تجربه زایمان پارت ۸
ی دفعه مامای بالا سرم گف دکتر فشارش رو ۷ چیکا کنم دکتر گف تزریق کنین آمپول سریع افت فشار پیدا کرده بعد گف بی حسی گفتم اره ،تا گفتم اره صدای گریه پسرم اومد 😍🥹وای از اون حس و حال اون لحظه هرچقدر بگم کم گفتم اشکام تند تند می‌ریخت میگفتم جان مامان جان پسرم دکتر میگف نمیدونی مامانش چ پسر خوب و کوچولویی داری اون لحظه واسه همه دعا کردم اون حس و تجربه کنن و مامانای باردار ب سلامتی زایمان کنن
همش میگفتم خب بیارینش دیگه ببینمش میگفتن واستا دختر خوب چ عجله ای داری داغ آوردن گذاشتنش رو صورتم بوی بهشت میداد باورم نمیشد ۹ ماه ی موجود ب این عزیزی رو بدنم پرورش داده بعدش بردنش ماما داخل سرمم ی چیزی زد گف یکم گیجت میکنه دیگه مرحله ای ک بخیه زدن گیج بودم متوجه نشدم بردنم ریکاوری لرزم گرفته بود فکم می‌لرزید دستام می‌لرزید
دوباره پسرمو لای پارچه لخت آوردن بهش شیر دادن میگف ماشالا چقدر شکموئه منم گیج بودم اشکام خود ب خود می‌ریخت قربون صدقش میرفتم نمیدونم چقدر تو ریکاوری بودم بعدش گفتن مریض ببریم بخش ،دیدم مامانم انقدر گریه کرده آوردنش اتاق عمل دم در واستاده بود منو ک با تخت بردن تند تند بوسم میکرد میگف ماشالا مامان خسته نباشی عشق مامان ی فرشته دنیا آوردی دیگه بچه رو بین پاهام گذاشتن بردنم تو بخش تو سالن نرسیده ب بخش شوهرم بابام ابجیم داداشم مامانم مادرشوهرم عمه خودم همه ی دفعه ریختن بالا سر تختم بوسم میکردن فقط شوهرم کل کادر بیمارستان شیرینی داده بود بردنم تو بخش عمم ب بچه شیر داد یکم بعدش رفتن مامانم موند بالا سرم
گفتن تا ۸ ساعت هیچی ندین بهش بالش زیر سرش نزارین موبایل دستش ندین ک بعدش سر درد میشه
بارداری بارداری زایمان بارداری زایمان

۷ پاسخ

وای اونجایی که گفتی مادرم گریه میکرد افتادم یاد مادر خودمم اونم وقتی منو از اتاق زایمان آوردن بیرون کلی بغلم کردو گریه منم الان بغضی شدم🥹🥹
البته من زایمان طبیعی بود

کاش مامانم زنده بود 😔

بسلامتی عزیزم
حالا راضي بودی از سز

بسلامتی عزیزم مبارک باشه 🌹😍

من بغضی شدم چرا😐🥲🥲🥲🥲

مبارکه 😍
ماساژ شکمی درد نداشت؟

بسلامتی عزیزم😍

سوال های مرتبط

مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۷

بردنم با ویلچر ی گوشه داخل سالن گذاشتن تا اتاق عمل خالی بشه همه پر بود ی خانم پشت سیستم نشسته بود من با کلی گریه تند تند ایت الکرسی میخوندم منو نگا میکرد همش بهم لبخند میزد اونو ک میدیدم یکم آروم میشدم
اتاق عمل خالی شد بردنم داخل گفتن پاشو رو تخت دراز بکش لباسای بچه رو گرفتن ازم خواستم دراز بکشم متخصص بی هوشی یا بی حسی نمیدونم اومد تو اتاق گف به به چ مریض گیسو کمندی داریم امشب گف بشین بیا عقب پشت ب من پاها صاف دستات بزار رو زانو چونه بچسبون ب سینه
کاری ک گفت انجام دادم گف خب میخوام بتادین بزنم سرده نترسی بعدشم سوزنم خیلی نازک تکون نباید بخوری گفتم باشه
سوزنو داخل کمرم کرد نتونست بی حسی بزنه گف ترسیدی یکم خودتو شل بگیر ۲ ثانیه طول میکشه یکم شل کردم خودمو دوباره زد واقعا انگار زنبور نیش زد از سرم هم دردش کمتر بود گف سریع برو جلو دراز بکش بدو بدو تا بی حس نشدی ب محض اینکه رفتم جلو دراز کشیدم پاهام داغ شد سریع ب انژیوکت دستم سرم وصل کردن ب این دست دیگمم دستگاه فشار ی پرده جلو صورتم کشیدن
گفتم من بی حس نیستم ها حالت تهوع دارم میخوام بالا بیارم ی ماما بالا سرم بود سریع کنار سرم ی پارچه گذاشت موهای بافته شدمو جمع کرد گف حیفه بالا نیاری رو موهات کثیف بشه داخل سرمم ی آمپول تزریق کرد ۵ دقیقه بعدش حالت تهوعم کلا رفت
همش حس میکردم انگشتای پام تکون میخوره میگفتم شروع نکنین ها من هنوز بی حس نشدم خانم دکتر میگف ن دخترم داریم بتادین میزنیم هر موقع بی حس شدی بگو تا شروع کنیم گفتم باشه
همش تکون میخورد شکمم حس میکردم شکمم میره بالا میاد پایین تخت تکون میخوره
بارداری بارداری بارداری زایمان بارداری
مامان یزدان مامان یزدان ۷ ماهگی
پارت دو زایمان من
منو بردن اتاق عمل فوری رو تخت نشوندنم بعدش بهم دلداری میدادن ک سالم بچتو بغل میگیری چون بچم افت قلب پیدا کرده بود
بعدش بی حسی زدن منو درازوندن پاهام بی حس شد بعدش شروع ب کار کردن بعدش بهم رسیدگی کردن دیدن من دارم از حالم میرم چند تا سرم پشت سرم هم دستام میلرزید بعدش بچه رو ک در آوردن صداشو نشنیدم بعدش با چند تا ضربه ک بهش زدن صداش اومد دلم آروم شد ولی بچمو سیاه کبود کرده بودن
خب خلاصه منو دوختن دادن ب بخش بچمم بردن مامان بیچارم آنقدر گریه کرده بود ک نگین شوهرمم ک داشت سکته میکرد منو ک آوردن بخش مامانم آروم شد شوهرمم ک من تو اون حال هی منو می‌بوسید 😍😂خیلی حال داد ولی بعدش نی نی آوردن گذاشتن رو من شیر دادم بعدش اون شب موندم فردا دکتر اومد گفت باید ی روز دیگ بمونی من نگران شدم شوهرمم همین طور بعدش من سوال کردم گفتم چرا گفت باید از سر بچت سونو بگیرم لز کتفش از لگنش گفتم چرا گفت باید بررسی شه اونقدر گریه کردم گفتم خدایا نظر میکنم بچم طوریش نشه هزار بار بچه منو بردن آوردن ی بار گفتن جیش نکرده ی بار گفت ریفلاکس باید چک بشه اوفف خیلی بد بود دو روز بعدش دکتر نوزاد اومد نگاه کرد سونو انجام دادن هیچ مشکلی نبود ب جز سرش ک درد طبیعی کشیدم ب سرش فشار اومده بود یکم نمیدونم آب یا خون جمع شده بود زیر پوستش اونم دکتر گفت میره و از فشار ی چشش خون بود چون سر بچه بالا بود فشار ک بهم میومد انطوریش گرده بود اونا هم نفهمیدن گیجا خب خلاصه اومدم خونه خودم همه ریختن سر بچه من نتوستم‌استراحت کنم‌ خواهرشوهرم فوری بچه دوروزه رو برد حموم کونشو شست حموم‌ماهم‌یخه فوری لباسشو عوض کرد گلا بچه شده بود عروسک بار دوم‌ک‌خواست عوض کنم نذاشتم
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۵ ماهگی
*پارت ششم*.

ی خانم اومد صدام زد گف خوبی گفتم اره گف منو چندتا میبینی گفتم دوتا گف خب میتونی بیای از تخت پایین گفتم آره گف پس پاشو بلند شدم دستم گرفتن گذاشتن رو ویلچر بردن ریکاوری بچمم اوردن کنارم ماماهمراهم ی چایی نبات برام آورد گف بخور، بچم شروع کردم ب شیر دادن آل خانی اومد باز گف خوبی گفتم اره ملافه داد بالا گف اووووه چ خونریزی داری شکمم شروع کرد ب فشار دادن هرچقد ک از تو اتاق زایمان فشار داد آزرده شده بود هرچقدر هم تو ریکاوری ماساز رحمی میداد و من رحمم خونریزی کرده بود بند نمیومد خداااااا هر چند دقه فشار میداد داد میزدم نکن توروخدا بسه گف نمیشه رحمت خونریزی کرده اگ اوکی نشی میبریم اتاق عمل گفتم وااای ن دیگه بسه رف قرص آورد یکی زیرزبونم سه تا پایین گذاشت ی امپولم زد ب باسنم شروع کرد ب ماساژ رحمی فشار دادن رف باز هر چند دقه میومد من ساعت1/40دقیقه شب زایمان کردم ساعت 5 صبح منو بردن بخش توی این چند ساعت فقط عذااااابم دادن هی فشار و فشار و فشار
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان نگار مامان نگار ۹ ماهگی
رفتم اونجا نشستم روی یه تخت کف خم کن کمرت و سرت رو یه آمپول زدن به وسط کمرم گف پاهات داغ شد گفتم نه گف دراز بکش گفتم بی حس نمیکنین گف چرا دکتر اومد دستامو بستن یه پارچه جلو روم بستن منم می‌لرزید دستام دکتر میگف استرس داره منم هی میگفتم بی حس نشدم هنوز فلان از شدت استرس دیدم یهو صدا گریه بچه اومد با خودم میگفتم منکع بی حس نشدم بچه من نیس دیدم پرستاره بچه رو خشک‌کردن آورد کنار صورتم گفتم دختر کنه گف اره فقط اشک‌میریختم گفتم سالمه گف بعله ماشاالله یه دختر خوشگل دیگه آورد بوسش کردم بردش بعدش فقط میلرزیدم آنقدر استرس داشتم بی حس شده بودم نفهمیدم اصلا یهو تهوع دست داد بهم گفتم میخام بالا بیارم کف بیار دیگه زور میومد بهم ولی بالا نیاوردم به آمپول زدن تو سرمم بردنم به جایی نمی‌دونم ریکاوری بود چی بود دیگه نفهمیدم خوابم برد یهو همون پرستاره اومد گفت نمیخای شیرش بدی اومد سینمو کرد دهن دخترم شیرش داد رف بعد اومدن شکمم فشار دادن درد داش واقعا بعد ده دقیقه دوباره اومد فشار داد بعد بردنم تو بخش ساعت ۱۰ نیم گفتن تا ۶نیم چیزی نخوره میومدن شیاف میزاشتن مسکن میزدن تو سرم سرم خوراکی هم زدن درد داشتم بلاخره گذشت گذشت شب هم ساعت ۱۱ اومد سوند باز کرد گفت بشین لب تخت نیم ساعت بعد پاشو یکم راه برو برو سرویس دیگه خلاصه گفتم امیدوارم مفید باشه براتون
مامان دلوین مامان دلوین ۱۱ ماهگی
پارت ۶
بچه اولم همینحوری بود سرش یکم بزرگ بود پاره شدم تا اومد یکی اومد رو لبه تخت دوپا و با دستش فشار میداد رو شکمم خودمم زور ک میزدم نفسم نمیومدم گفتم نفسم نمیاد ول کرد دوباره معایته کرد گفت ن هنوز ۱۰ نشده من هیی زور میزدم اونم فشار میداد رو شکمم دیگه سر یچه دیدن گفتن زور بزن پاهام گرفتم تا تونستم زور زدم ساعت ۶ چهل پنج دقیقه بود ک ب دنیا اومد از داخل بخیه نخوردم ولی بیرون چهار پنج تا خوردم موقع بخیه بهشون گفتم سر کننده بزنین گفتن ن چون بیرونی سر نمیشه اون بخیع میکرد من درد میکشیدم هیی معذرت خواهیی میکرد دخترم اوردن گذاشتن رو شکمم هیی پرسنل نازش میکردن اون ماما همراهی ک میگفت میام مامات میشم اومد بالا سرم گفت زایمان کردی گفتم اره دیگه نمیخوامت 😂
ساعت ۷ بود ک دیگه بردنم ت ی اتاق دیگه و مامان و مادر شوهرم اومدن پیشم ساعت ۱۰ نیم بردنم بخش

اینم از تجربه زایمان دوم ولی زایمان دوم ک همه میگفتن راحت تره واقعا راحت تر بود من وایه بچه اولم خیلی بخیع خوردم و خیلی اذیت شدم
مامان ببجیم مامان ببجیم ۱ ماهگی
تجربه سزارین پارت چهار

ی نفس راحت کشیدم دکتر گفت میخای ببینیش گفتم اره و دیدیمش🥹سوین من ساعت ۱۰:۱۵ بدنیا اومد چ حس قشنگیه💕همش با خودم میگفتم چطور سر زایمان گریه میکنن از ذوق تا اینکه خودم تجربه کردم🥲💕پرسیدم سالمه گفتن اره خداروشکر بعدش صورتشو چسبوندن بهم بعدشم گذاشتن جایی و سوینم گریه میکرد بعد فک‌کنم بخیه زدن و سرکلاژمو باز کردن و سوند‌گذاشتن(ترتبیشو دقیق نمیدونم)
پارازیت: من فقط اونی ک بهم گفت ادامس بجو رو پیدا کنم میزنمش😏🤨از بس تو فکرم بود ازشون پرسیدم خندیدن بهم گفتن توروخدا ب اینجور حرفا اعتماد نکنین هرچی دکترت گفت همون😏😂
بعدشم بخیه رو زدن بردنم ریکاوری
اونجا هم اکسیژن گذاشتن ی چهل دقیقه ای منتظر بودم بچمو‌نیاوردن پیشم تو ریکاوری بعدشم بردن بچم‌لای پاهام گذاشتن فک کنم بعد همسرمو‌دیدم بوسم کرد 🤪بعدشم رفتیم بخش و گذاشتتنم رو تخت
ماساژ رحمیو فک کنم تو اتاق عمل کردن نمیدونم اصلن یادم نبست تو ریکاوریم کاریم نداشتن رفتم بخش هم ی لحظه ی پرستار اومد میخاست ماساز بده یکم فشار داد گفتم نه اصلن نمیتونم رفت 😁حالم خوب بود‌چیزی متوجه نمیشدم تا اینکه ساعتای ۲ و نیم اینا واااای ی دردی منو گرفت ک نگو و نپرس
درد عملم نبودااا درد زایمان طبیعی بود‌میگیرفت ول میگکرد میگرفت ول میکرد



فرزندپروری طبیعی سزارین کولیک جنین نوزاد تنفس
مامان سورنا مامان سورنا ۲ ماهگی
پارت اخر:تجربه زایمان:بچمو ک بردن نیم ساعتی طول کشید تا بخیه زدن بخاطر دارویی ک تو سرمم زده بودن ی لرزش خیلی شدیدی ب جونم افتاده بود سردم خیلی نبود اما بد میلرزیدم..اوردنم تو ریکاوری..ی تایمی تو ریکاوری بودم کم کم داشت اثر بی حسی میرفت.تو اون فاصله ک تو اتاق عمل‌بودم شوهرم رفته بود دنبال مامانم.بعد مامانم اومدو بچه رو اورد دیدمش و بهش شیر دادم..کبودیش رفته بود و ی گوگوجی سرخ و سفید و نرم کنارم بود😁😁😁 بردنم بخش درد داشتم اما با شیاف و مسکن قابل تحمل بود.۸ ساعت چیزی نخوردم و بعد اون دوتا چایی نبات خوردم ک مزه جون میداد و بعد اونم کم کم بلند شدم و یکم راه رفتم.دو روز اول برام سخت بود بعد اون با شیاف دیگه هیچ دردی نداشتم همه کارای بچه رو هم بعد اون راه رفتن اول خودم انجام میدادم.فک کنم همون چیزی ک دکترم گف امپول فشار اینجا بدرد خورد و خیلی زود سرپا شدم..من چون تقریبا تجربه جفت زایمان رو تو اون روز داشتم بنظرم سزارین برام بهتر بود...با توجه ب اخلاقم.بستگی داره باکدوم بیشتر کنار بیایید...راستی تو همه اون لحظه هایی ک از ریکاوری اوردنم بیرون تا اون لحظه ای ک شوهرم میتونست تو بخش کنارم باشه.با وجود اینکه خیلی انتظار بچه رو میکشید و خیلی دوس داشت زود بدنیا بیاد..همش کنارم بود همش قربون صدقم میرف همه حواسش ب من بود تا بچه این خیلی دلگرمم میکرد و باعث میشد حالم بهتر بشه🙂
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری