تحربه زایمان من
#پارت اخر
گفتم حالش چطوره گف باید ببریم چک کنیم الان معلوم نمیشه و رف داشتن بخیه میزدن و من انگار ک کلی خسته بودم و خوابم میومد چشمام گرم شد و خوابم برد ولی با حس بالا آوردن چشمام باز شد ی خانومه اشارع کردم ملافه آورد ولی فقط عوق میزدم گف الان امپول میزنم بهتر میشی یکم بعد بدنم از جایی ک حس داشتم شروع ی لرزیدن کرد فکم منقبض شده بود گفتم چرا اینجوری شدم گف طبیعیه بخاطر اینکه خون از دست دادی بخیه زدن ک تموم شد بردنم ریکاوری ی ۲۰ دیقه ای اونجا بودم ماما اومد و شکمم رو فشار میداد ولی هیچی حس نمیکردم انگار ک پایین تنه ام مال خودم نبود دخترمو آورد و گف بیا شیرش بده گفتم حالش خوبه گف آره نگران نباش خداروشکر خوبه مدفوع کرده بوده ولی نخورده دخترت سالم سالمه سرشو نزدیک سینم آورد و دخترم مک میزد دستمو گذاشتم رو سرش باورم نمیشد یعنی این کوچولو بچه من بود انگار ک دوباره متولد شده بودم دیگ اون دردا فراموشم شده بود اون لحظه بهترین لحظه عمرم بود یکم بعد با نینی رفت و منتقلم کردن بخش اونجا یبار شکمم رو فشتر دادن چیزی حس نکردم ولی بار دوم خیلی درد اومد جوری ک ی خودم میپچیدم و میارزیدم ک مادرم برام شیاف گذاشت و بهتر شدم کم کم داشت بی حسی اثرش میرف و بخیه هام درد میکرد با کمک مادرومادرشوهرم دخترمو شیر دادیم یکم بعداش ساعت ملاقات شد و اومدن ملاقات اینم تحربه من از زایمان طبیعی ک منجر ب سزارین شد اینم بگم ک من ماما همراه گرفته بودم چندبارم گفتم بهش زنگ بزنید بیاد گفتن از ۴،۵ سانت ب اونور میاد و خودم دوست داشتم زایمانم طبیعی باشه ک اخرش اینجوری شد همه اون دردام با اومدن دخترم برام بی معنی شد و روزی هزاربار خداروشکر میکنم ک بازم حواسش بهم بود🥰😍

۷ پاسخ

سلام عزیزم اینقدر عصبانی شدم که الهی خدا جواب اون دکتر بی فکر بی مسئولیت بده چون نمیشه گفت بیمارستان مقصر دکتر که اینقدر بی فکر بوده
خداراشکر که به خير گذشته ممنون که وقت گذاشتی وتجربه ات گفتی
الهی همیشه سلامت باشید قدم نو رسیده هم مبارک,💚😊🌱

خداروشکر که به خیر و سلامتی و شادی گذشت و الان جفتتون خوبید، کدوم بیمارستان رفته بودین عزیزم؟

خداروشکر عزیزم
به سلامتی نینی تو بغل گرفتی ❤🫂

خیلی روعصاب بودکاراشون ولی خداروشکرکه بچتوسالم بغل گرفتی باکلی سختی همیشه سالم وسلامت باشین جفتتون

یه سوال شما قبل زایمان از سینت آغوز و اینا میومد؟ یا نه؟

مبارکه عزیزم،مادر قوی🌸
منم از همین میترسم که کلی درد بکشم آخرش سزارین بشم ،من یک و نیم سانت دهانه رحمم بازه هیچ علائمی هم ندارم دلم میخواد تو خونه دردهام شروع بشه برم

عزیزم چه زایمان سختی داشتی خداروشکر هردو سالم و سلامتین

سوال های مرتبط

مامان پناه  🩷🐣✨️ مامان پناه 🩷🐣✨️ ۱ ماهگی
تجربه زایمان من
#پارت نهم
دیدم دکتر گف مریض رو آماده کنین برای اتاق عمل زود اومدن سوند جا دادن و اثر انگشت گرفتن و بردن اون لحظه حالا هر ۵ دیقه درد شدید هم میگرف منو فقط خداخدا میکردم بچم مدفوع شو نخورده باشه چیزیش نشه با خدا درد و دل میکردم گفتم خودم بمیرم فقط بچم سالم باشه بردن اتاق عمل کمک کردن رو تخت بشینم پام ک چیزی نبود فقط ی روپوش تنم بود همون لحظه اول نمیدونم از بوی اتاق عمل بود یا از اینکه اونقدر بهم سرم و دارو داده بودن بالا آوردم اونم فقط آب تا ب خانومه گفتم و رفت ملافه آورد یکم ریخت رو لباسم . دوباره لباسمو عوض کردن و سرم زدن ی مرد اومد و گف خودتو خم کن ی جلو ک امپول بی حسی بزنم گف تکون نخوری اون لحظه ک بی حسی رو زد اصلا انگار دردی حس نکردم چون اونقدر درد کشیده بودم ک اون برام هیچی بود دیدم پاهام دارع مور مور میشه گف دراز بکش دراز کشیدم انگار داشتم از حال میرفتم بی اختیار چشمام بسته شد ک یهو مرده ی کشیده زد تو گوشم 😐 چشمام باز شد گف دارم باهات حرف میزنم چشماتو چرا میبندی گف پاهاتو بلند کن بلند کردم بار دوم کمتر بار سوم اصلا حسشون نکردم دیدم اومدن ملافه جلوم زدن و شروع کردن اون بی حسی خیلی بهم حس خوب داد چون دردم رو هیچی کرده بود انگار تو خواب و بیداری بودم انگار ک کلی خسته بودم اونا داشتن عمل میکردن یک ربع شد ک صدای گریه بچه شد باورم نمیشد یعنی بچه من بود اون لحظه فقط یچیز تو ذهنم میگذشت اینکه بچم مدفوع شو خورده یان همه تبریک گفتن دیدم ی خانوم داره بچم رو تمیز میکنه و صدای گریه اش میومد و من باورم نمیشد ک من مادر شدم و این بچه منه اومد بهم نشون داد گف عزیزم ماشاءالله نینیت خیلی نازه ی دخمل سفید لپی ناز
مامان پناه👧🏻🍭🍼 مامان پناه👧🏻🍭🍼 ۱۰ ماهگی
پارت پنجم تجربه سزارین
انگار بی حسیم داشت می‌رفت کم کم داشتم درد حس میکردم همش میگفتم من درد دارم میگفتن عیب نداره😐😂 من چون همراهامو ندیده بودم رفتنی گفتم من همراهام اینجان گفتن ن 😑 اونجا با اون حالم کلی ناراحت شدم ک ببین من رفتم اومدم اینا هنوز نفهمیدن😂نگو اونجا بودن بیچاره ها از اول
اومدن سمتم ک ببرن بخش ، اینم بگم فشارم و مرتب چک میکردن چون بالا بود میترسیدن ولی بهتر شده بود ، اومدن حرکت دادن ببرن دم در نگه داشتن ی عالمه اونجا ی نفر اومد پتو رو زد کنار شروع کرد شکممو فشار داد زیاد درد نداشتم چون بی حس بودم هنوز ولی یکم داشتم و التماس میکردم ک بسه تموم ک شد گفتم تروخدا دیگ نکنین گفت نترس تموم شد ولی نگو هنوز اولش بوده😿
بردنم بیرون مامانم تا دید منو اونجوری دارم میلرزم زد زیر گریه🥺
همراهم اومدن تا بخش رفتیم جا ب جا کردن رو تخت و رفتن من دیگ بی حسیم رفته بود و دردام شروع شده بود ولی در اون حد نبود ک نشه تحمل کرد بعد کم کم هم دردم هم لرزشم تموم شد گفتم مامان من چرا یهو خوب شدم😂گف چون همزمان چندتا باهم شیاف برداشتن گفتم پس چرا من ندیدم
با اینکه فکر میکردم بی حسیم رفته ولی نرفته بود نفهمیده بودم کی برداشتن
خلاصه ک نینیو دیدم و کلی عشق کردم و حالم خوب شده بود درد نداشتم
یه چند ساعت بعد دوباره دردام شروع شده بود اما بازم زیاد نبود مث یکم شدیدتر پریودی من پمپ درد اینام نداشتم خیلی خوب بود حالم بغل دستی هام همه داشتن و حالشون مث من بود اینجوری نبود ک پمپ درد دیگ همه چیو حل کرده باشه انگار ک پمپ همون شیاف باشه اولا همچین درد بدی نداره اون یذره هم با شیاف و مسکن هایی ک میزنن حل میشه
بارداری
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۶ ماهگی
پارت ۳ _زایمان طبیعی
هرچی از ماماهمراهم بگم کم گفتم بشدت صبور مهربون و همراه بودن و واقعا حرفه ای دیگ از لحظه ای ک اومدن شروع کردن طب فشاری برام انجام دادن و از ۴ سانت شدم ۵ و درخاست اپیدورال کردم اومدن برام اپیدورال زدن و واقعا دردام هیچ شد فقط حس فشار داشتم ک حسش مث وقتیه ک ادم میخاد مدفوع کنه دیگ با کمکای ماماهمراهم در عرض ۲ ساعت فول شدم و ساعت ۸ رفتم اتاق زایمان و با چند تا زور قوی دخترم ساعت ۸:۲۰صبح بدنیا اومد ک وااااس نگم از لحظه ای ک بدن داغشو گذاشتن تو بغلم بهترین حس دنیا رو داشتم گریع میکردم و میبوسیدمش خیلی حس شیرین و نابی بود
دیگ دکتر شرو کرد ب بخیه زدن ک اصلا درد نداشت حتی وقتیم برش زدن اصلا دردناک نبود کل پرسه زایمان من راحت بود ولی موقع زور دادن یکم اذیت شدم ک واقعا ارزش داشت تو کل زمان زور دادن ماماهمراهم با حرفاش بهم انرژی میداد و دستامو محکم گرفته بود حتی زمان بخیه زدن رف بچه رو اورد پیشم ک سرم گرم باشه دکترم با این ک دکتر شیفت بودن خیلی حرفه ای بودن و با حوصله برام بخیه زدن دیگ تقریبا ی نیم ساعتی طول کشید بخیع زدن و شکمم فشار دادن ک دردش قابل تحمل بود ماماها اومدن کمکم کردن و نشستم رو ویلچر و بردنم همون جایی ک اول بودم ماماهمراهم بهم خرما و ابمیوه داد یکی از دانشجوهایی ک بالا سرم بود از اول تا اخر پیشم بود هرکاری داشتم برام انجام میداد باهام حرف میزد دیگ نیم ساعتیم تو زایشگاه بودم و ماماهمراهمم ی زایمان دیگ داشت تو همون بیمارستان ولی گف تا زمانی ک ببرنت بخش پیشت میمونم و موند دیگ وقتی اومدن چکم کردن و شکمم دوبارع فشار دادن دیدن مشکلی نیس گفتن میتونم برم بخش دیگ اونجا از ماماهمراهم خدافظی کردم و رفتم بخش ..
مامان پناه👧🏻🍭🍼 مامان پناه👧🏻🍭🍼 ۱۰ ماهگی
پارت چهار تجربه سزارین
اونم می‌گفت نترس مهم این نیس که حس کنی مهم اینه ک دردشو نمی‌فهمی اگه حس داشتی من اینجام تا کمکت کنم ولی مگ من حالیم میشد😂😑 منی ک نه ماه میگفتم نمی‌ترسم استرس ندارم منتظر بودم بدجوری باخته بودم اون لحظه
بنظر میرسه که من چون خیلی اونجارو بهم ریخته بودم با ترسم یکم منو گیج کردن یا اینکه همون بخاطر بی حسی بود نمی‌دونم ولی من دیگ بعد اینارو تک و توک یادم میاد مثلم یادمه صدای بچه رو شنیدم یکم بعدش آوردن پیشم یادمه ک یکی گف نبوسیا رژ داری ولی من کلش یادم نمیاد همین دوسه تا یادمه فقط دیگ وقتی ب خودم اومدم ک دیدم تو ریکاوری ام ساعت ۶ رفته بودم ساعت ۹ بود تمام بدنم داشت میلرزید فکم یجا بند نبود
حس میکردم سردمه ولی از سرما هم نبود بعدا گفتن بخاطر داروی بیحسیه
برگشتم دیدم بچه با یکم فاصله اونجاست یکی بالا سرش پرسیدم حالش خوبه چند کیلو بود گفت عالیه ۲ و ۹۰۰ بود گفتم من چرا اینجوری دارم میلرزم گف نگران نباش طبیعیه آورد ی دارویی زد یهو کلا رف لرزش ی نیم ساعت آروم شد بعد دوباره شروع کردم ب لرزیدن .....
#بارداری
مامان مامان اوا مامان مامان اوا ۱۱ ماهگی
تجربه زایمان دوم
سلام خانوما من طبق آخرین سنو ک رفتم ۴۰ هفته گف آب دورجنین کم شده و منم تاشب کارامو کردم حمام رفتم راهی بیمارستان ۱۷شهریور شدم اونجا هم منو بستری کردن ۱۰ شب بستری شدم اول قرص زیرزبونی دادن بعد ساعت ۳ شب آمپول فشار زدن من دردام کم کم شروع شد ولی دهانه رحمم همچنان ۱ فینگر بود تا ساعت ۷ صبح ک شدم ۴ سانت و ماماهمراهم اومد خانم عادله حسینی بود برخورد خوبی داشت و مهربون بود خلاصه اومدن بهم بی دردی تو رگی زدن ک دردام واقعا از ۱۰۰ شد ۲۰ و شروع کردم ب ورزش ک یهو ضربان قلب دخترم پایین اومد و دیگه دوز دوم بی دردی نزدن گفتن خطرناکه.خلاصه ساعت ۹نیم بود ک دردام اوج گرفته بود و کم کم زور بهم میومد و معاینه ک کردن دیدن سر بچه دیده میشه خیییلی زورای وحشتناکی بود البته ک خدا کمک میکنه سریع اومدم پایین از تخت جوری بود ک دستم جلوم گرفته بودم و میگفتم نمیرم الان میفته بزور بردنم رو تخت زایمان و اونجا زور زدنام شروع شد با دوتا زور ساعت ۱۰ هدیه آسمونی خدا رو گزاشتن بغلم و من اون لحظه فقط خداروشکر میکردم.بعدم ک بخیه و فشار دادن های شکم شروع شد ولی می ارزید ب داشتنش.
مامان آیهان کوچولو👶 مامان آیهان کوچولو👶 روزهای ابتدایی تولد
تجربه من از زایمان طبیعی ۴
تخت اذییت میشدم پاشدم راهرو بیمارستان و میرفتم و میومدم همه اتاقا پر بود و همه داشتن ناله میکردن با راه رفتن دردم کمتر میشد انقد پیاده روی کرده بودم ک دیگ حس کردم دردم خیلی زیاد شد رفتم دراز کشیدم رو تخت و فقط میپیچیدم ب خودم ک یهو ماماهمراهم اومد تو معاینه کردن و دیدن ۶ سانتم و من دیگ واقعا ب جنون رسیده بودم و نمیتونسم دیگ تحمل کنم دردم ک شرو میشد دلم میخواست بمیرم راحت شم ۶ سانت ک بودم ساعت ۶ و ۴۵ دقیقه صبح بود ماما گف اگ خیلی درد داری میخای بی حسی برات بزنیم رو هوا قبول کردم گفتم توروخدا بگو زودتر بیان بزنن برام مهم نبود اپیدورال یا اسپاینال فقط میخواستم اروم شم اومدن و از کمر بهم بی حسی تزریق کردن تقریبا ۲ دقیقه بعد دردام اروم شد درد داشتم ولی میتونسم تحمل کنم مث قبل شدید نبود ماما گف تا ۲ ساعت میمونه اثرش ۱ ساعتش فقط صرف حرف زدن با ماماهمراهم شد و آشنایی و برام ماساژ انجام می‌داد دردام ک شرو میشد دستم و میگرف صدای موج دریا رو میزاشت بغل گوشم ک واقعا آرامش بخش بود برام خیلی آروم میشدم گف اگ پیشرفت نکردی بلند شو ورزش کنیم اگ دیگ از ۶ سانت بیشتر نشدی مجبوریم برات امپول فشار بزنیم گفتم عیبی نداره هر کاری ک لازمه بکنیم تا اثر بی حسی نرفته کم کم ب جایی رسیده بودم ک حس دفع داشتم خیلی زیاد فقط دلم میخواست زور بزنم یکی اومد واس معاینه و در کمال ناباوری گف موقع زایمانشه فوله فوله اینو ک گف خودمم تعجب کردم ماما گف افرین خیلی خوب داری پیش میری خیلی خوبه ک با دردای خودت رفتی جلو و نیازی به آمپول فشار نداشتی
زایمان طبیعی بارداری
مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 مامان کارن کوچولو🤱🏻🩵 ۵ ماهگی
تجربه زایمان
#پارت_پنجم

از ساعت ۶ بخاطر دردایی ک داشتم کمرو پاهام میلرزید (میگن وقتی ۸با ۹ سانت باشی و نزدیک زایمان باشی این لرز میاد که برای من تو همین ۲ سانت میلرزیدم) ربع کم ۹ بود که از کمر بی حسم کردن اما من مدام میلرزیدم بااینکه از کمر ب پایین گرمو بی حس شدم اما این لرز باهام بود تا دو‌ ساعت بعد عملم
سریع دکترم اومد ک خداروشکر دکتر ماهری بود و سریع شروع کردن از سایه متوجه میشدم ک چخبره و فشارو روی شکمم حس میکردم بااینکه بی حس بودم یکم گذشت ک صدای بچم بلند شد و من اشکام میریختن🥹😭 اینقد گریه کردمو خداروشکر گفتم که بچم سالمه…فقط اشک میریختم و به روزی ک گذرونده بودم فک میکردم ک اینهمه سختیو درد کشیدم تا زایمان کنم اما سزارین قسمتم شد بعدش دیگه بردنم ریکاوری و همسرم اومدو کلی قربون صدقم رف و من اشکام میریخت دیگه بی حس بودم دردی حس نمیکردم بعدش ک بی حسی رف زخمم درد می‌کرد ک پمپ درد گرفتم ک زیاد تاثیر نداشت اما خب دردش ب اندازه ی دردی ک موقع طبیعی کشیدم نبود
مامان کارِن🤍🐣 مامان کارِن🤍🐣 ۹ ماهگی
تجربه زایمان:
خب خب سلام خانوما من از هفته ۲۸ با فاطمه ابادی ورزش میکردم تو‌ اینستا بزنین پیجش میاد دوره‌ دوپینگ برداشته بودم هفته ای دوجلسه ورزش میکردم.
تنفس هارو کار میکردم و این چیز میزا. وقتی وارد ماه نهم شدم کم کم پیاده‌روی شروع کردم دراصل باید زودتر شروع میکردم ولی لگن درد شدید داشتم. در حد‌توانم پیاده‌روی داشتم و‌ ورزش های لگن تو خونه و پله‌نوردی کردم.
۳۹هفته و ۵روز بودم ک ساعت ۵نیم صب کیسه ابم پاره شد و رفتیم بیمارستان یک فینگر بودم و تا ساعت ۹اینا دردام مث درد پریودی بود و قابل تحمل بود. کم کم دردام فاصلش کم شد و اومدن معاینه کردن شده بودم ۴سانت زنگ زدن‌ماماهمراهم ک بیاد ساعت ۱۱و۲۰دقبقه ماما همراهم رسید من ۵سانت بودم یک ربع برام رایحه درمانی کرد و‌نقاط فشاری گرفت و‌اومدن معاینه یهو شده بودم ۹سانت وقتی ماما اینو‌گف من پشمام ریخت واقعا و‌خیلی خوشحال بودم ک دارم نتیجه تلاش هامو میبینم. برا من گاز انتوکس بی حسی دادن ولی بی حس نشدم فقط گیج شدم و بنظرم گرینه خوبی نبود اصلا. دیگ ماما گف باید شروع کنی زور بزنی تا کرون کنی. دیگ سعی کردم تنفس بگیرم ک زور بزنم از ساعت ۱۱و ۴۵دقیقه تا ۱۲نیم زور میزدم ک دیگ سر بچه دیده شد و اومدن کشیدنش بیرون. و اون لحظه قشنگترین لحظه بود برام با اینکه خیلییی درد داشتم. بچه رو گذاشتن رو‌سینم و بخیه زدن برام بی حسی داشتم بخیه های داخلی رو اصلا نمیفهمیدم ولی بیرونی هارو حس میکردم یکم دردناک و‌سوزناک بود ولی چون بچم رو شکمم بود واقعا مهم‌نبود برام.
داخلی رو نگفتن چن تا بخیه ولی بیرون ۵تا بخیه خوردم.
بنظرم ماما همراه ی لطف خیلی بزرگ در حق خودتون و‌بچتونه حتما بگیرین❤️
امیدوارم همتون ب سلامتی زایمان کنین❤️🙏🏻
مامان گوگول🩷 مامان گوگول🩷 ۱۶ ماهگی
پارت ۲ _زایمان طبیعی

دیگ اوردن دستگاه ان اس تی وصل کردن برا ضربان قلب جنین دیگ ساعت نزدیک سحر یود و ماماها رفتن برا سحری دیگ تا سحری کردن و اومدن و اینا شد ساعت ۴ ک ماماها جا ب جا شدن و چن تا ماما جدید اومدن دیگ ماما جدید اومد بالا سرم معاینه تحریکی انجام داد و خب درد ناک تر از معاینه ساده بود گف ۳ سانتی ساعتای ۴ ونیم زنگ بزن ماماهمراهت بیاد دیگ دستگاه و ازم جدا کرد و گف پاشو ورزش کن
دیگ از تخت اومدم پایین و شرو کردم ورزشایی ک ماماهمراهم بهم داده بود و شروع کردم اونجا هیچ کس بجز من ورزش نمیکرد همه داشتن رو تخت درد میکشیدن 😑تخت بعلیمم ک یجوری ناله میکرد ک من گرخیده بودم ۵ سانت بود اومدن براش اپیدورال زدن ولی بازم ناله میکرد و تا زمان فول شدنش کلی طول کشید دیگ ساعت ۴ونیم شد گفتم ب همسرم بگن زنگ بزنه ماماهمراهم بیاد و تا زمانی ک ماماهمراهم اومد من ورزش کردم و با تنفس دردامو مدیریت کردم و همش منتظر بودم ماماهمراهم سریع بیاد پیشم چون دردام بیشتر شده بودن و دیگ داشتم میترسیدم ک نکنه فول بشم و ماماهمراهم نرسه😬 دیگ ساعتای ۶ صبح شده بود و دکتر اومد تو زایشگاه همه رو چک میکرد و ب من ک رسید ب همون مامایی ک معاینه تحریکی برام انجام دادع بود گف براش امپول فشار تزریق کنین ک من ی لحظه ترسیدم ک خداروشکر ماماعه نجاتم داد و گف دردای خودش خوبه و دکترم گف پس نیازس نیس همون لحظه ماماهمراهم اومد ولی اون ماما همراهی ک باهاش قرارداد بسته بودم نبودن ماماهمراهم خانوم عادله حسینی بودن و چون تو تایم زایمان من سر ی زایمان دگ بودن دوستشون خانوم زهرا دیده بردل و فرستادن
مامان آیهان مامان آیهان ۱ ماهگی
مامان آراد مامان آراد روزهای ابتدایی تولد
پارت پنجم سزارین اختیاری ✍️✍️✍️✍️
همش نگران بچه ام بودم ک دکتر بیهوشی خوش اخلاق آمد دلداریم داد ک بچه ات خیلیم خوب ولی بخاطر اینکه خاطرمون جمع بشه می‌بریم بخش اطفال زود میاریم پیشت دلم گرم شد باز ...با خودم میگفتم سزارین چقدر خوب بیست دقیقه عم طول نکشید دردم ندا م ...منو از اتاق ریکاوری بردن تو بخش ک دیدم همه اقوام دایی خاله و...آمده بودن منم حالم خوب بود درد نداشتم نگران بچه ام بودم ک دو ساعت گذاشت دردام داشت شروع می‌شود با اینکه من پمپ دردم هم نداشتم و بیمارستان هم نداشت آخ دیگ یهویی شد عملم و همه جام بستع بود ...ولی دردام قابل کنترل بود تا اینکه شکم فشار دادن ک اون دنیام دیدم از بس درد داشت هرچی پرستار التماس خواهش میکردم گریه میکردم تو رو خدا یبار فشار دادی دیگ فشار برو ی نیم ساعت دیگ بیا ولی ب حرف نکرد دستم گرفت فشار دادم ک میخاستم از شدت درد بیهوش شم ک خیلی داد بی داد کردم از شدت گریه های من خواهرم با مامانم گریه میکردن میدین من درد دارم ...دیگ مورفین زدن بهم شیاف گذاشتن ولی قابل کنترل شد ولی یبار دیگ هم فشار داد ک باز آمد مورفین زد ولی بعدش قابل کنترل بود ...راه رفتن هم زیاد سخت نبود فقط بخیه یکم میسوزه ...کنار اتاق من یکی زایمان طبیعی داشت میکرد از ساعت ۳ شب ک این جیغ داد میزد تا ۷ صب ک زایمان کرد این آنقدر جیغ داد میزد ک همون جا خدام شکر کردم ک سزارین کردم ک آنقدر از جیغ داد این من وحشت کردم ...دیگ مرخص شدم ولی بچه ام ۳ شب موند موقعی ک مرخص شدم خیلی سخت بود بدون بچه ام فقط گریه میکردم تا خونه ...راضیم از سزارین با اینکه بخیه ام میسوزه ولی خداروشکر ک طبیعی زایمان نکردم همه چیز طی چند ساعت برام
مامان رادمان🩵 مامان رادمان🩵 ۳ ماهگی
تجربه سزارین پارت سوم
من همون در اتاق عمل بودم ازاینور استرس ک همسرم رفته وسایل صبحانه رو از ماشین بیاره بعد گفته بزا نون تازه هم بخرم ک هی میگفتم دیر میرسه و لباسای بچه رو نمیده 🤦🏻‍♀️ دیگ همونجا میگفتن ک پمپ درد میخوای ک من گفتم ن و واقعا خداروشکر میکنم ک نخواستم خیلی استرس داشتم منو بردن تو یکی از اتاقا دیدم دکترم منتظرمه و حال و احوالپرسی کردیم و گفتم استرس دارم و فلان یکم آرومم کرد و گفتن بخواب و همون آمپول بی حسی رو زدن بهم انگار از چند قسمت مهره هام میزدن همرو یه جا نمیزدن یکم درد داشت ولی قابل تحمل بود ک یه دفعه بی حس شد و هیچی دیگ حس نمی‌کردم ک همونجا سوند رو گذاشتن و زودی هم شروع کرد حس میکردم یه ناخن کشیدگی داره یا اینجوری ک خط کشی میکنه 😂 اینو گفتم خیلی بهم خندیدن نگو داشته لایه لایه های شکممو می‌بریده همش منتظر گریه پسرم بودم ک دیدم صداش اومد خیلی حس خوبی بود بعد برد تمیزش کرد و آورد کنارم ولی نزاشت رو صورتم ک خیلی ناراحتم همشم چشمم به پسرم بود ولی همش انگار تو چند دیقه بود زود تموم ‌شد و بردنم تو ریکاوری ک بعد من هی میوردن خیلی روز شلوغی بود بعد نمیدونم یک ساعت یا چقدر اومدن همونجا برام شیاف گذاشتن (یکی بود میگف همونجا خیلی درد داشتم و پمپ دردش نمیدونم وصل نبود یا چی میگف حالش خیلی بد بوده ولی من نمیدونم بخاطر شیاف ها یا چی حالم خوب بود بعد دقیقا جایی بودم ک نوزاد هارو گذاشته بودن تعدادشون خیلی بود پسر منم همونجا خیلی دست وپا میزدن ک دیدم گفتن این لباس سبزه رو بردارین و بردن گذاشتن یه تخت دیگ زیر پای دوتا نوزاد دبگ😅 😂
تجربه م این بود ک سرمو زیاد تکون ندم و حرف نزنم ک بعدش سردرد نشم
بعدم ک اومدن و منو ببرن رفتم دیدم مامانم و اون یکی آبجیمم رسیدن و خلاصه همه بودن