پارت سهههه
چند ثانیه تونستم پاهامو تکون بودم ولی بعد نتونستم و کامل بی‌حس شدم دستامو دراز کرده بودم رو دسته تخت و لباسمو کشیدن جلو صورتم و یدونه پرده هم کشیدن جلوش تا اصلاااا نبینم
جالب اینکه خوابم میومد و کاملا داشتم از خستگی هوشیاریمو از دست میدادم
به پرستار میگفتم میشه من بخوابم خیییییلی خوابم میاد پرستارا خندیدن بهم😫 گفت مگه دیشب نخوابیدی گفتم نههه بابا یه عالمه کار داشتم 🤣
دکتر شکمم رو داشت بتادین مالی میکرد که شکمم یه جوری میشد گفتم من میفهمم گفت میفهمی ولی درد رو حس نمیکنی که اصلا نفهمیدم کی تیغ رو کشیدن یکم خودمو هوشیار کردم که نینی رو ببینم (در حین عمل بهتره سرتونو تکون ندید) نفسم داشت بند میومد که به پرستار گفتم گفت هیچی نیست که یه لحظه کشیدن کل بدنم تکون خورد و به شدت کتفم درد گرفت 🥲 و تا دو روز کتفم شدید درد میکرد
صدای نینی اومد دکتر اونجا گفت یه پسر تپل و سفید و بور به کی کشیده بوره 😍و چند دیقه بعد آوردن صورتشو مالیدن صورتم😍 انقدر داغ و نرم و تمیز بود انگار یه دور حسابی با لیف افتادن به جونش 😂😍
نینی رو بوسیدم و بردن و دکتر بخیه زد و بردن ریکاوری😵‍💫

۶ پاسخ

تجربه من وحشتناک بود چون اصلا آمادگی نداشتممممم

بگردم عزیزم انشاءالله پاقدمش نیک باشه براتون 🥺❤️

بعدش چطور بود تونستی بخوابی؟ من که تا دو بیدار بمونم صبحش حتما باید بخوابم 😂

چقد ترسناکه واقعا سزارین😢😢😩

دوم بیمارستان بودی و دکترت کی بود

منم بی حسی بودم ولی اصلاااا تو اتاق عمل رو یادم نمیاد که دیده باشم بچه رو😢😐🤦‍♀️فقط صدای گریه ش رو شنیدم

سوال های مرتبط

مامان گیلاس شیرینم 💕 مامان گیلاس شیرینم 💕 ۵ ماهگی
پارت دو
یه نیم ساعت بعد دکتر اومد به پرستاره گفت من سزارینی هستم آماده ام کنن برای عمل اون روز من نفر سومی بودم که میخواست عمل کنه لباس مخصوص پوشیدمو نوار قلب بچه رو گرفتن سوند آوردن که وصل کنن دکترمم پیشم بودم دو بار زد تا درست شد درد زیادی نداشت حسش خیلی بد بود 🙄 من و دکتر رفتیم تو بخشی که عمل انجام می‌شد نشستم تا اتاق عمل و تمیز کنن داشتم از استرس میمردم تو اتاق ریکاوری هم به مرده داشت داد میزد من بیشتر می ترسیدم ، بزنم اتاق عمل نشستم رو تخت سرم هارو وصل کردن اونا وسایلو آماده میکردن منم با استرس نگاشون میکردم دکتر بیهوشی اومد گفت پاهاتو دراز کن بچسبون به هم چون تو هم بچسبون به گردنت کمرت هم اصلا تکون نده دو تا پرستار هم شونه هامو گرفته بودن من فقط چشمامو محکم بسته بودم صدامم در نمیشد دو بار سوزنو زد بعد هم موادو وارد کرد اونم درد خاصی نداشت حس اینکه یه چیزی داره میره تو کمر اذیت میکرد بعد فورا خوابوندنم دستامم کنارم بود گفتن اصلا تکون نده پرده کشیدن جلوم ولی من هنوز می‌تونستم پاهامو تکون بدم گفتم وای من هنوز بی‌حس نیستم ببینین پاهامو تکون میدم دکتر بیهوشی گفت سوند رو حس می‌کنی گفتم نه گفت پاهات داغ شدن گفتم آره دیدم دکتر انگار داره شکممو نیشگون میگیره گفتم من حس میکنم تا اینو بگم تیغو کشید شکمو داره کرد دکتر بیهوشی گفت اصلا نترس فقط درد نداری وگرنه حس می‌کنی راست هم می‌گفت تمام مدت عمدا من همه چی رو حس میکردم وقتی دست میکرد تو شکمم نفسم می‌گرفت با اینکه از شب قبل هیچی نخورده بودم از صبح هم آب نخورده بودم ولی حین عمل چهار بار بالا آوردم دو بار هم تو ریکاوری
مامان پسرم مامان پسرم ۲ ماهگی
تجربه زایمان
(پارت۵)
دراز کشیدم رو تخت دکتر بیهوشی اومد گفت دوست داری بیهوشی بگیری یا بیحسی(حق انتخاب دادن بهم)منم که از قبل انتخابمو کرده بودم گفتم بیحسی ولی باز هرطور شما صلاح میدونید که همون بیحسی رو برام انجام دادن.
سوزن بیحسی که دردش شبیه به همون آمپول زدن و دردش قابل تحمل فقط من موقعی که سوزن رو فرو کرد تو کمرم ناخودآگاه یکم تکون خوردم که محکم نگهم داشتن گفتن تکون نخور وگرنه باید دوباره سوزن رو وارد کمرت کنیم و بعد سریع کمک کردن تا دراز کشیدم خیلی طول نکشید پاهام گرم شد و بیحس شدم ولی هنوز میتونستم انگشتای پامو تکون بدم که به پرستار گفتم
گفت پاهاتو بلند کن دیدم نمیتونم😆
دهنم تلخ شده بود که وقتی به پرستار گفتم گفت بخاطر رفلاکس.
دکترم اومد همو دیدیم خیلی خوش انرژی
و یه آهنگ گذاشت
(قلب تو قلب پرندست...پوست اما پوست شیر ...
خیلی حس خوبی داشت برام فضای اتاق عمل)
که کارو شرو کنه پرده رو کشیدن جلو صورتم دستامو هم به صورت باز کنار
بدنم ولی نبستن.
مامان Karen 👶🏻🩵 مامان Karen 👶🏻🩵 ۱۷ ماهگی
تجربه زایمان
پارت ۴
که بلافاصله پرده جلو صورتم کشیدن و دکترم کارشو شروع کرد و همزمان داشتن باهام حرف میزدن و در مورد اسم پسرم حرف میزدن و خیلی زود در حد ۵ دقیقه بعد حس کردم یه چیزی رو دارن از تو شکمم میکشن بیرون که همونجا دکترم گفت وای چه پسر قشنگی..
اینو که گفت به پهنای صورت اشک شوق میریختم و به دکتر گفتم بچم سالمه؟ گفت آره که سالمه بذار الان صداش هم درمیاد که همونجا صدای گریه پسرم اومد🥺
قشنگترین حس دنیا رو داشتم اون لحظه.. ساعت ۱۱:۱۵ دقیقه پسر قشنگم دنیا اومد💙
من منتظر بودم پسرمو بیارن نزدیک صورتم اما نیاوردنش و به فاصله چندقدمی گذاشتنش یه سمت اتاق و همینجور که بخیه میزدن من داشتم از دور پسرمو نگاه میکروم و اشک میریختم که یه آقایی ازم پرسید درد یا ناراحتی داری گفتم نه گفت اشکه شوقه؟ خندیدم گفتم آره
بعد اون رو مثل یه خواب یادمه یه حالت گیجی داشتم یادمه همونجا دکتر بیهوشی بهم گفت یکم بخواب برات یکم داروی خواب آور زدم! و همینجور که به پسرم نگاه میکردم خوابم برد
و نفهمیدم کی بردنم تو ریکاوری
تقریبا ۲ ساعت تو ریکاوری نگهم داشتن و اینقد اونجا گیج بودم که یادم نمیاد موقعی رو که بچمو آوردنو بهش شیر دادم!
مامان آلوچه خانم💗 مامان آلوچه خانم💗 روزهای ابتدایی تولد
پارت 6️⃣

ماسک اکسیژن گذاشتن روی صورتم و سریع پرده رو از زیر گردنم کشیدن. دکترم بهم گفت عزیزم ما تا مطمئن نشیم کاملا بی حس هستی عمل رو شروع نمیکنیم. متوجه نشدم کی عمل رو شروع کردن اما چند دقیقه بعد صدای گریه نشاط بخش دخترم اتاق عمل رو پر کرد و من در بهت کامل بودم که خانم دکتر گفت چه دختر خوشگلیه ماشالله، مبارکت باشه😍
دخترم ساعت ۸ و ۲۰ دقیقه صبح بدنیا اومد.بی صبرانه دلم میخواست ببینمش. خودمم داشتم بی حال و خواب آلود میشدم و نفسم داشت سنگین شد. یه ترسی وجودمو گرفت. بی اختیار ذکر میگفتم و اسامی ائمه رو به زبون میاوردم. گفتم میشه بچه مو ببینم. صدای پرستار اومد که گفت بزار تمیز و مرتبش کنم میارمش. دخترمو آوردن چسبوندن به صورتم، صورتش گرم بود و عین یه سیب با لب های قرمز کوچولو. بهترین حس دنیا بود. از ذوق دیدنش وجودم پر از شوق شد و چشمام پر از اشک. دلم نمیخواست از کنارم ببرنش. بچه رو که بردن حس کردم دارم از حال میرم. همون موقع دکتر پرسید فشارش چنده؟ یه نفر جواب داد ۸. دکتر گفت تا فشارش رو نیارین بالا نمیتونم ادامه بدم...
مامان دلسا🩷و آرسام🩵 مامان دلسا🩷و آرسام🩵 ۱۶ ماهگی
تو اتاق عمل یکم رو ویلچر موندم تا اومدن بردنم داخل یه اتاق بزرگتر بود حالت نیم دایره که پنج شش تا اتاق بود پورتال دورش توی هر کدوم یه عملی انجام میشد یه لحظه استرس شدید گرفتم ولی خودمو آروم
میکردم و همه تو اتاق عمل با مهربانی برخورد می‌کردند دکتر بیهوشی اومد و بهم گفتند خم شم به جلو شونه هامو هم شل کنم اصلا درد آمپول و نفهمیدم فقط سرما اون ماده که ضدعفونی کرد و فهمیدم گردنم خشک شده بود دکتر می‌گفت مایع نخاعی خیلی کم میاد بیرون مگه میشه اینجوری هی ازم میپرسیدن پاهات گرم نشد ولی خبری از گرم شدن پاهام نبود گفتن حالت گز گز و خواب رفتگی هم نداره من پاهام تو حالت عادی هم یکم حالت خواب رفتگی داره که گفتم آره داره سریع گفتم ارومیه دراز بکش سریع لباسمو کشیدن حالت پرده بالا جلو صورتم و پارچه انداختن روی شکمم و دوباره محل برش و ضدعفونی کردند به دکتر گفتم من همه چی و حس میکنم هنوز بی حس نشدم گفت تا بی حس نشی ما شروع نمی‌کنیم نترس چیزی نگذشته بود که تیغ و کشید روی پوستم برش و حس کردم و یکم درد و سوزش داشت دوباره گفتم نبر من درد دارم دوباره کشید که گفتم من درد دارم دکتر گفت پاتو تکون بده ببر بالا که بردم بالا گفت که بالاتر که کلا بردم بالا😂 بعدش سریع دوباره دکتر بیهوشی رو صدا کردند دکتر اومد از قسمت آنژیوکت یه آمپول بهم زد من برگشته بودم تو مانیتور نبض و فشارمو میدیم یهویی نمیرم 🤣🤣🤣🤣 که دکتر یه ماسک گذاشت جلو صورت ام گفت توش نفس بکش آخرین چیزی که از دکتر پرسیدم گفتم بهوشم میکنید که گفت آره دیگه وقتی تو اون ماسک نفس کشیدم چیزی نفهمیدم و به یه خواب عمیق رفتم🥹
مامان گل پسری🩵💙 مامان گل پسری🩵💙 ۶ ماهگی
مامان پسرم مامان پسرم ۲ ماهگی
مامان Ava-Nava مامان Ava-Nava ۷ ماهگی
زایمان(سزارین)پارت۲

سوالاشونو پرسیدن و راهی اتاق عمل شدیم
با کمک یکی از پرستارا رفتم رو تخت(خیلی کوچیکه)قد و وزنمو پرسیدن و اینکه سابقه بیحسی داشتم و...
یه آقایی اومد(متخصص بیهوشی بود)و سوالای مخصوص خودش رو پرسید ،ازم خواست تا دستامو رو زانوهام بزارم و کمرمو رو به جلو خم کنم
با بتادین پشتمو شست و سوزن رو وارد نخاع کرد ماده بیحسی رو تزریق کرد و با کمک دوتا پرستار دراز کشیدم
چون تو زایمان قبلیم با یکبار بیحس نشدم اینبارم قسمشون دادم که توروخدا تا بیحس نشدم شروع نکنید...
که یه خانومی(اونم متخصص بیهوشی بود خیرسرش) با یه سوزن اومد تست کنه بی‌حسیم رو،چون پاهام هنوز گرم نشده بود
یکی زد به شونم و یکی دیگه به پهلوم
بهم میگفت سوزششون یکیه و تیزی جفتشون به یک اندازه‌س؟ که خب یکی بود و حرفش رو تایید کردم
پرده رو کشیدن و من به خیال اینک الان قراره شروع کنن به هول و ولا افتادم و دستامو تکون میدادم(جفت دستامو بستن)
حالت تهوع داشتم ضربان قلبم رفت بالا خیلی حال بدی داشتم
اینا متوجه نشدن که بدنم به بیحسی مقاومه و شروع کردن
تیغو رو شکمم گذاشتن و من جییییغ🥲
دیگه یک آن گفتم من قلبم وایستاد سریع ماسک بیهوشی گذاشتن رو صورتم و بعد بیست سی ثانیه که سوالای چرت و پرت میپرسیدن ازم بیهوش شدم
نمیدونم چقدر گذشته بود که حس کردم یه صداهایی میشنوم ،نمیتونستم چشمامو باز کنم ،انگار که خسته باشم باز خوابم برد...
مامان شاهان مامان شاهان ۱۵ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...
مامان دلارام 🦋 مامان دلارام 🦋 ۳ ماهگی
تجربه من از سزارین پارت ۲
وارد اتاق عمل شدیم یه اتاق بزرگ بود با یه عالمه نور ،خیلی روشن بود فکر کنم ۲۰ تا لامپ داشت از بس روشن بود اونجام حدودا ۴,۵ نفری بودن هر کدوم مشغول یه کاری بود ،گفتن پاشو بشین رو تخت دکتر ام اومد و شروع کرد حرف زدن، اسم دخترت چیه ،چند سالته،میخاست حواسمو پرت کنه که سوزن تو کمرم و بزنن
بهم گفت اصلا تکون نخور،یه دنیااااا استرس داشتم ولی زد و تموم شد اصلا هیچ دردی حس نکردم گفتن دراز بکش
دکتر لباسمو داد بالا شلوارمم درآورن ،با یه پنبه و یه چیزی شبیه بتادین شروع کرد بکشه رو شکمم
بعدم یه پرده سبز کشیدن جلو صورتم
گفتن پاهات داغ شد؟گقتم آره
سعی کردم پامو تکون بدم ،ولی دیگه تموم نمی‌خورد
دکتر گفت الان کاری نمیکنم میخام معاینه شکمی انجام بدم نترس هروقت خاستم عمل شروع کنم بهت میگم
منم فهمیدم میخاد اینجوری بگه که نترسم
یه چند دقیقه که گذشت دیدم صدای گریه بچه میاد بعدم دکتر بچمو نشونم داد گفت اینم دخترت (خیلی حس شیرینیه همه ی دردات تو یه لحظه فراموشت میشه )
بعدم سریع بردنش
تا کارشون تموم شد و بخیه زدن چیز زیادی نفهمیدم ولی نفس تنگی داشتم و احساس میکردم هر لحظه ممکنه خفه شم
وقتی کارشون تموم شد و جا به جام کردن رو برانکارد فکر میکردم عملم ۴,۵ دقیقه طول کشیده ،ولی ۲۰ دقیقه طول کشیده بود انگار
بعدم رفتم تو یه قسمتی که به هوش بیام ،بیهوش که نبودم ،رفتم اونجا که حالم بهتر شد بفرستن تو بخش ،ویز زیادی نفهمیدم ولی وقتی چشامو باز کردم حس کردم حالت تهوع دارم بهشون گفتن برام کیسه آوردن ولی چیزی نمیومد فقط الکی عوق میزدم ،یه پرستار اونجا بهم گفت فشار نیار به خودت به حالت تهوع فکر نکن اصلا
منم به حرفاش گوش دادم و خابم برد ...