۲۹ پاسخ

ما ها دیگه آدمای قبلی نمبشیم اگه زندخ موندیم تا اخر عمر روان سالمی نخاهیم داست😢

اخ اخ چقد فاصله داشت باهاتون؟

میشه بهم درخواست بدی من پر شدم عزیزم

تروخدا نمونید اونجا تو شهر ها دیگ یه عالمه اسکان رایگان هست برید روستا اتفاق یه لحظه می افته. تو یه مادر یه بچه کوچیکی تروخدا ب اون بچه فکر کن

۱۸ دی اینطوری الان اینطوری جنگ ۱۲ روزه اونطور آخه ما چطور انسان بشیم باز😭😭

عزیزم آنقدر میگن وقتی صدا میاد کنار شیشه و پنجره و....نرید خطرناکه

بگردم الهی دیگه این کارو نکن تو مامان یه بچه ای😢😢

سمت پنجره نباید برین بعد میری سمت پنجره عکس بگیری؟!عجب😑خطرناکه خب

خدالعنتشون کنه

بعد ۵ ثانیه موج انفجار میرسه
تا ۵ ثانیه بعد صدای انفجار فقققط باید پناه گرفت

من قبلاً چند بار خواب دیدم جنگنده ها بالای سرمون هستن حتی خوابشم ترسناک بود خدا بهتون صبر بده 😭😭😭

وای عزیزم 😢

خوبید الان؟🥲

مامانا درخوایت بدین پرم

اونجا که زدن چی بوذه مگه؟؟؟!

وای تهران دیگه خیلی وحشتناکه خدا کمک همه بکنه زودتر این جنگ لعنتی تموم بشه

وای خدایا چقد ترسناک
کی این کابوس تموم میشه😭😭😭

چی بود نزدیک خونتون که زدن عزیزم؟

😭😭😭😭😭😭

وای دیشب خیلی شبه سختی بود؟کدوم سمتین شما کجارو زده چقدر نزدیکه

دقیقا دیشب ساعت۱۲صدای جنگنده می اومد🥲اومدن تهران کرج زدن

بلابه دورباشه ازهمه ی هم وطنام
عزیزم نروکنارپنجره مخصوصاشبا

واییی خدا خیلی سخته
خدا به دلتون آرامش بده عزیزم . خودش نگهدارتون باشه✨️🌱

من دیشب بیمارستان بودم یعنی هنوزم هستم از صدای قدم بقیه سه متر میپرم هوا اصلا نمیتونم بخوابم

واقعا خدا به دلتون صبر بده
چه دلی دارین شمااااا

بمیرم برا دلتون

ای وای خدا
امیدوارم همه خوب باشین
چرا شیشه رو چسب نزدین؟

عزیزم چرا اخه کنار پنجره تو این شرایط اگه خدایی نکرده اتفاقی میفتاد

الهی بمیرم 😭😭😭😭😭

سوال های مرتبط

مامان آروین مامان آروین ۲ سالگی
سر شب آروین و مادر شوهرم داشتن رو تخت باهم بازی میکردن منم پذیرایی بودم یهو به صدای وحشتناکی اومد ،آروین از رو تخت افتاده بود زمین پشت سرش خوردخ بود به پارکت ،داشت گریه میکرد هون لحظه که گرفتمش بغلم استفراغ کرد
زنگ زدم اورژانس گفتن هوشیارع گفتم بله گفت بباشه بازم ببرش بیمارستان
تو راه اقا خوابش مبومد هی چشاش رو میبست منم داشتم رانندگی میکرد از ترس داشتم سکته میکردم
رسیدیم بیمارستان تا پرستار رو دید شدیدا گریه کرد انفدر گریه کرد که اکسیژنش رو ۷۹ نشون میداد
گفتن ببر عکس بگیرن از سرش رفتم پیش دکتر ،گفت نه لازم میست عکس یک ساعت بیرپن منتظر باش اگه دوباره استفراغ کرد عکس مینویم ،ولی خداروشکر حالش خوب بود و چیزی نشد اینطپر شد که برگشتیم خونه
ولی خیلی خیلی ترسیدم دستام میلرزید داشتم سکته میکردم،این اقا هم با اداهاش ترسمو بیشتر میکرد ولی خداروشکر اخرش خوب تموم شد 🤦🏻‍♀️❤️🥲😩
بعدشم تو خیاط بیمارستان دست میزد و نانای میکرد🤣