پارت دو:

قشنگ میفهمیدم ک دارم جون میدم
دیدم گفتن برید بچه رو بیارین با مادرش تماس پوستی داشته باشه ببینیم حالش خوب نمیشه
دخترم اوردن خاستن بذارن رو سینم گفتن دکتر گف ن فشار میاد بهش
بذارین کنار صورتش. هی نگا میکردم ولی قشنگ صورتش نمیدیدم فقط گرمای بدنش و صورتش بهم انرژی میداد حس قشنگی بود ک اصلا قابل وصف نبود
گرمایی وجودش بهم قوت داد تلاش کردم بیشتر نفس بکشم ولی نمیشد
دیدم دارن میگن زنگ بزنید آی سی یو ۳تا تخت آماده کنن
یکی برا این آقاعه یکی این خانومه یکیم برا این خانوم جوونه ک سزارین کرده
گفتم وواااایییی مگه من چقد حالم بدِ ک میخان ببرنم آی سی یو
نمیدونستم ساعت چنده
فقط دلم بحال خودم میسوخت ک انقد بدشانسم اون از زایمان اولم اینم از این یکی
دوباره گفتن دکتر ریه بیاد بالا سرم ا. دکتر اومد بهم گف دخترم پس چته چرا اینجوری نفس عمیق بکش ب سختی گفتم نمیتونم
گف چرا گفتم خلط دارم
گف پس هیچیش نیس وااییی این خلط گیر کرده تو گلوش نمیذاره نفس بکشه
بهم گف سرفه کن
گفتم نمیتونم شکمم پارس گف تلاش کن
شروع کردم ته گلوم صاف کنم ی پسر جوون اومد بالا سرم بهم گف شکمت با دستات بگیر سرفه کن
ب سختی ۲تا سرفه کردم دیدم وااای انگار نفسم بهتر شد
دیگه شروع کردم سرفه کردم خلطا کم کم رد شدن از گلوم
دوباره گفتن بچه شو بیارین تماس پوستی حال مادرش بهتر شده
دخترم اوردن با پوست صورتم تماس دادن دوباره گرمای وجودش بهم قوت قلب داد.
حالم کم کم بهتر شد گفتن ببرینش بخش جراحی زنان
گفتم خدایا پس چرا جراحی زنان

بردنم دم ریکاوری پرستار بخش اومد دلم محکم فشار داد چنان جیغی کشیدم ک تو عمرم نکشیده بودم گفتم توروخدا فشار نده اینارو تو بیهوشی انجام میدادین ن الان .گف خانوم نمیشه باید ببینم رحمتون خونریزی نکنه

۳ پاسخ

وایییی چقدرررر سختتتتت

خداراشکر ک الان سالمی گلم هم خودت هم گل دختر نازت میفهمم خیلی سختی کشیدی الان هرچی میتونی دختر تو بغل کن وچشماتوببندوارامشو حس کن لذت ببر از دخترت
انشاالله ک این دوران رو به خوبی سپری کنی برا منم دعا کن حال مساعدی ندارم فقط بگو آرامش خدا بهم بده♥️

😢😢😢

سوال های مرتبط

مامان کاریان و کایلی مامان کاریان و کایلی ۳ ماهگی
پارت سه:

در ریکاوری باز شدم دیدم مامانم با چشای وحشت زده و رنگ پریده و هراسان داره نگا میکنه گفتم وای خدا میدونه این چی کشیده چی بهش گفتن ک انقد قیافش هراسونه.
گفتن ببرین بخش جراحی عمومی زنان
تو دلم فتم مگه بیمارستان خصوصی نیس پس چرا نمیبرن بخش زنان زایمان.

پرستار بخش گف زنگ بزنید بخش nicu نوزادان بگین بچشو بیارن
گفتم توروخدا بچم چشه؟؟؟مگه چش بود بردین اونجا؟؟مشکلی داشته🥹🥹🥹
گفتن چیزیش نیس
ولی من باور نمیکردم
انگار دنیا رو سرم خراب شد
آخه پسرمم بدنیا اومد اکسیژن بهش نرسیده بود ۱۰ روزnicu بود
گفتم توروخدا بچم سالمه
گفتن صبر کن زنگ بزنیم بپرسیم ولی سالم بود مشکلی نداشت
خلاصه زنگ زدن و گفتن خداروشکر مشکلی نداره و بخاطر اینکه حال مادرش بد بوده بچه رو بردن اونجا تا بهش شیر بدن و مراقبش باشن
خلاصه رفتیم بخش همچنان با ماسک اکسیژن بودم
حدود نیم ساعت اونجا بودم دیدم پرستار با برانکارد اومد گف باید ببریمش سی تی اسکن. مامانم گف وااییی خدایاااا پس سی تی اسکن براچی گفتن برا اینکه آمبولی نکنه
رفتم سی تی اسکن گفتن ریه هاش درگیر شده
شروع کردن دارو زدن
دیگه ساعت ۱۱شب بود پرستار اومد گف دکترت خیلییی زنگ میزنه ما رو دعوا کرده ک چرا بچه رو پیش مادر نبردین بیاریمش پیشت گفتم ن نمیخام اینجا آلودس نمیخام بیارینش تو این بخش
ساعت ۱۲شب بود اومدن گفتن آماده شو بریم تو بخش زنان زایمان.
رفتیم تو بخش و بعد یساعت دخترم اوردن پیشم
صب ک دکترم اومد بالا سرم بهم گف عملت خوب بود ولی کاش میذاشتی بی حسی میزدن برات
بعدم گف انقد چسبندگی داشتی ک نگم چنان مثانه ات چسبیده بود ب رحمت اگه یکی دیگه بود مثانت پاره میکرد

خلاصه اینم از تجربه من از زایمان
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۶ ماهگی
*پارت ششم*.

ی خانم اومد صدام زد گف خوبی گفتم اره گف منو چندتا میبینی گفتم دوتا گف خب میتونی بیای از تخت پایین گفتم آره گف پس پاشو بلند شدم دستم گرفتن گذاشتن رو ویلچر بردن ریکاوری بچمم اوردن کنارم ماماهمراهم ی چایی نبات برام آورد گف بخور، بچم شروع کردم ب شیر دادن آل خانی اومد باز گف خوبی گفتم اره ملافه داد بالا گف اووووه چ خونریزی داری شکمم شروع کرد ب فشار دادن هرچقد ک از تو اتاق زایمان فشار داد آزرده شده بود هرچقدر هم تو ریکاوری ماساز رحمی میداد و من رحمم خونریزی کرده بود بند نمیومد خداااااا هر چند دقه فشار میداد داد میزدم نکن توروخدا بسه گف نمیشه رحمت خونریزی کرده اگ اوکی نشی میبریم اتاق عمل گفتم وااای ن دیگه بسه رف قرص آورد یکی زیرزبونم سه تا پایین گذاشت ی امپولم زد ب باسنم شروع کرد ب ماساژ رحمی فشار دادن رف باز هر چند دقه میومد من ساعت1/40دقیقه شب زایمان کردم ساعت 5 صبح منو بردن بخش توی این چند ساعت فقط عذااااابم دادن هی فشار و فشار و فشار
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تحربه زایمان من
#پارت اخر
گفتم حالش چطوره گف باید ببریم چک کنیم الان معلوم نمیشه و رف داشتن بخیه میزدن و من انگار ک کلی خسته بودم و خوابم میومد چشمام گرم شد و خوابم برد ولی با حس بالا آوردن چشمام باز شد ی خانومه اشارع کردم ملافه آورد ولی فقط عوق میزدم گف الان امپول میزنم بهتر میشی یکم بعد بدنم از جایی ک حس داشتم شروع ی لرزیدن کرد فکم منقبض شده بود گفتم چرا اینجوری شدم گف طبیعیه بخاطر اینکه خون از دست دادی بخیه زدن ک تموم شد بردنم ریکاوری ی ۲۰ دیقه ای اونجا بودم ماما اومد و شکمم رو فشار میداد ولی هیچی حس نمیکردم انگار ک پایین تنه ام مال خودم نبود دخترمو آورد و گف بیا شیرش بده گفتم حالش خوبه گف آره نگران نباش خداروشکر خوبه مدفوع کرده بوده ولی نخورده دخترت سالم سالمه سرشو نزدیک سینم آورد و دخترم مک میزد دستمو گذاشتم رو سرش باورم نمیشد یعنی این کوچولو بچه من بود انگار ک دوباره متولد شده بودم دیگ اون دردا فراموشم شده بود اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود یکم بعد با نینی رفت و منتقلم کردن بخش اونجا یبار شکمم رو فشتر دادن چیزی حس نکردم ولی بار دوم خیلی درد اومد جوری ک ی خودم میپچیدم و میارزیدم ک مادرم برام شیاف گذاشت و بهتر شدم کم کم داشت بی حسی اثرش میرف و بخیه هام درد میکرد با کمک مادرومادرشوهرم دخترمو شیر دادیم یکم بعداش ساعت ملاقات شد و اومدن ملاقات اینم تحربه من از زایمان طبیعی ک منجر ب سزارین شد اینم بگم ک من ماما همراه گرفته بودم چندبارم گفتم بهش زنگ بزنید بیاد گفتن از ۴،۵ سانت ب اونور میاد و خودم دوست داشتم زایمانم طبیعی باشه ک اخرش اینجوری شد همه اون دردام با اومدن دخترم برام بی معنی شد و روزی هزاربار خداروشکر میکنم ک بازم حواسش بهم بود🥰😍
مامان کاریان و کایلی مامان کاریان و کایلی ۳ ماهگی
سلام ب روی مامانای گل
گفته بودم میام تجربم از سزارین دومم میگم و اینکه حالم بد شد

پارت یک:
روز ۸ اردبیهشت قرار شد من سزارین بشم
دکترم گف ۵بعدظهر عملت میکنم تو ۴ بیمارستان باش.

شب قبلش رفتم خونه پدرم
چون شوهرم ۵صب میرفت سرکار و۴ونیم بعدظهر میومد
هرکار کرد بهش مرخصی ندادن
پسرم ک تا ۵ صب نذاشت بخابم همش بغضمیکرد گریه میکرد ک منم میام باهات،کی برمیگردی،چن روز اونجایی.

خلاصه بعدظهر راه افتادیم سمت بیمارستان ی شوق عجیبی داشتم
رسیدیم تو بیمارستان رفتم زایشگاه ماما اومد گفتم اومدم برا سزارین
کارای لازم انجام داد لباس پوشیدم گفتن دکتر تو اتاق عمل منتظره
سریع بردنم اتاق عمل. دکتر طبق معمول با خنده و خوشرویی سلام احوال پرسی کرد
گف میخای بیهوش بشی یا بی حسی گفتم بی هوشی ولی ب داروی بیهوشی حساسیت دارم خندید گف پس چیکارت کنم ک بیهوش شی باچوب بزنم تو سرت🤣🤣
خلاصه گفتم ن هرچی بشه بیهوشی میخام
داشتم نگا ساعت میکردم دیدم یربع ب ۵ گفتم وای دارم بیهوش میشم و دیگه چیزی نفهمیدم
وقتی یکم هوشیار شدم فهمیدم تو ریکاوریم کلی دکتر و پرستار دورم بودن
فهمیدم نمیتونم درست نفس بکشم هرچی تلاش میکردم نمیشد ک نمیشد
صدا دکترا و پرستارا میشنیدم هی میپرسیدن خوبی و من نمیتونستم جوابشون بدم
فهمیدم ی مشکلی پیش اومده هرچی سعی میکردم نفس بکشم انگار ی سنگ رو سینم بود نمیذاشت نفس بکشم دکتر بیهوشی اومد ب مانیتور نگا کرد گف اینکه اکسیژنشم ۱۰۰ پس چشه ک نمیتونه . دکتر ریه اوردن بالا سرم اونم ازم پرسید آسم داشتی با ابرو گفتم ن گف تنگی نفس داری گفتم ن گف سرما خورده بودی گفتم ن .دیدم گف اسپری بزنید براش کلی اسپری زدن ی دستگاه اکسیژن ی چیز دیگه بود بخار با فشار بود گذاشتن برام
بازم بی فایده بود
مامان مامان تیام 🩵 مامان مامان تیام 🩵 ۴ ماهگی
زایمان طبیعی
پارت ۵_ ادامه یه ماما خوش اخلاق اومد دید گریه میکنم گف بیا معاینت کنم ببینم چقد مونده به زایمانت اونم معاینه کرد گف تا عصر بچت بغلته گریه نکن تحمل کن منم ک دردام شدید بود نمیتونستم حرف بزنم گفتم بیا نوار قلب اینا رو باز کن برم دسشویی باز کرد رفتم دسشویی زور میومد فک میکردم مدفوع دارم به اون ماما گفتم گف هر وقت زور اومد زور بزن به خودم ابگرم میریخدم یکم دردام بهتر میشد گف بیا بیرون پروندمو نگاه کرد فامیلیمو دید گف تو فلانی رو میشناسی گفتم اره پسر عمویه بابامه گفتم چطور پسر عمویه بابام هم کارمند بود گف همکار بابامه گفتم چه بهتر توروخدا تو بمون پیشم گف تو برو زیر دوش ابگرم من برم به جای خودم یه ماما بزارم و گف ک وقتی درد داشتی زیر اب پاهاتو بالا پایین ببر فک کن ک لباس میشوری گفتم باشه رفت اونم منم اصلا نمیتونستم بکنم دردام شدید بودم نشسته بودم زمین جیغ زدم اومد گف بیا رو تخت و وسایل زایمان اینارو اماده کرده بودن گف دراز بکش بازم معاینت کنم کرد گف ۶ سانتی خوب پیشرفت کردی و دستشو کرد تو گف هر وقت دردت اومد بهم بگو اون که دستشو تو کرده بود دردام کم میشد ولی هر وقت دردم میومو میگفتم دیدم با دستش پارم میکنه اون ماما اینا بالا سرم بود به اونا چشم زد که فولش کردم یعنی منم دیدم یه ماما گف بزا منم معاینش کنم گف ۸ سانته بابا چطور این کارو کردی گف کردم دیگ بهم گفت تو دسشوی چطور میشینی همینجور بشین وقتی درد داشتی زور بزن منم زور میزدم گفتن دراز بکش پاهاتو بالا ببر زور بزن گفتن سر بچرو میبینیم زود بی حسی اینا زدن و برش زدن اینا سر بچه اومد گف محکم زور بزن با ۳ تا زور محکم پسرم به دنیا اومد دردام کلا رف و جفت تو بود گف ۲ تا سرفه کن اونم با سرفه و زور اومد
مامان ایلیا مامان ایلیا ۱۳ ماهگی
بعد گفتن این دکتر بیهوشیه
گفت ک دستاتو رو زانو بزار
گفتم درد داره؟ گفتن ک دردش از انژیوکت بیشتر نیس وکمترا
تا کمرمو پتادین زد اصلااا حس نکردم درد نداش فقط بعد دو دقیقه هی انگشاتمو تکون میدادم
بشون گفتم عمل نکنید هنوز حس میکنم😂
گذش باز تکون میدادم دراز کشیدم انگشتمو تکون میدادم
بعد گفتم عمل نکن. پاتوببر بالا نتونستم گف ک گولت زدیم حالا😂خندیدن
پردرو جلوم کشیدن نگید ک گوشام سنگین شدن نفسم گرف
حالت تهوع شدید گرفتم بش گفتم خااانم با ناله
نمیتونم
نفسم گرف اکسیژن گذاش بش گفتم نمیتونم خفه شدم بعد دکترم بش گف از دور بزار واسش
بعد گفتم تهوع دارم خیلی
دیگه میخاست دارو بزنه ک بالا اوردم
ولی خدایش حالم بد شد
بعد نمیدونم چی تزریق کرد ک حالم خیلی بهتر شد
ک یهو کتفم و قفسه سینه استخونش درد گرف
ک میخاستم فشار بدم گفتن ننن مواظب باش
از دردش ناله میکردم
ک فشار دادن شکموو گفتن میخان بچه رو بیارن بیرون
ک تا صداشو شنیدم. دنیارو ب من دادن گریه کردم
دس پرستار دادن ک جیغ میزد
بش گفتم بیارش ب من بده بوسش کنم گف الان
میارم هی میگفتم مواظبش باش
مامان محمد مامان محمد ۸ ماهگی
پارت ششم زایمان طبیعی
بعدش بچمو وزن کرد گف 3 کیلو عه
بعد دکترمم بخیه هامو زد
مامای مهربون گف شوهرش میتونه بیاد؟
گف ن زیرشو تمیز کنید شوهرش نترسه
زیرمو تمیز کردن و ی ملافه کشیدن روم و شوهرمو گفتن اومد تو
شوهرم اومد بوسم کرد گف ببخشید اذیت شدی و... بعد گفتم برو بچمو ببین رفت دید و ازم تشکر کرد و خداروشکر کردیم
بعد گفتن تا 2 ساعت تو همون زایشگاه هستم و مامانم میتونه بیاد اینجا پیشم
بعد دکترم بهم تبریک گفت و گف فردا میام بخش بهت سر میزنم
بعد دیگه یکم شوهرم پیشم بود و بعد مامانم و خواهرم اومدن پیشم
بعد ی ماما اومد گف بچتو میخوام بیارم شیر بدی پسرم رو گزاشت رو سینم و سینم رو فشار داد ی قطره شیر اومد و دادیم ب پسرم بخوره و شروع کرد مک زدن
بعدش دوباره پسرم رف برای اکسیژن ولی کنار خودم بود
و بهم کمپوت دادن و شام آوردن برام
و بعدش ی پرستار اومد گف همه برن بیرون و واسم سوند وصل کرد ک مثانم خالی بشه گف چون بخیه هات زیاده و اذیت میشی تا فردا دکتر گفته سوند بزاریم برات
بعد برام سوند گزاشت ک چون هنوز بی حس بودم دردی حس نکردم
وبعدش هم شکممو ماساژ دادن
مامان آیلا و بردیا❤️ مامان آیلا و بردیا❤️ ۸ ماهگی
ادامه تجربه زایمان
ی دفعه احساس کردم پوست شکمم رو میکشن گفتم بی حس نشده گفتن بی حسه ولی احساس کشیدگی و اینا داری فقط درد نداری چن دقیقه بعد احساس تهوع داشتم ک گفتم بهم دارو زدن چن دقیقه بعد صدای گریه بچه م اومد بهم گفتن مبارکه و.. عمل تموم شد از این تخت انتقالم دادن ب ی تخت دیگه ک برم بخش خیلی لرز داشتم برام بخاری برقی گذاشتن بالا سرم بچه م رو نشونم دادن ک گفتن ی ساعت میبرن دستگاه ک تنفسش بهتر بشه از مدفوعش هم خورده بود ک کاری کردن بالا آورد
بردنم بخش ی ساعت بعد دخترم رو دادن شب اول خیلی درد داشتم مثل زایمان طبیعی بعد چن ساعت بهتر شدم گفتن تا ۱۲ ساعت ن تکون بخور ن چیزی بخور بعد ۱۲ ساعت مایعات خوردم و پاشدم راه رفتم موقع کشیدن سوند باز نفس عمیق زیاد درد نداره
سعی کردم کامل توضیح بدم ک سوالات بعضی از عزیزان برطرف بشه حقیقتا من خودم خیلی از اینارو نمیدونستم
امیدوارم راحت زایمان کنین و ب سلامت نی نی هاتون رو بغل کنین
سوالی بود در خدمتم
مامان معین🩵 مامان معین🩵 ۶ ماهگی
*پارت چهارم*

آل خانی دوباره اومد گف پاشو معاینت کنم ببینم چند سانتی خانوم دکتر گفته هر اقدامی لازم براش انجام بدین حتی بی دردی اذییت نشه گفتم ن من بی دردی نمیخام گف چرا گفتم شنیدم عوارض داره گف ن حالا خانوم فلانی متخصص بی دردی هستن میان باهاتون حرف میزنن صداش زد اومد گفت ن عزیزم عوارض نداره من ب کمرت نمیزنم ب انژوکتت میزنم ی حالت گیجی و منگی بهت دست میده نگران عوارضش نباش چون نداره گفتم فعلا ک میتونم تحمل کنم نمیخام گف باشه ، آل هانی اومد گف دوباره معاینه گفتم ن دیگ گف برو اول دسشویی بیا گفتم ندارم گف باشه حالا تو برو رفتم یرمم ب دستگاه بود گف باهم دستگاه بکش برو داخل ب ی بدبختی رفتم و اومدم دستگاه ارور میداد اونم غرغر میکرد خراب شد ای مریضا هروقت میرن دسشویی میان دستگاه خراب میکنن گفتم من ک گفتم ندارم تو گفتی برو گف برو رو تخت معاینت کنم گفتم وااای باز دوباره گف اره مخام کیسه آبت بزنم تا دردات پر زور تر بشه بی دردی باهات شروع کنیم زایمان کنی زودتر دیگ،اصلا براش مهم نبود میگفتی مثلا ن الان معاینه نکن تازه معاینه کردی هروقت دوست داشت میومد ی دستی میکرد داخل هی تحریک میکرد بدتر
خلاصه کیسه آبم زد دردا گف بگیر ک اومد تو چهارسانت کیسم زد من تا 4سانت هیچ دردی نداشتم ، داشتم ولی خیلی کم بود قابل تحمل اصلا درد حساب نمیشد در برابر این دردا گف نوار قلب میخام بگیرم گفتم ن نمیتونم رو تخت تحمل کنم گف ن نمیتونب بیای پایین دردا میگرفت تندتند ول میکرد من ناله میکردم با تنفس هعی کنترل میکردم دیگ طاقت نیاوردم گفتم بیا بی دردی بزن زنگ زدن ب ماماهمرام گفتن بیا مخایم بی دردی بزنیم گف من مادرم حالش بده نمیتونم زنگ بزنین ب مرکز ینفر دیگ بفرستن زنگ زدن سریع ینفر دیگ اومد
مامان پسرک🩵 مامان پسرک🩵 ۱۵ ماهگی
پارت ۴
زایمان سزارین
.
بردنم تو اتاق عمل و خانوم دکتر و بقیه بچه ها کم کم اومدن و بگو بخند میکردن که استرس من کم بشه . راستی دکترم خانوم دکتر ایلخانی بودن بیمارستان فرمانیه
یکم بعد دکتر بیهوشی اومد یه اقای تقریبا سن بالا ک خیلی مهربون بودن .
اومدن بهم گفتن بیهوشی میخای یا بی حسی که گفتم فک میکنم بی حسی بهتر باشه . گفت اره بهتره پس بی حس میشی فقط باید باهام همکاری کنی که اذیت نشیم جفتمون . یه اقای ذیگ هم اومد بهم گفتن که نفس عمیق بکش تو لش ترین حالت ممکن بشین و شونه هات و بنداز و سرتو بیار پایین .
این کار و انجام دادم و اقاعه شونه هامو گرفت و گفت نفس عمیق بکش . و بی حسی و زدن برام . باید بگم اندازه سر سوزنم درد نداشت . و استرس این موضوع و نداشته باشید فقط تکون نخورید که سردرد نگیرید . بعد این ک بی حسی و زدن گفتن پاهات اگ گرم شد دراز بکش . پاهام که گرم شد دراز کشیدم سریع و دستامو بستن و پرده کشیدن . پرده که کشیدن من انگار حالم از ترس بد شد . و هی میترسیدم بیحس نشده باشم . گفتم خانوم دکتر من بی حس نشدم گفت شدی بعد گفتم ب خدا نشدم گفت الان سوند و وصل کردم فهمیدی مگ ؟ گفتم نه 😁🤣بعد حالت تهوع گرفتم فک کنم اثر بیحسیه بود گفتم دارم بالا میارم دکتر بیهوشی گف سرتو بگیر سمت من بالا بیار ولی الان نمیاری بالا . همون لحظه امپول زد تو سرمم فک کنم برای تهوع بود همون لحظه خوب شدم . دیگ ساکت منتظر بودم . دکتر بیهوشی قربون صدقم میرفت از بچم میپرسید دستشو میزاشت رو سرم هی میگف الان تموم میشه صداشو میشنوی . که یهو صدای گریه اومد 🥲🥺دکترم گفت ایناز اصلااااا شبیت نیسسسس🤣🤣🤣🤣
مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۲ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان سورپرایز مامان سورپرایز ۱ ماهگی