سلام مامانا میخوام از زایمانم بگم تاریخ زایمانم ۳۰ ابان زده بودن من ۲۴ رفتم گفتم اخرین سونو بدم وقتی رفتم گفتن بچه درشته چهارکیلو نیم هس اب دور جنین هم ۵ و ۶ هس گف زودی برو بیمارستان خلاصه خیلی ترسیدم نمیدونم چرا بغض داشتم میخواستم گریه کنم زودی رفتم خونه ی دوش گرفتم وسایلارو برداشتم با مامانم اینا رفتیم بیمارستان اونجا بستریم کردن ب دکتر گفتم با این اوضاع سزاربن میشم؟گف ن طبیعی میاری مشکلی نیس خلاصه با کلی ترسو لرز لباسامو عوض کردم رفتم روتخت تو زایشگاه انقد جیغ میزدن من هی استرسم بیشتر بیشتر میشد خلاصه ی پرستار خوش اخلاق اومد ی ازمایش گرف ازم بش گفتم من نمیخوام طبیعی زایمان کنم گفتم هزینشو میدم سزارین بشم گف بذا با دکتر هماهنگ بشم بعد گفت نباید کسی بدونه خلاصه رف اومد گف دکتر قبول کرده ی شماره کارت داد گف بزن ببریم عمل گوشیم همرام بود ب همسرم گفتم پولو زد منو بردن اینم بگم اونجا ی خانوم خیلی سخت زایمان کرد خیلی سخت دلیلشم وزن زیاد بچه بود خلاصه دیگ منو بردن سوند و امپول بی حسی اصلا درد نداشت تو اتاق عمل هم اصلا ن حرف زدم ن سرمو تکون دادم ک بعدا سردرد نشم اتاق عمل عالی بود ماساژ شکمی هم تو بی حسی انجام دادن برام واقعا خوب بود ولی بعد اینکه بی حسی رف دردام شروع شد با امپول اینا بزور کنترل میشد و اینم بگم تنا چیزی ک خیلی خیلی برام سخت بود وقتی فردای عمل ک گفتن پاشو راه برو واقعا سختو وحشتناک بود قشنگ گریه میکردم دکتر ک اومد بالاسرم بش گفتم چرا انقد بدحالم نسبت ب این مریضای سزارینی گفت تو شکمت بزرگه برای همین....راسی اینم بگم پسرم با وزن ۳کیلو ۲۵۰ گرم بدنیا اومد سونو کلا اشتباه گفته بود بقول دکترم میگف لابد حکمتی بوده خلاصه شکر خدا تموم شد

۸ پاسخ

از قبل شکم داشتی؟
چقدر بود مگه

عزیزم چقدر پول گرفت ازت؟

منم یه روز قبل زایمانم رفتم سنو گفتن ۳۸۰۰ وقتی دنیا اومد ۳۵۶۰بود😂

ممنون ک از تجربت گفتی
خداروشکر ک خوبین جفتتون
کدوم شهری شما؟

انشالله به سلامتی
خداروشکر عزیز

مبارکه عزیزم

مبارک باشه خداروشکر بسلامتی زایمان کردی


عه چه جالب چقد بده که وزنو دقیق نمیگن🥲

انشالا شما مامانای عزیز هم بسلامتی زایمان کنید نی نی تونو بغل بگیرین با دل خوش واقعا با بغل کردن نی نی همه سختیا و دردا فراموش میشه 😍

سوال های مرتبط

مامان رُز کوچولو🩷🧿 مامان رُز کوچولو🩷🧿 ۱۲ ماهگی
یهو دیدم دکتر وندا یکی از بهترین دکترای یاسوج و استاد همه دکترا ک من زیر نظرشون بودم گفت فوری باید سزارین بشه و طبیعی نمیتونه خلاصه فقط میدونم از تررررررس داشتم میمیرم تو ۵ دیقه هنه چی اتفاق افتاد یهو خودمو تو اتاق عمل دیدم حتی همسرم امضا نکرده و رضایت نداده منو عمل کردن.منو بردن اتاق عمل و ی آقای جوون اومد و منو بردن رو ی تخت دیگه و اون تخته خیلیییی باریک و کوچیک بود و وسطش خالی منو نشوندن رو تخت و ی سری چیزا بهم وصل کردن و اصلا بهم آرامش ندادن آقایی ک اومد برا بی حسی گفتم منو حای دختر خودت بدون و بهم آرامش بده گفتم بی حسی درد داره گفت اره خیلی ک من استرسم بیشتر شد و فقط اون پسر جوونه بهم آرامش میداد میگف نه خلاصه گفتن صاف بشین و سرتو بده پایین و اون پسره هم شونه هامو گرف و دکتر بی حسی اومد و هی ضد عفونی کرد ولی واقعا اصلا نفهمیدم کی بی‌حسی زد واقعا درد نداشت ولی وقتی ک اون موادش میرف داخل میفهمیدی و ی دردی داشت و دردشم از انژیوکت رو دست کمتره یهو دیدم دوتر بی حسی به شدت منو هل دادن جلو و درازم کردن ک لباسم کارامل رف بالا و کل بدنم معلوم شد و خجالت کشیدم.خلاصه ی پرده زدن جلوم و شروع کردن به ضد عفونی ک من کامل حس داشتم و می‌فهمیدم ولی پاهام داغ شد هی میگفتم دکتر من بی حس نیستم توروخدا نزنی دردم بگیره میگف نه عزیزم فعلا ضد عفونی منم کامل حس داشتم و هرکاری میکردن رو می‌فهمیدم ک گفتم دکتر من هنوز حس دارم یهو دوتر گف نترس شروع نشده ک یهو صدای دخترم اومد و من زدم زیر گریه و دخترم و نیاوردن ببینم چون مدفوع کرده بود و ی کم ازش خورده بود خلاصه من ۲ ساعت اتاق عمل بودم و دیگه تموم شد بعدش رفتم ریکاوری و ماساژ شکمی اولی تو اتاق عمل بود و دومی تو ریکاوری و بعدش تو بخش ک واقعا درد داشتتتت
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ روزهای ابتدایی تولد
تجربه زایمان
پارت 1#
عصر بود درد داشتم هم آسمم گرفته بود رفتم بیمارستان گفتن نوار قلب بگیریم نوار قلب گرفتن ماما گف نوار قلبت خوب نیس حرکات بچت خوب بوده گفتم کم بوده گف نوار قلب خوب نیس صب کن تا دکتر از اتاق عمل بیاد خلاصه بعد از یک ساعت دکتر امد بهم گف تحت نظر کدوم دکتر گف فلانی انگار مث اون دکتر هم لجش اومد رفت در گوش ماما ی چیزی بگه ب من گف برو بیرون صدات میزنم اومد گف نوار قلبت خوبه برو بعد باز از مامانم پرسید تحت نظر کدوم دکتره مامانم گف دکتر ب مامانم گف دخترتو ببر برا زایمان بندر زایمانش پر خطره بخاطر آسمش خلاصه من با دردام رفتم خونه شب بود درد داشتم اصلا خواب نرفتم تا صبح ساعتای هشت بود مامانمو بیدار کردم گفتم مامان درد دارم بریم بعد خلاصه رفتیم وسیله هامم برداشتم و راهی بندر شدیم رفتم بیمارستان شریعتی نوار قلب از خودم و بچم گرفتن چون اسمم گرفته بود فشارم گرفتن بالا بود نگهم داشتن ی دوساعت گذشت هنوز فشارم بالا بود ازمایش گرفتن مسمومیت بارداری نشون داد و دکتر بستریم کرد نزدیک دوهفته بود ک پاهام ورم داشت این هم بخاطر فشار و مسمومیت بوده کسی تشخیصش نمیداد خلاصه ک بستری شدم 39هفته و 5روز معاینه کردن ی سانت بودم از اورژانس بعد از چند ساعت ساعت یک و نیم دو ظهر منو بردن زایشگاه
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۹ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان حسین مامان حسین ۱۶ ماهگی
سلام خانما اومدم تجربمو بگم من ۳۹هفته و ۵روز بودم ک هیچ علائمی نداشتم ن درد ن هیچ ولی سر بچه پاین بود ولی دهانه رحمم باز نبود ی سانت باز بود با کلی پیاده روی ب دکتر گفتم اگر میدونید ک روند زایمان طبیعی سختع برام و اذیت میشم لطفا بگید سز اختیاری کنم و دکتر گفت تا لحظه زایمان این مشخص نیست رفتم زایشگا ی خانومی دو روز درد میکشید و خیلی جیغ میزد و میخاست طبیعی بچشو بیاره اونو ک دیدم خیلللللی ترسیدم و تصمبم گرفتم ک سزارین کنم چون واقعا سخت بود شرایطش با وجود همه بی پولیمون پولو از پدر شوهرم قرض گرفتیم و گفتم میخام سز اختیاری بشم ترسم خیلی کمتر بود براش نسبت ب طبیعی سی و یکم ساعت سه بعدازظهر این اتفاقا افتاد و ساعت۶تصمیم گرفتم سز بشم و دکترم گفت پولو بزن ک سریع بریم اتاق عمل پولو زدم و رفتم اصلا استرس نداشتم واسه طبیعی استرسم بیشتر بود ولی اینو اصلا نترسیدم و اماده شدم برا رفتن ب اتاق عمل تو اتاق عملم امپول بی حسیو برام زدن و سر شدم و بچه رو خیلی زود ب دنیا اوردن صداشو ک شنیدم خیلی حالم دگرگون شد وقتی ب دنیا اومد و کلی اشک شوق ریختم دیگ بچه رو بردن و منم رفتم ریکاوری بعدش پشیمون شدم ک این هزینه رو دادم ولی باز ترسم از طبیعی بیشتر بود الانم بین پشیمونیشم ولی خب
مامان تی تی 🌸 مامان تی تی 🌸 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین سهه.. خلاصه منتظر موندم تا برم اتاق عمل چون همه چی یهویی شد سریع زنگ زدم شوهرم گفتم من دارن میبرن اتاق عمل اون سریع خودش رسوند خودش منو تا در اتاق عمل برد .. رفتم آمپول بی حسی اصلا. دردی حس نکردم .. گفتن بخاب آروم بعد ده دقیقه صدای دخترمو شنیدم .. تیکه بد داستان اینجا بود ک من می‌شنیدم میگفتن الان مادر جان خودشو از دست میده سریع ی کاری کنین می‌دیدم پشت پرده ده نفر ریختن رو شکمم خون ریزی شدید داشتم بند نمیومد کل اتاق عمل شده بود خون .. خیلی فشار دادن من بی حس بودم .. تا بردن ریکاوری منو .. خیلی درد داشتم خیلی .. یعنی اونجا مرده بودم از درد فقط هوار میزدم .. دیدم س نفر اومدن بالا سرم ماساژ شکمی دادن من از هوش داشتم میرفتم .. بی حسی رفته بود س نفر افتاده بودن رو شکمم خیلی خیلی سخت بود .. بعدش انقد هوار زدم دکتر اومد بالا سرم گفت براش یکی از قوی ترین مسکن ها رو بزنید ک توش مخدر داشت .. اونجا همه میگفتن اصلا اینو برا کسی نمیزنه واقعا دلش سوخته ک برات مسکن زد 🤣خلاصه بعد نیم ساعت منو بردن بخش اونجا هم باز منو ماساژ رحمی دادن خیلی بعد عمل سخته خیلی ... بعدش ک دوسه روز بستری بودم بخاطر خونی ک از دست رفته بود برام کیسه خون وصل کردن و فرداش ب زور بلندم کردن راه رفتم . خلاصه بخام بگم من واقعا زایمانم سخت بود چون ۲۰ روز قبلشم همونجا بستری بودم تا زایمان یهویی ریختن سرم بیمارستان دولتی همینه دیگه آموزشی .. ولی خدارو هزار مرتبه شکر دخترم صحیح سالم با وزن ۴ کیلو آومد تو بغلم😍🫰
مامان رادمهر❤ مامان رادمهر❤ روزهای ابتدایی تولد
پارت 2#
رفتم زایشگاه گوشیمو ازم گرفتن یکم استرس و ترس داشتم از این ک قبلا بهم گفته بودن لگنت تنگه و اینا منو بردن اتاق ایزوله روبه رو ایستگاه پرستاری ماما اومد سرم فشار بهم زدن و سوند وصل کردن بهم ک دردام شروع بشه شیفت عوض خیلی خدا خدا میکردم ک همون دکتر باشه ک دکتر خودم معرفیش کرده بود خوشبختانه همون بود ولی هیچ کس تو اتاق من نمی اومد منم استرس میگرفتم فشارم بالاتر میرفت مامانم یاد یکی از دوستای بابام افتاد ک تو دانشگاه علوم پزشکی بود زنگش زده بود ک نزاره من درد بکشم اگ ب سزارینه خلاصه اونم سفارشمو کرد بعد ماما رو صدا زدم گفتم میشه مامانم بیاد پیشم گف اره مامانم اومد هی دست میکشید رو کمرم و من اروم میشدم اومدن معاینه کردن سه سانت بودم ساعتای ده بود بهم گفتن چهار سانت ک شدی زنگ بزن ماما همراهت بیاد ساعتای ده و نیم من ده سانت شدم ماما همراهم اومد دیگ مامانمو بیرون کردن خلاصه ورزشو شروع کردیم باهم منم هی دردام بیشتر میشد هم میترسیدم دیک دوتا از ماما های دیگ هم تو اتاقم بودن یکی از ماما ها منو معاینه کرد بعد با هم دیگ یچیزو گفتن من نفهمیدم بعد دکترم اومد گف کیسه ابشو پاره کنید مثل اینکه بچه مدفوع کرده بود هیچی خلاصه منم دردام خیلی بیشتر شده بود ساعت12بود اومدن برا معاینه گفتم تورو خدا بگین من شش سانت شدم معاینه کردن همون بود دیگ دکترم گف تا تو فول میشی من ی سزارین انجام بدم میام ساعت یک بود دکترم اومد و همه اومدن تو اتاقم من هشت سانت بودم یک خورده ای بود فول شدم و ترسم بیشتر شد خیلی عرق میکردم و دستای ماما همراهم گرفته بودم و میترسیدم
مامان پنـاه‍ کوچـولـو مامان پنـاه‍ کوچـولـو ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت 2
خلاصه خیلی دیر گذشت 4 روز مونده بود ب تاریخ دکتر مامانم روز 16 رسید صبح زود اع شهرستان ساک لبای خودمو بچه چک کرد همه چیز آماده بود ساعت 12 با همسرم و مادرم راهی بیمارستان شدیم کارای پذیرش انجام داد همسرم دکترم گفته بود نگم بهشون سزارین هستم میخاسته سزارین اورژانسی انجام بده برام هزینش یکم کمتر حساب بشه برام منم جای پذیرش گفتم طبیعی خلاصه رفتم جای بخش زنان و همه چی گفتم ک کاهش حرکت دارع بچم و نوار قلبش اوکی نیست گفتن برو لباس هات عوض کن نوار قلب بگیریم و معاینه کنیم نوار قلب گرفتن و اومدن معاینه کنن گفتم ن دکتر خودم بیاد معاینه کنه خلاصه دکتر ب من گفته بود ت فق برو من نمیزارم بهت امپول فشار اینا بزنن اما این ی خیال بود دکترم ی جورایی بهم نگفته بود این موضوع ها رو منم شوکه شده بودم ت بیمارستان دکترم اومد و معاینه کرد گف 1 سانتی خوبه میتونی طبیعی بیاری منم اشاره ب دکتر ک نمی‌خوام دکتر رفت و پرستار اومد گف بریم تو اون اتاق خانم دکتر گفته بهت امدول فشار بزنیم منم گفتم ن نمخام سزارین کنید منو گف ن ت گفتی طبیعی هستی و دکترت اینجوری گفته رفتم ت اتاق امپول فشار فشار وصلم کردن منم از طبیعی هچ تصوری نداشتم حتی آمپول فشار دیه خلاصه ساعت 6 وصلم کرد 6 و 5 دقیقه درد هام شروع شد هعی بیشتر میشد همش میگفتم مخام برم دسشویی بازش کنید میگفتن ن صب کن چن دیق بعد امپول فشار واقعا درد زیادی دارع تا 12 شب مردم و زنده شدم درد ل شدت زیادی کشیدم اما وقتی ک زمان معاینه شد گفت ن هنوز همون 1 سانت هستی و آمپول فشار گفتم قطع کنید لطفا
مامان کاریان و کایلی مامان کاریان و کایلی ۳ ماهگی
سلام ب روی مامانای گل
گفته بودم میام تجربم از سزارین دومم میگم و اینکه حالم بد شد

پارت یک:
روز ۸ اردبیهشت قرار شد من سزارین بشم
دکترم گف ۵بعدظهر عملت میکنم تو ۴ بیمارستان باش.

شب قبلش رفتم خونه پدرم
چون شوهرم ۵صب میرفت سرکار و۴ونیم بعدظهر میومد
هرکار کرد بهش مرخصی ندادن
پسرم ک تا ۵ صب نذاشت بخابم همش بغضمیکرد گریه میکرد ک منم میام باهات،کی برمیگردی،چن روز اونجایی.

خلاصه بعدظهر راه افتادیم سمت بیمارستان ی شوق عجیبی داشتم
رسیدیم تو بیمارستان رفتم زایشگاه ماما اومد گفتم اومدم برا سزارین
کارای لازم انجام داد لباس پوشیدم گفتن دکتر تو اتاق عمل منتظره
سریع بردنم اتاق عمل. دکتر طبق معمول با خنده و خوشرویی سلام احوال پرسی کرد
گف میخای بیهوش بشی یا بی حسی گفتم بی هوشی ولی ب داروی بیهوشی حساسیت دارم خندید گف پس چیکارت کنم ک بیهوش شی باچوب بزنم تو سرت🤣🤣
خلاصه گفتم ن هرچی بشه بیهوشی میخام
داشتم نگا ساعت میکردم دیدم یربع ب ۵ گفتم وای دارم بیهوش میشم و دیگه چیزی نفهمیدم
وقتی یکم هوشیار شدم فهمیدم تو ریکاوریم کلی دکتر و پرستار دورم بودن
فهمیدم نمیتونم درست نفس بکشم هرچی تلاش میکردم نمیشد ک نمیشد
صدا دکترا و پرستارا میشنیدم هی میپرسیدن خوبی و من نمیتونستم جوابشون بدم
فهمیدم ی مشکلی پیش اومده هرچی سعی میکردم نفس بکشم انگار ی سنگ رو سینم بود نمیذاشت نفس بکشم دکتر بیهوشی اومد ب مانیتور نگا کرد گف اینکه اکسیژنشم ۱۰۰ پس چشه ک نمیتونه . دکتر ریه اوردن بالا سرم اونم ازم پرسید آسم داشتی با ابرو گفتم ن گف تنگی نفس داری گفتم ن گف سرما خورده بودی گفتم ن .دیدم گف اسپری بزنید براش کلی اسپری زدن ی دستگاه اکسیژن ی چیز دیگه بود بخار با فشار بود گذاشتن برام
بازم بی فایده بود
مامان شاهان🩵👶🏻 مامان شاهان🩵👶🏻 ۱۱ ماهگی
سلام خوبید بعد یک ماه وقت کردم بیام از تجربه زایمان بگم براتون
پارت اول:
۳۶هفته و ۴روزم بود با ماما همراه هماهنگ کردم چون خیلی خیلی دیسک کمرم داشت اذیتم میکرد گفتم برم تو درمانگاه بیمارستان و با یکی از متخصص زنان ویزیت بشم بهم تاریخ بده ۳۷ هفته بیام امپول فشار بزنن برام
خب رفتم ۵ مهر بود نوبت گرفتم تا متخصص بیاد اول ماما میاد و ی ان اس تی میگیره و کارای قبل مراجعه ب پزشکو انجام میده منم دوسه روزی بود ک انقباضات زیادی داشتم ولی دیگ تحمل میکردم و میگفتم خب درد ماهه عادیه.وقتی نوار گرف گف درد داری گفتم اره کم گف کم نیستا گفتم نمیدونم دیگ عادت کردم اخه من از ۳۳ هفته انقباض داشتم
خلاصه گف ک دردات مرتبه و از روی شکم هم دیده و لمس میشه انقاباضاتت نامه داد و زنگ زد هماهنگ کرد برم زایشگاه دکتر اونجا تو اتاق عمله بیاد منم ببینه همونجا رفتم و بازم ان اس تی گرفتم و همچنان انقباضات زیادی بود ک گفتن باید بستری بشی معاینه شدم ک دوسانت باز بود دهانه و گفتن سر بچه تقریبا فیکس خلاصه زنگ زدم مامانم وسایلم اورد و بستری شدم