۷ پاسخ

بسلامتی مبارک باشه
بیمارستان کجا رفتید

خداروشکر عزیزم من با حرفت. موافقم بدن همه ادما باهم فرق داره یکی طبیعی براش خوبه. یکی سزارین. من دوتا پسرامو طبیعی اوردم وراضیم

یعنی جای بی حسی بیهوش شدی؟؟؟

بسلامتی عزیزم الان خوبی؟ در کل درد سزارین کمتره یا طبیعی؟

ایجااان

ای جااانم قدمش خیر باشه پناه کوچولو 😍
همه ی پارت هارو خوندم فقط اینکه تا خودت ندیدی باور نکردی بچه سالمه😂😂😂
خداروشکر بخیر گذشت برات عزیزم 💚

الهی شکر ک سالم بود شکر خدا
برای منم دعا کن راحت زایمان کنم هنوز‌ تو انتخاب بیمارستان موندم🙂😵‍💫

سوال های مرتبط

مامان پنـاه‍ کوچـولـو مامان پنـاه‍ کوچـولـو ۲ ماهگی
تجربه سزارین پارت 4
بعدش بلافاصله سرم گذاشتن رو تخت گفتن الا خبی گفتم پاهام دارع یخ میشع پاهام میپره و فلان بهم دستگاه همه چیز وصل کردن دستگاه نوار قلب هم قرمزی نشون میداد ی حالت استرس خل بدی داشتم دکتر اومد بالاسرم سلام کردم و حالم پرسید دستام بستن و نوار قلب نمدونم چی وصلم کرد استرس داشتم خیلی همش حرف میزد از بس حرف زدم بهم گفتن بخاب گفتم ن نمخام بخابممم و نمدونم چطوری خابم برد😂
بعد بهو بهوش اومدم دیدم پرده جلو کشیدن گفتم چیشد تموم شد اومدن بالاسرم گفتن ارع گفتم بچمم گفتن خوبه گفتم چرا خابوندین منو من میخام ببینمش گفتن بردن بخش گفتم ن من ندیدمش سالم بود گفت اره بعد گفتم دکتر کجایی😂میگع بله گفتم بچم چیشد سالمهه میگه بلع گفتم گریع کرد گف ارع ولی بچت ارومه ساکته گفتم من چرا خابوندین من بچم ندیدم ی مرده اومد گفتم بچم گریه کرد اونم گفت ارع😂
بعدش دیدم پرده کشیدن اع جلوم دوتا مرد از رو اون تخته گذاشتن منو رو اون تخت اصلا حال خوبی نداشتم گفتم تشنمه ابب بهو ی چیزی داد نمدونم حتما اب بود ریخت تو دهنم یکم بهتر شدم بعدش گذاشتن تو سالن اتاق عمل دوبارع شروع کردم ب حرف زدن بچم گریه کرد یعنی سالم بودددد همه میگفتن ارع خانم ی دختر خوشگل و سالم داریی گفتم همراهی هام چی اومدن گفتن ارع الا رسیدن بعدش ی مرده اومد بهش مگفتم گشنمهههه وای بعد مردع میگه گشنته گفتم ارع شکمم دست میزدم مگف چیشدع مگفتم نمدونم حتما گشنمه میگف تحمل کن ی ساعت دیع چیزی بخور گفتم ن الا گشنمه نمدونم چرا اخه ب مرده گفتم گشنمه واقعا حالم نمدونم چرا اونجوری بود بیچاره ها رو خل اذیت کردم نگهم نداشتن گفتن برو دیگه بخش اینم پمپ درد😂😂
مامان نگار مامان نگار ۱۰ ماهگی
رفتم اونجا نشستم روی یه تخت کف خم کن کمرت و سرت رو یه آمپول زدن به وسط کمرم گف پاهات داغ شد گفتم نه گف دراز بکش گفتم بی حس نمیکنین گف چرا دکتر اومد دستامو بستن یه پارچه جلو روم بستن منم می‌لرزید دستام دکتر میگف استرس داره منم هی میگفتم بی حس نشدم هنوز فلان از شدت استرس دیدم یهو صدا گریه بچه اومد با خودم میگفتم منکع بی حس نشدم بچه من نیس دیدم پرستاره بچه رو خشک‌کردن آورد کنار صورتم گفتم دختر کنه گف اره فقط اشک‌میریختم گفتم سالمه گف بعله ماشاالله یه دختر خوشگل دیگه آورد بوسش کردم بردش بعدش فقط میلرزیدم آنقدر استرس داشتم بی حس شده بودم نفهمیدم اصلا یهو تهوع دست داد بهم گفتم میخام بالا بیارم کف بیار دیگه زور میومد بهم ولی بالا نیاوردم به آمپول زدن تو سرمم بردنم به جایی نمی‌دونم ریکاوری بود چی بود دیگه نفهمیدم خوابم برد یهو همون پرستاره اومد گفت نمیخای شیرش بدی اومد سینمو کرد دهن دخترم شیرش داد رف بعد اومدن شکمم فشار دادن درد داش واقعا بعد ده دقیقه دوباره اومد فشار داد بعد بردنم تو بخش ساعت ۱۰ نیم گفتن تا ۶نیم چیزی نخوره میومدن شیاف میزاشتن مسکن میزدن تو سرم سرم خوراکی هم زدن درد داشتم بلاخره گذشت گذشت شب هم ساعت ۱۱ اومد سوند باز کرد گفت بشین لب تخت نیم ساعت بعد پاشو یکم راه برو برو سرویس دیگه خلاصه گفتم امیدوارم مفید باشه براتون
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۶ ماهگی
*پارت ششم*.

ی خانم اومد صدام زد گف خوبی گفتم اره گف منو چندتا میبینی گفتم دوتا گف خب میتونی بیای از تخت پایین گفتم آره گف پس پاشو بلند شدم دستم گرفتن گذاشتن رو ویلچر بردن ریکاوری بچمم اوردن کنارم ماماهمراهم ی چایی نبات برام آورد گف بخور، بچم شروع کردم ب شیر دادن آل خانی اومد باز گف خوبی گفتم اره ملافه داد بالا گف اووووه چ خونریزی داری شکمم شروع کرد ب فشار دادن هرچقد ک از تو اتاق زایمان فشار داد آزرده شده بود هرچقدر هم تو ریکاوری ماساز رحمی میداد و من رحمم خونریزی کرده بود بند نمیومد خداااااا هر چند دقه فشار میداد داد میزدم نکن توروخدا بسه گف نمیشه رحمت خونریزی کرده اگ اوکی نشی میبریم اتاق عمل گفتم وااای ن دیگه بسه رف قرص آورد یکی زیرزبونم سه تا پایین گذاشت ی امپولم زد ب باسنم شروع کرد ب ماساژ رحمی فشار دادن رف باز هر چند دقه میومد من ساعت1/40دقیقه شب زایمان کردم ساعت 5 صبح منو بردن بخش توی این چند ساعت فقط عذااااابم دادن هی فشار و فشار و فشار
مامان نازی مامان نازی ۴ ماهگی
تجربه زایمانم پارت دوم ✨

قرص رو خوردم معاینه تحریکی کرد دوسانت شدم ولی خیلی درد داره 🥲🥲🤌🏻نزدیکای ساعت ۱ شب بود دردام خفیف هر ده دقیقه داشت شروع میشد یکی اومد سرم فشار بهم زد شکمم هی شل و سفت میشد رفتم سرویس ترشحات موکوسی هی ازم میومد ترسیده بودم رفتم نشونش دادم گف دهانه رحمت داره باز میشه صبح دوباره اومد معاینه کرد گف همون دوسانتی تغییر نکردی دستگاه ان اس تی ام وصل بود بهم شیفتشون عوض شد از وقتی بستری شدم حرکتش کم شده بود بعد ماما میگف چیز شیرین بخور میخوردم هی بهم سرم میزد ک حرکتش خوب شه یکی دیگ اومد معاینه کرد گف دوسانته میخوای کیسه آبشو بزنیم گف ن از ۴,۵ سانت ب بعد بزنیم اذیت میشه بهم توپ داد گف بشین روش ورزش کن چنتا ورزشم بهم گفت انجام بدم ظهر دکتر اومد معاینه کرد گف ۲ سانته ولی لگنش عالیه برا طبیعی گف من میرم شب بر میگردم کیسه آبشو میزنم
من انقد درد داشتم زار میزدم تو بیمارستان میگفتم من نمیتونم طبیعی بیارم 😭😂 ماماها مسخرم میکردن یکیشون رف مامانم صدا کرد گف بیا دخترتو آروم کن مامانم دید من دارم گریه میکنم گف نمیشه سزارینش کنین ماما سر مامانم داد زد گف من گفتم بیای آرومش کنی اومدی میگی سزارین کن تا مشکلی برا مادر و بچه پیش نیاد سزارین نمیشه منم همینجوری درد داشتم و گریه میکردم مامانم اومد تو اتاق کمرم ماساژ داد ناهار بهم داد ورزش کردم هی گریه میکردم میگفتم من نمیتونم طبیعی بیارم
مامان کاریان و کایلی مامان کاریان و کایلی ۳ ماهگی
پارت سه:

در ریکاوری باز شدم دیدم مامانم با چشای وحشت زده و رنگ پریده و هراسان داره نگا میکنه گفتم وای خدا میدونه این چی کشیده چی بهش گفتن ک انقد قیافش هراسونه.
گفتن ببرین بخش جراحی عمومی زنان
تو دلم فتم مگه بیمارستان خصوصی نیس پس چرا نمیبرن بخش زنان زایمان.

پرستار بخش گف زنگ بزنید بخش nicu نوزادان بگین بچشو بیارن
گفتم توروخدا بچم چشه؟؟؟مگه چش بود بردین اونجا؟؟مشکلی داشته🥹🥹🥹
گفتن چیزیش نیس
ولی من باور نمیکردم
انگار دنیا رو سرم خراب شد
آخه پسرمم بدنیا اومد اکسیژن بهش نرسیده بود ۱۰ روزnicu بود
گفتم توروخدا بچم سالمه
گفتن صبر کن زنگ بزنیم بپرسیم ولی سالم بود مشکلی نداشت
خلاصه زنگ زدن و گفتن خداروشکر مشکلی نداره و بخاطر اینکه حال مادرش بد بوده بچه رو بردن اونجا تا بهش شیر بدن و مراقبش باشن
خلاصه رفتیم بخش همچنان با ماسک اکسیژن بودم
حدود نیم ساعت اونجا بودم دیدم پرستار با برانکارد اومد گف باید ببریمش سی تی اسکن. مامانم گف وااییی خدایاااا پس سی تی اسکن براچی گفتن برا اینکه آمبولی نکنه
رفتم سی تی اسکن گفتن ریه هاش درگیر شده
شروع کردن دارو زدن
دیگه ساعت ۱۱شب بود پرستار اومد گف دکترت خیلییی زنگ میزنه ما رو دعوا کرده ک چرا بچه رو پیش مادر نبردین بیاریمش پیشت گفتم ن نمیخام اینجا آلودس نمیخام بیارینش تو این بخش
ساعت ۱۲شب بود اومدن گفتن آماده شو بریم تو بخش زنان زایمان.
رفتیم تو بخش و بعد یساعت دخترم اوردن پیشم
صب ک دکترم اومد بالا سرم بهم گف عملت خوب بود ولی کاش میذاشتی بی حسی میزدن برات
بعدم گف انقد چسبندگی داشتی ک نگم چنان مثانه ات چسبیده بود ب رحمت اگه یکی دیگه بود مثانت پاره میکرد

خلاصه اینم از تجربه من از زایمان
مامان محمد مامان محمد ۸ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی
بعدش بچمو وزن کرد گف 3 کیلو عه
بعد دکترمم بخیه هامو زد
مامای مهربون گف شوهرش میتونه بیاد؟
گف ن زیرشو تمیز کنید شوهرش نترسه
زیرمو تمیز کردن و ی ملافه کشیدن روم و شوهرمو گفتن اومد تو
شوهرم اومد بوسم کرد گف ببخشید اذیت شدی و... بعد گفتم برو بچمو ببین رفت دید و ازم تشکر کرد و خداروشکر کردیم
بعد گفتن تا 2 ساعت تو همون زایشگاه هستم و مامانم میتونه بیاد اینجا پیشم
بعد دکترم بهم تبریک گفت و گف فردا میام بخش بهت سر میزنم
بعد دیگه یکم شوهرم پیشم بود و بعد مامانم و خواهرم اومدن پیشم
بعد ی ماما اومد گف بچتو میخوام بیارم شیر بدی پسرم رو گزاشت رو سینم و سینم رو فشار داد ی قطره شیر اومد و دادیم ب پسرم بخوره و شروع کرد مک زدن
بعدش دوباره پسرم رف برای اکسیژن ولی کنار خودم بود
و بهم کمپوت دادن و شام آوردن برام
و بعدش ی پرستار اومد گف همه برن بیرون و واسم سوند وصل کرد ک مثانم خالی بشه گف چون بخیه هات زیاده و اذیت میشی تا فردا دکتر گفته سوند بزاریم برات
بعد برام سوند گزاشت ک چون هنوز بی حس بودم دردی حس نکردم
وبعدش هم شکممو ماساژ دادن
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز