پارت سه:

در ریکاوری باز شدم دیدم مامانم با چشای وحشت زده و رنگ پریده و هراسان داره نگا میکنه گفتم وای خدا میدونه این چی کشیده چی بهش گفتن ک انقد قیافش هراسونه.
گفتن ببرین بخش جراحی عمومی زنان
تو دلم فتم مگه بیمارستان خصوصی نیس پس چرا نمیبرن بخش زنان زایمان.

پرستار بخش گف زنگ بزنید بخش nicu نوزادان بگین بچشو بیارن
گفتم توروخدا بچم چشه؟؟؟مگه چش بود بردین اونجا؟؟مشکلی داشته🥹🥹🥹
گفتن چیزیش نیس
ولی من باور نمیکردم
انگار دنیا رو سرم خراب شد
آخه پسرمم بدنیا اومد اکسیژن بهش نرسیده بود ۱۰ روزnicu بود
گفتم توروخدا بچم سالمه
گفتن صبر کن زنگ بزنیم بپرسیم ولی سالم بود مشکلی نداشت
خلاصه زنگ زدن و گفتن خداروشکر مشکلی نداره و بخاطر اینکه حال مادرش بد بوده بچه رو بردن اونجا تا بهش شیر بدن و مراقبش باشن
خلاصه رفتیم بخش همچنان با ماسک اکسیژن بودم
حدود نیم ساعت اونجا بودم دیدم پرستار با برانکارد اومد گف باید ببریمش سی تی اسکن. مامانم گف وااییی خدایاااا پس سی تی اسکن براچی گفتن برا اینکه آمبولی نکنه
رفتم سی تی اسکن گفتن ریه هاش درگیر شده
شروع کردن دارو زدن
دیگه ساعت ۱۱شب بود پرستار اومد گف دکترت خیلییی زنگ میزنه ما رو دعوا کرده ک چرا بچه رو پیش مادر نبردین بیاریمش پیشت گفتم ن نمیخام اینجا آلودس نمیخام بیارینش تو این بخش
ساعت ۱۲شب بود اومدن گفتن آماده شو بریم تو بخش زنان زایمان.
رفتیم تو بخش و بعد یساعت دخترم اوردن پیشم
صب ک دکترم اومد بالا سرم بهم گف عملت خوب بود ولی کاش میذاشتی بی حسی میزدن برات
بعدم گف انقد چسبندگی داشتی ک نگم چنان مثانه ات چسبیده بود ب رحمت اگه یکی دیگه بود مثانت پاره میکرد

خلاصه اینم از تجربه من از زایمان

۶ پاسخ

چیدر تجربه سختی داشتی🥺
خداروشکر که بخیر گذشته و دوتاتون حالتون خوبه 😘

خداروشکر همه چی به خیر گذشته
ولی بیحسی که خیلی راحت و خوبه و آدم هوشیاره! من خودم ترجیحم اینه متوجه پروسه زایمانم بشم!

احتمالا شکمتو بعد زایمان قبلیت بسته بودی چسبندگی گرفتی عزیزم
بعد سزارین نمیشه سریع شکم رو بست چون از داخل بافت هایی که دارن ترمیم میشن تحت فشار قرار میگیرن و بهم میچسبن!

عزیزم نینت ۲۸۰۰بود

عزیز جریان خلط گلو چی بوده؟؟؟ از قبل داشتی

علائم چسبندگی چیه عزیزم؟
حین عمل درستش کردن؟
خداروشکر بابت سلامت خودت و نینیت

سوال های مرتبط

مامان کاریان و کایلی مامان کاریان و کایلی ۳ ماهگی
پارت دو:

قشنگ میفهمیدم ک دارم جون میدم
دیدم گفتن برید بچه رو بیارین با مادرش تماس پوستی داشته باشه ببینیم حالش خوب نمیشه
دخترم اوردن خاستن بذارن رو سینم گفتن دکتر گف ن فشار میاد بهش
بذارین کنار صورتش. هی نگا میکردم ولی قشنگ صورتش نمیدیدم فقط گرمای بدنش و صورتش بهم انرژی میداد حس قشنگی بود ک اصلا قابل وصف نبود
گرمایی وجودش بهم قوت داد تلاش کردم بیشتر نفس بکشم ولی نمیشد
دیدم دارن میگن زنگ بزنید آی سی یو ۳تا تخت آماده کنن
یکی برا این آقاعه یکی این خانومه یکیم برا این خانوم جوونه ک سزارین کرده
گفتم وواااایییی مگه من چقد حالم بدِ ک میخان ببرنم آی سی یو
نمیدونستم ساعت چنده
فقط دلم بحال خودم میسوخت ک انقد بدشانسم اون از زایمان اولم اینم از این یکی
دوباره گفتن دکتر ریه بیاد بالا سرم ا. دکتر اومد بهم گف دخترم پس چته چرا اینجوری نفس عمیق بکش ب سختی گفتم نمیتونم
گف چرا گفتم خلط دارم
گف پس هیچیش نیس وااییی این خلط گیر کرده تو گلوش نمیذاره نفس بکشه
بهم گف سرفه کن
گفتم نمیتونم شکمم پارس گف تلاش کن
شروع کردم ته گلوم صاف کنم ی پسر جوون اومد بالا سرم بهم گف شکمت با دستات بگیر سرفه کن
ب سختی ۲تا سرفه کردم دیدم وااای انگار نفسم بهتر شد
دیگه شروع کردم سرفه کردم خلطا کم کم رد شدن از گلوم
دوباره گفتن بچه شو بیارین تماس پوستی حال مادرش بهتر شده
دخترم اوردن با پوست صورتم تماس دادن دوباره گرمای وجودش بهم قوت قلب داد.
حالم کم کم بهتر شد گفتن ببرینش بخش جراحی زنان
گفتم خدایا پس چرا جراحی زنان

بردنم دم ریکاوری پرستار بخش اومد دلم محکم فشار داد چنان جیغی کشیدم ک تو عمرم نکشیده بودم گفتم توروخدا فشار نده اینارو تو بیهوشی انجام میدادین ن الان .گف خانوم نمیشه باید ببینم رحمتون خونریزی نکنه
مامان اورهان👶🏻💙 مامان اورهان👶🏻💙 ۱۴ ماهگی
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۴ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان محمد مامان محمد ۸ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی
بعدش بچمو وزن کرد گف 3 کیلو عه
بعد دکترمم بخیه هامو زد
مامای مهربون گف شوهرش میتونه بیاد؟
گف ن زیرشو تمیز کنید شوهرش نترسه
زیرمو تمیز کردن و ی ملافه کشیدن روم و شوهرمو گفتن اومد تو
شوهرم اومد بوسم کرد گف ببخشید اذیت شدی و... بعد گفتم برو بچمو ببین رفت دید و ازم تشکر کرد و خداروشکر کردیم
بعد گفتن تا 2 ساعت تو همون زایشگاه هستم و مامانم میتونه بیاد اینجا پیشم
بعد دکترم بهم تبریک گفت و گف فردا میام بخش بهت سر میزنم
بعد دیگه یکم شوهرم پیشم بود و بعد مامانم و خواهرم اومدن پیشم
بعد ی ماما اومد گف بچتو میخوام بیارم شیر بدی پسرم رو گزاشت رو سینم و سینم رو فشار داد ی قطره شیر اومد و دادیم ب پسرم بخوره و شروع کرد مک زدن
بعدش دوباره پسرم رف برای اکسیژن ولی کنار خودم بود
و بهم کمپوت دادن و شام آوردن برام
و بعدش ی پرستار اومد گف همه برن بیرون و واسم سوند وصل کرد ک مثانم خالی بشه گف چون بخیه هات زیاده و اذیت میشی تا فردا دکتر گفته سوند بزاریم برات
بعد برام سوند گزاشت ک چون هنوز بی حس بودم دردی حس نکردم
وبعدش هم شکممو ماساژ دادن
مامان هلو🍑(سامیارم) مامان هلو🍑(سامیارم) ۱۵ ماهگی
تجربه سزارین پارت دو

ان اس تی وصل شد و اولش همه چی خوب بود تا اینکه یه ۱۰دیقه گذشت و ضربان قلب بچم بهم ریخت بالا پایین شد دستگاه هعی بوق زد دکتر اومد بالا سرم گف دستگاه دردتو نشون میده باید مهاینه شی برد تو اتاق معاینه کرد گف دهانه دحمت کامل بستس ۴بار ان اس تی وصل کردن همچنان دردام بیشتر میشد و رحمم بسته بود دکتر یواشکی گف هیچی نخور ناشتا بمون چون از قبل برنامه‌ریزی کرده بودیم که من سز شم نامه بستری رو دادن به شوهرم دم در بود همه سونو ها رو کپی کردن تشکیل پرونده کردن شوهرم زنگ زد بهم گف بستریت کردن من خبر نداشتم خودم گفتم نه گف یه پرستار اومد برگه بستریت رو داد بهم ببرم پذیرش کاراتو انجام بدم من خشک شدم همونجا چون یکم زود بود قرار بود ۳۸هفته۵روز سز شم وزن بچمم کم بود نگرانش بودم روز جمعه بود منو اورژانسی بردن سونوگرافی داخل بیمارستان گفتن بچت سفالیکه ولی دکتر وزنشو درخواست نداده بود به دوست پرستارم گفتم وزنش چنده گف ننوشته تو سونو دیگه گریم گرفته بود خدایا بچم زردی نداشته باشه وزنش کم نباشه تا اینکه شوهرم زنگ زده بود به بابام مامانم بیاین غزل رو بستری کردن ۲۰دیقه طول کشید تا مامانم بیاد پیشم بعد اومدن مامانم یکم آروم شدم اومد دلداری داد گف نگران هیچی نباش فقط به این فکر کن که یه ساعت دیگه پسر گلت بغلته یه پرستار سلی/طه اومد گف دکتر میگه من تورو واس طبیعی بستری کردم نه سزارین😶
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۳ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۸
ی دفعه مامای بالا سرم گف دکتر فشارش رو ۷ چیکا کنم دکتر گف تزریق کنین آمپول سریع افت فشار پیدا کرده بعد گف بی حسی گفتم اره ،تا گفتم اره صدای گریه پسرم اومد 😍🥹وای از اون حس و حال اون لحظه هرچقدر بگم کم گفتم اشکام تند تند می‌ریخت میگفتم جان مامان جان پسرم دکتر میگف نمیدونی مامانش چ پسر خوب و کوچولویی داری اون لحظه واسه همه دعا کردم اون حس و تجربه کنن و مامانای باردار ب سلامتی زایمان کنن
همش میگفتم خب بیارینش دیگه ببینمش میگفتن واستا دختر خوب چ عجله ای داری داغ آوردن گذاشتنش رو صورتم بوی بهشت میداد باورم نمیشد ۹ ماه ی موجود ب این عزیزی رو بدنم پرورش داده بعدش بردنش ماما داخل سرمم ی چیزی زد گف یکم گیجت میکنه دیگه مرحله ای ک بخیه زدن گیج بودم متوجه نشدم بردنم ریکاوری لرزم گرفته بود فکم می‌لرزید دستام می‌لرزید
دوباره پسرمو لای پارچه لخت آوردن بهش شیر دادن میگف ماشالا چقدر شکموئه منم گیج بودم اشکام خود ب خود می‌ریخت قربون صدقش میرفتم نمیدونم چقدر تو ریکاوری بودم بعدش گفتن مریض ببریم بخش ،دیدم مامانم انقدر گریه کرده آوردنش اتاق عمل دم در واستاده بود منو ک با تخت بردن تند تند بوسم میکرد میگف ماشالا مامان خسته نباشی عشق مامان ی فرشته دنیا آوردی دیگه بچه رو بین پاهام گذاشتن بردنم تو بخش تو سالن نرسیده ب بخش شوهرم بابام ابجیم داداشم مامانم مادرشوهرم عمه خودم همه ی دفعه ریختن بالا سر تختم بوسم میکردن فقط شوهرم کل کادر بیمارستان شیرینی داده بود بردنم تو بخش عمم ب بچه شیر داد یکم بعدش رفتن مامانم موند بالا سرم
گفتن تا ۸ ساعت هیچی ندین بهش بالش زیر سرش نزارین موبایل دستش ندین ک بعدش سر درد میشه
بارداری بارداری زایمان بارداری زایمان
مامان 🩵آقا هامین🩵 مامان 🩵آقا هامین🩵 ۹ ماهگی
تجربه من از زایمان

دیروز قرار بود ۱۲برم مطب ماماهمراهم ک دردادم زیاد شدن زنگ زدم بهش گفت من شیفتم ساعت ۱۱ب بعد بیا
۱۱ب بعد رفتم معاینه ام کردن گفتن ۲سانتی و اینک نشتی کیسه آب داری و من متوجهش نشده بودم چون خیلی کم بود فک میکردم ترشحه
بازم تست گرفتن برا اطمینان
گفتن ارع درسته نشتی دارم
خلاصه ۱۲رفتم بخش زایمان
۱۲/۵ماما اومد کیسه ابمو بزنه گف ب روند زایمانت کمک می‌کنه
تا کسیه آب زد گفت بچه پی پی کرده باید بری سز
دیگ ازمن و شوهرم تا رضایت گرفتن شد ساعت یک
البته دکترشیفت دکتر خوبی بودمنو سریع بردن چون ماما همراهم می‌گفت ضربان قلب جنین و حرکاتش خیلی خوب بوده هردکتری جای اون بود می‌گفت فعلا روند طبیعی رو طی کنه تا بعدش

یک سونو وصل کردم لحظه وصلش ی سوزش داشتم فک میکردم جیش دارم
هی میگفتم میشه برم جیش کنم گفتن ن از سونده یکم دیگ ک بی حسی بگیری خوب میشه
رفتیم اتاق عمل متخصص بیهوشی ی آقا بود برام بیحسی زد تو کمرم
بعد پاهام داغ شد گفت ی پاتو صاف بیار بالا ببینم میتونی یان
وقتی نتونستم شروع کردن تا ۱:۲۵دقیقه صدا گریه اش اومد انگار دنیا رو بهم دادن همه دردامو یادمو رفت
بعد آوردن کنارصورتم بوسش کردم و گفتم خوبه حالش و اینک آن ای سیو نمیره
گفتن ن خداروشکر لازم ب آن ای سیو نیس
ماساژ رحمی هم یبار تو اتاق عمل یبار تو بخش زایشگاه یبارهم دم در ورودی ب بخش زنان یبار هم تو بخش انجام دادن
اینک بگم احساس لرز خیلی شدیدی داشتم که بهم اکسیژن وصل کرد گفت تو این دم و بازدم بزن تا ارزن کم بشه
ماماها و پرستارها خیلی خوب بودن

درکل از چیزی ک میترسیدم سرم اومد(مدفوع بچه)
ولی خداروشکر ک تازه بود و نخورده بود ازش آزمایش هم گرفتن گفتن خوبه
سوالی بود در خدمتم