پارت 6️⃣

ماسک اکسیژن گذاشتن روی صورتم و سریع پرده رو از زیر گردنم کشیدن. دکترم بهم گفت عزیزم ما تا مطمئن نشیم کاملا بی حس هستی عمل رو شروع نمیکنیم. متوجه نشدم کی عمل رو شروع کردن اما چند دقیقه بعد صدای گریه نشاط بخش دخترم اتاق عمل رو پر کرد و من در بهت کامل بودم که خانم دکتر گفت چه دختر خوشگلیه ماشالله، مبارکت باشه😍
دخترم ساعت ۸ و ۲۰ دقیقه صبح بدنیا اومد.بی صبرانه دلم میخواست ببینمش. خودمم داشتم بی حال و خواب آلود میشدم و نفسم داشت سنگین شد. یه ترسی وجودمو گرفت. بی اختیار ذکر میگفتم و اسامی ائمه رو به زبون میاوردم. گفتم میشه بچه مو ببینم. صدای پرستار اومد که گفت بزار تمیز و مرتبش کنم میارمش. دخترمو آوردن چسبوندن به صورتم، صورتش گرم بود و عین یه سیب با لب های قرمز کوچولو. بهترین حس دنیا بود. از ذوق دیدنش وجودم پر از شوق شد و چشمام پر از اشک. دلم نمیخواست از کنارم ببرنش. بچه رو که بردن حس کردم دارم از حال میرم. همون موقع دکتر پرسید فشارش چنده؟ یه نفر جواب داد ۸. دکتر گفت تا فشارش رو نیارین بالا نمیتونم ادامه بدم...

۱ پاسخ

مبارک باشه عزیزم

سوال های مرتبط

مامان نورِ خونه🌜 مامان نورِ خونه🌜 ۶ ماهگی
تجربه من از سزارین 👼👩🏻‍🍼
اون روز روزی بود پر از حس های مختلف
ترس ، هیجان ، اضطراب ، خوشحالی و همه و همه ..
وقتی آماده ام کردن وارد اتاق عمل شدیم اونجا چندین نفر مشغول آماده کردن وسیله ها شدن یکیشون دستمو گرفت و گفت نفس عمیق بکش دکتر بیهوشی بهم گفت الان میخوام بی حسی رو از کمرت بزنم نگران‌نباش و بعد انجامش داد ، دردش برخلاف تصورم انقدری زیاد نبود مثل همه آمپولایی که تا بحال زدیم..
آروم آروم احساس کردم پاهام آب داغ روشون ریخته شد و گزگز میکردن بلافاصله خوابوندنم دکتر کارشو شروع کرد تا تیغ رو کشید رو شکمم من دردشو حس کردم سریع گفتم دکتر من حس دارم !! دکتر بیهوشی اومد بالا سرم و بعدش نفهمیدم‌چیشد
چشمامو که باز کردم دکتر گفت خوبی ؟ خوب بودم ولی گیج و منگ ، خوابم برده بود گفتم و نتونستم دخترمو همون لحظه ببینم و این ناراحتم کرد گفتم دکتر دخترمو میخوام ببینم گفتش الان میبینیش نگران نباش بعدش رفتیم ریکاوری و اونجا دخترم و دیدم گونه ی نازش رو صورتم خیلی حس عجیب و قشنگی داشت دلم برای اون لحظه پر میکشه ..🥺💕🥲
عوارضی که سزارین رو من داشت رو تاپیک بعدی براتون میزارم🩵
مامان yazdan👶🏻💙 مامان yazdan👶🏻💙 ۳ ماهگی
پارت ۲
پرده کشیدن بعدشروع کردنکل شکم ورون پاهام رو بتادین زدم یه کوچولو اینا رو حس میکردم دقیقا مثل گز گز پا ودست یه جوری متوجه میشدم ولی درد نمیفهمیدم
بعددکتر شروع کرد به برش زدن همه رو لایه به لای متوجه میشدم بعداز باز شدن لایه ها دکتر متوجه شد که چسبندگی دارم قسمت بخیه سزارین قبلی چون بد زخم هستن ۲سال و۸ماه از زایمان اولیم گذشته بود و زخم ها آنچنان خوب نشده بودن خیلیی خونریزی داشت حین عمل حس کردم قسمت قفسه سینم سنگینه نمیتونم نفس بکشم به پرستار گفتم داروزد به سرمم فکری خوب شدم بعداز تقریبا پنج دقیقه صدای پسرم کل اتاق رو گرفت دکتر گفت ماشالله چه گل پسری😍 بردن پارچه پیچیدن دورش بعد آوردن صورت گرم پسرمو چسبودن به صورتم اونجا بودکه گریه ام گرفت اشکام بی اختیار اومد بعد نوزاد رو برون ریکاوری پیش پزشک اطفال دکتر بخیه هامو تکمیل خودش زد بعد خداحافظی کرد وتبریک گفت ورفت منم بردن ریکاوری اونجا هم نیم ساعت موندم پسرمو گذاشتن رو سینم شیر خورد دکتر اطفال چشم ها ودست وپاوتنفس نوزاد رو چک کرد باهم منتقل شدیم بخش
گفتن ۱۲ساعت بعداز عمل باید شروع کنم به خوردن مایعات
مامان اِما مامان اِما ۶ ماهگی
بالاخره بعد از ۱۲ روز وقت دارم تجربه زایمانمو بنویسم .
۱۷ ام فروردین ساعت ۶ صبح رفتم بیمارستان تا پرونده سازی کردن و دکتر اومد شد ۱۰ ونیم ، ساعت ده و نیم منو بردن اتاق عمل از آمپول بی حسی و سوند خیلی میترسیدم چون اینجا خیلی ازشون بد گفته بودن همه با سرعت شروع کردن کارامو انجام دادن خیلی عجله ای تند تند همه کارارو میکردن وقتی شروع کرد آمپول بی حسی رو بزنه تو کمرم یهو از ترس تمام بدنم شروع کرد لرزیدن که یکی از همون بچه های اتاق عمل اومد دستمو گرفت و هی باهام حرف زد که چیزی نیس و آروم باش ، برخلاف تصورم اصلا آمپولش درد نداشت
و بدنم شروع کرد گز گز کردن و حس میکردم دارم بی حس میشم بدنم گرم گرم شد تو همین حین سوند هم برام وصل کردن که اونم اصلا حس نکردم چون دیگه بی حس شده بودم تقریبا ، دکترم اومد داخل و سریع یه پرده کشیدن جلوم اما نازک بود و میدیدم چیکار میکنن فقط تنها مشکلی که داشتم هی حالت تهوع میگرفتم و نفسم میگرفت یجایی حس کردم دارم بالا میارم گفتم من دارم بالا میارم سریع سرمو چرخوندن گفت تو یقه خودت بالا بیار اشکال نداره ، منم یکم اونم آب بالا آوردم و اکسیژن برام گذاشتن ، یهو دیدم دکتر بچه رو کشید بیرون همش استرس داشتم میگفتم بچم سالم باشه ، صدای گریشم شنیدم ، بعد از چند دقیقه اومدن گذاشتنش روی صورتم 😍 دیدم یه دختر ناز و مامانی که هیچ شباهتی به خودم نداشت و کلا کپی برابر اصل باباش بود 😍😂 همه اینایی که گفتم یه ربعم نشد از لحظه اول که وارد شدم تا لحظه ای که صدای بچه رو شنیدم یه ربعم نشد، از توی اتاق عمل زنگ زده بودن و صدای بچه رو برای باباش هم گذاشته بودن .ادامه
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۷ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۷ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان فندق پسر🩵💙 مامان فندق پسر🩵💙 ۲ ماهگی
#۱تجربه سزارینم #زایمان
#پارت ۲
بعد یهو سردمم شد دیگه دکتر شروع کرد
البته بگم میترسیدم بی حس نشده باشم یهو گفتم من هنوز بی حس نیستم گفتن صبرکن بی حس میشی
دیگه وقتی شروع کردن من هیچی حس نمیکردم
یهو دیدم دارن میگن چه بچه خوشگلیه پرستاره میگفت اره فندقه دکترم گفت ازه بچه خوشگلیه که صدای قندعسلم دراومد گریه هاش اومد گریه هاشو شنیدم دلم رفت براش
دلم میخاست زودتر ببینمش
بچمو بردن اونطرف تمیز کردن بعد اوردن به من نشون دادن
دیگه بعدش بردنش و شروع کردن بخیه زدن
من یکم استرس داشتم یهو گفتم نفسم بالا نمیاد که پرستار فهمید فشارم افتاده اکسیژن بهم دادم ماسک اکسیژن دادن
بخیه زدن ۱۰ دقیقه دیگه طول کشید بعدم دکترم رفت
البته بگم دکترم گفت من امشب میرم باغ نیستم
داروهاتو مینویسم میدم پرستار
اگه هم میخای خودم باشم باید تا ظهر صبرکنی از باغ برگردم
گفتم نه خانم دکتر میخوام صبح مرخص بشم شما برین خوش بگذره
این عکس پسرمه
دکترم تو اتاق عمل میگه پرستارا عکس و فیلم بگیرن
مامان آرسام🥑☁️🍯👶🏼 مامان آرسام🥑☁️🍯👶🏼 ۲ ماهگی
پارت ۳
دوتا آقا هر کدوم زیر یه دستمو گرفته بودن رو تخت نشسته بودم منم ، میگفتن شل بگیر
یه خانم هم داشت از پشت بتادین میزد
( منتظر بودم که آمپوله درد بگیره )
یچیزی و حس کردم ولی اصلااااا درد نداشت پشمام ریخت یهو رو تخت دراز کشوندنمو و پرده رو کشیدن ، یه آقا بالا سرم نشست و گفت هر علائمی داشتی بهم بگو همون موقع حس کردم درد گردن و پیشونی دارم بهش گفتم سرم وصل کرد ، داشتم حس میکردم که یه پارچه رو میکشن رو شکمم داد زدم گفتم خانم دکتر من حس میکنم بی حس نشدم دکتر گف نه هنوز وقت داریم داریم ضد عفونی میکنیم و پرسید بچت چیه ؟ منم گفتم پسر
یهو گفت عه پسره پس بیا بچه رو از رو پرده نشون داد 🙈 کلا تو اتاق همه چیو سریع انجام میدادن ، نینیم بدنیا امد صدا گریشو شنیدم اوردن گذاشتن رو صورتم بوش کردم گرم و نرم بود پرستار بهم گفت بوسش کن بوسیدم بردن درست صورتشو ندیدم کلا
پشت پرده داشتن انجام میدادن منم از اون اقاه بالا سرم می‌پرسیدم کجا بردین بچه خوبه ؟ اونم می‌گفت بردن تمیز کنن اره خوب بود ولی استرس داشتم که چرا سریع بردن منم دوست داشتم سریع تموم شه و نینی و ببینم سالمه چه شکلیه شبیه کیه
مامان شاهان مامان شاهان ۱۶ ماهگی
"پارت۳ اتاق عمل"
اومدن با ویلچر بردن بخش عمل اونجا چن تا سوال پرسیدن و بعدش نیم ساعت منتظر نشستم و اومدن بردن اتاق عمل، تا اتاق عمل کلی شوخی کردن باهام تو اتاق عمل روی تخت دراز کشیدم توی سرم آمپول زدن نشستم و به کمرم آمپول رو زدن و خیلی زود دراز کشیدم ولی بی حس نشدم بعد8دیقه بهم گفتن پاهاتو تکون بده ولی نتونستم تکون بدم سنگین شده بودن
بعدش دکترم اومد که عمل رو شروع کنه دونفر هم بالا سرم داشتن باهام حرف میزدن و سرگرمم میکردن ولی همینکه دکتر چاقو رو به شکمم زد قشنگ حس کردم ولی چیزی نگفتم و درد تا آخرین لحظه تحمل کردم ولی همینکه دکتر گفت پاهای بچه تو لگنه و در نمیاد من دردم بیشتر شد جوریکه انگار واژنم رو داشتن با دریل میسابیدن، بعدش دکتر یه وسیله مث انبر بود اونو گذاشت زیر شکمم و شکممو داد بالا که راحت بچه رو در بیاره که انگار من از درد مردمو زنده شدم که داشتم از درد داد میزدم ولی دکتر بیهوشی گفت چن دیقه تحمل کن بچه رو بردارن بعدش بیهوشت کنم، تا آخرین لحظه درد رو تحمل کردم و پسرم بدنیا اومد و گریه کرد بالا سرم و من بیهوش شدم...