سوال های مرتبط

مامان کایا 🩵 مامان کایا 🩵 ۴ ماهگی
زایمان قسمت سوم

از اینورم سوند نداشتیم
دکتر گفت بخاب تا سوند بزارن برات گفتن اگ میشه تو بیهوشی شنیده بودم خیلی درد داره میترسیدم خیلی از سوند قبلشم بقیه رو بردن سوند زدن خیلی اخ و ناله میکردن من خیالم راحت بود ک تو اتاق عمل
ولی گفتن تو بیهوشی نمیشه باید هوش داشته باشی ک همکاری کنی خلاصه سوند و وصل کردن فقط ی حس سوزش و چندش اوری داشت بازم برا من ی دیقه بود و بعدش بلافاصله بیهوش شدم بقیه رو ک تو اتاق میدیدم ی ساعت قبل عمل سوند میزدن شایدم واسه این بوده ک حسش میکردن و درد داشتن بعد عمل تا زمانی ک رو تخت بودن بهم وصل بود و موقع راه رفتن اومدن کشیدنش یعنی من اصلا با سوند راه نرفتم …

مارو بیهوش کردن زمانی ک ماده بیهوشی تزریق شد حس تنگی نفس داشتم و بعدش بلافاصله چشام تار شد زمانی ک چشم باز کردم تا تو ریکاوری ام همین ک چشام باز شد حس درد و سوزشم داشتم
ولی فقط دنبال پسرم میگشتم فقط میگفتم پسرم کجاس پسرمو بیارین ببین همش همینو صدا میزدم تا پسرم اوردن یکم از سینم گذاشتن تو دهنش تا اغوز مک بزنه و بعدش بردنش
تو این حین پرستار بخش اومد واسه ماساژ رحمی هرچقد گفتم ماساژم ندین تو اتاق عمل این کارو کردن گوش ندادن دکتر گفته بود ک تو اتاق انجام میدم و بعدش نیاز نیس بقیه پرستارا هم بهش گفتن ماساژش دادن ولی اون قبول نکرد و گفت نه من خودم باید حتما جدا ماساژ بدم اونجا بود ک رفتم اون دنیا برا یک دقیقه و برگشتم
بعدش بردنم تو بخش در اتاق عمل همسرمو دیدم ولی چشام تار بود بیشتر صداهارو میشنیدم بقیه هم بودن
پسرمو گذاشتن رو تخت کنارم و بردنم برا بخش
جالب اینکه همسرم اصلا پسرمو نگاه نکرد گفت اول مینا باید حالش خوب بشه بعد
بعد اینکه بهوش اومدم اومد پیشمون فداش بشم 🥹🩵
مامان آیدین کوچولو🩵 مامان آیدین کوچولو🩵 ۳ ماهگی
پارت(۵) زایمان سزارین





آره خلاصه قشنگ حس میکردم ک چیکار میکنن باهام ولی درد نداشت یهو دکتر گفت بچه بدنیا آومد من گفتم دنیا اومد چرا گریه نمیکنه 😂😂😂😂 کو بیارنش ببینم یکم گذشت تمیز کردن اوردن دیدمش
من ۴ نیم رفتم داخل عمل ۰۵:۰۴ایدینمون ب دنیا اومد بردنش بیرون من موندم تا بخیه هامو بزنن زد پرده هارو کشیدن دیدم چی همه جا خون یاااا  علی اینا خون منه ترسیدم لبام میلرزید حالا خوبه عمل تموم شده بود 😂😂😂 منو از تخت گذاشتن تخت دیگ بردن ریکاوری ساعت ۵ نیم دراومدم از اتاق عمل
تو ریکاوری ۴ نفر بجز من بودن ک سزارین شده بودن  
سرد بود گفتم پتو انداختن روم ی پرستار هی میرفت میومد شکمو فشار میداد گ بچسبوندگی نگیریم اولش درد نداشت بعدش واییی من قسم میدادم نکن فقط ی لحظه درد داشت ها میومد فشار میداد درد می‌گرفت باز اوکی میشد تو ریکاوری تند تند سرم می‌زد سرمم اصلا تکون نمی‌دادم پرستار گفت تکون بده چت راست بکن ولی بلند ن من گرفتم خابیدم اون ۲ ساعتو تو ریکاوری وقتای ک میومد شکممو فشار میداد بیدار میشدم نزدیکای ساعت ۹ نیم بود پرستار گفت اگه بتونی پاتو تکون بدی میریم بخش تکون دادم گفت کم کم بریم بخش
شوهرمم هی زنگ میزد ک ستاره کجا موند کی میاد بخش حالش خوبه فک کنم ۱۰ سری زنگ زده بود پرستار هم میگفت چرا هی زنگ میزنه 😂
بچه رو آوردن گذاشتن رو سینم شیر خورد دیگ پرستار های بخش اومدن ک ستاره آماده باشه ک بریم منو بچه رو باهم بردن بیرون ک شوهرم مارو ببینه از اتاق عمل اومدم بیرون پرستار داد زد همراه ستاره بیاد شوهرم اینا اومدن شوهرم اومد بوسم کرد دستمو گرفت بردن با کمک هم بردن بخش دیگ شوهرمم نذاشتن تو منو بردن
فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری فرزندپروری
مامان hamin🫶 مامان hamin🫶 ۱۵ ماهگی
تجربه زایمان سزارین
پارت۳

تقریبا یک ربع بعد صدای بچم اومد لباس پوشوندن و
اوردن چسبوندنش به صورتم ب همین ک بردن منو خاب گرفت و هیچی نفهمیدم تقریبا ۴۵ دیقه بعد بازم حالت تهوع اومد سراغم سه بار اول و وسط و اخرای عمل شدید شد ...
بعدشم بردنم اتاق ریکاوری کنار بچم
یساعتی اتاق ریکاوری بودم
بعدش بردنم بخش
روی شکمم شن گذاشتن ، مخدر تزریق کردن و سرم وصل کردن، شیاف گذاشتن گفتن ۸ ساعت نباید چیزی بخورم و تقریبا ۶ ساعت بعد بیحسی رفت
تو اتاق عمل شکمم فشار دادن تو ریکاوری فشار دادن و چندبار تو بخش فشار دادن چون‌بیحس بودم هیچی نفهمیدم فقط بار اخر که تو بخش فشار داد با مشت فشار داد و بیحسیم‌رفته بود خیلییی شکمم درد کرد

بعدش مایعات شروع کردم و سوند دراوردن و راه رفتم
اولین راه رفتن خیلیی سخته خیلییی همراه نداشته باشین نمیتونین اگه تونستین بگین همسرتون یا پدرتون کمک کنه یه اقا کمک کنه راحت تره چون بعد بیحسی من ورم داشتم و خیلی سنگین شده بودم
من به توصیه یکی از مامانا به همسرم‌گفتم اومد کمکم کرد
مامان جوجو ممد مامان جوجو ممد ۲ ماهگی
تجربه زایمان پارت ۸
ی دفعه مامای بالا سرم گف دکتر فشارش رو ۷ چیکا کنم دکتر گف تزریق کنین آمپول سریع افت فشار پیدا کرده بعد گف بی حسی گفتم اره ،تا گفتم اره صدای گریه پسرم اومد 😍🥹وای از اون حس و حال اون لحظه هرچقدر بگم کم گفتم اشکام تند تند می‌ریخت میگفتم جان مامان جان پسرم دکتر میگف نمیدونی مامانش چ پسر خوب و کوچولویی داری اون لحظه واسه همه دعا کردم اون حس و تجربه کنن و مامانای باردار ب سلامتی زایمان کنن
همش میگفتم خب بیارینش دیگه ببینمش میگفتن واستا دختر خوب چ عجله ای داری داغ آوردن گذاشتنش رو صورتم بوی بهشت میداد باورم نمیشد ۹ ماه ی موجود ب این عزیزی رو بدنم پرورش داده بعدش بردنش ماما داخل سرمم ی چیزی زد گف یکم گیجت میکنه دیگه مرحله ای ک بخیه زدن گیج بودم متوجه نشدم بردنم ریکاوری لرزم گرفته بود فکم می‌لرزید دستام می‌لرزید
دوباره پسرمو لای پارچه لخت آوردن بهش شیر دادن میگف ماشالا چقدر شکموئه منم گیج بودم اشکام خود ب خود می‌ریخت قربون صدقش میرفتم نمیدونم چقدر تو ریکاوری بودم بعدش گفتن مریض ببریم بخش ،دیدم مامانم انقدر گریه کرده آوردنش اتاق عمل دم در واستاده بود منو ک با تخت بردن تند تند بوسم میکرد میگف ماشالا مامان خسته نباشی عشق مامان ی فرشته دنیا آوردی دیگه بچه رو بین پاهام گذاشتن بردنم تو بخش تو سالن نرسیده ب بخش شوهرم بابام ابجیم داداشم مامانم مادرشوهرم عمه خودم همه ی دفعه ریختن بالا سر تختم بوسم میکردن فقط شوهرم کل کادر بیمارستان شیرینی داده بود بردنم تو بخش عمم ب بچه شیر داد یکم بعدش رفتن مامانم موند بالا سرم
گفتن تا ۸ ساعت هیچی ندین بهش بالش زیر سرش نزارین موبایل دستش ندین ک بعدش سر درد میشه
بارداری بارداری زایمان بارداری زایمان
مامان گوگولی مامان گوگولی ۱ ماهگی
تجربه زایمان#سزارین_دوم#پارت_چهارم
مثل زایمان قبلیم وقتی بچه رو دیدم بیهوش شدم ولی ایندفعه موقعی که داشتن انتقال میدادن به برانکارد کامل بهوش اومدن با پرستارها صحبت میکردم رفتم ریکاوری اونجا پسرکم اوردن بهش شیر دادم بعدش بردنم بخش اونجا همسرم مامانم و دیدم هی میگفتن ماشاالله چه خوشگله و اینا وقتی رفتیم داخل اتاق جابه جا شدم روی تخت اتاق بعدش ماما اومد آموزش شیر دهی اما هرکار کردیم بچه شیر نخورد دست و پاهاش شروع کرد به کبود شدن ناله هاش شروع شد هرچی به پرستارا میگفتیم میکفتن طبیعیه تا چهار ساعت بعد که به مامانم گفتم دست و پاهاش سرده ناله هاشم قطع نمیشه چیکار کنیم که یک پرستار برای آزمایش خون اوند وقتی بچه رو دید سریع فرستاد بخش اطفال از اونجاهم رفت بیمارستان اطفال nicu بستری شد بعدا فهمیدیم ریه هاش عفونت کرده اما الان خداروشکر حالش خوبه...اما حال خودم واقعا ایندفعه انگار دردم چند برابر بود نمیدونم بخاطر نبود بچه بود یا کلا سزارین دوم سختتره با اینکه پمپ درد داشتم اما کمر درد و دل درد داشتم رحمم هی منقبض میشد وقتی هم که پمپ درد تموم شد اصن نمی تونستم طاقت بیارم اینقدر که درد داشتم فقط میگفتم بیاین زودتر شیاف بزارین