پارت ۲
پرده کشیدن بعدشروع کردنکل شکم ورون پاهام رو بتادین زدم یه کوچولو اینا رو حس میکردم دقیقا مثل گز گز پا ودست یه جوری متوجه میشدم ولی درد نمیفهمیدم
بعددکتر شروع کرد به برش زدن همه رو لایه به لای متوجه میشدم بعداز باز شدن لایه ها دکتر متوجه شد که چسبندگی دارم قسمت بخیه سزارین قبلی چون بد زخم هستن ۲سال و۸ماه از زایمان اولیم گذشته بود و زخم ها آنچنان خوب نشده بودن خیلیی خونریزی داشت حین عمل حس کردم قسمت قفسه سینم سنگینه نمیتونم نفس بکشم به پرستار گفتم داروزد به سرمم فکری خوب شدم بعداز تقریبا پنج دقیقه صدای پسرم کل اتاق رو گرفت دکتر گفت ماشالله چه گل پسری😍 بردن پارچه پیچیدن دورش بعد آوردن صورت گرم پسرمو چسبودن به صورتم اونجا بودکه گریه ام گرفت اشکام بی اختیار اومد بعد نوزاد رو برون ریکاوری پیش پزشک اطفال دکتر بخیه هامو تکمیل خودش زد بعد خداحافظی کرد وتبریک گفت ورفت منم بردن ریکاوری اونجا هم نیم ساعت موندم پسرمو گذاشتن رو سینم شیر خورد دکتر اطفال چشم ها ودست وپاوتنفس نوزاد رو چک کرد باهم منتقل شدیم بخش
گفتن ۱۲ساعت بعداز عمل باید شروع کنم به خوردن مایعات

تصویر
۴ پاسخ

بیمارستان دولتی بچه رو بد به دنیا اومدن مثل خصوصی ها نشون پدرش میدن ؟؟؟
یا باید موقع ملاقات ببینه

قدم نورسیده مبارک ایشالله که خوش قدم و پر برکت باشه براتون 💖
عزیزم سونو چسبندگی انجام نداده بودی؟

مبارکه گلم

عزیزم چشمتون روشن .مبارکه. ماساژ رحمی هم متوجه شدی؟

سوال های مرتبط

مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۶ ماهگی
پارت پنج
زایمان سزارین
اوردش این ور پرده نشونم داد 🥺 خیلیییی حس خوبییی بود ایشالله ک همتون این لحظه رو تجربه کنید ❤️❤️بعد بردتش اون ور ک تمیزش کنن . همون لحظه که داشتن بخیه میزدن یه خانوم پرستاره اومد بهم گفت میخایم بالای لباستو پاره کنیم بچه رو لخت یه ساعت بزاریم رو بدنت (تماس پوست با پوست )
بچه رو اوردن گذاشتن رو سینم . خیلیییی حس خوبی بود خیلی باهاش حرف میزدم ولی این حس خوبه زود تموم شد چون حالت تهوعم برگشته بود . گفتم برش دارید دارم بالا میارم . بچه رو برداشتن یه ظرف گرفتن اگ بالا بیارم .
دکتر بیهوشی اومد باز امپول زد و یکم بعد خوب شدم . بخیه ها تموم شد و همه تبریک گفتن و بردنم ریکاوری . پتو انداختن رومو یکم بعد بچه رو گذاشتن رو سینم برای تماس پوست . و متاسفانه نتونستم اونجا شیر بدم چون سر سینم نوک نداشت . بعد ریکاوری بچه رو جدا منم جدا بردن تو بخش .
دم ریکاوری همسرم و خواهر شوهرام و مادرشوهرم و مامانم وایساده بودن که مارو دیدن🥹
مامان آرن👶 مامان آرن👶 ۱۳ ماهگی
ادامه
کم کم رفتیم تو اتاق عمل و دکتر بی هوشی اومد و به کمرم امپول بی حسی زد گفت شل کن وگرنه خیلی دردت میاد و من واقعا شل کردم و درد زیادی نداشت این بی حسی ،یواش یولش پاهام گرم شد و بی حس و بعدش کلا کمر به پایین بی حس شد پرده رو زدن و ماسک اکسیژن گذاشتن برام و عملم شروع شد هیچ حسی نکردم فقط موقعی که پسرم از شکمم کشیدن بیرون یه حس خالی شدن شکم و برداشتن چیزی از داخل شکمم متوجه شدم همون حین صداپسرم اومد ک خیلی خوشحال شدم😍 پسرم تمیز بود و یکم بعدش اورن بغل صورتم خیلی حس خوبی بود😍عالی ترین قسمت مادر شدن
تو همون لحظه اکسژن بدنم کم شد به پرستار بالا سرم گفتم نفس کم دارم و نمیدونم چیکار کرد و بهتر شد اکسیژنم ،بخیه هامو زدن و دکتر شکمم فشار دادن و میخواستنم بیارن بخش ریکاوری دوباره یه پرستار اومد شکمم و فشار داد تختمو جا به جا کردن تو ریکاوری و منتظر موندم به بچه لباس پوشوندن و اوردن گذاشتن رو سینم و تماس پوستی قشگنگی گرفت و خیلی اروم شد نفهمیدم چقد زمان برد که اتاق اماده بشه و از ریگاوری بیام بیرون ،اما برا من حتی اگه۱۰دقیقه ام بود از نظرم ساعت ها بود انگار😥😥
بی حسی تو پاهام بود انگار به هر کف پام چندین تن وصله انقد که بد بود ،در این حد که پتو روی پام رو خیلی سنگین سر حسش میکردم
درد بی حسی زده بود به کتف راستم و خیلی درد بدی داشت به پرستار گفتم و گفت چیزی نیست بری تو بخش بعد سرم بهتر میشی،من تو پذیرش درخواست اتاق خصوصی دادم و گفتن نمیشه همون حین بعد عمل همسرم باید رخواست بده اگه بود بهم میدن که اونم نبود و اتاق من دو تخته شد (قسمت بد ماجرا کوچولو بودن اتاق بیمارستان بود چون به من حس خفگی میداد)
مامان آلوچه خانم💗 مامان آلوچه خانم💗 ۱ ماهگی
پارت 6️⃣

ماسک اکسیژن گذاشتن روی صورتم و سریع پرده رو از زیر گردنم کشیدن. دکترم بهم گفت عزیزم ما تا مطمئن نشیم کاملا بی حس هستی عمل رو شروع نمیکنیم. متوجه نشدم کی عمل رو شروع کردن اما چند دقیقه بعد صدای گریه نشاط بخش دخترم اتاق عمل رو پر کرد و من در بهت کامل بودم که خانم دکتر گفت چه دختر خوشگلیه ماشالله، مبارکت باشه😍
دخترم ساعت ۸ و ۲۰ دقیقه صبح بدنیا اومد.بی صبرانه دلم میخواست ببینمش. خودمم داشتم بی حال و خواب آلود میشدم و نفسم داشت سنگین شد. یه ترسی وجودمو گرفت. بی اختیار ذکر میگفتم و اسامی ائمه رو به زبون میاوردم. گفتم میشه بچه مو ببینم. صدای پرستار اومد که گفت بزار تمیز و مرتبش کنم میارمش. دخترمو آوردن چسبوندن به صورتم، صورتش گرم بود و عین یه سیب با لب های قرمز کوچولو. بهترین حس دنیا بود. از ذوق دیدنش وجودم پر از شوق شد و چشمام پر از اشک. دلم نمیخواست از کنارم ببرنش. بچه رو که بردن حس کردم دارم از حال میرم. همون موقع دکتر پرسید فشارش چنده؟ یه نفر جواب داد ۸. دکتر گفت تا فشارش رو نیارین بالا نمیتونم ادامه بدم...
مامان مامان علی مامان مامان علی ۱۳ ماهگی
به دکترم زنگ زدن گفت اماده سزارین کنین دارم میام‌ تا پرستار ها منو اماده کنن دکتر اومد سوند گذاشتن من هیچی نفهمیدم یکم فقط احساس میکردم اونجام چیزی هست منو زود بردن اتاق عمل خوابندن رو تخت بعد گفت بلند شو تا امپول بزنم بلند شدم نشستم اصلان نعمیدم بازم امپول فقط یه لحظه احساس کردم پاهام داغ شد دکتر شروع کرد به برش زدن خودم که برش میزد درد نمیفهمیدم ولی احساس میکردم برش میزنه‌ بعد برش هاش تموم شد دکتر پسرم اورد بیرون دکتر فقط‌میگفت وای خدارو شکر گفت سه دور بند ناف دور گردنش بوده بعد پسرم گریه کرد داد به پرستار گفت ببر تمیزش کن من دیدم داره تمیزش میکنه یهو پسرم سیاه کبود شد خفه شد دکتر انقد بهش نفس داد از پشتش زد تا گریه کرد بچم وای انقد الان گریه کردم حالم خراب میشه بعد من انقد تو اتاق عمل گریه کردم دیدن حالم خرابه نمیدونم چیکار کردن من خوابیدم بیدار شدم دیدم پسرم اونجا نیس از پرستار پرسیدم‌ گفت برد اتاق ریکاوری منم بردن اونجا سینمو انداختن دهنش انقد مک میزد اخرش پرستار کشید از زیر سینم برد همنوجور گریه میکرد برد انور اونجا گفتن بستری نفسش کمه بعد گذاشتن تو دستگاه‌ و من بردن بخش شب ساعت ۱۰ بود منو دادن بخش صبح ساعت ۸ اومد گفت میتونی چیزی بخوری و بلند شی راه بری و اونجا پرستار اومد یوند برداشت انقد راحت شدم صبحونه خوردم بلند شدم راه رفتم کم کم همین تمام و من نظرم فقط روی طبیعی هست
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۶ ماهگی
ستجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دیاکو(پسته) مامان دیاکو(پسته) ۶ ماهگی
تجربه سزارین پارت ۳
با اینکه اینجا خونده بودم سوزن بی حسی درد نداره ولی ازش میترسیدم
رفتیم تو اتاق عمل درست عین فیلما که دیده بودم بود! یه پنجره بزرگ قدی داشت که ویو بیرون بود هوا ابری بود وقتی اونجا رو نگاه میکردم استرسم کم میشد
کادر اتاق عمل دکتر بیهوشی و همه خانمایی که اونجا بودن خیلی خوش اخلاق و مهربون بودن مخصوصا دکتر بیهوشی که کلی باهام حرف زد
وقتی سوزن رو میخواست بزنه یه پسری از کادر اتاق عمل کنارم بود که با دو دستام دستشو محکم کرفتم
ولی واقعا هیچ دردی حس نکردم و خیلی سریع بعد از تزریق بیحسی منو خوابوندن
خیلی سریع پاهام داغ شدن
دکتر گفت پاهات ببر بالا یکم تونستم چند دقیقه بعد که گفت دیگه نتونستم
جلومو گرفتن و دکترم اومد داخل
باهام صحبت میکرد و یه کارایی میکرد که اصلا نمیفهمیدم چیکار میکنه و شروع کردم به تکون خوردم چپ و راست میشدم فکر میکردم هنوز دارن بتادین میزنن
که یهو صدای گریه هاشو شنیدم
همه چی خیلی سریع پیش رفت و دکتر شروع کرد به بخیه زدن
جوجه رو اوردن کنارم دیدمش و صورتش رو چسبوندن به صورتم
بعد از اون منو بردن تو ریکاروی...
مامان دلا🦢 مامان دلا🦢 ۹ ماهگی
پارت ۳سزارین
پاهام شروع کردن به داغ شدن و سنگین شدن...گفتن پاهات رو تکون بده ولی نمیتونستم... دستامم گزگز میکرد به تکنسین بیهوشی گفتم،گفت عادی نیست و از استرسه بهم اکسیژن داد و یه امپول زد بهتر شدم
بعد برام سوند رو گذاشتن و چون بی حس بودم متوجهش نشدم
و به نظرم خیلی خوبه اگه پزشکتون قبول کرد بعد بی حسی بزنید سوند رو چون خیلیا گفتن اذیت شدن...
بعد عمل شروع شد و تا به دنیا اومدن دخترم کلا چهار پنج دقیقه بیشتر طول نکشید... موقع بیرون اوردنش حس فشار و سنگینی زیر سینه ام داشتمم
بعدش یه حس رهایی...
اوردن دخترمو چسبوندن به صورتم بعد بردنش ول بیبی و شروع کردن به زدن بخیه ها...(ناگفته نماند بالای سر تو اتاق عمل یه سری چراغ ها هستش فضای اطرافش مثل ایینه بود و من اونو دیدنی انگار تو ایینه داشتم مراحل عمل رو نگاه میکردم... که برش اول رو دیدم دیگه نگاه نکردم و بعد بیرون اومدن سر دخترمو یه لحظه دیدم و باز نگاه نکردم و در اخر زدن بخیه ها رو... برای من جالب بود و نگاه کردن بهش کنترلش دست خودم بودم ولی شاید یکی بترسه و مشکل ایجاد بشه براش)
بعد بخیه ها لرزم شروع شد... اصلا حس سرما نداشتم فقط هر دو دقیقه یبار به مدت ۳۰ثانیه لرز داشتم بعد دوباره تکرار میشد
بردنم ریکاوری ..مادر و خواهرم اونجا بودن اومدن کنارم زیاد یادم نیست چیا حرف زدیم چون تو عمل بهم خواب اور زده بودن ولی گفتن مقاومت کردم و نخوابیدم...
و بعد بردن بخش همچنان تا یک ساعت اینا لرز داشتم
مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ مامان هامین ⁦🌱⁦❤️⁩ ۳ ماهگی
پارت چهارم
اینم در مورد سوند بگم
روزی ک نامه عمل گرفتم به دکترم گفتم میشه تو اتاق عمل بعد از بیحسی بزارید برام گفت بچه های اتاق عمل قبول نمیکنن مگر اینکه تو اتاق عمل یا بخش زایشگاه کسی داشته باشی آشنا باشه ک‌بتونه برات کاری کنه
خلاصه منم اشنا نداشتم فقط گذاشتم پنج دقیقه قبل عمل .....
دکتر شروع کرد به تیغ زدن ولی من هنوز انگشتای پاهام تکون میدادم
قشنگ متوجه عمل میشدم اینکه شکمم داره از هم ج ررررر میخوره همش میگفتم وای من دارم متوجه میشم تا اینکه دوباره یچیزی بهم زدم از طریق سروم و پاهام بیحس شدن دوباره شروع کرد ک اصلا متوجه نشدم اینبار
پنج دقیقه شد بله هامین عزیزم پسرم بدنیا اومدم تمام سختی های دوران بارداری فدای این پنج دقیقه شدن همه استرسا رو فراموش کردم
هامین رو بردن داشتن پاکش میکرد من سرمو چرخونده بودم همش بهش نگاه میکردم وای انگار دنیا رو بهم داده بودن خیلی حس خوبی بود انشالا روزی همتون
پاکش کردن آوردن گذاشتن رو صورتم تمام این مدت منتظر همچین لحظه ای بودم ک بلاخره موعدش رسیده بود خدارو هزار مرتبه شکر
نیم ساعت شد تا بخیه هامو زدن
بعد ک عمل تموم شد پساری و بخیه سرکلاژمو باز کرد
نگم براتون آنقدر پساریم بزرگ بود ک وحشت کردم 😂شوهرم همش میگن من فک میکردم کوچولو باشه ولی این خیلی بزرگه چطور جا شد
..... بعد بردنم ریکاوری نیم ساعت اونجا بودم پاهام تکون دادن بردنم بخش
ولی ولی ولی قسمت بد ماجرا این شد ک هامین ناله میزد و زیر اکسیژن بود سرش بعد از دو ساعت آوردن ولی گفتن ناله هاش خیلی کمه اگر زد بهمون خبر بده ببریمش ان ای سیو اونجا براش بهتره
منم بغلش کردم دیدم دوتا ناله زد فوری پرستار صدا کردم گفتم ببرینش