پارت۴

مشاور بیهوشی اومد بالای سرم و ازم سوال پرسید ک راجب سابقه عمل و حساسیت دارویی و مشکلات حین بارداری مثل دیابت و...بود(من حین بارداری هیچ مشکلی نداشتم و حساسیت دارویی هم نداشتم و قبلا هم سابقه ۳تاعمل داشتم و اولین بارم نبوداما بدنم نسبت ب سزارین خیلی بد واکنش نشون داد)و بعد از اون ی اقایی ک یکم مسن تر بود اومد ودکتر بیهوشی بود و گفت ک اگه اماده ای شروع کنیم و منم گفتم مشکلی نیست اما از درون داشتم از استرس منفجر میشدم و حالت تهوع شدید داشتم ولی ب روی خودم نمیووردم مشاور بیهوشیه اومد روبروم و گفت دستاتو بده ب من و هرجا حس درد داشتی دستای منو فشار بده بعد دکتر شروع کرد ب زدن امپول اما من اصلا هیچ دردی حس نکردم ک حتی مشاور بیهوشیم گف خداروشکر معلومه درد نداشتی یا آستانه دردت بالاست و گفتم هردو اما سرم یدفعه سنگین شد و دوس داشتم بالا بیارم انگار ی چیزی رو دلم مونده بود و بعد کمکم کرد دراز بکشم همون حین پارچه ی آبی رنگ بین بالاتنه و پایین تنم رد کردن و دستام و تو جایگاه مخصوص گذاشتن ی لحظه بدنم سرد شد و ازم راجب بی حس شدن پاهام سوال میپرسیدن اما من انگار ک کلا سرم واسه خودم نبود انقد ک حالم بدشده بود و نفسم بالا نمیومد و مشاور بیهوشی مدام ازم سوال میپرسید نمیتونستم جواب بدم میگفت نفس عمیق بکشم ولی نمیتونستم حرف بزنم دکترم اومده بود داخل اتاق و داشتن بهش میگفتن ک حالش خوب نیست و بعدش سریع بهم اکسیژن وصل کردن و بعد دوس دیقه یکم بهتر شدم و نفسم بهتر شد اما قلبم تند میزد و تهوع داشتم و دکترم بهم گف ک نگران نباش اتفاقی نمیوفته فقط نفس عمیق بکش و استرستو دور کن...

۵ پاسخ

نگفتن چرا بعد بی حسی اونطوری شدی

عزیزم هزینه هات چقدر شد؟

بقیش بزار

بقیشو بزار

منم دقیقا بعد امپول بیحسی همچی حالی شدم.انگار میخاستم بمیرم.بعدش اکسیژن وصل کردن اروم شدم

سوال های مرتبط

مامان پسرم مامان پسرم ۱۵ ماهگی
پارت۳

بعد وارد شدن مامای همراهم داشت ب مامای اون بخش شرح حالمو میداد و بعد پرسیدن چندتا سوال و اطلاعات گفتن ک تا یکم دیگه میریم برای عمل همون حین ی خانوم اومد و ازم پرسید ک پمپ درد میخوای و من بخاطر مورفین نمیخواستم کلا دکترم منع نکرده بود اما گف من توصیه نمیکنم چون اونم برای چندساعت آرومت میکنه و باز دردش و بعداون داری ولی پرستاره خیلی اصرار داشت بگیرم گفتم ن وبعد دو س دیقه ی پرستار دیگه اومد سمتم و با ویلچررفتیم سمت اتاق عمل ودوتا پرستار دیگ ب همراه ی آقاک مشاور بیهوشی بود اونجا بودن و بعدبهم کمک کردن رفتم روی تخت اتاق عمل و دراز کشیدم .
مشاور بیهوشی اومد بالای سرم و ازم سوال پرسید ک راجب سابقه عمل و حساسیت دارویی و مشکلات حین بارداری مثل دیابت و...بود(من حین بارداری هیچ مشکلی نداشتم و حساسیت دارویی هم نداشتم و قبلا هم سابقه ۳تاعمل داشتم و اولین بارم نبوداما بدنم نسبت ب سزارین خیلی بد واکنش نشون داد)و بعد از اون ی اقایی ک یکم مسن تر بود اومد ودکتر بیهوشی بود و گفت ک اگه اماده ای شروع کنیم و منم گفتم مشکلی نیست اما از درون داشتم از استرس منفجر میشدم و حالت تهوع شدید داشتم ولی ب روی خودم نمیووردم مشاور بیهوشیه اومد روبروم و گفت دستاتو بده ب من و هرجا حس درد داشتی دستای منو فشار بده بعد دکتر شروع کرد ب زدن امپول اما من اصلا هیچ دردی حس نکردم ک حتی مشاور بیهوشیم گف خداروشکر معلومه درد نداشتی یا آستانه دردت بالاست و گفتم هردو اما سرم یدفعه سنگین شد و دوس داشتم بالا بیارم انگار ی چیزی رو دلم مونده بود و بعد کمکم کرد دراز بکشم...
مامان پسرم مامان پسرم ۱۵ ماهگی
پارت۵
ی خانومه از اتلیه اومد بالا ک حین عمل فیلم بگیره من نمیخواستم اما دکترم گف ک اگه اجازه میدی بگیره و منم گفتم باشه بگیره و بعد بهم گف ک آروم باش میخام شروع کنم و مرحله ب مرحله باهام حرف میزد و مشاور بیهوشی بالاسرم وایساده بود و فقط بهم میگفت نفس عمیق بکش ک من حالم از تهوع بدشد ومشاور بیهوشیه کمکم کرد و بعد دستامو بستن ب تخت و دکترم میگف آروم باش و سعی کن بالانیاری چون دارم تیغ میزنم نیوفته رو صورت و بدنش.واقعا حس بدی داشتم استرس و تهوع وشوقو ذوق وهمه چی باهم قاطی شده بود سعی میکردم ایت الکرسی بخونم یادم میرف صلوات میفرستادم اصلا ی وضعی داشتما وباز حالم بدشد و ی دیقه بعدش صدای بچه اومد ی لحظه فقط فکر این بودم ک نره دستگاه فقط تواون وضع بریده بریده ب دکترم میگفتم ک دستگاه نمیره و اونم میگف چرا باید بره نگران نباش سفید برفی ب دنیااوردی و داشت آرومم می‌کرد بچرو بردن داخل ی تخت نوزاد گذاشتن و پرستاره داشت باهاش کارای مربوطه رو انجام میداد ومن فقط دلم میخواست ک ببینمش وبعد آوردنش سمتم و اتلیه ام اومد و بعد تماس پوستی ازمون عکس انداختن و دادنش دکترم بااونم عکس انداختیم و بعد دکترم رفت سمت شکمم برای ادامه ی عمل ک من بهش گفتم فقط بخیه هام تمیز و قشنگ باشه و اونم داشت باهام صحبت می‌کرد ک من دیگه کلا از حال رفتم و چیزی یادم نیس تا ساعت ۱:۵۰ک تو ریکاوری بهوش اومدم ساعتم رو ب روم بود ...
مامان دخترم💗🧚‍♀️ مامان دخترم💗🧚‍♀️ روزهای ابتدایی تولد
تجربه سزارین😉
روز دوشنبه 1405/05/12 دکتر وقت سزارین داده بود گف صب تا ساعت 8 صبونتو بخور ساعت 1ظهر بستری شو،شبش اصلا استرس نداشتم فقط ترس سوند و آمپول بی حسی ذهنمو درگیر کرده بود،رفتم بستری شدم اومدن ان اس تی گرفتن،برا ذخیره بند ناف آزمایش دادم،سرم اینارو وصل کردن بعد نپبت ب سوند رسید😫😮‍💨😮‍💨
گفتن نفس عمیق بکش ثانیه نکشید تموم شد،برخلاف تصورم اصلا درد نداشت،فقط ی ذره سوزش داش اونم سریع رفع شد
بعد اومدن بردنم اتاق عمل بشدت استرس داشتم از ی طرفم خوشحال بودم ک نینیمو بغل میگیرم،تمام بدنم میلرزید
اتاق عمل پرسیدن ک پمپ درد میخوای گفتم صدرصد،بعدش با دکترم حرف زدم گفتم ک بخیه جذبی میخوام
دکتر بیهوشی اومد پرستاری ک بغل دستم بود سرمو خم کرد پایین،آمپولو زد،اونم درد نداشت اصلا نفهمیدم کی تموم شد گف دراز بکش،خیلی زود پاهام گرم شد،از پایین شروع شد اومد بالا،عمل شروع شد موقعی ک بچه رو میخواستن دربیارن از شکمم دلم ریخت حس کردم دارم میمیرم،ضربان قلبم رف بالا،حالم خراب شد آدرنالین اینا زدن یکم خوب شدم تا صدای گریه عمر و جونمو شنیدم........
مامان نینی مامان نینی ۱ ماهگی
پارت ۲
خیلی شلوغ بود کم کم حوصلمون داشت سر میرفت استرسا بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه اسممو صدا زدن و گفتن اماده شو برا اتاق عمل جا ب جا شدم و رفتم رو برانکارد و حدود ۴۰ دقیقه پشت اسانسور بودم تا اینکه بلاخره وقتش شد ماما و ی اقایی بردنم تو اتاق عمل چشمتون روز بد نبینه چشمم ک ب اتاق عمل افتاد رنگم پرید و فشارم افتاد همه جا خیلی سرد بود از طرفی هم ی میز بزرگ داخل بود و ی عالمه صندلی که همه دکترا نشسته بودن حدودا تو اون بخش ۵ تا اتاق بود برای عمل دکتر فوق العاده مهربون و خوش برخوردم اومد و کلی باهام صحبت کرد ک نگران نباش نترس اتفاقی نمیفته ی خواب کوچولو میری و میای نینی تو بغلته کلی حس خوب گرفتم انتخاب خودم سزارین و بیهوشی کامل بود ک دکترم برام انجام داد بردنم داخل اتاق و جا ب جا شدم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی اومد اول کلی تبریک گفت و دلداریم داد ب دکترم گفتم سوزش سر دل دارم گف دارو میزنیم تو سرمت دکتر بیهوشی دستگاه رو روی صورتم گذاشت گف چه حسی داری و گفت ک نفس عمیق بکش داشتم ک توضیح میدادم چ حسی دارم اولین نفس ن دومین نفس دیگه بیهوش شدم
مامان نون خامه ای🩷🧁 مامان نون خامه ای🩷🧁 ۱۳ ماهگی
پارت دوم داستان زایمان
و من دیگ واقعا استرس گرفته بودم و ضربان قلب بچه هم رفته بود بالا تا و خب برای بچه دارو و اینا تو سرم ب من زدن ک بهتر شد ولی خودم هنوز سردرد و اینا رو داشتم ک دکتر اومد گفت این دوز آخر ضد سردرد تو سرم رو بگیر اگر بهتر نشی باید اورژانسی ببریمت سزارین و من دیگ از نظر زایمانم خیالم راحت شد و این رو بگم ک واقعا از طبیعی ترسیده بودم و خوف ورم داشته بود ک این شرایط رو بدتر کرده بود..
سرم سردردم هنوز کامل تخلیه نشده بود ک ماما ها اومدن و برام سوند وصل کردن و من رو برا اتاق عمل آماده کردن و با همون تخت چون سردرد داشتم من رو منتقل کردن اتاق عمل رفتم داخل اتاق عمل ی اتاق گرم بود ک پرسنل داشتن لوازم عمل رو آماده میکردن و منم گفتم نگاه ب لوازم نکنم ک بترسم ولی خب واقعا ی حس بیخیال نسبت ب خودم داشتم اما نگران بچه بودم چون سن بارداری من ۳۶ هفته و ۶ روز بود و داشتم زایمان میکردم دکتر اسپاینال اومد و من رو سرگرم کرد و کمرم رو سِر کرد و یهو پاهام داغ شد و بی حس شده م همش قرآن میخوندمو دعا میکردم ک یهو گفتن مبارک باشه دختر نازت بدنیا اومد و از بالا پرده نشونم دادن منم گریه کردم حسابی..بردنش وضعیتش رو چک کنن ک من همش خبر گرفتم و میگفتن خداروشکر کامل و سالم هست و بعد آوردن گذاشتن رو صورتم و حسابی بوسش کردم
مامان الیسا🩷ویهان💙 مامان الیسا🩷ویهان💙 ۸ ماهگی
بعد گفتن دراز بکش
خودشون هم کمک کردن و دراز کشیدم شلوارمو در آوردن و شروع کردن رو بدنم با اسپری ی چیزی می پاشیدن بنظرم ضدعفونی میکردن
بعد در همین حال من باز ب دکتر بی هوشی التماس میکردم ک خوابم کنه و اونم می‌گفت دیگه چیزی نگو وگرنه خوابت نمیکنم
بهم گفت ضعف و تهوع داشتی سریع بگو
نمی‌دونم یکدفعه ک بدنم بی حس شد نفسم انکار می‌گرفت سرم گیج می‌رفت تهوع گرفتم حتی همون ی لیوان آب و ک خورده بودم هم بالا آوردم گفتم خوب نیستم شروع کردم ب گریه کردن سریع دوتا سوزن ضد تهوع بهم زدن حالا خوب شد
اینقدر خوب شدم ک همراه دکتر و پرستارا داشتم می‌خندیدم
دیگه دوست نداشتم خواب برم
پارچه رو کشیدن جلو چشام و دکتر اومد عمل و شروع کرد ولی من اصلا احساس نکردم خیلی خوشحال بودم چیزی حس نمی‌کردم
فقط موقعی که می‌خواستند بچه رو بردارند نمی‌دونم چرا تکونم میدادن منم همراش تکون می‌خوردم
دکتر بی هوشی اومد گفت دیدی بهت گفتم داروی من فرق می‌کنه
و حالا میخام ب قولم عمل کنم و سوزن خواب آور و زد و گفت راحت بخواب
در همین حال من داشتم دعا میکردم ک خواب رفتم ساعت هم ۲ بیست کم بود
وقتی ب هوش اومدم دیدم دارن ماساژ شکمی میدن ک یکمی درد داشت ک من گریه کردم گفتم درد دارم و دیگ دست نزدن
ساعت هم ۳ و ۵۵ دقیقه بود ک بیدار شدم
ساعت ۱ و ۵۵ دقیقه هم پسرم ب دنیا اومد
مامان تیارا مامان تیارا ۱۱ ماهگی
#تجربه زایمان طبیعی من 3
بیچاره پرستارام ترسیده بودن ازم ب حدی ک رفتیم برای عمل یکی از پرستارای همراهم گفت بیمارو رو تخت بخابونین شروع کنین من خودم فرمشو پر میکنم رضایتشو میرم از همسرش میگیرم.من خودم زود پاشدم خابیدم روی تخت ب دکتر گفتم ت رو خدا شروع کن الان دردم شروع میشه قلبم دیگه کشش نداره.شروع کردن ب ضدعفونی کردن شکمم و برام بیحسی تزریق کردن من ی طرف شکمم سر شد طرف دیگه حس داشتم حتی ب بیهوشی بالای سرم گفتم گفتش ک الان اوکی میشم ولی من بیحس نشدم و میتونستم راحت پاهامو تکون بدم.من حتی وقتی ک با تیغ داشت شکمم رو میبرید سوزششو حس کردم باز ب دکتر بالای سرم گفتم ک گفت امکان نداره چرا بیحسی روت اثر نمیزاره.من ک شروع کردم ب اوق زدن فهمیدن ک دروغ نمیگم و واقعا حس میکنم زود برام بیهوشی زدن و تازه داشتم بیهوش میشدم دخترمو گذاشتن توی بغلم و بعدشم ب خواب رفتم.
توی ریکاوری ک بهوش اومدم اومدن بالاسرم و دیدن ک خونریزی شدید دارم ب حدی ک دست ب شکمم میزدن و ی فشار کوچیک میدادن کلی ازم خون میرفت علتشم گفتن ب خاطر زور زدنم حین زایمان طبیعی بوده ک خداروشکر بعد سه ساعت خونریزیم ی حد نرمالش رسید و فرستادنم بخش.بعدشم ک دخترمو اوردن و کلی دردایی ک تا اون لحظه کشیدم بودم فروکش کرد و فقط خداروشکر میکردم ک اتفاقی براش نیوفتاد و سالم ب دنیا اومد
مامان مهرو🩷 مامان مهرو🩷 ۱۳ ماهگی
مامان پندار😍 مامان پندار😍 ۱۴ ماهگی
پارت دوم زایمان
بعدش ی ماما اومد پیشم گفت بیا بریم کاراتو انجام بدم
رفتیم انژوکت زد ی سرم وصل کرد،سوند رو واسم زد ،لباس پوشیدمو دیدم صدای دکترم میاد فشارمم چک کرد گفت ۱۱ فشارت خوبه بعدش کمکم کرد با ویلچر بردم اتاق عمل ،وارد شدم دیدم سه تا اقا اونجاست و ی خانم و دکترم ک اومد بعدش گذاشتنم روی تخت بعد چک کردن فشار و سرم دکتر بیهوشی ک اقا بود گفت گردنتو خم کن بدنتو شل کن بعدش ی سوزش داخل کمرم حس کردم درد زیادی نداشت بعدشم گردنم رو گرفت خوابیدم روی تخت پرده رو کشیدن پاهام کامل بی حس بود و دکتر سریع شروع کرد ولی یهو چشمام رفت دیدم جم شدن بالای سرم گفتن خانم خانم خوبی ی امپول زدن داخل سرمم دوباره چشمام برگشت اسم و فامیلمو پرسیدم جواب دادم بین خودشون داشتن میگفتن فقط ۵ ثانیه دیرتر اتفاق بدی میوفتاد فشارش اومده روی ۵ همه چیو میشنیدم ولی نمیتونستم چیزی بگم اکسیژن واسم گذاشتن مدام باهام حرف میزدن یهو نی نی ب دنیا اومد داشت گریه میکرد ولی نشونم ندادن 🥲گفتم بچمو نشون بدین گفتن صبر کن دارن تمیزش میکنن ولی بعدش سریع بردنش منم ب خیال خودم بچم داخل اتاق دوباره بعد ده دیقه پرسیدم چرا بچمو نشونم نمیدین گفتن بچت یکم شل بوده بردن واسش اکسیژن بذارن انگار دنیا خراب شد روی سرم🥲بعدش فقط دیدم بدنم میلرزه ب شدت نمیدونم چرا کولرگازی انقد زیاد بود ب یکیشون گفتم یکم کمترش کرد بعدش بردنم ریکاوری از شانس من ی مریض دیگ بود ده دیقه زودتر از من تموم شده بود عملش اونو اومدن بردن بخش فقط شنیدم اون کسی ک اومد ببرش گفت من یکم کار دارم بهم زنگ نزنید خودم میام سراغ بعدی رفت تا نیم ساعت نیومد دیدم دردم گرفته😭
مامان حامی👼🏻 مامان حامی👼🏻 ۷ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ۵🌸


رفتم بیمارستان بستری شدم لباس بهم دادن رفتم تو اتاق ال دی آر ی تخت بود دراز کشیدم ازم ان اس تی گرفتن و بهم سرم وصل کردن ک داخل اون امپول فشار بود
معاینه کرد گفت هنوز همون ۳ سانتی اما دهانه رحم نرم نرم
من ساعت ۳ بستری شدم
کم کم از ساعت ۶ دردا داشت شدید میشد قبلش کاملا قابل تحمل بود و به زاحتی میشد تحمل کرد اما از اون موقع به بعد دردا میگرفت جوری ک انگار تب داشتم بیقرار شده بودم اما بازم زود تموم میشد انقباضا کوتاه بود اومد معاینه کرد گفت ۵ به ۶ هستی و با یه چیز تیز کیسه ابمو ترکوند
و به اب داغ ازم خارج شد همراه با خون ابه طور بلندم کرد گفت برو تو جکوزی دراز بکش اونجا خیلی درد داشتم و انقباضاتم تند تند شده بود شروع کردم به التماس کردن ک توروخدا برام اپیدورال بزنین نمیتونم تحمل کنم گفت میتونی نفس عمیق بکش رد کن دردو اما واقعا دردا جوری از کمرم میزد ک نمیتونستم نفس بکشم چ برسه عمیییق
دیگ انقد بهشون گفتم بهم مورفین زدن و من حالت نعشگی پیدا کردم چشمام همش بسته میشد و نمیتونستم باز کنم بدنمم لخت شده بود انگار سنگین شده بودم
توی جکوزی بهم گفت پاهاتو‌مثل قورباغه بزارو‌بشین تا لگن زود باز بشه اما همین حرکت دردمو‌ زیاد میکرد
مامان یزدان مامان یزدان ۲ ماهگی
تجربه زایمان
پارت2:
قبل شروع عمل با دکتر حرف زدم همه استرس هارو شست برد...نشستم رو تخت اتاق عمل دکتر بیهوشی ی آقای جوان بود ک خیلی هم شوخ طبع و با حوصله بود اومد برام آمپول بیحسی رو زد و گفت دراز بکش الان پاهات گرم میشه گز گز میکنه و من منتظر بودم علائمی ک گفتن رو حس کنم ولی خبری نبود دکتر با ظرف بتادین اومد بالاسرم گفتم دکتر شروع نکنیا من بی حس نشدم دکتر بیهوشی گفتن ک ن متوجه نیستی الان بی حس شدی پاهاتو تکون بده ببینم من انگشتامو تکون دادم گفت ن دیگ زرنگی اگه راست میگی پاهاتو با پاشنه بیار بالا ببینم من پاهامو آوردم بالا و قیافه متعجب دکتر و دیدم🤭😂 گفت پاشو بشین دوباره بزنیم ایندفعه دیدم ک دو برابر داروی قبلی رو پر کرد داخل سرنگ و تزریق کرد برام
هنوز تزریق تموم نشده بود تو حالت نشسته بودم ک لرزش و گز گز پاهام شروع شد لرزش ب حدی زیاد شد ک تا دستام رسید حتی حرف زدنمم لرزشی شد😅
بعد دراز کشیدم و عمل شروع شد متوجه هیچ حس و دردی نبودم... ی آقا پسر جوان هم بالاسرم بود و حالتامو بهم میگفت ک الان ممکنه حالت تهوع بگیری ممکنه تنگی نفس داشته باشی و این موارد... یکم گذشت ک متوجه شدم دارم رو تخت تکون میخورم و بعدش فشاری ک زیر سینه میدادن و حس کردم و بهم گفت ک میخوان بچه رو بکشن بیرون و بعدش گفت ک بدنیا اومد😍 از اونجایی ک من همش گریه میکردم آمپول خواب زد بهم و من خوابم برد بعد یکی بیدارم کرد و گفت پاشو پسرتو ببین و صورتشو گذاشت رو صورتم🥺آخ ک بهترین حس دنیا بود اون لحظه... بعد یزدان و بردن و من باز خوابم برد وقتی بیدارشدم ریکاوری بودم موقع اومدن ب بخش شد اومدن جابجام کردن رو تخت دیگ یکم درد داشت و ماساژ کوتاه شکمی دادن اونجا ک اونم درد داشت ولی وحشتناک نبود و بعدش رفتیم اتاقم
مامان نیهان خانم مامان نیهان خانم ۳ ماهگی
پارت ۶ زایمان
یهو دکتر خیلی جدی گف کاراشو کنید ب حرف گوش ندید تو عرض چند سانیه ازم اثر انگشت گرفتن سوند وصل کردن گذاشتن ویلچر و یهو به خودم اومدم دیدم نوشته اتاق عمل واقن استرس داشتم و درد شدید (شدیدن از بی حسی ک شنیده بودم درد شدید داره میترسیدم) رفتم داخل چشم خورد ب ساعت درست ۶بود گذاشتن رو تخت گفتن بشین گردن خم خودت شل کن یهو دیدم کمرم سوخت گفتم وای گف چیزی نیس بی حسی اصن برخلاف گفته ها درد نداش درازم کردن پرده هارو وصل کردن دستامو بستن حس سوزن سوزن شدن ک گز گز کردن داشتم بعد انقار پاهام سنگین بودن یکی داشت باهام حرف می‌زد چند هفته ایی گفتم ۳۶هفته ۶ روز اسم دخترم پرسيد نسبت فامیلی پرسید خلاصه یکم با صدای اروم سوال پرسید منم پر استرس ک چرا عمل منو شروع نمیکنن منتظر حس کردن برش شکمم بودم ک اون خانمی ک کنارم بود رفت اونور تر ساعت نگا کردم ۶و۲۰ دیقه بود داشتم ایتلکرسی میخوندم ی لحظه چشام بستم نفص عمیق کشیدم ک گفتم الان عمل شروع میکنن و یهو بهترین صدای عمرم شنیدم اول فک کردم اشتباه فقد تصور من ساعت نگا کردم ۶و۲۲ دیقه بود بعد یهو پرستار گف وای چ دختر ناز و قشنگی ک صدای بیشتر دخترم شنیدم و بهترین حس و حال دنیارو داشتم
مامان سوژین🧸💖 مامان سوژین🧸💖 ۱۰ ماهگی
دیگه واقعا وحشتناک شد هی زورم میومد میگفتم دستشویی بزرگ دارم و نمیزاشتن برم خیلی معاینم کردن ماما ها دوتا بودن و واقعا هوامو داشتن اگه اخلاق و مهربونی اونا نبود نمی‌تونستم واقعا کیسه ابم ک پاره شد تازه فهمیدم اونا ک درد نبودن دادا تازه شروع شد لرز شدید داشتم و نفسم رفت ضربان قلب بچه ب شدت کند شد و چند نفری اومدن بالا سرم اکسیژن زدن بهم میگفتن نفس بکش بچه خفه شد نمی‌تونستم تا بعد ۵دیقه خوب شدم تو سرمم آرامبخش زدن کلا گیج بودم خوابم میومد شدید اما درد داشتم و زور میومد بهم دیگه چیزی یادم نیست تا دکتر ک داشت معاینم میکرد گفت فوله نیم ساعت دیگه ببرینش ساعتم ۳شب بود دکتر رفت ماما شروع کرد می‌گفت حالت دستشویی بشین و زور بزن ۲۰دیقه روم کار کرد بعد بردنم تو اتاق زایمان و زورای شدید و برش هم خوردم کلی هم از بالا فشارم دادن تا دخترم در اومد ساعت ۳:۲۰دیقه دخترم اومد و من مردم و زنده شدم و وحشتناک بود برام واقعا🥲ولی می‌ارزید به دیدن دخترم🥺❤️
مامان رادین👼🏻✨️ مامان رادین👼🏻✨️ ۱۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۴
اون مامایی ک بالا سرم بود اومد تمام نوک انگشتام رو سوراخ کرد ک فشارم بیاد پایین ولی فایده نداشت ک دیگ زنگ زدن سریع اتاق عمل رو اماده کنید بیمار اورژانسی داریم و من اصلا نفهمیدم چطور بردنم دیگ بردنم اتاق عمل و سریع واسم بیحسی زدن و دراز کشیدم اون پرده رو زدن جلوم از استرس داشتم میمردم و از اون لامپ هایی ک بالا سرم بود چون دورش اینه ای بود داشتم میدیدم ک یهو حالم بد شد و تپش قلب گرفتم اون مرده ک بالا سرم بود گفت فقط تا میتونی دیگ ببخشیدا بدتون هم میاد گفت استفراغ کن و یکم انگار بهتر شدم ک دیدم صدای پسرم اومد اشک تو چشام جمع شد و فقط میگفتم سالمه ک دیدم دکتر گفت نگران نباش همه چیش خوبه خیالم راحتش د ولی گفتن چون خودم تبم بالا بوده و کیسه ابو خیلی وقته پاره کردن بچه تب داره و از آب دور کیسه خورده باید بستری بشه دنیا رو رو سرم خراب کردن ولی بازم خداروشکر میکردم ک بچم صحیح و سالم بدنیا اومد این همه سختی ک بهم اادن ارزششو داشت پسرم ۵ روز بستری بود و بعد ترخیص شد امیدوارم خوشتون اومده باشه 😘