمت ماشین منم همون جور گریه میکردم از درد دیگه نشستیم رفتیم سمت بیمارستان درد هام هی بیشتر میشود جوری ک دیگع تو ماشین جیغ میزدم ایقدر دست مامانم فشار داده بودم کبود شده بود ولی واقعا دست خودم نبود تا رسیدیم سریع بردنم بخش زایمان معاینه ک کردن گفتن ۵ سانت شودی منم فقط جیغ میزدم اصلا نمیتونستم دراز بکشم دیگه بردنم اتاق زایمان گفتن نیاز ب امپول فشار نیسته فعلا منم تو اتاق ب دور خودم دور میزدم از درد جیغ میزدم کف اتاق دراز کشیده بودم یهویی حس حالت تهوع بهم دست داد سریع رفتم تو دستشویی کلی استفراغ کردم دیگه سرم داشت گیج میرفت فشار افتاد وقتی بالا اوردم بزور مامانم تا تخت منو برد ماما امد دید استفراغ کردم گفت تا فردا زایمان میکنی منم جیغ میزدم ک چرا میگه تا فردا من نمیتونم تحمل کنم میمیرم از درد امد نوار قلب بچه وصل کرد گفت تکون نخور ک قطع میشه منم اصلا نمیتونستم وقتی درد میگرفت خودم میزدم موهام میکشیدم به تخت ضربه میزدم جیغ میزدم ماما میگفت نفس بگیر ولی نمیشود اصلا کارام دست خودم نبود فقط التماس میکردم منو سزارین کنید ایقدر التماس میکردم ولی گوش نمیکردن یهویی دیدم داغ شودم ی چیزی ازم ریخت ب مامانم گفتم سریع رفت صداشون زد امد دید کیسه ابم پاره شد معاینم شد شده بودم ۶ سانت ولی خون ریزی هم داشتم وقتی کیسه ابم پاره شد
مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۲ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان پناه❤️🧿 مامان پناه❤️🧿 ۱ ماهگی
پارت ۲
خلاصه من رفتم سمت بلوک زایمان گریم گرفته بود من نمیخواستم طبیعی زایمان کنم چون میترسیدم رفتم تو بلوک منو بردن تو اتاق لباس اینا پوشیدم بعد تو ی اتاق رفتم نوار قلب بچه رو چک میکردن منم درد داشتم ولی ۱ سانت بودم ساعت ۱ رو تخت بودم از درد داشتم میمردم هیچکی بهم گوش نمیکرد میگفتم من درد دارم دارم میمیرم میگفتن تو درد نداری تا ساعت ۸ونیم صبح درد کشیدم ،هیچکی بهم توجه نمیکرد منم نوار قلب رو میکشیدم همش تو دستشویی بودم🤣 ی فشاری روم بود داشتم میمردم با اینکه ۱ سانت بودم بعد صبح دکتر اومد امپول فشار زد بعد یواش یواش دردام زیاد َشد دکتر گف رسیدی ب ۶ سانت دردام زیاد تر شد بعد یکم ک گذشت گفت ب ۷ سانت رسیدی زور بزن دو سه تا زور زدم بعد گف سریع برو اتاق عمل سرش دیده میشه منو دستمو گرفتن سریع بدو بدو رفتم اتاق عمل بعد ۴ ۵ تا زور زدم اومد با اینکه برش ندادن من خودم جر خوردم🤣
بعد منو بردن اتاق عمل از کمر بی حسم کردن بعد بخیه زدن بهم بدتر تجربه عمرم بود خیلی عذاب کشیدم
مامان میران مامان میران ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
وقتی رفتم اتاق عمل خیلی احساس سرما داشتم که گفتم سرده و کولر خاموش کردن اولش ترسیدم از اتاق عمل چون اولین بار بود و احساس ترس داشتم ولی با خودم گفتم من خیلی دوست داشتم سزارین بشم خوب الان باید خوشحال باشم به خواستم رسیدم دیگه خلاصه بعدش آمپول بی حسی زدن به کمرم که داشتم همش میگفتم درد دارم که پرستار می‌گفت الان تموم میشه دردات می‌ره خیلی مهربون باهام رفتار کرد تا اینکه گفت پاهات داره بی حس میشه گفتم آره انگار پاهام داره سرد میشه بعد که اینم گفتم شکمم و برش دادم منم فهمیدم برش خورد بعد یهو دیدم بی حس نشدم و بچه تو شکم حی می‌رفت بالا میومد پایین این حس داشتم کی یکی داره قلب مو از جا می‌کنه منم جیغ میزدم دارم خفه میشم درد دارم گفت مگه تو بی حس نشدی جیغ میزدم گفتم نه دارم حس میکنم همش میگفتم نفسم بالا نمیاد دارم میمیرم که بهم بیهوشی زدن در همین حین که جیغ میزدم داشتن می‌گفتن بهم که نه نفس میکشی چیزی نیست پرستار دستمو گرفت می‌گفت چیزی نیست نترس منم فقد جیغ میزدم و درد بعد که آمپول زد به دستم دیگه بیهوش شدم بعدشم که بهوش اومدم رو تخت دراز کشیده بودم و بچه هم ندیده بودم من ساعت هفت و بیست دقیقه تقریبا بود رفتم که فک کنم هفت و نیم بچه. به دنیا اومدم که حدود چهل پنجاه دقیقه بعد بهوش اومدم اونم با درد هنوز دارد داشتم گریه میکردم بعد همسرم اومد منو از اون اتاق بردن اتاق دیگه ومن همش گریه میکردم تا مامانم و مادرشوهر هم اومدن همشون میگفتن چرا گریه می‌کنی با اینکه درد داشتم ولی نمیدونم چرا همش گریه می‌گرفت بعد که رفتم تو اتاق دیگه بچه مو. آوردن بهش شیر دادم خیلی ناز بود قربونش بشم
مامان لنا مامان لنا ۱۰ ماهگی
دیگه دردام برام قابل تحمل نبود همش میگفتم نمیتونم گفتن چرااا میتونی دوباره من میگفتم ن نمیتونم🤦🏻‍♀️
دیگه لباس آوردن عوض کردم چندتا سوا پرسیدن اومدن کمکم کردن بلند شدم رفتیم تو اتاق کرد تا رسیدم تو اتاق درد همش رو پشتم وحشتناک درد بود گفتن رو تخت دراز بکش بزور دراز کشیدم خانمه میخواست ضربان قلب چک کنه دستشو گرفتم گفتم رو پشتم خیلی فشارهههه قبلا خونده بودم ک فشار ب پشت یعنی بچه میخواد بیاد
انگار ترسید رفت صداشون زد اومدن،ماما چک کرد گفت فولهه، گفت چندتا زور بزن تو دردات چندتا زور زدم گفت عالیه بلندشو بریم اتاق زایمان
بلندم‌کردن بی اختیار فشار میومد بهم زور میزدم بی اختیار میگفتن زور نزنیاااا
دیگه رو تخت دراز کشیدم گفت تو دردات زور بزن تو درد قیچی زدن پاره کردن اونجا بود ک صدام رفت هوااا دوباره زور بچه اومد گذاشتن رو سینم😻دردا قطع شد یعنی خیلییییی کم شد گفت چندتا صرفه کن جفتت بیاد خلاصه خفت هم اومد
رسید وقت بخیه کردن گفتم توروخدا بی حسی بزنین
بی حسی زدن چندتا بخیه هارو نفهمیدم ولی چندتا زد ک آنجا بی حس نشد بود اون بخیه میکرد من داد میزدم🤦🏻‍♀️
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۷ ماهگی
مامان لیانا خانوم مامان لیانا خانوم ۷ ماهگی
زایمان پارت ۲
دیگه سریع رفتم بیمارستان معاینه کرد گف سه سانت شدی کیسه ابتم سوراخه دردام بیشتر و فاصله هاش هفت دقیقه شد دیگه تا مذیرش شدم رفتم زایشگاه شد ساعت ۲ نیم دراز کشیدم دردام شدید تر فاصله ها کمتر شد در حدیدی ک صدام بلند میشد با هرانقباض درد بازم با نفس عمیق سعی بر کنترل داشتم
تا شیش ک چهار سانت شدم ماما همراهم اومد شروع کرد با هموم دردای شدید منو ورزش داد داد میزدم ورزش میکردم تا هفت صبح گف خب برو دستشویی و یک چک قلب بیا بشو همیکنه رفتم دستشویی ی فشار ریز مث پی پی اومد اما چیزی نیومد عادی اومدم رو تخت دراز کشیدم یهو درد ب وصورت فشار وحشتناک عظیمی اومد سراغم اصن دیگه نفهمیدم چیشد فقط داد میزدم کمکم کنید دارم پی پی میکنم دارم پی پی میکنم داد میزدم ها هرچی ماما میگف تفس عمیق بکش اصن داشتم میمردم من کلا ادم کم طاقتی هستم دربرابر درد اینم بگم اصلا نمیتونستم مدیریت کنم درد اخر چنان زود میزدم ک مغزم میخاس بترکه گف وایستا دکتر بیاد گفتم ن شیفتو بگین توروخدا برفم اومده بود گیر کردن دکتر افتخار زاده من واقعا حس