۱۸ پاسخ

الهی بگردم چقد اذیت شدی خداراشکر که هردوسالمین اصلا حسرت نخور گلم همین که بچت الان صحیح وسالم کنارته بهترین حس دنیاست من بی حسی از کمر شدم و بچمو همون موقع دیدم ولی نمیدونم چرا اون جوری که بقیه تعریف میکردن نبود و نشد انگار باهاش احساس غریبی داشتم نمیدونم چجوری حسمو بگم ولی رفته رفته حسم بهش عمیق تر و عاشقانه تر شد الان هر روزی که میگذره بیشتر عاشقش میشم اوایل اینقدر حس نداشتم بهش

منم نتونستم اون لحظه ببینم چون اورژانسی سز شدم اما خداروشکر هر دو سالمیم❤️ 😅

عزیزم ، برا منم وقتی دخترم بدنیا اومد چند ثانیه آوردنش کنارم سریع بردنش
وقتی هم خواستیم بریم بخش زلزله شد و اصلا نفهمیدیم چیشد
برا همون دخترم چندروز ان آی سیو بود درست نمی‌تونستم پیشش باشم خیلی حس بدی بود
ولی پسرم که بدنیا اومد دکترم خودش بود قشنگ پیشم گذاشتش بغلم بود خیلی حس بامزه و درعین حال عجیبی داشت
هم دلم میخواست قربون صدقه اش برم و بغلش کنم هم نمی‌دونستم چه جوری باید باشم

من بعضی مواقع ک میگم من دیگ بچه دوم نمیخام نمیارم دوباره یادم میاد ب اون لحظه ک گذاشتنش رو شکمم میگم وای ینی یبار دیگ تجربش نکنم🥲 اصن خیییلی عجیب بود فک نکنم دیگ چیزی انقد بهم آرامش و خوشحالی بده تو ی لحظه با ی حرکت 24 ساعت درد کشیدن و اون حجم از فشار یادت بره خیلی قشنگه

صورت داغشو زدن به صورتم چون ضربان قلبم یهو افت کرد انگار دنیا همه ساکت بود فقط منو پسرم بودیم دیگه هیچی نمیخواستم از خدا بلافاصله دکتر سینمو کرد دهن بچه ببین یه عالمه شیر اومد انقد که از دهنش بیرون میزد یهو ضربان قلبم اوکی شد خوابم برد

بچه های من هفت ماهه ب دنیا اومدن اصلا ندیدمشون فورا بردنشون ان ای سی یو 🥲

من اینقدر ترسیده بودم سزارین بودم حس میکردم بدنم زیاتد بیحس نشده بود که زیاذ نتونستم لذت ببرم الانم هربار بهش فکر میکنم تموم بدنم میلرزه خیلی بد بود

وای من فقط خداروشکر میکردم و برای اونایکه تو حسرت این لحظه آن دعا میکردم چون خودم ۱۵سال حسرت کشیدم

🥲🥲🥲🥲وای اینو گفتی یادم اومد از اون لحظه
تا کارنو دیدم همه چیوووو فراموش کردم انگار تازه متولد شدم🥲🥲🥲🥲
همش از پرستارا با گریه میپرسیدم ینی این بچه ی منه ؟؟؟
اوناهم میگفتن بلههه مبااارک باشههه
همش میپرسیدن اسمشو چی میخای بزاری🥲🥲🥲
وای وای خداااا
شکرررت بابت هرلحظههه

من بچه اولم طبیعی بودم گفتن بدیم بغلت گفتم نه 😂😔 سنم کم بود
ولی دومی سزارین بودم فقط صورتشو چسبوندن به صورتم حس خوبی داشت .داشت گریه میکرد منو حس کرد آروم شد

وقتی رو سینم گذاشتن تموووووم دردام واسه چندثانیه از بین رفت سبک شدم سرحال شدم جوووون گرفتم اشکام بند نمیومد همش خداروشکر میکردم

بچه اولم که بیهوش بودم تا ۴ ۵ ساعت هم انقد درد داشتم که فقط دنبال راهی بودم که درد رو ساکت کنم کلا از بچه اولم هیچی نفهمیدم بعد هی ته دلم حسرت میخوردم کاش اون موقع ها بیشتر بغلش میکردم ولی سر بچه دومم بی حسی از کمر بودم همه چیو می‌فهمیدم و می دیدم اوردن نزدیک صورتم پوستش سرد بود گریه میکرد بغض کردم ولی دستام بسته بود نتونستم بغلش کنم تو ریکاوری اوردن شیرش دادم گیج بودم ولی بغلش کردم بعدم که بردنم تو اتاق کلا تا وقتی مرخص بشم تو تخت خودم بود.

منم بیهوش بودم ندیدم این صحنه رو❤️‍🩹

یه حسه عجیبی البته من این حسو تو دختر دومیم کردم اولی نه چون اون موقه خیلی سنم کم بود هیچی حالیم نبود

برا من تا یه هفته بغلشم نتونستم بکنم چون تو دستگاه بود

بیهوشی بودی مگه

من فقط یک ثانیه گذاشتن رو سینم اونم با هزارالتماس سریع بردن تو دستگاه

یعنی چی نتونستی پس کجا بودی چه اتفاقی افتاده بود

سوال های مرتبط