ادامه زایمان..
بعد از اینکه وارد اتاق عمل شدم دستیار بیهوشی کمکم کرد بشینم روی تخت و پاهامو دراز کنم پرسید استرس داری گفتم ن و دکتر بیهوشی اومد تو اتاق پرسید بیحسی یا بیهوشی ک گفتم بیحسی و بعد کامل برام توضیح داد و شروع کرد بتادین و بعدم گفت الان میخوام بیحس کنم و همون اول بیحس شدم برای منی ک از دکتر میترسم و وحشت آمپول دارم واقعا هیچی بود اصلا سوزنش سوزن نبود🤣
بعدم دراز کشیدم و دکتر رفت و دستیارش کنارم بود یه نفر از زیر سینه تا رونام رو پر بتادین کرد پرده آبی کشیدن وسایلا رو یکی آماده میکرد دکترم اومد هنوز پنج دیقه نشده بود اومدم بگم خانم دکتر میشه هرکار میکنین بگین بهم ک شنیدم گفت عزیزم نترسیا این تکون خوردنا برا اومدن آقا یزدانه ک یه دفعه صدای گریشو شنیدم اصلا قابل وصف نیست از ته دلم خواستم خدا ب هرکی چشم انتظاره بده اشک شوق ریختم ک دستیار بیهوشی گف مامان گریه نکن حالت بد میشه چند باری صدای گریشو شنیدم و منتظر ک بهم نشونش بدن از کنار پرده اوردنش و من پسرم رو دیدم بعد از اون کم کم حالت تهوع گرفتم ک یه چیزی زدن تو سرمم بعدم ک بشدت نفس کم میاوردم بینیم کیپ کیپ شده بود دهنم خشک کویره کویر یکم آب مقطر ریخت اما بی فایده بود ناخودآگاه تخت رو تکون میدادم ک گفتن چیکار میکنی مامان داریم بخیه میزنیم گفتم دست خودم نیس حالم خیلی بده ک شنیدم دستیار بیهوشی گف هرچی دارو بود رو گرفتی مامان و ماسک اکسیژن زد برام و من هیچی نفهمیدم دیگه😴

۳ پاسخ

دیگه چیشد

وووی چرا میلرزیدی؟؟؟؟

بقیش

سوال های مرتبط

مامان یزدان مامان یزدان ۳ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان نینی مامان نینی ۲ ماهگی
پارت ۲
خیلی شلوغ بود کم کم حوصلمون داشت سر میرفت استرسا بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اسممو صدا زدن و گفتن اماده شو برا اتاق عمل جا ب جا شدم و رفتم رو برانکارد و حدود ۴۰ دقیقه پشت اسانسور بودم تا اینکه بلاخره وقتش شد ماما و ی اقایی بردنم تو اتاق عمل چشمتون روز بد نبینه چشمم ک ب اتاق عمل افتاد رنگم پرید و فشارم افتاد همه جا خیلی سرد بود از طرفی هم ی میز بزرگ داخل بود و ی عالمه صندلی که همه دکترا نشسته بودن حدودا تو اون بخش ۵ تا اتاق بود برای عمل دکتر فوق العاده مهربون و خوش برخوردم اومد و کلی باهام صحبت کرد ک نگران نباش نترس اتفاقی نمیفته ی خواب کوچولو میری و میای نینی تو بغلته کلی حس خوب گرفتم انتخاب خودم سزارین و بیهوشی کامل بود ک دکترم برام انجام داد بردنم داخل اتاق و جا ب جا شدم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد اول کلی تبریک گفت و دلداریم داد ب دکترم گفتم سوزش سر دل دارم گف دارو میزنیم تو سرمت دکتر بیهوشی دستگاه رو روی صورتم گذاشت گف چه حسی داری و گفت ک نفس عمیق بکش داشتم ک توضیح میدادم چ حسی دارم اولین نفس ن دومین نفس دیگه بیهوش شدم
مامان نیلا 🌊🩵 مامان نیلا 🌊🩵 ۶ ماهگی
پارت-دوم-سزارین:

از اتاق عمل منو صدا زدن. رفتم داخل . اولش سابقه داروییمو پرسیدن(من لووتیروکسین و متیل دوپا میخوردم) بعد گفتن همینجا تو اتاق انتظار بشین. من رفتم بشینم که متوجه گریه یه نوزاد خیلی کوچولو شدم ک تازه ب دنیا اومده بود و رو میز بود . خدماتی اومد تمیزش کرد و لباس پوشوند. بعد صدای دکترمو شنیدم بعدشم منو صدا زدن و رفتم . اول دراز کشیدم رو تخت. بعد گفتن پاشو بشین و سرتو کامل خم کن . پشتمو بتادین زدن و امپول بیحسی زدن(اصلا هیچی نفهمیدم و هیچ دردی نداشت). بعد گفتن سریع دراز بکش. همون لحظه یه جریان داغ داخل پاهام حس کردم. انگار ب جای خون ، اب جوش درجریان بود. کادری ک کنارم واستاده بود گفت پاتو ببر بالا. منم نتونستم . و گفت که ما حین عمل هم چنبار چک میکنیم ک بیحس کامل شده باشی بعد عمل میکنیم. همون لحظه دکترم وارد شد و سلام داد بعد پرده سبز جلوم کشیدن. و عمل شرو شد. اصلا هیچی نمیفهمیدم فقط بعد پنج دیقه اینا حس فشار رو شکمم احساس کردم ک همون لحظه صدای گریه دخترمم اومد. چشام اینجور 😍 بود. بعدا بچه رو اوردن کنار صورتم چسبوندن و عکاس اتاق عمل اومد ازمون عکس گرفت . بعدش بچه رو بردن و دکترم شکممو ساکشن کرد و بخیه زدنام شرو شد. من همون لحظه حس سردرد و سرفه داشتم و ب اون خانمی ک کنارم واستاده بود گفتم. اونم یه مسکن داخل سرمم زد و ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشت. (خود عمل کم طول کشید شاید درحد ده دیقه ولی بخیه زدنا خیلی طول کشید ۲۰ دیقه اینا) بعدا منو بردن ریکاوری . (هیچ دردی نداشتم ب خاطر اثر بیحسی ) و بعد یه مدتی اینا منو ب بخش منتقل کردن.
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۶ ماهگی
پارت ۴
زایمان سزارین
.
بردنم تو اتاق عمل و خانوم دکتر و بقیه بچه ها کم کم اومدن و بگو بخند میکردن که استرس من کم بشه . راستی دکترم خانوم دکتر ایلخانی بودن بیمارستان فرمانیه
یکم بعد دکتر بیهوشی اومد یه اقای تقریبا سن بالا ک خیلی مهربون بودن .
اومدن بهم گفتن بیهوشی میخای یا بی حسی که گفتم فک میکنم بی حسی بهتر باشه . گفت اره بهتره پس بی حس میشی فقط باید باهام همکاری کنی که اذیت نشیم جفتمون . یه اقای ذیگ هم اومد بهم گفتن که نفس عمیق بکش تو لش ترین حالت ممکن بشین و شونه هات و بنداز و سرتو بیار پایین .
این کار و انجام دادم و اقاعه شونه هامو گرفت و گفت نفس عمیق بکش . و بی حسی و زدن برام . باید بگم اندازه سر سوزنم درد نداشت . و استرس این موضوع و نداشته باشید فقط تکون نخورید که سردرد نگیرید . بعد این ک بی حسی و زدن گفتن پاهات اگ گرم شد دراز بکش . پاهام که گرم شد دراز کشیدم سریع و دستامو بستن و پرده کشیدن . پرده که کشیدن من انگار حالم از ترس بد شد . و هی میترسیدم بیحس نشده باشم . گفتم خانوم دکتر من بی حس نشدم گفت شدی بعد گفتم ب خدا نشدم گفت الان سوند و وصل کردم فهمیدی مگ ؟ گفتم نه 😁🤣بعد حالت تهوع گرفتم فک کنم اثر بیحسیه بود گفتم دارم بالا میارم دکتر بیهوشی گف سرتو بگیر سمت من بالا بیار ولی الان نمیاری بالا . همون لحظه امپول زد تو سرمم فک کنم برای تهوع بود همون لحظه خوب شدم . دیگ ساکت منتظر بودم . دکتر بیهوشی قربون صدقم میرفت از بچم میپرسید دستشو میزاشت رو سرم هی میگف الان تموم میشه صداشو میشنوی . که یهو صدای گریه اومد 🥲🥺دکترم گفت ایناز اصلااااا شبیت نیسسسس🤣🤣🤣🤣
مامان آیدا مامان آیدا ۶ ماهگی
لباسو ک پوشیدم ماما اومد بهم سوند وصل کنه انقدر درد داشتم ک سوند رو نفهمیدم اصلا سوار ویلچر شدم رفتم اتاق عمل دکترم باز اونجا اومد معاینه کنه ک ی جیغ بلندی زدم از صبح تا ساعت چهار هر ماما یا کاراموز میومد دست میکرد توم وحشت داشتم از معاینه..دکتر بیهوشی اومد انقدر خوش اخلاق بود بهم گفت دخترم بشین تکونم نخور خلاصه امپول بی حسی رو ک زد اصلا متوجه نشدم کم کم پاهام داغ شد و بی حس شدم صداشونو می‌فهمیدم ک حرف میزدن حرکت تیغ و قیچی رو هم همینجور ولی اصلا درد نداشتم..دو دقیقه بعد صدای گریه اومد دکتر بیهوشی گفت مبارکه بچمو در حد دو ثانیه گذاشتن رو صورتم و بردنش.. تو حالت بی حسی ک بودم ماماها داشتن میگفتن چقدر این دختر هیز درده دکتر بیهوشی هم گفت واقعا درد کشیده این دختر هرکس دگه بود مرده بود..خلاصه خواب رفتم ک یهو یکی ماماها بهم گفت مائده پاشو خسته نشدی از بس خوابیدی چشامو که وا کردم ساعت پنج و نیم بود..گفتم بچم کو گفت بردنش پیش همراهیت الان میارنش شیر بخوره بچمو ک اوردن یه لحظه گذاشتنش رو سینه..بهم گفتن الان میان میبرنت بخش..تو بخش ک رفتم بچه دست شوهرم بود مامانم مادر شوهرم خواهرشوهرم در اتاق عمل بودن‌‌..دخترمو ک دیدم دستش تو دهنش بود ماما گفت گرسنشه بهش شیر بده به یه سختی شیر دادم بهش..یه بار تو بخش اومدن شکممو فشار دادن کم کم بی حسیم داشت از بین می‌رفت و درد بخیه هام داشت شروع میشد که اومدن شیاف گذاشتن و بهتر شدم..اینم تجربه من از سزارین
مامان پسر مامان پسر ۲ ماهگی
تجربه سزارین ۲


با اینکه همه چی خوب بود و دکتر بیهوشی خیلی راحت تونست بی حس کنه البته بیحسق یهو به پای راستم فشار آورد و نا خودآگاه پام پرسد بالا دکتر بی هوشی دعوام کرد چرا حرکت کردی …ولی واقعا دست خودم نبود …بعد خوابوندنم و‌گفتن دیگه سرت تکون‌نده …جلوم یه پرده زدن ولی من هنوز حس داشتم حتی به دکترم گفتم‌گفت نه اشتباه میکنی گفتم من میدونم پاهایم تکون بدم گف تکون بده تکون دادم بعد گف همینقدر گفتم میخواین بیضتر تکون بدم ؟دکتر خودمم درگیر بتادین زدن بود کامل میفهمیدم …دکتر بیهوشی گف هرچقدر مستثنی تکون بده پاهاتو کلا پاهامو بردم رو‌ هوا گفتن نه چیزی نیست اشتباه فکر میکتی تا اینکه دکتر تیغ جراحی رو‌کشید رو پوستم …یا حضرت عباس کلش رو فهمیدم و جیغ زدم تو کل اتاق عمل و‌اطراف همه فهمیدن دکتر دید من حس دارم رفت از سمت دیگه برش زد دوباره فهمیدم و جیغ زدم ..رفت کنار و به دکتر بیهوشی گف این بیحس نشده …بد ترین حسم همین بود دوباره بلندم کردن و دوباره از پشت تزری
مامان پسرم مامان پسرم ۱۵ ماهگی
پارت۳

بعد وارد شدن مامای همراهم داشت ب مامای اون بخش شرح حالمو میداد و بعد پرسیدن چندتا سوال و اطلاعات گفتن ک تا یکم دیگه میریم برای عمل همون حین ی خانوم اومد و ازم پرسید ک پمپ درد میخوای و من بخاطر مورفین نمیخواستم کلا دکترم منع نکرده بود اما گف من توصیه نمیکنم چون اونم برای چندساعت آرومت میکنه و باز دردش و بعداون داری ولی پرستاره خیلی اصرار داشت بگیرم گفتم ن وبعد دو س دیقه ی پرستار دیگه اومد سمتم و با ویلچررفتیم سمت اتاق عمل ودوتا پرستار دیگ ب همراه ی آقاک مشاور بیهوشی بود اونجا بودن و بعدبهم کمک کردن رفتم روی تخت اتاق عمل و دراز کشیدم .
مشاور بیهوشی اومد بالای سرم و ازم سوال پرسید ک راجب سابقه عمل و حساسیت دارویی و مشکلات حین بارداری مثل دیابت و...بود(من حین بارداری هیچ مشکلی نداشتم و حساسیت دارویی هم نداشتم و قبلا هم سابقه ۳تاعمل داشتم و اولین بارم نبوداما بدنم نسبت ب سزارین خیلی بد واکنش نشون داد)و بعد از اون ی اقایی ک یکم مسن تر بود اومد ودکتر بیهوشی بود و گفت ک اگه اماده ای شروع کنیم و منم گفتم مشکلی نیست اما از درون داشتم از استرس منفجر میشدم و حالت تهوع شدید داشتم ولی ب روی خودم نمیووردم مشاور بیهوشیه اومد روبروم و گفت دستاتو بده ب من و هرجا حس درد داشتی دستای منو فشار بده بعد دکتر شروع کرد ب زدن امپول اما من اصلا هیچ دردی حس نکردم ک حتی مشاور بیهوشیم گف خداروشکر معلومه درد نداشتی یا آستانه دردت بالاست و گفتم هردو اما سرم یدفعه سنگین شد و دوس داشتم بالا بیارم انگار ی چیزی رو دلم مونده بود و بعد کمکم کرد دراز بکشم...
مامان جاوید کوچولو💙 مامان جاوید کوچولو💙 روزهای ابتدایی تولد
پارت دو❤
رفت و دوباره اومد یه دو دقیقه نگاه دستگاه کرد و گفت الان بری سزارین خیلی بهتره تا دردو بکشی ریسکش بالاست جون نی نیم درخطر بود🥺ودکترم رفت و نیم ساعت بعد اومد گفت پاشو میخوا بفرستمت سزارین ضربان قلبش خیلی اوفت کرده یهو بالاسرم پرشد از پرستارو دانشجو من چی ریده بودم😂با ویلچر اومدن بردنم قبل رفتنم دکترم برام سوند گذاشت وایییییییی مردمممممم خیییلی درد داشت لباسمو عوض کردن و منو سریع بردن در اتاق عمل ی پرستار دستمو گرفت بردم سمت تخت اومدم بشینم سوندم درومد😐دکتر بیهوشی اومد برام امپول بی حسی زد که خیلی درد داشت دیگه خداروشکر موقع بی حسی بازم برام سوند گذاشتن دراز کشیدم اکسیژن گذاشتن برام فشارمم ۱۶ بود انقد استرس داشتم ی دکتر اومد و شروع کرد به بتادین زدن من انقد استرس گرفته بودم ک بدنم میلرزید چنان میلرزیدم ک نگو دیگه کم کم بی حس شدم و چیزی نفهمیدم ساعت ۱۲ شب بود رفتم اتاق عمل ۱۲ و ده دیقه صدای گریه نی نی رو شنیدم🥹🥰