پارت چهارم

حدود ده دقیقه طول کشید ک دکتر گف خب حالا بچه هارو یکی یکی دربیار ب همون دوتا رزیدنتش میگفت چون عملو کلا اونا اتجام دادن دکتر فقط، نظارت میکرد😢وای بچه اولمو دراوردن صدا گریش اومد، بعد، صدا ساکشن ک دماغ ایناشو خالی میکنن بعد، بچه دوم و... چ حالی داشتم اشکام فقط، میریخت از صورتم هی میگفتم نمیارین ببینمشون گفتن میاریم صب کن یکم تمیزشون کنیم خلاصه بعد چند دقیقه یکی یکی اوردنشون کنار صورتم چسبوندن صورتشو ب صورتم وای هق هقم بلند شد وهزاااار بار خدازوشکر کردم ک سالمن . یهو دعوام کردن ک خانم گریه نکن داریم عملت میکنیم ها بدنت تکون میخوره هیچی دیگه ساکت شدم😂جفتامم دراوردنو عملم تاحدودی تموم شد دیگه دیدم دکترم رفتو منو سپرد ب این جوجه دکترا ک بخیع بزنن شکممو اونام شروع کردن ب دوختن منم هیچی حس نمیکردم تااخرای عمل یهو دیدم ب شدت درد دارم 😢 پاهامو تکون دادم دیدم پاهام قشنگ تکون میخورن فهمیدم اثر بیخسیم رفته اینام داشتن هنوز میدوختن گفتم آخخخخخخ درد دارم بیحسیم رفته اونام گفتن الان تموم میشه همینجوری ده دقیقه درد وحشتناک کشیدم بدنم عین بید از درد میلرزید فکم بهم میخورد تا کارشون تموم شد منم کامل بیخسیم زفته بود بعد، شکممو فشار دادن همون ماساژ رحمی

۲ پاسخ

چ بیمارستان بدی رفتی

وای خدای من این چ بیمارستان مسخره ای بود تو رفتی 😐🫡
رفتی بیمارستان آموزشی
کاش می‌رفتی ی بیمارستان خصوصی یا مثلا تامین اجتماعی چیزی

سوال های مرتبط

مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۲ ماهگی
بعد گفتن این دکتر بیهوشیه
گفت ک دستاتو رو زانو بزار
گفتم درد داره؟ گفتن ک دردش از انژیوکت بیشتر نیس وکمترا
تا کمرمو پتادین زد اصلااا حس نکردم درد نداش فقط بعد دو دقیقه هی انگشاتمو تکون میدادم
بشون گفتم عمل نکنید هنوز حس میکنم😂
گذش باز تکون میدادم دراز کشیدم انگشتمو تکون میدادم
بعد گفتم عمل نکن. پاتوببر بالا نتونستم گف ک گولت زدیم حالا😂خندیدن
پردرو جلوم کشیدن نگید ک گوشام سنگین شدن نفسم گرف
حالت تهوع شدید گرفتم بش گفتم خااانم با ناله
نمیتونم
نفسم گرف اکسیژن گذاش بش گفتم نمیتونم خفه شدم بعد دکترم بش گف از دور بزار واسش
بعد گفتم تهوع دارم خیلی
دیگه میخاست دارو بزنه ک بالا اوردم
ولی خدایش حالم بد شد
بعد نمیدونم چی تزریق کرد ک حالم خیلی بهتر شد
ک یهو کتفم و قفسه سینه استخونش درد گرف
ک میخاستم فشار بدم گفتن ننن مواظب باش
از دردش ناله میکردم
ک فشار دادن شکموو گفتن میخان بچه رو بیارن بیرون
ک تا صداشو شنیدم. دنیارو ب من دادن گریه کردم
دس پرستار دادن ک جیغ میزد
بش گفتم بیارش ب من بده بوسش کنم گف الان
میارم هی میگفتم مواظبش باش
مامان مهوا🩷👼 مامان مهوا🩷👼 روزهای ابتدایی تولد
مامان پسرا💙💙 مامان پسرا💙💙 ۳ ماهگی
تجربیات سزارین پارت ششم

بعد دیگه صدام زدن ک برم تو اتاق عمل
وای ک چقدر ترسیده بودم
دکتر بیهوشی اومد دستمو گرفت نشستم رو تخت و هی منو ب حرف می‌کشید ک فراموش کنم یا حواسم پرت شه
هی میگفت جوجمون چیه اسمش چیه و...
بعد گف دخترم خم کن سرتو برعکس هر تصورات بدی ک از امپول داشتم اینقدر دستش خوب بود اندازه یه سرم زدن دردم گرف بعد گف سریع دراز بکش
چون خیلی خیلی استرس داشتم بهم یه آرامش بخش هم زدن و پرده رو کشیدن 🥹
بعد خانم اسماعیلی بالا سرم بود دستمو گرفته بود ک استرسم کم شه دکتر مهربونم گف عزیزم هروقت احساس کردی بی حسی بگو عملو شروع کنم
بعد ۴.۵ دقیقه تا اومدم بگم پاهام حس نداره یهو صدای گریه بممو شنیدم
خودم هنگ بودم ک چقدر سریع و بدون این ک کوچیک ترین چیزی بفهمم .
وای اشکام بند نمی اومد بچم کوچولوو ناز وای خدایا شکرت بابت نعمتت
بند نافشو برش زدن و تمیزش کردن همینطوری گریه میکرد آوردنش پیشم تا ب صورتم چسبوندنش بچم ساکت شد و چشاشو باز کرد😭
یه چند دقیقه از بود پرستار گف حالا آروم شدی برم بچه رو لباس کنم سرما نخوره🥺

بعدش یه ۲۰ دقیقه ای طول کشید و منم عملم تموم شد بعد برانکارد آوردن و تختمو جابجا کردن
و رفتم تو ریکاوری .....
مامان 🩷آنیسا🩷 مامان 🩷آنیسا🩷 ۴ ماهگی
مامان نیلا 🌊🩵 مامان نیلا 🌊🩵 ۴ ماهگی
پارت-دوم-سزارین:

از اتاق عمل منو صدا زدن. رفتم داخل . اولش سابقه داروییمو پرسیدن(من لووتیروکسین و متیل دوپا میخوردم) بعد گفتن همینجا تو اتاق انتظار بشین. من رفتم بشینم که متوجه گریه یه نوزاد خیلی کوچولو شدم ک تازه ب دنیا اومده بود و رو میز بود . خدماتی اومد تمیزش کرد و لباس پوشوند. بعد صدای دکترمو شنیدم بعدشم منو صدا زدن و رفتم . اول دراز کشیدم رو تخت. بعد گفتن پاشو بشین و سرتو کامل خم کن . پشتمو بتادین زدن و امپول بیحسی زدن(اصلا هیچی نفهمیدم و هیچ دردی نداشت). بعد گفتن سریع دراز بکش. همون لحظه یه جریان داغ داخل پاهام حس کردم. انگار ب جای خون ، اب جوش درجریان بود. کادری ک کنارم واستاده بود گفت پاتو ببر بالا. منم نتونستم . و گفت که ما حین عمل هم چنبار چک میکنیم ک بیحس کامل شده باشی بعد عمل میکنیم. همون لحظه دکترم وارد شد و سلام داد بعد پرده سبز جلوم کشیدن. و عمل شرو شد. اصلا هیچی نمیفهمیدم فقط بعد پنج دیقه اینا حس فشار رو شکمم احساس کردم ک همون لحظه صدای گریه دخترمم اومد. چشام اینجور 😍 بود. بعدا بچه رو اوردن کنار صورتم چسبوندن و عکاس اتاق عمل اومد ازمون عکس گرفت . بعدش بچه رو بردن و دکترم شکممو ساکشن کرد و بخیه زدنام شرو شد. من همون لحظه حس سردرد و سرفه داشتم و ب اون خانمی ک کنارم واستاده بود گفتم. اونم یه مسکن داخل سرمم زد و ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشت. (خود عمل کم طول کشید شاید درحد ده دیقه ولی بخیه زدنا خیلی طول کشید ۲۰ دیقه اینا) بعدا منو بردن ریکاوری . (هیچ دردی نداشتم ب خاطر اثر بیحسی ) و بعد یه مدتی اینا منو ب بخش منتقل کردن.
مامان مهوا کوچولو💝 مامان مهوا کوچولو💝 ۶ ماهگی
مامان پناه🩷 مامان پناه🩷 ۷ ماهگی
طبیعی پارت سه
گفتم من دسشویی دارم یه حس مدفوع بزرگ همراه با درد زیاد گفت مدفوع نیست سر بچست دور دهانه رحم گرفته فقط زور بزن ک نمیشه استراحت کنی یه زور محکم یه نفس که من یدونه زور محکم زدم و دو سه نفری ریختن رو شکمم ب فشار دادن وایییی دردناک بود ولی باید اینکارو میکردن من میگفتم الان نفسم میره میگفت زور بزن نباید بچه تو خشکی باشه دیدم یکی از ماما بخش اومد سوزن بیحسی زد و قیچی زد منو تا قیچی زد یه جیغ بلندی زدم چون کامل بیحس نشدم و حسش کردم سوزن یه حس سوزش بود اما هیچی سوزشش بیشتر بود اما درد برابر دردی ک داشتم هیچ نبود این قیچی زدنه بعدددد گفتن حالا باید زور خیلی محکم بزنی همونجوری ک ب دسشویی رفتن میزنی ک منم دوتا زور بنفش زدم ک صورتم کاممممممل بیحس شد و گوشام کیپ شد هیچی صدا نمیشنیدم ک دیدم سر بچه اومد و با یه زور دیگه یکم بیشتر اومد ک دیگه گرفتنش مرحله رد کردن شونه هاش خیلی دردناک بود ک کشیدنش بیرون و گریه نمیکرد گفتم چرا گریه نمیکنه گفت صبر کن گریه هم میکنه ک دوتا زدن پشت سرش و دماغشو پاک کردن صداش در اومد و من هی قربون صدقه اش میرفتم دردام رفته بود فقط میخاستم بچمو بغل کنم یکم گزاشتن رو سینه ام دیدمش بعد بردن کنارم ک پاکش کردن و لباس تنش کنن
مامان فاطمه مامان فاطمه ۱۱ ماهگی
سلام مامانای گل
منم بالاخره زاییدم ولی با کلی درد
یعنی مرگ رو ب چشمم دیدم
نمیخاستم بیام تجربه مو بگم اخه شاید خیلی هاتون استرس بگیرین ولی خیلی باخودم کلنجار رفتم و اخر گفتم بیام بگم
هر کی دوست داشت بخونه
من ۱۴مرداد رفتم بیمارستان میلاد بستری شدم و دوتا ازمایش خون و نوار قلب ازم گرفتن و بهم گفتن از ۱۲ شب ب بعد چیزی نخور ک صبح ساعت شش صبح عمل داری
ساعت پنج و نیم صبح اومد لباس اتاق عمل داد و گفت بپوش میام دنبالت
بهش گفتم عملم بی حسی هست دیگ؟
گفت اره
ساعت شش شد و اومد منو برد اتاق عمل
خیلیییییی استرس داشتم و پرستاری ک داخل اتاق عمل بود منو دید کلی باهام حرف زد ک حواسمو پرت کنه و از استرس هام کم کنه
از امپول بی حسی اگ بگم اصلا درد نداشت هیچی نفهمیدم
سوند رو هم وقتی بی حس شدم بهم زدن ک بازم نفهمیدم
وقتی کمرمو بی حس کردن و خوابیدم دوتا دکتر بالاسرم بودن و دکتر خودم و دوتا پرستار دیگ بالای شکمم بودن
ب دکترم گفتم من بی حس نشدم چون دارم پاهامو تکون میدم
گفت میدونم کم کم بی حس میشی
یه دو دقیقه گذشت دیدم دارم جای بخیه قبلی مو تمیز میکنن ک بخان تیغ بزنه
وقتی تیغ رو کشید دردشو حس کردم و جیغ زدم و کلا تکون خوردم ک دکتر بی هوشیم ب دکترم گفت بی حس نشده که داره پاشو تکون میده
دکترم ب دکتر بی هوشی گفت تو باید بگی ک چرا ب حس نشده
منم اینقدر درد داشتم هی جیغ میزدم ک میخام برم ولم کنین
خیلی درد داشتم و فقط داشتم الماسشون میکردم ک ولم کنن
دکتر بی هوشی گفت عزیزم چرا ترسیدی چیزی نیست الان بی حس میشی گفتم درد دارم رو شکمم گفت چیزی نیست الان خوب میشی
یه دفعه دیدم صورتم و سرم هی داره بزرگ و بزرگتر میشه و میخاد منفجر بشه حالم بد شد و دست و پاهام کرخت
مامان نوراسادات🌸 مامان نوراسادات🌸 ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳😍
من از ترس بیحس نشدن هی پاهامو تکون میدادم به پسره میگفتم ببین داره تکون میخوره من بیحس نشدم گفت وایسا الان پاهات گرم میشه دوباره میگفتم ببین یکی از پاهام گرم شده ولی باز دارم پاهامو تکون میدم😂میگفت وایسا الان سوزن سوزن میشه پاهات دیدم راست میگه ولی تا لحطه اخر میگفتم ببین پاهام تکون میخوره😂وقتیم دکترم اومد باهام خوش و بش کرد و پرده رو کشیدن به پسره گفتم هرموقع خواست ببره شکممو بهم بگو میخام بدونم چکار میکنه گفت باشه
خلاصه دیدم صدا نمیاد یهو صدا دخترم اومد اخ ک من اون لحظه مردم دیگه یهو دکترم گفت شانس اوردی جفتت کنده شده بود خدا بهت رحم کرد
من نمیفهمیدم دیگ فقط اشکام میومد و این ۵ سالی که زجر کشیدم برا بچه دار شدن اومد جلو چشمم گریهام دیگ دست خودم نبود یهو دیدم نفس نمیتونم بکشم به زور گفتم برام اکسیژن‌گذاشتن بعد دخترمو اوردن گذاشتن رو صورتم تا یخورده اروم شدم و گریم بند اومد ایشالله خدا قسمت همه چشم انتظارا کنه این حسو خیلی خوبه
دیگه من به هیچی فکر نمیکردم فقط دنبال صدا گریه دخترم بودم تا بخیه هامو زدن و فرستادنم برا ریکاوری
مامان اورهان 🐣🧿 مامان اورهان 🐣🧿 ۱۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت دوم

بعدش اومدن بردنم سمت اتاق عمل جلو در خانوادمو دیدم و خداحافظی کردم 🥺 ( اون لحظه برای همتون دعا کردم واقعا ) داخل اتاق عمل خیلی سرده کل بدنم داشت میلرزید دکتر بیهوشی پرسید بی حسی میخوای یا بیهوشی ؟منم سپردم به خودشون اونام گفتن استرست بالاست بدنت داره میلرزه بهتره بیهوش بشی خلاصه بیهوشم کردن یهو با درد وحشتناکی از زیر سینم تا پایین پاهام بیدار شدم همچنان داخل ریکاوری تو خواب و بیداری بودم که دیدم بچه رو اوردم گذاشتن رو سینم وقتی مک زد انگار واقعا یکی از اعضای بدنمو دوباره چسبوندن بهم 🥺 شروع کردم به گریه کردن بعد بردنم بخش خیلی درد داشتم همش گریه میکردم چون بیهوش شده بودم یکم خوابیدم بیدار که شدم دردم خیلی کمتر شده بود ( پمپ درد داشتم ) پمپ درد خیلی خوبه حتما بگیرید من شیاف و فردای عمل گذاشتم . فردای عمل پمپم که تموم شده بود دردم بیشتر شد که شیاف دادن بهم
قبل از بلند شدنم دو تا شیاف بزارید بعد چند دقیقه بلند شید ( من بلند شدنی زیاد درد نداشتم فقط نمیتونستم صاف راه برم انگار کمرم قفل شده بود )
#سزارین
مامان هامین 👶💙 مامان هامین 👶💙 ۱۳ ماهگی
*پارت پنجم*


بعد بهم گفتن دیگه سرتو تکون نده که بعدا سر درد نشی..
دیگه از اونجا به بعد هیچی نمیفهمیدم اصلا نفهمیدم کی برش دادن کی شروع کردن فقط خیلییی سنگین شده بودم چون بی حس بودم و اینکه فقط شکمم تکون میخورد حس میکردم..

منم خیلی ریلکس بود جالبه دیگه ترسی نداشتم فقط منتظر صدای بچه بودم🥹🥹

بعد یهو شکممو از معده هول دادن به پایین یهو ترسیدم... و بعدش...
صدای جیغ بنفش هامین درومد😍🥹🤣
اینقهههه اینقههههه....
نمیدونستم گریه کنم یا بخندم..
چون فیلمبردار داشتم سعی کردم گریه نکنم
خیلی سریع پیش رفت..
بعد بچه رو بردن پاهاشو مهر بزنن و تمیز کنن و عکساشو بگیرن...

بعد یه دکتر اومد بالا سرم گفت ارامبخش برات زدم هروقت خواستی میتونی بخوابی..
گفتم نهههههه نزن هنوز بچمو ندیدم گفت عجول صبر کن الان میارنش ، دوزش کمه خب نخواب!😂

یهو دیدم یه فندوق کوچولوعه لای پتو پیچیده ی سرخ و سفید آوردن کنار صورتم و چسبوندن بهم..
پوستش خیلی گرم و نرم اومد...
خیلییی حس خوب و قشنگی بود نمیدونم چجوری توصیفش کنم ...
انشالله همه این حس قشنگو تجربه کنن🥹😍😍
وای خیلییی خوب بود🤩

دیگه گفتن بچه رو می‌بریم ریکاوری اونجا میاریمش پیشت...
دیگه شروع کردن دوخت زدن بخیه هام ولی من فقط منتظر بودم برم ریکاوری بچمو باز ببینم چون سرمو تکون نداده بودم خیلی قیافشو ندیده بودم🥹

که دیگه عملم تموم شد و روم پتو انداختن و چون سنگین بودم دوتا مرد زور دار اومدن و بلندم کردن و گذاشتن رو یه تخت دیگه و منو بردن بخش ریکاوری...