سلام ب روی مامانای گل
گفته بودم میام تجربم از سزارین دومم میگم و اینکه حالم بد شد

پارت یک:
روز ۸ اردبیهشت قرار شد من سزارین بشم
دکترم گف ۵بعدظهر عملت میکنم تو ۴ بیمارستان باش.

شب قبلش رفتم خونه پدرم
چون شوهرم ۵صب میرفت سرکار و۴ونیم بعدظهر میومد
هرکار کرد بهش مرخصی ندادن
پسرم ک تا ۵ صب نذاشت بخابم همش بغضمیکرد گریه میکرد ک منم میام باهات،کی برمیگردی،چن روز اونجایی.

خلاصه بعدظهر راه افتادیم سمت بیمارستان ی شوق عجیبی داشتم
رسیدیم تو بیمارستان رفتم زایشگاه ماما اومد گفتم اومدم برا سزارین
کارای لازم انجام داد لباس پوشیدم گفتن دکتر تو اتاق عمل منتظره
سریع بردنم اتاق عمل. دکتر طبق معمول با خنده و خوشرویی سلام احوال پرسی کرد
گف میخای بیهوش بشی یا بی حسی گفتم بی هوشی ولی ب داروی بیهوشی حساسیت دارم خندید گف پس چیکارت کنم ک بیهوش شی باچوب بزنم تو سرت🤣🤣
خلاصه گفتم ن هرچی بشه بیهوشی میخام
داشتم نگا ساعت میکردم دیدم یربع ب ۵ گفتم وای دارم بیهوش میشم و دیگه چیزی نفهمیدم
وقتی یکم هوشیار شدم فهمیدم تو ریکاوریم کلی دکتر و پرستار دورم بودن
فهمیدم نمیتونم درست نفس بکشم هرچی تلاش میکردم نمیشد ک نمیشد
صدا دکترا و پرستارا میشنیدم هی میپرسیدن خوبی و من نمیتونستم جوابشون بدم
فهمیدم ی مشکلی پیش اومده هرچی سعی میکردم نفس بکشم انگار ی سنگ رو سینم بود نمیذاشت نفس بکشم دکتر بیهوشی اومد ب مانیتور نگا کرد گف اینکه اکسیژنشم ۱۰۰ پس چشه ک نمیتونه . دکتر ریه اوردن بالا سرم اونم ازم پرسید آسم داشتی با ابرو گفتم ن گف تنگی نفس داری گفتم ن گف سرما خورده بودی گفتم ن .دیدم گف اسپری بزنید براش کلی اسپری زدن ی دستگاه اکسیژن ی چیز دیگه بود بخار با فشار بود گذاشتن برام
بازم بی فایده بود

۶ پاسخ

چه لحظات سختی کشیدی عزیز دلم.من حتی با خوندنش نفسم گرفت تنگ شد 🥲

وایی چقدر بد اخر چیکار کری نفست اومد؟🥲

وااای عزیزم
خب چرا بی حسی رو انتخاب نکردی وقتی به داروی بیهوشی حساسیت داشتی

خب بعد چی شد

من امروز رفتم سونو ۲۶۰۰بود

عزیزم گفتین نینت چند کیلو بود چند هفته

سوال های مرتبط

مامان yamin🧿nikan مامان yamin🧿nikan ۷ ماهگی
سلام مامانا میخوام از زایمانم بگم تاریخ زایمانم ۳۰ ابان زده بودن من ۲۴ رفتم گفتم اخرین سونو بدم وقتی رفتم گفتن بچه درشته چهارکیلو نیم هس اب دور جنین هم ۵ و ۶ هس گف زودی برو بیمارستان خلاصه خیلی ترسیدم نمیدونم چرا بغض داشتم میخواستم گریه کنم زودی رفتم خونه ی دوش گرفتم وسایلارو برداشتم با مامانم اینا رفتیم بیمارستان اونجا بستریم کردن ب دکتر گفتم با این اوضاع سزاربن میشم؟گف ن طبیعی میاری مشکلی نیس خلاصه با کلی ترسو لرز لباسامو عوض کردم رفتم روتخت تو زایشگاه انقد جیغ میزدن من هی استرسم بیشتر بیشتر میشد خلاصه ی پرستار خوش اخلاق اومد ی ازمایش گرف ازم بش گفتم من نمیخوام طبیعی زایمان کنم گفتم هزینشو میدم سزارین بشم گف بذا با دکتر هماهنگ بشم بعد گفت نباید کسی بدونه خلاصه رف اومد گف دکتر قبول کرده ی شماره کارت داد گف بزن ببریم عمل گوشیم همرام بود ب همسرم گفتم پولو زد منو بردن اینم بگم اونجا ی خانوم خیلی سخت زایمان کرد خیلی سخت دلیلشم وزن زیاد بچه بود خلاصه دیگ منو بردن سوند و امپول بی حسی اصلا درد نداشت تو اتاق عمل هم اصلا ن حرف زدم ن سرمو تکون دادم ک بعدا سردرد نشم اتاق عمل عالی بود ماساژ شکمی هم تو بی حسی انجام دادن برام واقعا خوب بود ولی بعد اینکه بی حسی رف دردام شروع شد با امپول اینا بزور کنترل میشد و اینم بگم تنا چیزی ک خیلی خیلی برام سخت بود وقتی فردای عمل ک گفتن پاشو راه برو واقعا سختو وحشتناک بود قشنگ گریه میکردم دکتر ک اومد بالاسرم بش گفتم چرا انقد بدحالم نسبت ب این مریضای سزارینی گفت تو شکمت بزرگه برای همین....راسی اینم بگم پسرم با وزن ۳کیلو ۲۵۰ گرم بدنیا اومد سونو کلا اشتباه گفته بود بقول دکترم میگف لابد حکمتی بوده خلاصه شکر خدا تموم شد
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۵ ماهگی
*پارت چهارم*

آل خانی دوباره اومد گف پاشو معاینت کنم ببینم چند سانتی خانوم دکتر گفته هر اقدامی لازم براش انجام بدین حتی بی دردی اذییت نشه گفتم ن من بی دردی نمیخام گف چرا گفتم شنیدم عوارض داره گف ن حالا خانوم فلانی متخصص بی دردی هستن میان باهاتون حرف میزنن صداش زد اومد گفت ن عزیزم عوارض نداره من ب کمرت نمیزنم ب انژوکتت میزنم ی حالت گیجی و منگی بهت دست میده نگران عوارضش نباش چون نداره گفتم فعلا ک میتونم تحمل کنم نمیخام گف باشه ، آل هانی اومد گف دوباره معاینه گفتم ن دیگ گف برو اول دسشویی بیا گفتم ندارم گف باشه حالا تو برو رفتم یرمم ب دستگاه بود گف باهم دستگاه بکش برو داخل ب ی بدبختی رفتم و اومدم دستگاه ارور میداد اونم غرغر میکرد خراب شد ای مریضا هروقت میرن دسشویی میان دستگاه خراب میکنن گفتم من ک گفتم ندارم تو گفتی برو گف برو رو تخت معاینت کنم گفتم وااای باز دوباره گف اره مخام کیسه آبت بزنم تا دردات پر زور تر بشه بی دردی باهات شروع کنیم زایمان کنی زودتر دیگ،اصلا براش مهم نبود میگفتی مثلا ن الان معاینه نکن تازه معاینه کردی هروقت دوست داشت میومد ی دستی میکرد داخل هی تحریک میکرد بدتر
خلاصه کیسه آبم زد دردا گف بگیر ک اومد تو چهارسانت کیسم زد من تا 4سانت هیچ دردی نداشتم ، داشتم ولی خیلی کم بود قابل تحمل اصلا درد حساب نمیشد در برابر این دردا گف نوار قلب میخام بگیرم گفتم ن نمیتونم رو تخت تحمل کنم گف ن نمیتونب بیای پایین دردا میگرفت تندتند ول میکرد من ناله میکردم با تنفس هعی کنترل میکردم دیگ طاقت نیاوردم گفتم بیا بی دردی بزن زنگ زدن ب ماماهمرام گفتن بیا مخایم بی دردی بزنیم گف من مادرم حالش بده نمیتونم زنگ بزنین ب مرکز ینفر دیگ بفرستن زنگ زدن سریع ینفر دیگ اومد
مامان ماهلین🩷ماهور🩵 مامان ماهلین🩷ماهور🩵 ۸ ماهگی
پارت اول زایمان
طبق گهواره ۳۸هفته و ۶ روز بودم ک ب خاطر ضعیف شدن حرکات راهی بیمارستان شدم ..بیمارستان آرش
وقتی رفتم ساعت ۳ و نیم بعدازظهر قسمت پذیرش همه چیو گفتم و گف برو بشین فشارتو بگیرم .وقتی گرفت گف برو داخل برا معاینه و گفت فشارت ۱۴ احتمال بستری داری.وقتی رفتم پیش دکتر گف سریع برو رو تخت آخه خیلی شلوغ بود سریع رفتم و اومد تو دستگاه حرکات و ضربانشو دید و شروع کرد ب معاینه کردن ک برگشت گف آبریزش هم داری گفتم نمیدونم من فک میکردم ک ترشح ..دوباره ی دکتر دیگ اومد اونم معاینه کرد و گف آبریزش داری و یهو در کمال ناباوری گفتن ختم بارداری و سریع بستری بشه منم ک استرس گرفته بودم سریع زنگ زدم ب شوهرم و اونم باورش نمیشد خلاصه ازم همون دقیقه آزمایش ادرار گرفتن و من سریع بردن اتاق زایمان .خلاصه همراهم ک اومده بود رفته بود از داروخانه پک کامل لباس مادر و نوزاد و همه چیزایی ک حین زایمان و بعدزایمان لازم رو گرفته بود چون بیمارستان آرش اصلا ساک خودمونو قبول نمیکنن
مامان گمبلی مامان گمبلی ۱۱ ماهگی
تجربه سزارين من با دکتر کردجزی😍
یک‌شنبه ساعت 7ونیم صبح بیدارشدم آرایش کردم و آماده شدم باهمسرم و مامانمم رفتیم بیمارستان توراه ازبس که استرس داشتم فقط قرآن میخوندم رسیدم بیمارستان کارای بستریمو انجام دادم دستبندمو بستن ساک بهم دادن و ازخانواده خداحافظی کردم ورفتم با پرستار بردنم لباس اتاق عمل پوشیدم و رفتیم صدای قلب بچمو شنیدیم دکترمو دیدم بهش گفتم من خیلی میترسم دکتر کلی بغلم کرد بهم گفت اصن نترس و استرس نداشته باش ب من اعتماد کن دیگه رفتم تو ی اتاق کوچولو ی تخت اونجا بود بامانیتور واون چراغ بزرگه ک فوبیای من بود😂 من فک کردم میخوان ان اس تی بگیرن ازم دیدم گفت کمرتو بگیر بالا گرفتم و شلوارمو درآورد از رو شکمم تا نوک انگشتای پام بتادین زدن وی پرده کشیدن جلو چشمم دکتر بيهوشی اومد گفت چندسالته تاحالا بیهوش شدی و اینا گفتم ن بعدش ی ماسک گذاشت گفت نفس بکش نفس اول ن دوم دیگه هیچی نفهمیدم باقیشو تایپینگ بعد میزارم فقط بگم من تا اونموقع که دکتر بيهوشی کاسکو گذاشت رو صورتم نمیدونستم اون اتاق کوچیک اتاق عمله بعدش فهمیدم😂
مامان پسرم مامان پسرم ۱۳ ماهگی
پارت۳

بعد وارد شدن مامای همراهم داشت ب مامای اون بخش شرح حالمو میداد و بعد پرسیدن چندتا سوال و اطلاعات گفتن ک تا یکم دیگه میریم برای عمل همون حین ی خانوم اومد و ازم پرسید ک پمپ درد میخوای و من بخاطر مورفین نمیخواستم کلا دکترم منع نکرده بود اما گف من توصیه نمیکنم چون اونم برای چندساعت آرومت میکنه و باز دردش و بعداون داری ولی پرستاره خیلی اصرار داشت بگیرم گفتم ن وبعد دو س دیقه ی پرستار دیگه اومد سمتم و با ویلچررفتیم سمت اتاق عمل ودوتا پرستار دیگ ب همراه ی آقاک مشاور بیهوشی بود اونجا بودن و بعدبهم کمک کردن رفتم روی تخت اتاق عمل و دراز کشیدم .
مشاور بیهوشی اومد بالای سرم و ازم سوال پرسید ک راجب سابقه عمل و حساسیت دارویی و مشکلات حین بارداری مثل دیابت و...بود(من حین بارداری هیچ مشکلی نداشتم و حساسیت دارویی هم نداشتم و قبلا هم سابقه ۳تاعمل داشتم و اولین بارم نبوداما بدنم نسبت ب سزارین خیلی بد واکنش نشون داد)و بعد از اون ی اقایی ک یکم مسن تر بود اومد ودکتر بیهوشی بود و گفت ک اگه اماده ای شروع کنیم و منم گفتم مشکلی نیست اما از درون داشتم از استرس منفجر میشدم و حالت تهوع شدید داشتم ولی ب روی خودم نمیووردم مشاور بیهوشیه اومد روبروم و گفت دستاتو بده ب من و هرجا حس درد داشتی دستای منو فشار بده بعد دکتر شروع کرد ب زدن امپول اما من اصلا هیچ دردی حس نکردم ک حتی مشاور بیهوشیم گف خداروشکر معلومه درد نداشتی یا آستانه دردت بالاست و گفتم هردو اما سرم یدفعه سنگین شد و دوس داشتم بالا بیارم انگار ی چیزی رو دلم مونده بود و بعد کمکم کرد دراز بکشم...
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷

بردنم با ویلچر ی گوشه داخل سالن گذاشتن تا اتاق عمل خالی بشه همه پر بود ی خانم پشت سیستم نشسته بود من با کلی گریه تند تند ایت الکرسی میخوندم منو نگا میکرد همش بهم لبخند میزد اونو ک میدیدم یکم آروم میشدم
اتاق عمل خالی شد بردنم داخل گفتن پاشو رو تخت دراز بکش لباسای بچه رو گرفتن ازم خواستم دراز بکشم متخصص بی هوشی یا بی حسی نمیدونم اومد تو اتاق گف به به چ مریض گیسو کمندی داریم امشب گف بشین بیا عقب پشت ب من پاها صاف دستات بزار رو زانو چونه بچسبون ب سینه
کاری ک گفت انجام دادم گف خب میخوام بتادین بزنم سرده نترسی بعدشم سوزنم خیلی نازک تکون نباید بخوری گفتم باشه
سوزنو داخل کمرم کرد نتونست بی حسی بزنه گف ترسیدی یکم خودتو شل بگیر ۲ ثانیه طول میکشه یکم شل کردم خودمو دوباره زد واقعا انگار زنبور نیش زد از سرم هم دردش کمتر بود گف سریع برو جلو دراز بکش بدو بدو تا بی حس نشدی ب محض اینکه رفتم جلو دراز کشیدم پاهام داغ شد سریع ب انژیوکت دستم سرم وصل کردن ب این دست دیگمم دستگاه فشار ی پرده جلو صورتم کشیدن
گفتم من بی حس نیستم ها حالت تهوع دارم میخوام بالا بیارم ی ماما بالا سرم بود سریع کنار سرم ی پارچه گذاشت موهای بافته شدمو جمع کرد گف حیفه بالا نیاری رو موهات کثیف بشه داخل سرمم ی آمپول تزریق کرد ۵ دقیقه بعدش حالت تهوعم کلا رفت
همش حس میکردم انگشتای پام تکون میخوره میگفتم شروع نکنین ها من هنوز بی حس نشدم خانم دکتر میگف ن دخترم داریم بتادین میزنیم هر موقع بی حس شدی بگو تا شروع کنیم گفتم باشه
همش تکون میخورد شکمم حس میکردم شکمم میره بالا میاد پایین تخت تکون میخوره
بارداری بارداری بارداری زایمان بارداری
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۵ ماهگی
*پارت ششم*.

ی خانم اومد صدام زد گف خوبی گفتم اره گف منو چندتا میبینی گفتم دوتا گف خب میتونی بیای از تخت پایین گفتم آره گف پس پاشو بلند شدم دستم گرفتن گذاشتن رو ویلچر بردن ریکاوری بچمم اوردن کنارم ماماهمراهم ی چایی نبات برام آورد گف بخور، بچم شروع کردم ب شیر دادن آل خانی اومد باز گف خوبی گفتم اره ملافه داد بالا گف اووووه چ خونریزی داری شکمم شروع کرد ب فشار دادن هرچقد ک از تو اتاق زایمان فشار داد آزرده شده بود هرچقدر هم تو ریکاوری ماساز رحمی میداد و من رحمم خونریزی کرده بود بند نمیومد خداااااا هر چند دقه فشار میداد داد میزدم نکن توروخدا بسه گف نمیشه رحمت خونریزی کرده اگ اوکی نشی میبریم اتاق عمل گفتم وااای ن دیگه بسه رف قرص آورد یکی زیرزبونم سه تا پایین گذاشت ی امپولم زد ب باسنم شروع کرد ب ماساژ رحمی فشار دادن رف باز هر چند دقه میومد من ساعت1/40دقیقه شب زایمان کردم ساعت 5 صبح منو بردن بخش توی این چند ساعت فقط عذااااابم دادن هی فشار و فشار و فشار
مامان پری ماه🍒🍓 مامان پری ماه🍒🍓 روزهای ابتدایی تولد
پارت آخر
بش گفتم کی میتونم برم پایین گف تا اسپاینال بشی گفتم فارسی بگو گف پاتو تکون بدی گفتم خو میتونم گف بده ببینم
پامو اوردم بالا جفتشو
کلی تعجب کرد همه داشت تعریفم میدادن
دکتر رف و دکتر بیهوشی اومد پیشم و باهام کلی صحبت کرد گفتم کر میرم گف تا پاهاتو بلند کنی تکون دادم و اوردنم پایین
بچه م اوردن پیشم
خیلی لحظات شیرینی بود و خیلیم سخت بود اصلا درد نداشتم
ساعت ۱۱ و ۴۰ دیقه تو بخش بودم
دکتر گف ساعت ۵ باید پاشی راه بری
از ساعت چهار بهم مایعات دادن
و شیاف زدن برام
ساعت پنج بلند شدم درد زیادی نداشتم
شب خودم دور بچه بودم
تا صب چندین بار بلند شدمو رفتم و اومدم
دکتر صب ک اومد گفت ک بچه ات از حالت سفالیک تغییر کرده بود و عرضی تو پهلوهات بود
خدا بهت رحم کرد
موقع برش گفت ک دستش سمت ما بود عمل سختی داشتی
برا همین عملت طول کشید
خدا بهت رحم کرد فشار گرفتت و نموندی تا زایمان طبیعی کنی‌
خلاصه ک من عاشق دکتر شدم
دستش خیلی سبک و خوبه
خیلیا اونجا تعریفش میدادن ک بخیه هاش عالین
منم خداروشکر خیلی راضیم
دیروز مرخص شدم و الان با نی نی خونه م
مامان آقا آرتا 🐣 مامان آقا آرتا 🐣 ۱۰ ماهگی
✨️✨️خاطرات زایمان _۴✨️✨️
از روی ویلچر که بلند شدم به اون خانومی که همراهیم میکرد گفتم پشتم باز نیست؟ اخه خیلی معذب بودم
بلند گف اینجااااا که این حرررفارووو نداره اتاااااق عمله هااااا(لحنشو تصور کنید 🤣)
خلاصه رفتم توی اتاق عمل
گفتم که همهمه و شلوغ پلوغ بود، مث ی اتاق نامرتب که ده دوزاده نفر توش دارن به تو نگاه میکنن و منتظر توان(اینجاش استرس اوره)
گفتن بشین رو تخت، بعد ی اقای جوانی اومد گفتم بی حسی از کمر میخام، پمپ درد هم میخام، گفت چرا کمر؟ بیهوشی که بهتره هیچی نمیفهمی
گفتم آخه میخام اولین نفر بچمو ببینم و بعد اینکه میگن موقع فشار دادن رحم درد داره، گف مگه حالا چند بار فشار میدن😒
رفت و منو به شدت به شک انداخت
اون لحظات اخر واقعا جای شک و ابهام نبود!!
ی اقای مسن تر اومد نشست بالای سرم گف از کمر میخای؟
گفتم نمیدونم کدوم بهتره؟گف تو کدومو میخای، فرقی نداره، ولی بیهوشی بگیر راحت بخواب هیچی نمیبینی گفتم از دکترم بپرسم
گف اینجا ربطی ب دکترت نداره ک، و من واقعا اینجا دو دل شدم و نمیدونستم چبکار کنم، همون موقع دکترم اومد، متخصص بیهوشی بهش گف دکتر نمیدونه چیکار کنه، دکتر بهم گف میخای بچتو ببینی؟؟؟با سر گفتم اره
گفت از کمر بزنید
مامان پسرم مامان پسرم ۱۳ ماهگی
پارت۴

مشاور بیهوشی اومد بالای سرم و ازم سوال پرسید ک راجب سابقه عمل و حساسیت دارویی و مشکلات حین بارداری مثل دیابت و...بود(من حین بارداری هیچ مشکلی نداشتم و حساسیت دارویی هم نداشتم و قبلا هم سابقه ۳تاعمل داشتم و اولین بارم نبوداما بدنم نسبت ب سزارین خیلی بد واکنش نشون داد)و بعد از اون ی اقایی ک یکم مسن تر بود اومد ودکتر بیهوشی بود و گفت ک اگه اماده ای شروع کنیم و منم گفتم مشکلی نیست اما از درون داشتم از استرس منفجر میشدم و حالت تهوع شدید داشتم ولی ب روی خودم نمیووردم مشاور بیهوشیه اومد روبروم و گفت دستاتو بده ب من و هرجا حس درد داشتی دستای منو فشار بده بعد دکتر شروع کرد ب زدن امپول اما من اصلا هیچ دردی حس نکردم ک حتی مشاور بیهوشیم گف خداروشکر معلومه درد نداشتی یا آستانه دردت بالاست و گفتم هردو اما سرم یدفعه سنگین شد و دوس داشتم بالا بیارم انگار ی چیزی رو دلم مونده بود و بعد کمکم کرد دراز بکشم همون حین پارچه ی آبی رنگ بین بالاتنه و پایین تنم رد کردن و دستام و تو جایگاه مخصوص گذاشتن ی لحظه بدنم سرد شد و ازم راجب بی حس شدن پاهام سوال میپرسیدن اما من انگار ک کلا سرم واسه خودم نبود انقد ک حالم بدشده بود و نفسم بالا نمیومد و مشاور بیهوشی مدام ازم سوال میپرسید نمیتونستم جواب بدم میگفت نفس عمیق بکشم ولی نمیتونستم حرف بزنم دکترم اومده بود داخل اتاق و داشتن بهش میگفتن ک حالش خوب نیست و بعدش سریع بهم اکسیژن وصل کردن و بعد دوس دیقه یکم بهتر شدم و نفسم بهتر شد اما قلبم تند میزد و تهوع داشتم و دکترم بهم گف ک نگران نباش اتفاقی نمیوفته فقط نفس عمیق بکش و استرستو دور کن...
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز