پارت-دوم-سزارین:

از اتاق عمل منو صدا زدن. رفتم داخل . اولش سابقه داروییمو پرسیدن(من لووتیروکسین و متیل دوپا میخوردم) بعد گفتن همینجا تو اتاق انتظار بشین. من رفتم بشینم که متوجه گریه یه نوزاد خیلی کوچولو شدم ک تازه ب دنیا اومده بود و رو میز بود . خدماتی اومد تمیزش کرد و لباس پوشوند. بعد صدای دکترمو شنیدم بعدشم منو صدا زدن و رفتم . اول دراز کشیدم رو تخت. بعد گفتن پاشو بشین و سرتو کامل خم کن . پشتمو بتادین زدن و امپول بیحسی زدن(اصلا هیچی نفهمیدم و هیچ دردی نداشت). بعد گفتن سریع دراز بکش. همون لحظه یه جریان داغ داخل پاهام حس کردم. انگار ب جای خون ، اب جوش درجریان بود. کادری ک کنارم واستاده بود گفت پاتو ببر بالا. منم نتونستم . و گفت که ما حین عمل هم چنبار چک میکنیم ک بیحس کامل شده باشی بعد عمل میکنیم. همون لحظه دکترم وارد شد و سلام داد بعد پرده سبز جلوم کشیدن. و عمل شرو شد. اصلا هیچی نمیفهمیدم فقط بعد پنج دیقه اینا حس فشار رو شکمم احساس کردم ک همون لحظه صدای گریه دخترمم اومد. چشام اینجور 😍 بود. بعدا بچه رو اوردن کنار صورتم چسبوندن و عکاس اتاق عمل اومد ازمون عکس گرفت . بعدش بچه رو بردن و دکترم شکممو ساکشن کرد و بخیه زدنام شرو شد. من همون لحظه حس سردرد و سرفه داشتم و ب اون خانمی ک کنارم واستاده بود گفتم. اونم یه مسکن داخل سرمم زد و ماسک اکسیژن رو دهنم گذاشت. (خود عمل کم طول کشید شاید درحد ده دیقه ولی بخیه زدنا خیلی طول کشید ۲۰ دیقه اینا) بعدا منو بردن ریکاوری . (هیچ دردی نداشتم ب خاطر اثر بیحسی ) و بعد یه مدتی اینا منو ب بخش منتقل کردن.

۶ پاسخ

خب بعدش عزیزم وختی بردنت بخش دردت شروع شد چیشد بعدش

شما تخليه چربي هم انجام دادي ؟؟

عزیزم به سلامتی و شادی بزرگ کنی دخترگلت رو❤️❤️❤️

دقیقا منم وقتی صداشو شنیدم گریم گرفت هم ذوق داشتم هم احساسی شدم 🥺🥺🥺🥺🥺

خوب شد گفتی😘 پنج شش سال از سزارینم گذشته بود و چیزی یادم‌نبود. مرور خاطرات شد

ای جانم چ حس خوبی رو منتقل کردی عزیزم ایشالا خدا بچتو برات حفظ کنه عزیزم و همه ما مامانای باردار هم بسلامتی زایمان کنیم و این حس خوب رو تجربه کنیم 😍و هرکیم آرزو داشتن بچه داره خدا دامنشو سبز کنه

سوال های مرتبط

مامان _جان🩵 مامان _جان🩵 ۱۶ ماهگی
#تجربه_زایمان
خیلی عادی تو همون روزی که دکتر تایم داده بود رفتم بیمارستات پروندمو دادم منو بستری کردن..خیلی استرس داشتم و از اون مادرای پر خطر بودم به خاطر فشارم
بهم کلی داروو اینجور چیزا تزریق میکردن…اصلا خوابم نمیبرد از استرس نزدیک صبح بود خوابم برد و پرستار اومد بالا سرم بازم دارو زد و من بیدار شدم
خلاصه دیگ خوابم نبرد و کم کم صبح شد منم هم خیلی خوشحال بودم هم خیلی پر از استرس… با دوستم همزمان بستری شده بودیم…دکتر اومد اتاق عمل و کم کم وقت صدا زدن رسید..قبل از من دوستمو صدا زدن رفت…تقریبا بعد ۱۰ دیقه منو صدا زدن که برم اتاق عمل..وای وای دیگه از استرس نمیدونستم چیکار کنم اول رفتم سرویس خودمو خالی کردم چونکه دکترم برای شکم اولی ها سوند نمیزاشت…بعد اومدم ک برم به من گفتن رو تخت دراز بکش و منم رو تخت دراز کشیدم و منو بردن..رسیدیم به در اتاق عمل که باز شد و رفتیم داخل و من از رو تخت پاشدم…رفتم تو راه رو یه جا بود اونجا منتظر نشستم…از طرفیم صدای گریه بچه ی دوستم میومد🥹منم چشام پر شد از صدای گریه بچش…خلاصه یه ربع نشستم اونجا و عمل دوستم تموم شد و به من گفتن برم داخل اتاق عمل..منو نمیگی داشتم از استرس میمردم گفتم اول باید برم دسشویی…رفتم دسشویی بعدش رفتم داخل اتاق عمل رفتم رو تخت چند دیقه نشستم…اقا نه میشه به جایی تکیه داد نه جیزی… پاهم دراز کرده بودم از کمر درد داشتم میمردم…حالا دکتر نمیاد🥴چقد برام طولانی گذشت و سخت…من هی منتظر نشستم اینا داشتن همه چیو اماده میکردن برای من…خلاصه دکترم اومد رفت یه گوشه نشست من همچنان همونطوری رو تخت😐
مامان پاشا🩵 مامان پاشا🩵 ۱۰ ماهگی
پارت دوم#
زایمان سزارین

من نشستم رو تخت یه دکتر بیهوشی اومد که آمپول بی حسی بزنه گفت اصلا تکون نخور کل کمرمو بتادین و ضد عفونی کرد بعدش دوتا آمپول زد به کمرم که یکم درد و سوزش داشت
بعد دختره بالا سرم بود با دستش هولم داد گفت زود دراز بکش خلاصه دراز کشیدم آوردن پرده زدن جلو صورتم و دستگاه فشار و اکسیژن وصل کردن بهم من کم کم حس میکردم پاهام داره داغ میشه و بی حس بعد یه چیز مهم دیگه که من که گفتم بعد از بی حسی سوند بزنن اونا هم تو اتاق عمل یادشون رفته کلا نزدن😂😂😂😂😂
دیدم دکترم اومد شروع کنه ولی حس میکردم یه کار داره
می‌کنه واااای که من تو همه ی این لحظه ها کلا استرس و
ترس و دلهره داشتم
هیچ دردی نمی‌فهمیدم ولی می‌فهمیدم دارن هی تکونم میدن شکممو
بعد یه فشاری میدن بالای شکممو که بچه در بیاد که دو بار فشار دادن نی نی دراومد😜😍🧿
بعدش تو حین عمل من دو بار نفس تنگی گرفتم که اکسیژن زدن واسم بعدش دیدم هیچ دوستم انگار داره کش میاد داشتن میدوختن تو شکمم حس خالی و سبکی بود دو بار هم فشار دادن شکممو دوختن تموم شد دکترم اومد تبریک گفت خسته نباشید گفت به همکاراش و رفت بعدش پرده رو برداشتن منو بردن ریکاوری یه ساعتی موندم اونجا که بازم نفس تنگی داشتم بعدش نی نی رو گذاشتم رو سینم بردن بخش که بدترین چیز ممکنی که من تجربه کردم فقط لرزش بعد از عمل بود یعنی داشتم اینقدررررررررر می‌لرزیدم و دندونامو بهم میکوبیدم دندون درد گرفته بودم یعنی تا یکی دو ساعت بعد از عمل من فقط می‌لرزیدم که گفتن اثر آمپول بی حسیه خلاصه بعد از ریکاوری منو بردن بخش که من خیلی بی حال بودم همچنان می‌لرزیدم بعد همسرمو مامانمو دیدم منو رو تخت بخش خوابوندن
پارت سوم
تاپیک بعدی#
مامان دلین👩🏻‍🍼 مامان دلین👩🏻‍🍼 ۷ ماهگی
پارت شیشم تجربه ی زایمان
دیگه تو همون حال خودم بودم ک دستگاهی ک برا قلب نی نی بود هی بییق بییق صدا میکرد دوباره یکم ضربان قلبشو میگرفت دوباره صدا میکرد
یه حالت خطرو انگار اعلام میکرد
دیگه اومدن و چک کردن
پنج دیقه بعدش لباس واسه اتاق عمل برام اوردن گفتم سزارین باید بشم؟گفتن بله
ضربان قلب نی نی داره کند میشه بیشتر نمیتونیم منتظر بمونیم
و برام سوند وصل کردن ک اصلا اصلا درد نداشت
بعدم بردن منو اتاق عمل دکتر بیهوشی یه اقای مسن بودن ک گفت بیهوشی کامل میخای یا از کمر بی حس بشی
گفتم از کمر بی حس بشم گفت باشه
چون میخاستم لحظه ی ب دنیا اومدنشو ببینم🥹
سوزنی ام ک داخل کمرم زدن اصلا درد نداشت
فقط من جا خوردم اولش ک با حرفاشون ارومم کردن
و بعدش یه دستم دستگاه فشار وصل کردن یه دستمم اکسیژن وصل کردن
پاهامم کم کم گرم شد
ک ب دکتر بیهوشی گفتم من حس میکنم هنوز بی حس نیستم گف عه جدی؟گفتم اره
بعدش گفتم ک هنوز شروع نکردن؟گفت ن😑یه ثانیه بعدش عشق مامانو بهم نشون دادن🥹
از سزارین بخام بگن
من شیکمم رو داخل اتاق عمل فشار میدادن میفهمیدم
دست دکترو حتی داخل شیکمم بود میفهمیدم
با هر فشاری ک میداد قفسه سینم سنگین میشد
و بعد موقع بخیه زدن ب شدت لرز کردم
ولی هیچ گونه دردی احساس نکردم
و دکترمم اروم با دستیاراش صحبت میکرد ک تیغ بده و پنس بده ک من نشنوم😁
حدود ساعت هشت و ربع صبح دلین کوچولوم ب دنیا اومد
هشت و نیم داخل ریکاوری بودم
و ۹نیم منو بردن بخش
داخل اتاق عمل بعد از بخیه زدن دوباری شیکمم رو فشار دادن ک فقط قفسه سینم سنگین میشد و درد بخیه نداشتم
و همچنین داخل ریکاوری ام دوبار فشار دادن ب همین صورت بود
و داخل بخش ک بردن هر پرستاری تو هر شیفتی میومد شیکم رو فشار میداد🥴😑اون درد داشت😩
م