بعد گفتن این دکتر بیهوشیه
گفت ک دستاتو رو زانو بزار
گفتم درد داره؟ گفتن ک دردش از انژیوکت بیشتر نیس وکمترا
تا کمرمو پتادین زد اصلااا حس نکردم درد نداش فقط بعد دو دقیقه هی انگشاتمو تکون میدادم
بشون گفتم عمل نکنید هنوز حس میکنم😂
گذش باز تکون میدادم دراز کشیدم انگشتمو تکون میدادم
بعد گفتم عمل نکن. پاتوببر بالا نتونستم گف ک گولت زدیم حالا😂خندیدن
پردرو جلوم کشیدن نگید ک گوشام سنگین شدن نفسم گرف
حالت تهوع شدید گرفتم بش گفتم خااانم با ناله
نمیتونم
نفسم گرف اکسیژن گذاش بش گفتم نمیتونم خفه شدم بعد دکترم بش گف از دور بزار واسش
بعد گفتم تهوع دارم خیلی
دیگه میخاست دارو بزنه ک بالا اوردم
ولی خدایش حالم بد شد
بعد نمیدونم چی تزریق کرد ک حالم خیلی بهتر شد
ک یهو کتفم و قفسه سینه استخونش درد گرف
ک میخاستم فشار بدم گفتن ننن مواظب باش
از دردش ناله میکردم
ک فشار دادن شکموو گفتن میخان بچه رو بیارن بیرون
ک تا صداشو شنیدم. دنیارو ب من دادن گریه کردم
دس پرستار دادن ک جیغ میزد
بش گفتم بیارش ب من بده بوسش کنم گف الان
میارم هی میگفتم مواظبش باش

۳ پاسخ

درست دردداره طبیعی یاسزارین ولی بهترین حس دنیاست چون داری یه فرشته کوچولوبه این دنیا میاری

🥹😍😍😍عزیزدلم به سلامتی انشالله وای چه قشنگ

وای چه حس خوبی😍🥹

سوال های مرتبط

مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۹ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیهان 🩵 مامان آیهان 🩵 ۹ ماهگی
تجربه زایمان ۶
من ک باورم نمیشد اصلا گفتم جدی گف اره پیشرفت نداری گفتم خدا خیرت بده من دیگ نمیتونم تحمل کنم اومدن و سوند وصل کردن ک اصلا درد نداشت چون با اون سوند فرق می‌کرد لباسم تنم کردن منم همچنان درد داشتم سرم و فشارم قطع کردن و بردنم اتاق عمل رفتم روی تخت و کمرم و بی‌حس کردن ولی من حس داشتم و پاهامو تکون میدادم ک میگفتم من حس دارم ک دوباره بی حس کردن گفتن دراز بکش دراز کشیدم و پاهام و آوردم بالا گفتم دکتر من حس دارم یهو تیغ نزنی ها گف دختر تو چقد شیطونی بیهوشت میکنم ها گفتم نه نکن ولی من حس دارم اومد بتادین زد ب شکم و پاهام چن تا ویشگون ریز از شکمم گرفت ک گفتم دکتر چرا ویشگون میگیری دیگ یه دکتر اومد یه چیزی زد تو انژوکتم و بیهوش شدم😅😂
ساعت ۱۱ونیم تو خواب بیداری بودم ک دیدم دارن شکمم و فشار میدن و زیاد دردی حس نکردم فقط گیج بودم و میگفتم بچم کجاس میگفتن خوبه دیگ بردنم از اتاق عمل بیرون و مامانم و شوهرم و ک دیدن گریم گرف حالا من گریه اونا گریه
دیگ تو اتاقم یه شکمم و فشار دادن و بچه رو آوردن
مامان آیلا مامان آیلا ۲ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
ی دفعه احساس کردم پوست شکمم رو میکشن گفتم بی حس نشده گفتن بی حسه ولی احساس کشیدگی و اینا داری فقط درد نداری چن دقیقه بعد احساس تهوع داشتم ک گفتم بهم دارو زدن چن دقیقه بعد صدای گریه بچه م اومد بهم گفتن مبارکه و.. عمل تموم شد از این تخت انتقالم دادن ب ی تخت دیگه ک برم بخش خیلی لرز داشتم برام بخاری برقی گذاشتن بالا سرم بچه م رو نشونم دادن ک گفتن ی ساعت میبرن دستگاه ک تنفسش بهتر بشه از مدفوعش هم خورده بود ک کاری کردن بالا آورد
بردنم بخش ی ساعت بعد دخترم رو دادن شب اول خیلی درد داشتم مثل زایمان طبیعی بعد چن ساعت بهتر شدم گفتن تا ۱۲ ساعت ن تکون بخور ن چیزی بخور بعد ۱۲ ساعت مایعات خوردم و پاشدم راه رفتم موقع کشیدن سوند باز نفس عمیق زیاد درد نداره
سعی کردم کامل توضیح بدم ک سوالات بعضی از عزیزان برطرف بشه حقیقتا من خودم خیلی از اینارو نمیدونستم
امیدوارم راحت زایمان کنین و ب سلامت نی نی هاتون رو بغل کنین
سوالی بود در خدمتم
مامان مهراد👶🏻🍼 مامان مهراد👶🏻🍼 ۲ ماهگی
پارت دوم
من ساعت ۱۱و نیم بستری شدم،بعد بلافاصله اومدن سوند گذاشتن ک همیشه یکی از بزرگترین فوبیاهام بود،ولی واقعا اصلا چیز ترسناکی نبود و فقط ی سوزش ربز داشت ک اگه اونم هر چی بیشتر همکاری کنی با بهیار به نفعته،بعد سوار ویلچر شدم و مستقیم رفتم اتاق عمل ،هم رسیدم رفتم رو تخت نشستم و گفتن خم شو،همونجا فهمیدم میخوان بی حس کنن از ترسم گفتم میشه بی هوش کنین ،گفتن نه بعدا خودت میفهمی ک بی حسی به نفعت بود و...
منم حسابی خودمو خم کردم بتادینو ک زد پشتم یخ کرد و ترسیدم و موقعی ک سوزنو داشت وارد میکرد تکون خوردم ک باعث شد دوباره چند تا مهره پایین ترم سوزنو بزنه ،اونم واقعا هیچ دردی نداشت و اصلا حسش نمیکردی،یهو دیدم پاهام داغ شد و گفتن دراز بکش،دراز کشیدمو دستامو بستن،همونجا هم دکتر گفت فشار و کششو حس میکنی ولی درد نداری ،پرده رو جلوی صورتم کشیدنو بلافاصله شروع کردن منم واقعا فشار و کششو حس میکردم ولی دردی نداشتم ،خیلی ترسیده بودم یکم آی و اوی کردم ک من حس میکنم من درد دارم ک دکترم گفت ن عزیزم تو فشار و کششو حس میکنی درد ک نداری گفتم نه ندارم،گفتم خب پس بگیر بخواب
مامان دلین🤰🏻 مامان دلین🤰🏻 روزهای ابتدایی تولد
پارت شیشم تجربه ی زایمان
دیگه تو همون حال خودم بودم ک دستگاهی ک برا قلب نی نی بود هی بییق بییق صدا میکرد دوباره یکم ضربان قلبشو میگرفت دوباره صدا میکرد
یه حالت خطرو انگار اعلام میکرد
دیگه اومدن و چک کردن
پنج دیقه بعدش لباس واسه اتاق عمل برام اوردن گفتم سزارین باید بشم؟گفتن بله
ضربان قلب نی نی داره کند میشه بیشتر نمیتونیم منتظر بمونیم
و برام سوند وصل کردن ک اصلا اصلا درد نداشت
بعدم بردن منو اتاق عمل دکتر بیهوشی یه اقای مسن بودن ک گفت بیهوشی کامل میخای یا از کمر بی حس بشی
گفتم از کمر بی حس بشم گفت باشه
چون میخاستم لحظه ی ب دنیا اومدنشو ببینم🥹
سوزنی ام ک داخل کمرم زدن اصلا درد نداشت
فقط من جا خوردم اولش ک با حرفاشون ارومم کردن
و بعدش یه دستم دستگاه فشار وصل کردن یه دستمم اکسیژن وصل کردن
پاهامم کم کم گرم شد
ک ب دکتر بیهوشی گفتم من حس میکنم هنوز بی حس نیستم گف عه جدی؟گفتم اره
بعدش گفتم ک هنوز شروع نکردن؟گفت ن😑یه ثانیه بعدش عشق مامانو بهم نشون دادن🥹
از سزارین بخام بگن
من شیکمم رو داخل اتاق عمل فشار میدادن میفهمیدم
دست دکترو حتی داخل شیکمم بود میفهمیدم
با هر فشاری ک میداد قفسه سینم سنگین میشد
و بعد موقع بخیه زدن ب شدت لرز کردم
ولی هیچ گونه دردی احساس نکردم
و دکترمم اروم با دستیاراش صحبت میکرد ک تیغ بده و پنس بده ک من نشنوم😁
حدود ساعت هشت و ربع صبح دلین کوچولوم ب دنیا اومد
هشت و نیم داخل ریکاوری بودم
و ۹نیم منو بردن بخش
داخل اتاق عمل بعد از بخیه زدن دوباری شیکمم رو فشار دادن ک فقط قفسه سینم سنگین میشد و درد بخیه نداشتم
و همچنین داخل ریکاوری ام دوبار فشار دادن ب همین صورت بود
و داخل بخش ک بردن هر پرستاری تو هر شیفتی میومد شیکم رو فشار میداد🥴😑اون درد داشت😩
م
مامان yamin🧿nikan مامان yamin🧿nikan ۲ ماهگی
سلام مامانا میخوام از زایمانم بگم تاریخ زایمانم ۳۰ ابان زده بودن من ۲۴ رفتم گفتم اخرین سونو بدم وقتی رفتم گفتن بچه درشته چهارکیلو نیم هس اب دور جنین هم ۵ و ۶ هس گف زودی برو بیمارستان خلاصه خیلی ترسیدم نمیدونم چرا بغض داشتم میخواستم گریه کنم زودی رفتم خونه ی دوش گرفتم وسایلارو برداشتم با مامانم اینا رفتیم بیمارستان اونجا بستریم کردن ب دکتر گفتم با این اوضاع سزاربن میشم؟گف ن طبیعی میاری مشکلی نیس خلاصه با کلی ترسو لرز لباسامو عوض کردم رفتم روتخت تو زایشگاه انقد جیغ میزدن من هی استرسم بیشتر بیشتر میشد خلاصه ی پرستار خوش اخلاق اومد ی ازمایش گرف ازم بش گفتم من نمیخوام طبیعی زایمان کنم گفتم هزینشو میدم سزارین بشم گف بذا با دکتر هماهنگ بشم بعد گفت نباید کسی بدونه خلاصه رف اومد گف دکتر قبول کرده ی شماره کارت داد گف بزن ببریم عمل گوشیم همرام بود ب همسرم گفتم پولو زد منو بردن اینم بگم اونجا ی خانوم خیلی سخت زایمان کرد خیلی سخت دلیلشم وزن زیاد بچه بود خلاصه دیگ منو بردن سوند و امپول بی حسی اصلا درد نداشت تو اتاق عمل هم اصلا ن حرف زدم ن سرمو تکون دادم ک بعدا سردرد نشم اتاق عمل عالی بود ماساژ شکمی هم تو بی حسی انجام دادن برام واقعا خوب بود ولی بعد اینکه بی حسی رف دردام شروع شد با امپول اینا بزور کنترل میشد و اینم بگم تنا چیزی ک خیلی خیلی برام سخت بود وقتی فردای عمل ک گفتن پاشو راه برو واقعا سختو وحشتناک بود قشنگ گریه میکردم دکتر ک اومد بالاسرم بش گفتم چرا انقد بدحالم نسبت ب این مریضای سزارینی گفت تو شکمت بزرگه برای همین....راسی اینم بگم پسرم با وزن ۳کیلو ۲۵۰ گرم بدنیا اومد سونو کلا اشتباه گفته بود بقول دکترم میگف لابد حکمتی بوده خلاصه شکر خدا تموم شد
مامان نیلا💓👶 مامان نیلا💓👶 ۸ ماهگی
گفتن برین وسایلشو بگیرین باید بستریش کنیم من با چشمایه گریون زنگ زدم شوهرم گفتن بیا ک قراره زایمان کنم.. و مامانمم اومد
معاینه کردن دوسانت بودم گفتن دهانه رحمت هنوز سفته
بالاخره ساعت4ونیم بستری شدم و اول بهم سرم زدن ک سردردام خوب شه بعد اومدن امپول فشار بهم زدن ک دردام شروع شه اولش دردی نداشتم هی معاینم میکردن سه سانت بودم تا ساعتایه شیش شیش ونیم بعد شام اثردن گفتن بخور شوهرمم برام خوراکی اورده بود ابمیوه اناناس و کمدوت گفتن بخور ک بچت گرسنس خوردم.. تا ساعتایه هفت هفتو نیم هنوز دردام قابل تحمل بود و سه سانت بودم.. بعدش گفتم برم دستشویی رفتم بعد گفتن برو خونوادتو ببین دم در زایشگاه منتظرن رفتن پیش مامانم و شوهرم داشتم با شوهرم صحبت میکردم ک کیسه ابم همونجا ترکید ساعت هشت شب شده بود ب سرعت برگشتم زایشگاه و گفتم کیسه ابم ترکید گفتن برو رو تخت دیگ نمیتونی بیای پایین فقط دراز بکش بعد از اون خیلی دردا زیاد شد باز معاینه کردن گفتن جهارسانتی هنوز
احساس کردم میخوام بالا بیارم گفتم حالم بده بالا میارم بهم پلاستیک بدین چشتون روز بد نبینه فقط بالا میوردم بعد از اون یکم از حال رفتم از درد زیاد
مامان 🩷دوقلوها🩷 مامان 🩷دوقلوها🩷 ۴ ماهگی
پارت چهارم

حدود ده دقیقه طول کشید ک دکتر گف خب حالا بچه هارو یکی یکی دربیار ب همون دوتا رزیدنتش میگفت چون عملو کلا اونا اتجام دادن دکتر فقط، نظارت میکرد😢وای بچه اولمو دراوردن صدا گریش اومد، بعد، صدا ساکشن ک دماغ ایناشو خالی میکنن بعد، بچه دوم و... چ حالی داشتم اشکام فقط، میریخت از صورتم هی میگفتم نمیارین ببینمشون گفتن میاریم صب کن یکم تمیزشون کنیم خلاصه بعد چند دقیقه یکی یکی اوردنشون کنار صورتم چسبوندن صورتشو ب صورتم وای هق هقم بلند شد وهزاااار بار خدازوشکر کردم ک سالمن . یهو دعوام کردن ک خانم گریه نکن داریم عملت میکنیم ها بدنت تکون میخوره هیچی دیگه ساکت شدم😂جفتامم دراوردنو عملم تاحدودی تموم شد دیگه دیدم دکترم رفتو منو سپرد ب این جوجه دکترا ک بخیع بزنن شکممو اونام شروع کردن ب دوختن منم هیچی حس نمیکردم تااخرای عمل یهو دیدم ب شدت درد دارم 😢 پاهامو تکون دادم دیدم پاهام قشنگ تکون میخورن فهمیدم اثر بیخسیم رفته اینام داشتن هنوز میدوختن گفتم آخخخخخخ درد دارم بیحسیم رفته اونام گفتن الان تموم میشه همینجوری ده دقیقه درد وحشتناک کشیدم بدنم عین بید از درد میلرزید فکم بهم میخورد تا کارشون تموم شد منم کامل بیخسیم زفته بود بعد، شکممو فشار دادن همون ماساژ رحمی
مامان جوجولات🍬🍫 مامان جوجولات🍬🍫 ۹ ماهگی
ادامه زایمان..
بعد از اینکه وارد اتاق عمل شدم دستیار بیهوشی کمکم کرد بشینم روی تخت و پاهامو دراز کنم پرسید استرس داری گفتم ن و دکتر بیهوشی اومد تو اتاق پرسید بیحسی یا بیهوشی ک گفتم بیحسی و بعد کامل برام توضیح داد و شروع کرد بتادین و بعدم گفت الان میخوام بیحس کنم و همون اول بیحس شدم برای منی ک از دکتر میترسم و وحشت آمپول دارم واقعا هیچی بود اصلا سوزنش سوزن نبود🤣
بعدم دراز کشیدم و دکتر رفت و دستیارش کنارم بود یه نفر از زیر سینه تا رونام رو پر بتادین کرد پرده آبی کشیدن وسایلا رو یکی آماده میکرد دکترم اومد هنوز پنج دیقه نشده بود اومدم بگم خانم دکتر میشه هرکار میکنین بگین بهم ک شنیدم گفت عزیزم نترسیا این تکون خوردنا برا اومدن آقا یزدانه ک یه دفعه صدای گریشو شنیدم اصلا قابل وصف نیست از ته دلم خواستم خدا ب هرکی چشم انتظاره بده اشک شوق ریختم ک دستیار بیهوشی گف مامان گریه نکن حالت بد میشه چند باری صدای گریشو شنیدم و منتظر ک بهم نشونش بدن از کنار پرده اوردنش و من پسرم رو دیدم بعد از اون کم کم حالت تهوع گرفتم ک یه چیزی زدن تو سرمم بعدم ک بشدت نفس کم میاوردم بینیم کیپ کیپ شده بود دهنم خشک کویره کویر یکم آب مقطر ریخت اما بی فایده بود ناخودآگاه تخت رو تکون میدادم ک گفتن چیکار میکنی مامان داریم بخیه میزنیم گفتم دست خودم نیس حالم خیلی بده ک شنیدم دستیار بیهوشی گف هرچی دارو بود رو گرفتی مامان و ماسک اکسیژن زد برام و من هیچی نفهمیدم دیگه😴
مامان معین🩵 مامان معین🩵 روزهای ابتدایی تولد
*پارت ششم*.

ی خانم اومد صدام زد گف خوبی گفتم اره گف منو چندتا میبینی گفتم دوتا گف خب میتونی بیای از تخت پایین گفتم آره گف پس پاشو بلند شدم دستم گرفتن گذاشتن رو ویلچر بردن ریکاوری بچمم اوردن کنارم ماماهمراهم ی چایی نبات برام آورد گف بخور، بچم شروع کردم ب شیر دادن آل خانی اومد باز گف خوبی گفتم اره ملافه داد بالا گف اووووه چ خونریزی داری شکمم شروع کرد ب فشار دادن هرچقد ک از تو اتاق زایمان فشار داد آزرده شده بود هرچقدر هم تو ریکاوری ماساز رحمی میداد و من رحمم خونریزی کرده بود بند نمیومد خداااااا هر چند دقه فشار میداد داد میزدم نکن توروخدا بسه گف نمیشه رحمت خونریزی کرده اگ اوکی نشی میبریم اتاق عمل گفتم وااای ن دیگه بسه رف قرص آورد یکی زیرزبونم سه تا پایین گذاشت ی امپولم زد ب باسنم شروع کرد ب ماساژ رحمی فشار دادن رف باز هر چند دقه میومد من ساعت1/40دقیقه شب زایمان کردم ساعت 5 صبح منو بردن بخش توی این چند ساعت فقط عذااااابم دادن هی فشار و فشار و فشار
مامان آیسا💖ویهان💙 مامان آیسا💖ویهان💙 ۲ ماهگی
بعد گفتن دراز بکش
خودشون هم کمک کردن و دراز کشیدم شلوارمو در آوردن و شروع کردن رو بدنم با اسپری ی چیزی می پاشیدن بنظرم ضدعفونی میکردن
بعد در همین حال من باز ب دکتر بی هوشی التماس میکردم ک خوابم کنه و اونم می‌گفت دیگه چیزی نگو وگرنه خوابت نمیکنم
بهم گفت ضعف و تهوع داشتی سریع بگو
نمی‌دونم یکدفعه ک بدنم بی حس شد نفسم انکار می‌گرفت سرم گیج می‌رفت تهوع گرفتم حتی همون ی لیوان آب و ک خورده بودم هم بالا آوردم گفتم خوب نیستم شروع کردم ب گریه کردن سریع دوتا سوزن ضد تهوع بهم زدن حالا خوب شد
اینقدر خوب شدم ک همراه دکتر و پرستارا داشتم می‌خندیدم
دیگه دوست نداشتم خواب برم
پارچه رو کشیدن جلو چشام و دکتر اومد عمل و شروع کرد ولی من اصلا احساس نکردم خیلی خوشحال بودم چیزی حس نمی‌کردم
فقط موقعی که می‌خواستند بچه رو بردارند نمی‌دونم چرا تکونم میدادن منم همراش تکون می‌خوردم
دکتر بی هوشی اومد گفت دیدی بهت گفتم داروی من فرق می‌کنه
و حالا میخام ب قولم عمل کنم و سوزن خواب آور و زد و گفت راحت بخواب
در همین حال من داشتم دعا میکردم ک خواب رفتم ساعت هم ۲ بیست کم بود
وقتی ب هوش اومدم دیدم دارن ماساژ شکمی میدن ک یکمی درد داشت ک من گریه کردم گفتم درد دارم و دیگ دست نزدن
ساعت هم ۳ و ۵۵ دقیقه بود ک بیدار شدم
ساعت ۱ و ۵۵ دقیقه هم پسرم ب دنیا اومد
مامان آرتا🐣🩵 مامان آرتا🐣🩵 ۸ ماهگی
پارت۳

بعد وارد شدن مامای همراهم داشت ب مامای اون بخش شرح حالمو میداد و بعد پرسیدن چندتا سوال و اطلاعات گفتن ک تا یکم دیگه میریم برای عمل همون حین ی خانوم اومد و ازم پرسید ک پمپ درد میخوای و من بخاطر مورفین نمیخواستم کلا دکترم منع نکرده بود اما گف من توصیه نمیکنم چون اونم برای چندساعت آرومت میکنه و باز دردش و بعداون داری ولی پرستاره خیلی اصرار داشت بگیرم گفتم ن وبعد دو س دیقه ی پرستار دیگه اومد سمتم و با ویلچررفتیم سمت اتاق عمل ودوتا پرستار دیگ ب همراه ی آقاک مشاور بیهوشی بود اونجا بودن و بعدبهم کمک کردن رفتم روی تخت اتاق عمل و دراز کشیدم .
مشاور بیهوشی اومد بالای سرم و ازم سوال پرسید ک راجب سابقه عمل و حساسیت دارویی و مشکلات حین بارداری مثل دیابت و...بود(من حین بارداری هیچ مشکلی نداشتم و حساسیت دارویی هم نداشتم و قبلا هم سابقه ۳تاعمل داشتم و اولین بارم نبوداما بدنم نسبت ب سزارین خیلی بد واکنش نشون داد)و بعد از اون ی اقایی ک یکم مسن تر بود اومد ودکتر بیهوشی بود و گفت ک اگه اماده ای شروع کنیم و منم گفتم مشکلی نیست اما از درون داشتم از استرس منفجر میشدم و حالت تهوع شدید داشتم ولی ب روی خودم نمیووردم مشاور بیهوشیه اومد روبروم و گفت دستاتو بده ب من و هرجا حس درد داشتی دستای منو فشار بده بعد دکتر شروع کرد ب زدن امپول اما من اصلا هیچ دردی حس نکردم ک حتی مشاور بیهوشیم گف خداروشکر معلومه درد نداشتی یا آستانه دردت بالاست و گفتم هردو اما سرم یدفعه سنگین شد و دوس داشتم بالا بیارم انگار ی چیزی رو دلم مونده بود و بعد کمکم کرد دراز بکشم...