پارت ششم ...






گفت اکسسوری هرچی داری در بیا ساعت گردنبند و .....در آوردم با لباسام بردن دادن ب همراهیم (مادر شوهرم ) و منو با خودش برد طبقه بالامامانم تو نماز خونه بود بهش گفتم که دارم بستری میشم گفتن دهانه رحم ۵سانته سریع به ماما زنگ بزن با آسانسور رفتیم بالا گفتن ماما همراه داری من گفتم آره دیگه خودشون زنگ زدن گفتن بیا مریضت ۵سانته ساعت ۸نیم زنگ زدن بهش ساعت ۹ماما اومد ........
ماما رو ک دیدم یکم دلم گرم شد داشت اتاق رو آماده می‌کرد چند تا اسانس آورده بود پنبه رو آغشته میکرد ب هر رایحه ای می‌گرفت جلو بینی می‌گفت بو کن نفس عمیق بکش پنبه رو بو میکردم یه حس خوبی می‌گرفتم ولی درد همچنان بهم فشار آورده بود فقط میگفتم خیلی درد دارم اصلا داد و هوار نمیکشیدمفقط ب ماما میگفتم یه کاری کن توروخدا درد دارم هرچی میگفتم آمپول بی دردی بزنید می‌گفت تو این بیمارستان ندارن بازم ماما بیمارستان ک اومد بهش بگو .
خلاصه ماما هربار پنبه رو ب یه اسانسی آغشته میکرد و میگف بو کن و نفس عمیق بکش .درد جسم رو تسکین نمی‌کرد ولی رو روح آدم بی تاثیر نبود.
دلم میخواست دردام کم بشه هی اصرار داشتم ب ماما یه کاری برام..........

۷ پاسخ

مگه کدوم بیمارستان بودی

🤚🤚🤚

بزار دیگه

عزیزم درخواستمو قبول کن

پارت هفتم هم بزار

ویییی چقد این معاینه سخته
من از طبیعی وحشت دارم
ان شاءلله بچه دوم ب شوهرم گفتم شده صد میلیون میدم فقط سزارین شم
خیلی خیلی طبیعی سخته
همون چند ساعت صد دفعه میمیریم😢😢

زهرا میام یه جوری میزنمت صدا حلبی بدی ها زود باش اون یکیرم بزار شب خوابم نمیبرع

سوال های مرتبط

مامان مامانِ خوشمزه مامان مامانِ خوشمزه ۲ ماهگی
پارت هفتم ....




خلاصه که اصرار میکردم ب ماما ک تورو خدا یه کاری کن دردام کم بشه خیلی درد دارم ماما هی تشویق می‌کرد و انگیزه میداد ک تا الان عالی پیش رفتی دهانه رحمت رو ب ۷سانته بلند شو رو تخت حالت سجده ای شو تا ب فول شدن دهانه رحمت کمک کنه منم رو تخت حالت سجده شدم هی باسنم رو عقب جلو میکردم ماما هم ک هی میگفت دردت ک زیاد میشه از اکسیژن و گاز نفس بگیر منم هر چند دقیقه انجام میدادم ده دقیقه ای همون حالت بودم دیگه تحمل نداشتم هرچی ماما گفت ادامه بده خیلی خوبه این حرکت واقعا نمی‌تونستم نمیدونم سردم بود یا گرم عرق کرده بودم ولی باز سرما می‌خوردم ب ماما گفتم گرممه پنجره رو باز کن .
پنجره ک باز شد یه هوای خنک اومد داخل انگار دوباره جون گرفتم.
برگشتم رو تخت دراز کشیدم معاینه کرد گفت نه سانته یکم دیگه ادامه بدی بچه بدنیا میاد هرچی میگفتم رو انجام میدادم یه حسی داشتم ک مدفوع دارم هرچی گفتم بزار برم دستشویی گفت ن راحت باش اگه دستشویی داری خیلی خوبه زیر انداز زیرته مدفوع کن عوض میکنم منم ک با وجود اون هم درد خجالت می‌کشیدم داد بزنم چطور مدفوع کنم زیر انداز منو عوض کنن..
خلاصه با چند بار گفتن اجازه داد برم دستشویی ولی انگار فقط احساس دستشویی داشتم برگشتم رو تخت باز دوبار احساس میکردم باید برم دستشویی ولی انبار اجازه نداد گفت زور بزن حس می‌کنی مدفوع داری دیگه دهانه رحم رسیده بود نزدیک ده .........
مامان محمد حسین مامان محمد حسین ۶ ماهگی
ولی من اصن نمیتونستم دهنم رو باز کنم
بعد یهو ب خودم اومدم جیغ زدم درد دارم دیگه نمیتونم منو ببرید سزارین دارم میمیرم
شوهرم گریه میکرد ب دکترم گف ترخدا یکاری کن درد نکشه
ببرش سزارین میگف ترخدا یکاری کن زنم درد نکشه
بعد گفتن فاطمه میخوایم بلندت کنیم بزاریم رو تخت
بعد گزاشتنم رو تخت و من داد میزدم دارم میمیرم درد دارم کمکم کنید
بعد دکتر خودم اومد و معاینه کرد گف 5 سانت شده
بعد گفتن الان می‌بریمت بی دردت میکنیم آروم باش
هی ب ماما میگفتم راست میگی؟ الکی نمیگی ؟
میگف ن عزیزم میخوام ببرمت بی دردت کنم
بعد دیگه از اونجا منو بردن اتاق زایمان ولی دیگه اجازه ندادن شوهرم بیاد
و رفتیم اتاق زایمان ی آقای دکتر اومد برای بی حسی یا همون اپیدورال
بعد گریه میکردم ی ماما مهربون بقلم کرده بود خیلی درد داشتم همش میگفتم شکمم داره پاره میشه
کمکم کنید ترخدا کمک کنید ب من.
ماما میگف الان بی دردت میکنیم آروم باش محمد حسین میخواد دنیا بیاد
راستی ساعت 5 منو بردن اتاق زایمان
و هی میخواست دکتر بی حس کنه من جیغ میزدم دلم دلم درد میکنه و فاصله درد هام شده بود هر 1 دقیقه
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۱۲ ماهگی
پارت ۴ ساعت ۶ دوباره معاینه ام کرد گفت ۵ ۶ سانت شدی گفتم تروخدا تحمل ندارم یا من رو ببر سز یا آمپول بی دردی بزن یکم آروم بشه دردام گفت نه آمپول نمیشه بزنم بچه ضربان قلبش منظم نیست بزنیم ممکنه ضعیف بشه از ساعت ۶ هر نیم ساعت از اون معاینه وحشتناک ها می‌کرد میگفت میخوام کمک کنم زودتر باز بشی دردام همینجور بیشتر و بیشتر میشد که یه آمپول میزد وسط دردام از حال میرفتم دوباره که دردام شروع میشد پا میشدم میخواستم جیغ بزنم ماما همراهم میگفت نفس عمیق بکش سه تا بده تو بده بیرون با بدبختی نفس میکشیدم تهش یه جیغ میزدم😅 ساعت ۷ و نیم معاینه شدم شده بودم ۸ سانت یه ماما دیگه هم معاینه کرد گفت آره ۸ سانته زنگ زدن به دکتر گفتن بیا دکتر ۸ بود اومد اونم معاینه کرد گفت ۸ سانته بهم گاز دادن استنشاق کنم چون دیگه دردا داشت من رو میکشت حالا به جای نفس و جیغ وقتی دردام شروع میشد تند تند تو اون نفس می‌کشیدم که اشتباهم این بود زیاد توش نفس کشیدم که رفتم تو حالت اغما ماما صدام می‌کرد صداش رو می‌شنیدم نمیتونستم جواب بدم دیگه نمیدونم ساعت چند بود که ماما دکتر اومدن بالاسرم با فاصله نگاه میکردن میگفتن بچه اومده یعنی دیگه بدون که معاینه کنن معلوم بود گفتن بلند شو برو اتاق زایمان با اون دردم از جام بلند شدم با سرعت رفتم که یکم دردم آروم بشه رفتم رو تخت زایمان خوابیدم ماما همراهم اومد گفت پاهات رو بگیر تو دستات زور بده منم همون کار رو کردم اونم همزمان با من محکم رو شکمم دودستی اومد از اون طرف هم دکتر با قیچی برش داد یهو سبک شدم دیدم شکمم داغ شد نگاه کردم دیدم یه موجود سیاه رو شکممه قربونش برم بهترین حس دنیا بود یعنی تمام دردام رو شست برد🤩
مامان نورا 🩷 مامان نورا 🩷 ۴ ماهگی
داستان زایمان (پارت دوم)😍😘🩷🩷🩷🩷


رسیدیم خونه خونمون شلوغ بود چون شب قدر بود مراسم ختم قران و جوشن کبیر داشتیم بعدش سحری مادرشوهرم داشت اشپزی میکرد. منم روی مبل دراز کشیدم درد نداشتم دیگه. بعد از چندساعت یهو حس کردم داره ازم اب خارج میشه خیس شدم. ب شوهرم گفتم کیسه ابم ترکید بریم بیمارستان رفتیم دنبال مادرم رفتیم ماهشهر بیمارستان دولتی. رسیدیم معاینم کردن. ماما خصوصیم اومد نوار قلب بچه رو گرفت پرستاره ازم ازمایش گرفت. لباسامو پوشیدم رفتم توی اتاق زایمان برام امپول فشار گذاشتن توی سرم،،،، و نوار قلب بچه رو چک میکردن تا دردام شروع بشن. تا چهار سانت هیچ دردی نداشتم رفتم روی توپ کم کم کمر دردگرفتم و حس فشار ب واژن و معقد ک ماما گفت سر بچه داره فشار میاره برو رو تخت رفتم روی تخت یهو درد شدید گرفتم ماما گفت زور بزن زور زدم و جیغ شدم پنج سانت درد ول کرد بعد از چند دقیقه دوباره درد گرفت ماما گفت نفس عمیق و زور بزن منم جیغ میکشیدم هعی میگفتم غلططططط کردم اومدم طبیعی. شدم ۶ سانت٫٫ اینجا داشتم امیدوار میشدم. دردم رفت دوباره درد اومد جیغ. دوباره رفت همینجوری ادامه داشت تا فول شدم موقعه درد میگفتم این پدرسگگگگگ کی میاد🤣🤣🤣خلاصه فول شدم یه پرستار اومد بالا سرم نشست یکی پاهام رو گرفته بالا ماما خصوصیم دستش توی واژنم بود. با هر دردی ک میکشیدم اینا وارد عمل میشدن اونی ک بالا سرم بود با تمام توان شکممو ب سمت پایین فشار میداد. همه تشویقم میکردن ب زور زدن. ماما میگفت هروقت بهت گفتم نفس عمیق و هروقت بهت گفتم زور بزن بالاخره با هزار سختی یهو بچه اومد بیرون
مامان جوجه رنگی🐣🐦 مامان جوجه رنگی🐣🐦 ۱۲ ماهگی
زایمان طبیعی پارت ۵
همسرم اومد و منم دردام بیشتر شده بود
ماما می‌گفت خیلیا با همسرشون میان با هم آهنگ می‌زارن و ورزش میکنن البته خودشونم برام آهنگ گذاشته بودن رو اسپیکر پخش میشد
منم ورزش میکردم و اسکات میزدم بعد یواش یواش ازم خون می‌ریخت و دردام خیلی زیاد شده بود ماما رو صدا کردم و گفت رو تخت بخواب تا معاینت کنم و معاینم کرد گفت خیلی خوب پیشرفت کردی ۴ سانتی بهم گاز انتونوکس دادن و گفتن فقط موقع دردات دم عمیق بگیر و آروم آروم بده بیرون تا اثر کنه
منم رو تخت دراز کشیده بودم و دردم خیلی بود هی گاز میدادم داخل و آروم میدادم بیرون بعد یه ساعت همین طور که بودم کامل گیج شده بودم و درد داشتم و چشمام خمار شده بود به شوهرم میگفتم آهنگ ساقی هایده بزار برام😂
دردام شده بود هر دو دقیقه و تا ۳۰ ثانیه درد داشتم که هر بار که درد داشتم گاز تنفس میکردم و با دست میزدم تو سر و صورت خودم 🥲
زنگ دکترم زدن که بیاد
منم اینقدر دردم زیاد بود که به شوهرم میگفتم بگو بیان منو بکشن من دیگه نمیتونم اونم هی پیشونیمو بوس میکرد و اشک می‌ریخت و به ماماها می‌گفت یه کاری کنین کمتر درد بکشه ماماها گفتن باید دهانه رحمش کامل باز بشه برای همین داره درد می‌کشه
و منو معاینه کردن بهم میگفتن نفس عمیق بکش اصلا زور نزن
مامان آوین مامان آوین ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی پارت۴
خلاصه خیلی ترسیدم اون بنده خدا رو تو اون شرایط دیدم از پرستاره برام سرم تزریق کرد پرسیدم ترو خدا ای چرا ایجوعه از که اومده گفت از ساعت ۱۰صبح اومده و با آمپول فشار ورزش و بدبختی اصلا پیش رفت نداره و رو ۶سانت مونده واییی گفتم حتما منم مثل ای میشم خلاصه منم دردام کم کم شروع میشد ول میکرد تا آخری بنده خدارو بردن برا سزارین منم یکم حالم اومد سرجاش که ساعت ۲بود معاینه کردن گفتن ۲سانتی و دکترگفت خیلی خوب داری پیش میری راستم گفت خدایی با تو دوتا معاینه ۱سانت باز شدم😁 ... یکم امید وارشدم شیفت ماما ها تمام شد منم گفتم خدارشکر چون واقعا اخرشبا هیچکی نیس و زیاد اذیتتم نمیکنن و دردام هی می‌گرفت ول میکرد قابل تحمل بود و منم هی گلاب به روتون اسحال داشتم و یه سر تو دستشویی بودم میرفتم یکم دردم آروم می‌گرفت و ساعت ۳اومدن معاینه کردن گفتن ۲رو به۳ و خوب داری پیش میری بهشون گفتم میخوام ورزش کنم تا زودی زایمان کنم گفتن بیا پایین ورزش کن ج کمرتو قر بده پاهاتو یکی ببر بالا بیار پایین کمی محکم بزن زمین و منم هی ادامه دادم و نیم ساعت طول کشید بازم معاینه شدم گفت ۳سانتی بشی چهار به ماما همرات میگیم بیا و ساعت چهار شیفت ای ماما که هی بالا سرم بود تمام میشد و منم خوشحال بودم چون واقعا معاینه هاش درد میکرد و شد ساعت چهار منم شدم ۴سانت ماما همراهم اومد و سلام احوال پرسی خیلی خانم بود واقعا خیلی و ماما شیفتم یه دختر ۲۶ساله بود که هرچی معاینه میکرد درد نداشت دستش سبک بود ولی تو اوج درد معاینه شدن سخته ...
#بارداری بارداری در
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۷ ماهگی
طبیعی پارت دو
ک زنگ زدم ب ماما گفت همین الان بیا بیمارستان چک بشی ک مستقیم رفتم بیمارستان گفت سونو زده آب دور بچه ۶ باید بستری بشی خطرناکه ب دکترمم زنگ زد گفت بستری کنین من گفتم ناهار نخوردم برم خونه ناهار بخورم وسایلام جمع کنم میام گفت پس صبر کن قرص بزارم تو واژنت ک دردات شروع بشه قرص گزاشت تو واژنم من اومدم خونه کارامو کردم ساعت ۸.۳۰شب رفتم بیمارستان اما دردام مثل درد پریودی بود کارا بستری انجام دادن بعد ماما اومد معاینه کنه تا معاینه کرد کیسه آب پاره شد و دردای من از ساعت ۹:۲۰شروع شد هی درد میگرفت ول می‌کرد ماما گفت ۴سانتی حالت سجده بخاب و باسنتو ببر بالا و عقب جلو شو دردام هی داشتن زیاد میشدن تا ۶سانت قابل تحمل بود با کنترل ردشون میکردم البته دکترم خیلی آمپول و دارو مسکن بهم زد اما خیلی کم دردمو کم می‌کرد ولی گیج میشدم ولی همچنان ورزش میکردم اصلا استراحت نکردم فقط موقع دردا ک شدت میگرفت معاینه می‌کرد ک دیگه غیرقابل تحمل شده بود ولی میگفت ب خودت خوبه ک یهو گفت بخواب پاهاتو باز کن ببینم چ وضعیتی هستی تا نگاه کرد گفت ۸سانتی الان آماده باش برا زور زدن راستی اینم بگم دکترم خودشو رسوند بالا سرم و تا آخر زایمان کنارم بود و بخاطر بودنش من خیلی مسکن گرفتم بلاخره یکمی کمکم می‌کرد تو دردا خب داشتم میگفتم رسید ب ۸سانت ک گفت پاتو بزار بالا هرموقع گفتم زور بزن دردا شدید شده بود با نفس نمیشد کنترل کرد ولی اصلا جیغ نمیزدم همش دعا میکردم امامارو صدا میزدم و تند تند نفس میگرفتم ک یهو گفت شدی ۹ شدی ۱۰ زووووور بزن سرررریع زووووور بزن
مامان کیان مامان کیان ۴ ماهگی
پارت سوم
منو بستری کردن ماما میخاست‌ شیف تحویل بده اومد منو چک کرد و یه سری توضیحات به ماما شیفت بعد داد ماما شیفت بعد منو چک کرد و معاینه کرد گفت دهانه رحمت خیلی نرمه و خوبه رفت با یه دکتر اومد اون دکتره بهم نگفت میخواد معاینه تحریکی انجام بده وای این قسمت معاینه تحریکی خیلی دردناک بود بعد از معاینه تحریکی دردام شدید تر شد و یه سرم بهم وصل کردن هر موقع دوز سرمه بالا تر می‌رفت درد منم شدید تر میشد و من با نفس عمیق دردام رو کنترل میکردم اصلا جیغ نمیزدم چون جیغ زدن باعث میشد دهانه رحمم متورم بشه و زایمانم سخت تر بشه ماما بهم گفت یه عطری چیزی بود کن نفس عمیق بکش این کمی برای من موثر بود یه چهارساعتی گذشت دیدم ماما اومد منو معاینه کرد با یه حالت تعجبی گفت الان دهانه رحمت کامل باز شده بهم گفت حالت دستشویی ایرانی بشین هر موقع انقباض داشتی زور بزن تا سر بچه بیاد پایین
سه تا زور محکم زدم موهاش که معلوم شد منو از اتاق درد به اتاق زایشگاه منتقل کردند
دکتر و ماما بهم کمک کردند نشستم رو تخت و بهم گفتن هر موقع دوباره درد داشتی زور بزن سه بار زور زدم سر بچه بیرون اومد بدنش هم عین ماهی لیز خورد منم هرچی درد داشتم از بین رفت سریع بچه رو گذاشتن رو شکمم و لحظه قشنگی که هیچوقت یادم نمیره بچه ای که نه ماه تصورش میکردم و تو شکمم بود الان تو بغلمه
مونده بود جفت بیاد بیرون دوتا سرفه محکم کردم جفت اومد بیرون
دیگه یه ماساژ شکمی انجام دادن و بخیه هارو بهم زدن منو بردن بخش
بعد از دو ساعت من تونستم برم دوش بگیرم و راه برم
خیلی خوب بود و زود تموم شد
به نظر من هرکسی که آستانه تحمل دردش بالاست بهترین انتخاب طبیعی هستش عوارض کمتری داره خیلی خیلی خوبه بعدش راحت تر به کارات می‌رسی
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۲ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت۴_ خلاصه من یروز موندم اونجا و قلب بچه هعی افت میکرد برا من اکسیژن اینا وصل میکردن درست میشد من که گریه فقط میکردم ماماینا بهم داد زون چرا گریه مطکنی تو ناراحتی بچتم ناراحت میشه قلبش افت میکنه من هیچی نمیخوردم تا صبح بیدار بودم و ساعت صبح ۸ شد شیف ماما اینا عوض شد یه ماما اومده بود که قلب بچم افت میکرد من بهش میگفتم بیااا قلب بچم افت میکنه اونم نمیکمد میگف درست میشه سرو صدا نکن من خودم اکسیژنو برداشتم هعی نفس عمیق میکشیدم و درست میشد خلاصه سخت بود برام کلا ساعت ۱۰ونیم شد اومدن معاینه کردن ۴ سانت بودم گفتن امپول فشار بیارین و وصل کرون به سرمم دوزشو زده بودن ۱۲ و یه دکتر با چند تا دانشجو اینا اومده بود و پسر هم بود بهم دکتر گف چند سالته گفتم ۱۸ به اونا گف بهش بی دردی بزنین خودش هنوز بچه هس زایمانش واسش بد خاطره نشه خلاصه به اونا توضیح اینا میدادو رفتن ساعت ۱ شد بازم معاینم کردن گفتن ۵ سانته و اون امپول فشار که زده بودن دوزشو به ۲۸ بردن من شدید درداشتم جیغ میزدم و بهم فشار میومد فک میکردم مدفوع دارم میرفتم دسشویی ولی هیچی نبود ولی به خودم اب گرم میرختم دردام یکم کم میشد یه ماما اومد گف بیا رو تخت زیاد نمون تو دسشویی همون ماما گف بیا معاینت کنم معاینم کرد بازم ۵ سانت بودم گف بیاید یکم بی دردی به سرمش بزنین اومدن زدن ولی فرق نداش دردام اعی میگرف ول میکرد من میمردم وقتی که دردام میگرف شوهرم یواشکی اومد پیشم من اونو محکم بغل کرده بودم گریه میکردم بمون پیشم اونم منو دید ترسید دردام شدید بود رف ماما اینا رو صدا کرد اونا هم گفتن تو اینجا چکار میکنی تو بخش زایمان برو بیرون شوهرم رف و بازم امپول فشار زدن دوزشو ۳۵ کردن من یعنی رفتم اون دنیا اومدم میمیردم از درد