تجربه سزارین پارت ۳😍
من از ترس بیحس نشدن هی پاهامو تکون میدادم به پسره میگفتم ببین داره تکون میخوره من بیحس نشدم گفت وایسا الان پاهات گرم میشه دوباره میگفتم ببین یکی از پاهام گرم شده ولی باز دارم پاهامو تکون میدم😂میگفت وایسا الان سوزن سوزن میشه پاهات دیدم راست میگه ولی تا لحطه اخر میگفتم ببین پاهام تکون میخوره😂وقتیم دکترم اومد باهام خوش و بش کرد و پرده رو کشیدن به پسره گفتم هرموقع خواست ببره شکممو بهم بگو میخام بدونم چکار میکنه گفت باشه
خلاصه دیدم صدا نمیاد یهو صدا دخترم اومد اخ ک من اون لحظه مردم دیگه یهو دکترم گفت شانس اوردی جفتت کنده شده بود خدا بهت رحم کرد
من نمیفهمیدم دیگ فقط اشکام میومد و این ۵ سالی که زجر کشیدم برا بچه دار شدن اومد جلو چشمم گریهام دیگ دست خودم نبود یهو دیدم نفس نمیتونم بکشم به زور گفتم برام اکسیژن‌گذاشتن بعد دخترمو اوردن گذاشتن رو صورتم تا یخورده اروم شدم و گریم بند اومد ایشالله خدا قسمت همه چشم انتظارا کنه این حسو خیلی خوبه
دیگه من به هیچی فکر نمیکردم فقط دنبال صدا گریه دخترم بودم تا بخیه هامو زدن و فرستادنم برا ریکاوری

۹ پاسخ

موقعی که دخترمم دنیا امد من اینقدر اشک ریختم از خوشحالی و.... که حالم بد شده بود
و اونا هم اصلا دخترمو پیشم نیاوردن
این خیلی به دلم مونده 😭😭😭
و بعدش از اینکه دخترمو نیاورد پیشم و چشم انتظار مونده بودم گلی گریه کردم
ساعت ۱۱صبح منتقل شدم به بخش ولی ساعت ۱بعدظهر گفتن بیاید دنبال نوزادتون

وای منم موقع بی حسی هی پامو تکون میدادم و میگفتم بخدا بیحس نشدم ببین وام تکون میخوره .اون بنده خدا هم همش می‌گفت صبرکن کامل بیحس میشی
ولی من وحشت کرده بودم که اگه کامل بیحس نشم چییییی
آخه تو دندون پزشکی یه خاطره خیلی بدی داشتم☹️☹️

ای خدا حست به جونم نشست 🥺🥺🥺گریه ام گرفت
خدا برات نگه داره

ای جان دلم خداااروشکر به خوشی و سلامتی زایمان کردی و گل دخترو بغل کردی 😍😍

ای خداااا برا منم دعا کن ده روز دیگه نوبت منه🥹🥹🥹🥹🥰

خداروشکر. 🙏🌹

عزیزم خداروشکر

مبارکه قدم نو رسیده مبارک عزیزم توروخدا برا منم دعا کن بعد ۲ تا سقط الان باردارم این یکی برام بمونه دیروز ۴روز تاخیری رفتم ازمایش دادم عدد بتا ۹۴ بود بنظرت کم نیس

الهییییی 🥺😍
خداروشکر که زایمان خوبی داشتی عزیزم برا ما هم دعا کن 🥲

سوال های مرتبط

مامان elvin ❤️ مامان elvin ❤️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت دوم
ساعت ۱۱:۱۵ دکتر بیهوشی اومد التماس میکردم که آروم بزنه و وقتی میخواد بزنه بهم بگه موقع وارد شدن سوزن یهو تکون نخورم گفت باشه ولی نگفت کی زد 😂 استرس شدید داشتم یهو دیدم پاهام گرم شدن گفت فهمیدی گفتم چیو بعد گفتم مگه زدین گفت آره الان دومی میزنم منم تکون نخوردم دومی زد بعد پاهام کامل گرم شدن من پایین اوردن بعد پرده سبز کشیدن انگشت های پاهام میتونستم تکون بدم فکر کردم بی حس نشدم ولی گفتن پاهات ببر بالا نتونستم دیدم که اره بی حس شدم بعد دکترم اومد اول روی شکمم کامل بتادین زدین بعد با یه چیز که صدا داشت نمدونم دستگاه بود چی بود بریدن من هم از اینه لامپ نگا میکردم بعد یهو صدا نی نی کوچولوم اومد خیلی ذوق داشتم ببینمش پرستاره برد تمیزش کرد اوردش پیشم 🥹 بعد موقعی که داشتن شکمم بخیه میزدن من اکسیژنم پایین اومد انگار داشتم بیهوش میشدم من صدا زدن در جا پریدم بعد تموم شدن من بردن یکم به خودم بیام 🤰🏻
به خودم که اومدم باز داشتم بیهوش میشدم یه پرستار اومد و اکسیژن وصل کرد بعد نی نی رو آوردن شیر دادم چهارشنبه ساعت ۱۱:۳۵ نی نی با وزن ۲۵۴۰گرم قد ۴۸ دور سر و سینه ۳۳ به دنیا اومد بعد که شیرش دادم بردنم بالا تو بخش وقتی از در اتاق عمل اومدم بیرون همه منتظر من بودن شوهرم دیدم ذوق کردم نی نی هم پیشم بود داشت با ذوق نی نی رو نگا میکرد بعد رفتم تو اتاق بستری تا شب بی حال بودم و خوابم میومد نفهمیدم کیا اومده بودن ملاقاتم 🤭
مامان نیهاد. مامان نیهاد. روزهای ابتدایی تولد
مامان گوگولی مامان گوگولی ۲ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین _دوم#پارت _سوم
دختر خالم قبلش به پرستاره گف میخوایم برامون لحظه به دنیا اومدن بچه فیلم بگیرین اونا هم اجازه دادن موبایلم ببرم داخل ...پرستار بهم گف اینجا باید یکم منتظر باشب تا دکترت بیاد دبگه نشستم یکم نفس عمیق کشیدم چندتا عکس از خودم گرفتم تا درد کمرم کم شد واقعا با اون درد همش میگفتم چجوری میخوان به کمرم آمپول بزنن بعد نشستن چند دقیقه گفتن دکتر اومده بیابریم خانم دکتر دیدم بهش سلام گردم رفتم داخل اتاقی که قرار بود عملم کنن روی تخت نشستم قسمت سخت ماجرا آمپول بیحسی خیلی حس بدی بود متاسفانه ایندفعه هم برعکس بقیه که میگفتن با اولین سوزن بیحس شدن دکتر چند بار سوزن داخل کمرم یهو یکی از پاهام فقط بیحس شد که دکتر گف سوزن تکون خورد باز دوباره که بلاخره هردوتا پاهام بیحس شد ایندفعه حسش انگار اینجوری بودکه پاهام خواب بره
کمکم کردن دراز کشیدم و عمل شروع شد ایندفعه اون سنگینی و فشار رو احساس نمیکردم فقط انگار داشتم خفه میشدم نفسم نمی اومد فقط میگفتم خدایا زودتر تموم شه که دکترم گف اولیتم بور بود گفتم اره گف اینم بوره بعدش بهم نشون دادبچه رو فقط گفتم خدایا شکر که سالمه🥺♥️👶🏻
مامان میران💙 مامان میران💙 ۴ ماهگی
تجربه سزارین اختیاری ۳✨
بعد یهو صدای میرانم پیچید تو اتاق🥲
نگم از اون لحظه براتون ینی بهترین حسی ک یه مادر میتونه تجربه کنه همینه
دکترا گفتن مبارکه به به چه پسر سفیدی دل تو دلم نبود ببینمش صورتش رو پاک کردن پرستاری ک دستام رو نگه داشته بود هنگام زدن آمپول دید دل تو دلم نیست گفت صدا پسرت رو میشنوی دارن تمیزش میکنن بدن بغلت
بعد پسرم رو آوردن وای نگم از اون لحظه ک چسبوندنش به صورتم گریه ام خود به خود در اومد داشتم زجه میزدم که بچه همین ک چسبید به صورتم آروم شد دیگ گریه نکرد وای من اون لحظه مردم براش همش نگاهش میکردم میگفتم خدایا این بچه منه🥲
بعد از اون دیگ نینی رو بردن تا چک بشه همچیش من از اون لحظه به بعد دیگ هیچی یادم نیست فکر کنم برام داروی بیهوشی زدن
من ۶که رفتم اتاق عمل ۶؛۲۵دقیقه پسرم به دنیا اومد
تا ساعت۸تو خودم نبودم که یهو به خودم اومدم دیدم یه پرستار دیگ بالا سرمه ازم سوال پرسید حالت خوبه اینا درد نداری گفتم نه اوکی ام گفت باشه الان یکم دیگ منتقلت می‌کنیم بخش حدود ۱۵دقیقه بعد منو بردن بخش
مامان آراز مامان آراز ۳ ماهگی
یا بی حس دیگه منم جواب دادم رفتم رو تخت نشستم که بیان سوزن بیحسی بزنن دکار بیهوشی گفت نترس هنوز میخوایم بتادین بزنیم یک پرستار بغلم بود گفتم میشه دستمو بگیری دستمو گرفت باهام حرف میزد که هواسمو پرت کنه منم از استرس اصلا حالیم نمیشد چی میگم بهش سوزن و زد یک لحظه کمرمو صاف کردن سریع شونه هامو گرفتن گفتن تکون نخور سوزن تو کمرته منم ترسیدم دیگه تکون نخوردم ولی درد نداشت واقعا سوزن بیحسی گفتن الان پاهات داغ میشه گفتم داغ شده گفت سریع برو جلو دراز بکش منم سریع دراز کشیدم دستامو بستن جلومو پارچه سبزگذاشتن گفتن دارن شکمتو تکون میدن میفهمی اما بیحسی نترس گفتم باشه یک دفعه حالم بد شد حالت تهوع گرفتم گفتم حالت تهوع دارم سرمو به سمت چپ کردن پارچه گذاشتن من عوق میزدم فقط اما هیچ بالا نمیوردم فقط عوق میزدم دیگه گفتن از داروهاس الان خوب میشی و خوب شدم دیگه یک دفعه صدا اب میومد داخل دستگاه گفتم حتما کیسه ابمه الان صدا بچم میاد که به چند ثانیه نکشید صدا گریه شو شنیدم اصلا استرس نداشتم دیگه شکممو همینجوری فشار میدادن اما من هواسم به بچم بود و یادم امد برایه خیلی ها دعا کردم که ایشالا هرکی ارزوشو داره خدا دامنشو سبز کنه خیلی خوشحال بودم بچمو اوردن صورتشو گذاشتن رو صورتم داغ بود بوسش کردم بوش کردم صورتش مثله پنبه بود دوست نداشتم ببرنش دیگه بردنش منم داشت تنگی نفس میگرفتم گفتم قفسه سینم درد میکنه نفسم نمیاد که اکسیژن برام اوردن گذاشتن بهتر شدم یک دفعه دیدم امدن به بازوم امپول زدن به سرمم امپول زدن چندتا امپول زدن به بازوهام دیدم یک دودی بلند شد گفتم چی شده چیکارم میکتین دکترم گفت هیچی میخوایم کله پاچه درستت کنیم😂😂بعد بهم امپول زدن دیگه هیچی حالیم نشد
مامان نگار مامان نگار ۹ ماهگی
رفتم اونجا نشستم روی یه تخت کف خم کن کمرت و سرت رو یه آمپول زدن به وسط کمرم گف پاهات داغ شد گفتم نه گف دراز بکش گفتم بی حس نمیکنین گف چرا دکتر اومد دستامو بستن یه پارچه جلو روم بستن منم می‌لرزید دستام دکتر میگف استرس داره منم هی میگفتم بی حس نشدم هنوز فلان از شدت استرس دیدم یهو صدا گریه بچه اومد با خودم میگفتم منکع بی حس نشدم بچه من نیس دیدم پرستاره بچه رو خشک‌کردن آورد کنار صورتم گفتم دختر کنه گف اره فقط اشک‌میریختم گفتم سالمه گف بعله ماشاالله یه دختر خوشگل دیگه آورد بوسش کردم بردش بعدش فقط میلرزیدم آنقدر استرس داشتم بی حس شده بودم نفهمیدم اصلا یهو تهوع دست داد بهم گفتم میخام بالا بیارم کف بیار دیگه زور میومد بهم ولی بالا نیاوردم به آمپول زدن تو سرمم بردنم به جایی نمی‌دونم ریکاوری بود چی بود دیگه نفهمیدم خوابم برد یهو همون پرستاره اومد گفت نمیخای شیرش بدی اومد سینمو کرد دهن دخترم شیرش داد رف بعد اومدن شکمم فشار دادن درد داش واقعا بعد ده دقیقه دوباره اومد فشار داد بعد بردنم تو بخش ساعت ۱۰ نیم گفتن تا ۶نیم چیزی نخوره میومدن شیاف میزاشتن مسکن میزدن تو سرم سرم خوراکی هم زدن درد داشتم بلاخره گذشت گذشت شب هم ساعت ۱۱ اومد سوند باز کرد گفت بشین لب تخت نیم ساعت بعد پاشو یکم راه برو برو سرویس دیگه خلاصه گفتم امیدوارم مفید باشه براتون
مامان جانا💕 مامان جانا💕 ۵ ماهگی
پارت ۳
دکترم اومد گفت سلام دخترم من اومدم عملو شروع کنیم
ففط گفتم من بیحس نشدم هنوز میتونم پاهامو تکون بدممم یه خانومه گفت کو تکون بده ببینم🤣 منم مثلا انگشتامو تکون میداد گفت فک میکنی میتونی تکون بدی بی حسی 😁 قبلشم یه چیزیو رو پاهام میکشیدن نمیدونم چی بود ولی میفهمیدم

دیگه من چیزی‌و نمیفهمیدم اصلا دکتر عملو شروع کرده بود من فقط اونجایی رو فهمیدم که بچرو کشیدن بیرون 😁 قشنگ وقتی که درش اوردن فهمیدم دارن یه چیزیو از شکمم میکشن بیرون😍 خیلی سریع تر اون چیزی که فک میکردن گفتن مبارک باشهه
ولی یه حس خیلی بد دیگه داشتم که بهتون بگم مث من. نترسین اونم این بود که شکممو باز کرده بودن من اینو نمیتونیتم درست نفس بکشم یه حس خفگی عجیبی داشتم انگار یکی قلبمو گرفته بود فشار میداد نفش کم میاوردم و میخواستم بالا بیارم که اون خانومی که بالا سرم بود گفت چیشدههه گفتم نمیتونم نفس بکشم گفت من دارم علائمتو میبینم همه چی اوکیه نترس بی حسی همینجوریه و برام دستگاه اکسیژن گذاشت یکم بهتر شد
بعدم بچه رو اوردن بهم نشون دادنو بردن بخیه هارو زدن هیچی نمیفهمیدم حتی حرکت سوزنو اصلا متوجه نمیشدم و عملمممم تموم شد😍 از رو تخت جابه جام کردن فرستادنم ریکاوری😄
مامان پناه مامان پناه ۱۳ ماهگی
دیگه هی میگفتم نه دیگه نمیتونم نهههه دیگه نمیتونم که همشون میگفتن نه تا الانشم خیلی خوب پیش رفتی عالی بودی تا الان و من باز بهشون میگفتم الان با این اوضاع عالی بووودم!خلاصه رسیدم به جایی که دکترم گفت نگا من موهاشو میبینم مشکیه موهای خودت مشکیه یا همسرت گفتم جفتمون باز انرژی اومد بهم دوباره زور زدم اینجا گفتن خیلی عالیه آفرین و رفتن برا تیغ زدن که یه کوچولو زد گفتم نه درد دارم دوباره اپیدروال شارژ شد از کمر یه چیزی مثل سون وصل بود بعضی آمپولا به اون تزریق میشد خلاصه تیغ زدنو دیگه نمیفهمیدم اون پایین چه خبره فقط دکترم بچه رو که در آورد گفت بذارمش رو سینت گفتم اره ترو خدا گذاشتن نازش کردم و فقط میگفتم چقد کوچولهه دکترم برا اینکه اون موقع گفته بودم بچم نیوفته با دستکشاش که خونیو سر بود سر به سرم گذاشت که داره سر میخوره از دستم منم رو همون صندلی خیز یرداشتم که بگیرمش میخندید میگفت بشین دختر شوخی کردم بعدش بردن تمیزش کردن دیگه من چشمم به بچم بود و دکتر داشت میدوخت بهشون میگفتم الان نبرینش از اتاق بیرون با بچه های دیگه عوض نیوفته😂میگفته نیگا این دسبندی که زدیم بهت کپیش دسته بچته نگران نباش جابه جا نمیشه خلاصه یخده با دکتر در خین بخیه گپ زدیم تشکر کردیم و لحظه ای که از اتاق خارج میشدم میرفتم اتاق ریکاوری خیلی راضی بودم روز بعد...
مامان عرفان مامان عرفان ۲ ماهگی
تجربه زایمان طبیعی ✨🎀
قسمت سوم
کیسه اب ترکوند و رفت برا سزارین و من ساعت 6 فول شده بودم و دیگه درد نداشتم فقط زور میومد بهم و پاهام باز گرفته بودم که اومد گفت تین چه پوزیشینه عزیزم و معاینه کرد و گفت اوو فول شده به دکتر بگین دست بجنبونه این الان میزاد 😂
و تعجب کرده بود به این سرعت فول شدم چون موقعی که منو معاینه کرد گفت تو تا شب اینجایی و طول میکشه و ماما همراه بگیر و اینا ولی یهو تو یک ساعت داشتم به زایمان میرسیدم....
دیگه به دکتر گفتن و از اونجایی که ماما حق به دنیا اوردن بچه رو ندارن منو به پهلو خوابوند و میگفت زور اومد بهت فقط نفس بکش و زور نزن که این قسمت خیلی سخت بود واقعا و حتی از تموم زایمان درداش بیشتر اذیتم کرد بچه تو کانال زایمان بود و اماده و انگار به زور بدنم باید پسش میزد عقب
دیگه تا 6 و 15 دقیقه تحمل کردم و دفعه اخر داد زدم بچه میاد برین ی دکتر صدا کنین و اعصابم خورد شده بود که دکتر اومد و لباس عوض کرد و من به زور رسیدم تا اتاق زایمان و به زور نشستم رو صندلی زایمان و زور زدم نمیدونم چند تا ولی زور میزدم بچه میومد تا نصفه باز میرفت عقب برا اینکه قبلش به زور منو نگه داشته بودن این اتفاق افتاده بود دیگه دکتر گفت زور بزن که بیاد داری اذیت میشی ی زور محکم زدم و بچه یهو سر خورد اومد بیرون و ساعت 6 و35 دقیقه پسرم دنیا اومد...
مامان آقا حسین مامان آقا حسین ۲ ماهگی
پارت سهههه
چند ثانیه تونستم پاهامو تکون بودم ولی بعد نتونستم و کامل بی‌حس شدم دستامو دراز کرده بودم رو دسته تخت و لباسمو کشیدن جلو صورتم و یدونه پرده هم کشیدن جلوش تا اصلاااا نبینم
جالب اینکه خوابم میومد و کاملا داشتم از خستگی هوشیاریمو از دست میدادم
به پرستار میگفتم میشه من بخوابم خیییییلی خوابم میاد پرستارا خندیدن بهم😫 گفت مگه دیشب نخوابیدی گفتم نههه بابا یه عالمه کار داشتم 🤣
دکتر شکمم رو داشت بتادین مالی میکرد که شکمم یه جوری میشد گفتم من میفهمم گفت میفهمی ولی درد رو حس نمیکنی که اصلا نفهمیدم کی تیغ رو کشیدن یکم خودمو هوشیار کردم که نینی رو ببینم (در حین عمل بهتره سرتونو تکون ندید) نفسم داشت بند میومد که به پرستار گفتم گفت هیچی نیست که یه لحظه کشیدن کل بدنم تکون خورد و به شدت کتفم درد گرفت 🥲 و تا دو روز کتفم شدید درد میکرد
صدای نینی اومد دکتر اونجا گفت یه پسر تپل و سفید و بور به کی کشیده بوره 😍و چند دیقه بعد آوردن صورتشو مالیدن صورتم😍 انقدر داغ و نرم و تمیز بود انگار یه دور حسابی با لیف افتادن به جونش 😂😍
نینی رو بوسیدم و بردن و دکتر بخیه زد و بردن ریکاوری😵‍💫
مامان فسقلی🧸 مامان فسقلی🧸 ۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم: ☘️
بعدش لباسامو تنم کردن با ویلچر بردنم واسه عمل
وقتی رفتم تو اتاق عمل خیلی ترسناک بود واقعا
ولی همینکه پرسنل اونجا و دکتر باهام حرف میزدن شوخی میکردن یکم حس ترسم ریخته شد
کمکم کردن نشستم رو تخت، دکتر بیهوشی اومد گفت سرتو یکم کج کن دستاتو بزار رو زانوهات من میخام اول فشارتو بگیرم پنج دقیق دیگه سوزن میزنم
دیدم یهو گفت اهاا تموم حالا دراز بکش
اصلا هیچی نفهمیدم اونارم گفته بود ک تکون اینا نخورم
اصلا یذرم درد نداشت سوزن بیحسی
بعدش پرده کشیدن جلو
بدنم رفته رفته بیحس شد بیحال شدم
حالت تهوع بهم دست داد ک با چند سوزن اوکیش کردن
پنج دقیقه طول نکشید ک صدا بچه اومد
اوردن گذاشتنش رو صورتم و بردنش
خیلی حس قشنگی بود به همچی می ارزید اون لحظه، گریه و خندم قاطی شده بود
خلاصه ده بیست دقیقه هم بخیه هام طول کشید بعدش منو بردن اتاق ریکاوری
بهم نوار قلب و فشار اینا وصل کردن
اینقدر سردم بود دندونام بهم میچسبیدن
یخ بود یخ، حدودای ساعت یک بود ک بردنم بخش، تا دوساعت پاهامو نمیتونستم تکون بدم بعدش رفته رفته بیحسی رفت 🥲